دست بگشا دامن خود را بگیر

  • توسط صدیق قطبی
  • ۸ ماه قبل
  • متن ادبي
  • ۱۱ بازدید
  • 0
75278527 - دست بگشا دامن خود را بگیر

نویسنده: صدیق قطبی

راه لذت از درون است. این حقیقی است که عارف به ‌آن باور دارد. خاستگاه شادی در دل است و آدم باید بیش از آنکه در چیزها یا آدم‌های بیرون دنبال شادی باشد، شادی و خوش‌احوالی را در درون خودش پیدا کند و به گفته‌ی خیام: «ماییم که اصل شادی و کان غم‌ایم»

«بی‌مزگی همه از بیماری توست نه از بهر آنکه مزه نیست در عالم و در طعام و شراب و صحبت و نظر. تو جهد کن تا بیماری از تنت و خیرگی از چشمت و گرفتگی از پایت برود.»(بهاء‌ولد، معارف)

دست بگشا دامن خود را بگیر
مرهم این ریش جز این ریش نیست
(غزلیات شمس)

حالت که خوب باشد فرقی نمی‌کند در چه مکان و موقعیتی قرار گرفته است:

راه لذت از درون دان نه از برون
ابلهی دان جستن قصر و حُصون
آن یکی در کنج مسجد مست و شاد
وآن دگر در باغ تُرش و بی‌مراد
(مثنوی:‌ دفتر ششم)

آن یکی در مرغزار و جوی آب
و آن یکی پهلوی او اندر عذاب
او عجب مانده که ذوق این ز چیست
و آن عجب مانده که این در حبس کیست
(مثنوی: دفتر سوم)

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی باکی و گستاخی است هم
(مثنوی: دفتر اول)

پس ترا هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه بر خویش گرد
(مثنوی: دفتر چهارم)

75278527 - دست بگشا دامن خود را بگیرآدم که حالش خوب باشد و به تعبیر بوسعید مراقب «طعم وقت» باشد، از هر موهبت و موقعیتی، نهایت حظ و بهره را می‌بَرد:

«و آورده اند که روزی شیخ ما بعد از آن حالت- که او بدان درجه رسیده بود، که مشهور است- بر در مشهد مقدّس، نشسته بود، مریدی از مریدان شیخ سَرسَر[قاچ قاچ] خربزه‌ی شیرین به کارد می‌گرفت و در شکرِ سوده می‌گردانید و به شیخ می‌داد تا می‌خورد، یکی از منکران این حدیث بر آنجا بگذشت گفت: «ای شیخ! این که این ساعت می‌خوری چه طعم دارد و آن سرخار و گز که در بیابان هفت سال می‌خوردی چه طعم داشت؟ و کدام خوشتر است؟» شیخ ما گفت که «هر دو طعمِ وقت دارد، یعنی اگر وقت را صفت بسط بود، آن سرگز و خار خوشتر ازین بود و اگر حالت را صورت قبض باشد که(اللهُ یقبِضُ و یَبصُطُ: خدای تنگ فراگیرد وفراخ فراگیرد.- بقره/۲۴۵) و آنچ مطلوب است در حجاب، این شکر ناخوشتر از آن خار بُود.»(اسرارالتوحید)

این معرفت انسانی موجب می‌شد عارف در «بسط وقت» بکوشد و سعی کند دلی فراخ و شامّه‌ای تازه و تیز پیدا کند تا از آنچه دارد حظ وافر ببرد:

«با تنگ‌دلی ملک همه جهان منغّص بود و با فرادلی همه رنج‌ها آسان بود.»(معارف بهاء‌ولد)

«عارف کسی است که هیچ کدورتی مَشربِ صاف او را مکدّر نگرداند و هر کدورتی که بدو رسد، صافی شود.»(فیه ما فیه)

نگاه عارف این است که گلستان واقعی را در دل باید ساخت و اگر فراخی دل و نورانیت درون حاصل شود، جهان بیرون نیز در نظر فرد بهارآیین خواهد شد:

«صوفی‌ای را گفتند سر برآر اُنظُر إلَی آثارِ رَحمهِ‌ اللهِ، گفت آن آثار آثار است. گل‌ها و لاله‌ها در اندرون است»(مقالات شمس)

به درون توست یوسف، چه روی به مصر هرزه؟
تو درآ درون پرده بنگر چه خوش لقایی

ز جیب خویش بجو مَه ‌چو موسی عمران
نگر به روزن خویش و بگو سلام سلام
(غزلیات شمس)

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره‌ی گلگون خویش
(غزلیات شمس)

منبع: عقل آبی

/

  • برچسب ها
  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    دو × پنج =