در بزم خدا غمگین نشاید

92319034 - در بزم خدا غمگین نشاید

نویسنده: صدیق قطبی

به نظر می‌رسد مهمترین عامل شادی‌بخش نزد عارفان، درک حضور محبوب است. وقتی خداوند در شمایل محبوبی دلرُبا در آینه‌ی روح پدیدار می‌شود و با توجه به اینکه هستی تماماً جلوه‌گاه چهره‌نُمایی محبوب است، طبیعی است که فرد از هم‌نشینی و مصاحبت با محبوب، سرخوشی، انجذاب و احوال طرب‌آمیز پیدا کند.

تا در دلِ من صورتِ آن رشکِ پری‌ست
دل شاد چو من در این همه عالم کیست؟

می‌نگنجد جان ما در پوست از شادی تو
کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده‌ای
(غزلیات شمس)

از عمده‌ترین دلایل خوش‌احوالی عارفان همین است که اولاً در ارتباطی عاشقانه با خداوند بوده‌اند و ثانیاً هستی را آینه‌ی چهره‌نُمایی او دیده‌اند و چشم‌درچشم خداوند، شراب زندگی را سرکشیده‌اند و به تعبیر مولانا خود را در «بزم خدا» تصور کرده‌اند:

میا بی‌دف به گور من برادر
که در بزمِ خدا غمگین نشاید

«الهی هر چه در تو نگرم مَلَکی‌ام تاج بر سر و هر چه در خود نگرم خاک‌ام خاک بر سر.»(خواجه عبدالله انصاری، از هرگز و همیشه انسان)

وقتی شما با ذات هستی‌بخش و چراغ‌افروزِ جهان، رابطه‌ی عاشقانه داشته باشید، احساس می‌کنید در بهشت زندگی می‌کنید:

من که صلحم دائماً با این پدر
این جهان چون جنّت استم در نظر
(مثنوی: دفتر چهارم)
گفت بهلول آن یکی درویش را
چونی ای درویش واقف کن مرا
گفت چون باشد کسی که جاودان
بر مراد او رود کار جهان
(مثنوی: دفتر سوم)

عشق وقتی قرین هم‌کناری محبوب باشد، شادی‌‌آور است. در تجربه‌ی شادی‌بخشِ عاشقی، چنان روح فرد از حضور در کنار دوست خرسند است که تنگناهای عالَم بیرون را به هیچ می‌گیرد. اگر هم‌بندِ یوسف باشید، زندان بر شما گلستان است:

«مرا ازین حدیث عجب می‌آید که: الدنیا سجن المؤمن[دنیا زندان مؤمن است]؛ که من هیچ سجن ندیدم، همه خوشی دیدم، همه عزت دیدم، همه دولت دیدم. در هیچ حدیث پیغامبر نه پیچیدم الّا در این حدیث که الدنیا سجن المؤمن، چو من هیچ سجن نمی‌بینم. می‌گویم: سجن کو؟»(مقالات شمس)

«ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد!»(مقالات شمس)

دمی با دوست در خلوت به از صدسال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم
(سعدی)

هر کجا که یوسفی باشد چو ماه
جنت است ار چه که باشد قعر چاه
(مثنوی: دفتر سوم)

عارفان می‌گفتند اصلِ شادی و شادیِ اصل آن است که تو خوشی و حلاوت ارتباط با خدا و هم‌سخنی با او را بچشی. تا به آن دل‌آرام حقیقی نرسی، هیچ چیز آرامش ژرف به تو نمی‌بخشد:

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
(غزلیات شمس)

«هر که خوشیِ سخن خدای ناچشیده از این جهان بیرون شود او را چیزی نرسیده باشد.»(ابوالحسن خرقانی، تذکره‌الاولیا)

«وزن ذره‌ای از شیرینی او افزون‌تر است از کاخ‌های بهشت.»(بایزید بسطامی، دفتر روشنایی)

«در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی است که: اگر صد هزار عالم ملک او شود، نیاساید و آرام نیابد. خلق در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی تحصیل می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند زیرا آنچه مقصود است بدست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می‌گویند، یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر، چون آرام و قرار گیرد؟»(مولانا، فیه ما فیه)

«مدار خوشی حیات با دوست میسّر می‌گردد. باغ و میوه‌ها و آب روان و سرای، با بیگانه منغّص و با دوست خوش باشد. همه‌ی رنج‌ها از بهر دوست خوش می‌شود، همه‌ی خوشی‌ها بی‌دوست ناخوش می‌شود.»(بهاالدین ولد،‌ معارف)

«الهی صحبتِ تو همه شادی است و ایّام آن همه عید.»(خواجه عبدالله انصاری، از هرگز و همیشه انسان)

عامل اصلی شادمانی عارفان، عشق به خداست. عشقی که هستی را نیز سراسر به جلوه‌گاه او بدل می‌کند و عارف را با همه‌ی جهان بر آشتی و صلح می‌دارد. تنگناها و دشواری‌ها را از این‌رو که از جانب محبوب‌اند در چشم او هموار و حتی گوارا می‌کند.
عارف می‌گوید سرّ سعادت من داشتن محبت و دوستی توست و مادام که محبت تو قلبم را ترک نکرده، من بهره‌مند از ارزشمندترین گنج‌ها هستم. گنجی که عارف را به خود دلخوش داشته است، گنج محبت است که در دل خود یافته است.

از بایزید پرسیدند «درویشی چیست؟» گفت: «آنکه کسی را در کُنج دل خویش پای به گنجی فرو شود، در آن گنج گوهری یابد، آن را محبت گویند، هر که آن گوهر یافت، او درویش است.»(تذکره‌الاولیا)

مُلکت عاشقی و گنج طرب
هر چه دارم ز یُمن همت اوست
(حافظ)

منبع: عقل آبی

/

  • برچسب ها
  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    3 × 2 =