روز متفاوت من ..

  • توسط کتایون محمودی
  • ۸ ماه قبل
  • یادداشت
  • ۴ بازدید
  • 0
7527524752 - روز متفاوت من ..

نویسنده: کتایون محمودی

روز شمار حادثه
بسته مادربزرگ ها

هرشب که سرم را روی بالش می گذارم ، حادثه زلزله و آنچه بر مردم رفته و آن چه با چشم خودم  دیدم را مرور می کنم.

تا جایی هم که توانسته ام لحظه ها را  ثبت کرده ام؛ اما هنوز وجدانم آرام نیست و پیوسته ملامتم می کند که در بستر گرم، زیر سقف و دیوارهای محکم، خوابیده ای و سه قلوهای دو ساله برادرت زیر چادرند!

نفسم می گیرد وقتی صبح با آب گرم وضو می گیرم و در فضایی گرم و مطبوع نماز می خوانم.

با خودم می گویم: اگر صبح سر از چادر بیرون بیاوری؛ نوک دماغت یخ می کند و سرما بند بند استخوانت را می گزد …

همه این ها، کابوس شب های من است و آسمانی که از ابری و بارانی شدنش می ترسم و دعا می کنم نبارد !

با این دغدغه، روز مرگی های عادی ام را تعطیل کرده و همسفر تابلوهای مسیر و جاده شده ام، تا روزی که منطقه به آرامش برسد.

خدا را شکر که بازهم، صبح دیگری بیدار شدم و به جاده سلام دادم .

دو کانکس ما (با هزینه خیرین گمنام)  حاضر بود، فقط کمی تجهیزات داخلی اش مانده که به زودی برطرف شد و کمی هم لباس های مخصوص برای زنان میانسال در منطقه، که اکثرا هم حالا عزادارند .

بین لباس های ارسالی، چیزی به درد شان نخورده و تقریبا از آن بی بهره بوده اند.

با این محموله ها، دنبال تک تک مادربزرگ ها رفتم .

بین راه از آشناها و معتمدین کمک می گرفتم تا این زنان را به ما معرفی کنند… در کویبک حسن هم، خانم شکوفه نوروزی، همسر ماموستا عظیم آزادی به کمکم آمد.

صحنه های عجیب و زیبایی دیدیم که کمی حالم را خوب کرد.

با دیدن بسته های من برای مادر بزرگ ها، شوخی و طعنه های خوشایند جان گرفت و من بعد از یک ماه، روی لب های خشک شان خنده را دیدم، واقعا چه حکمتی است که صورت با خنده، زیباتر است و چشم ها، درخشان ترند؟

چند نفر از گروه سنی مورد نظر من، بسته را می گرفت و از محتوایات داخلش می پرسید، با جواب و‌ توضیح من و شکوفه،‌ ذوق زده می شدند و با خنده، مرا در آغوش می کشیدند …

یک دل سیر با پیرزن ها و دختر و عروس هایشان  شوخی کردیم و خندیدیم.

امروز من زندگی و خنده را هم نفس آوار و خرابه و ماتم دیدم که گوشه ای کز کرده بود و منتظر فرصت بود تا روی صورت ها ، بلغزد و من با کارم ، آن را با زنان آشتی دادم ….

آسمان صاف بود و ما کانکس به کانکس می گشتیم و سوژه خنده آن روز منطقه ذهاب شدیم .

چقدر خوب شد که من و آن چهره عبوس ام، حالا انگشت نشان زنان و دختران جوان شده بودم که آدرس پیرزن ها را با کنجکاوی و تعجب، از آنان می گرفت.

آواربرداری خانه های ویران مردم، در روستا و سرپل ذهاب شروع شده بود و این یعنی: باید عملیات ساخت منازل دایم برای اسکان، شروع شود .

عصر شد و برای خواندن نماز به طرف مسجد مجروح رفتیم …

چند متر آن طرف تر، با نایلون، نماز خانه درست کرده بودند .‌

شاید اولین مسجد نایلونی دنیا را دیدم که نماز گزارانش از پشت نایلون شفاف، نماز می خواندند ….آسمان صاف، مسجد شفاف و خدا نگاه می کرد….

7527524752 - روز متفاوت من ..پشت مسجد ظاهرا شلوغ ترین محله ی کوییک بود، برای تحویل آخرین بسته های محموله با زنان جمع شدیم و می خندیدیم که دختر جوانی با دوربینش، ما را شکار تصویرش کرد و به طرفمان آمد …

ظاهرا خنده های ما، توجه اش را جلب کرده بود …. همکارم بود .

یک روزنامه نگار از تهران که بین این همه ماتم و ویرانی، از شادی زنان، کنجکاویش گل کرده بود و بعد از توضیحات من، کلی با شوق، از ایده ام خوشش آمد و بین پیرزن ها، عکس گرفت…

حالا واقعا اسباب خنده شده بودم، چون پیرزن ها، سراغم را از همدیگر گرفته بودند و پیدایم می کردند…

امروزمتفاوت من، وقتی تفاوتش بیشتر شد که بین جمع ماموستاهای خیری که برای کمک به روستاها آمده بودند، یکی از دور که مرا دیده بود، با گام های بلند خودش را به من رساند و گفت: شما همسر ماموستا علی صالحی هستید؟ من هم که همیشه شیطنتم بیدار است. گفتم: نه ! من کتایون محمودی هستم.

کمی با تعجب و گرفتن منظورم گفت: بله… حق با شماست… شما را باید با خودتان شناخت و معرفی کرد ….

کمی اظهار لطف داشتند به نوشته و گزارش هایم و با محبت و لبخند، از کار و مقصد امروزم، به جمع دوستانش پیوست.

تقریبا تمام پیرزن ها و زنان مسن را پیدا کردم و بسته ها را میانشان تقسیم کردم، به کانکس یکی از آن ها مراجعه کردم، خودش نبود، بسته را از پنجره کانکس داخل انداختم و کاش وقتی صاحبش برمی گشت، عکس العملش را می دیدم .

هوا تاریک شد و برق هم قطع بود. کار من هم تا اندازه ای تمام شده بود، داخل کانکس من از مجمع زنان خیر خراسان جنوبی و مسئول اش، خانم نظری و کمکشان برای عملی کردن پیشنهادم گفتم و شکوفه هم خوشش آمد..‌

همراهشان شام جنگی (کنسرو شده) خوردیم و به طرف سرپل راه افتادیم.

رد پای زندگی و‌ جوانه زدن، به آرامی و کمرنگی دیده می شد .

با شناسایی سی خانواده مستحق دریافت کانکس و امضا برگه های تعهد، برای بازگردان آن بعد از بازسازی، به طرف کرمانشاه حرکت کردیم.

من با تنی خسته و البته روحی پرتوان و به شب رساندن روزی متفاوت، چشم هایم را بستم، تا این روز را برای شروع نگارش گزارشم، مرور کنم …

خدایا!

شکرت که کنارم هستی و برای این مردم ، من کمینه را هم واسطه قبول کرده ای….خدایا! دوستت دارم.

/

  • برچسب ها
  • کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    سه × 3 =