ای هفت‌سالگی…

  • توسط صدیق قطبی
  • ۱ سال قبل
  • یادداشت
  • ۵۷ بازدید
  • ۰
5874687 - ای هفت‌سالگی...


نویسنده: صدیق قطبی

شمایل برف‌اندودِ هفت سالگی چه کسی است، این تصویر؟

فارغ از کیستی و هویت آنکه در این عکس است(که دانسته نیست)، همه‌ی ما احساس می‌کنیم با اندوه چشم‌هایی که آن‌سوی برف نشسته است، نسبتی داریم. این تصویر، حُزن مزمنی را در ما صلا می‌دهد.

چقدر دلِ آدم می‌خواهد با این شمایلِ آشنا حرف بزند. بگوید: می‌بینی؟ برف سرآخر کارش را کرد…

تو پُشت برف‌ها جاماندی و من به خیالِ خودم از تو جلو زدم.

آخرین تصویری که از تو به یاد دارم همین است. طبیعتاً نمی‌تواند تصویر واضحی باشد. برف، پرده‌ی ماتی بود. برف هر لحظه پنهان‌ترت می‌کرد.

این همه سال گمان می‌کردم من از تو بُرده‌ام. آخر تو در برف‌ها جاماندی و من جَسته بودم. به آن‌سوتر. به سویی که برف، نمی‌بارید…

حالا شادیِ این بُرد، دلم را زده است. می‌خواهم دوباره برگردم به آن سویِ تو. به آن سوی برف. قدم‌هایم را کُند کنم و بدونِ آنکه جویای جلو زدن از تو باشم، به کفش‌هایت نگاه کنم.

به کفش‌هایت که وقتی می‌دَوی‌ چه شاعرانه با برف، حرف می‌زنند.

می‌بینی؟ من این همه سال به اشتباه شاد بودم. می‌دانی شادی اشتباهی چجور شادی است؟ شادی‌های این‌سوی برف، تماماً اشتباهی‌اند. تنها شادی‌های تو بودند که راست بودند.

منبع: عقل آبی


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *