عرفات


﴿وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالًا وَعَلَىٰ کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ ∗ لِّیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ فِی أَیَّامٍ مَّعْلُومَاتٍ عَلَىٰ مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِیمَهِ الْأَنْعَامِ فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ ∗ ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ﴾؛ و در میان مردم به حج ندا بده، تا به سویت بیایند پیاده و سوار بر هر (مرکب و) شتر لاغری از هر راه دوری که می‌آیند. تا شاهد منافع خویش باشند، و در روزهای معین نام خدا را یاد کنند بر (ذبح) چهارپایانی که به آنها روزی داده‌ایم؛ پس از آن بخورید و بینوای محتاج را هم بخورانید. سپس باید آلودگیهایشان را برطرف سازند و به نذرهای خویش وفا کنند و خانه‌ی قدیمی را طواف کنند.
آنجاست که پرده‌ها کنار می‌روند و درهای آسمان گشوده می‌شوند و حُجاج با دلهایی که تاریکی شهوات و هواهای نفسانی را از آن زدوده‌اند، متوجه خداوند می‌شوند.

آنجاست که انوار الهی می‌تابد و دل، بالا می‌رود تا اینکه زمین و زمینیان را به سان ذره‌ی کوچکی که بر بادهای قدرت الهی سوار است، می‌بیند. باز بالاتر رفته تا جایی که صدای فرشتگان را با زبانهای فرمانبرداری استماع می‌کند. بالاتر می‌رود تا اینکه قرآن را ترد و تازه می‌یابد؛ گویی که دیروز وحی آمده است و این ندا را از جانب قدس می‌شنود: ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاکُمْ﴾؛ ای مردم! به یقین ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره تیره و قبیله قبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ همانا گرامی‌ترین شما نزد الله، پرهیزگارترین شماست.
پس جواب می‌دهد: لَبَّیْکَ اللّٰهُمَّ لَبَّیْکَ!

وادی عرفات و گستره‌ی حرم و آسمانها و زمین هم با او همنوا می‌شوند: لَبَّیْکَ اللّٰهُمَّ لَبَّیْکَ!

آنجاست که انسانیتی که تیر و تفنگ، مرز، فاصله‌های طبقاتی و دیگرپرستی او را خفه کرده بود، نفس راحتی می‌کشد و در عرفات جان می‌گیرد؛ جایی که نه کبیری وجود دارد و نه صغیر، نه عظیم و نه حقیر، نه مأمور و نه امیر و نه غنی و نه فقیر!

آنجا آرمان بزرگی که غرب آن را – جز در مغزهای فلاسفه و در دل کتابها – نشناخته، تحقق می‌یابد و شرّ رخت سفر می‌بندد، کینه‌ها برطرف می‌گردد، مساوات عام می‌شود و صلح، سروری می‌کند و مردم، علىٰ‌رغم اختلاف رنگ و زبان در یک میدان جمع می‌شوند، همه یک لباس به تن دارند، همه به سوی یک پروردگار متوجه می‌شوند، همه یک دین دارند و همه با زبان واحد فریاد برمی‌آورند: لَبَّیْکَ اللّٰهُمَّ لَبَّیْکَ!

آنجا معجزه‌ی جاوید آشکار می‌گردد؛ زمین نزدیک می‌شود، باز از گوشه‌هایش گرفته شده تا اینکه همه‌ی آن در عرفات گذاشته می‌شود؛ سواحل آفریقا را با کناره‌های آسیا، شهرهای اروپا را با کلبه‌های سودان، رود کنگو را با دریای نیل و کوههای تاروس را با کوههای بلور[؟] پیوند می‌دهد و مسلمان، می‌داند که وطنش فراتر از آن است که کوهها و دریاهای روی زمین آن مرزبندی کنند یا رنگهای گوناگون نقشه آن را تکه تکه کند یا کاغذبازیهای سیاسی و پرچمهای رنگارنگ آنان را جدای از هم قرار دهد.

این بدین خاطر است که وطن مسلمان در قرآن است؛ نه در خاک و سنگ و نه در دریاچه‌ها و رودخانه‌ها و نه در کوهها و دریاها: ﴿إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ﴾؛ «جز این نیست که مؤمنان با هم برادراند.» نگفت: «إِنَّمَا العَرَبُ» و نه «إِنَّمَا الأَتْراکُ» و نه «إِنَّمَا الأَکْرَادُ».
آنجاست که برادران، برادرانشان را تفقد می‌کنند؛ توانمند به یاری ناتوان می‌شتابد، ثروتمند بر فقیر بخشش می‌کند، عزیز به کمک ذلیل می‌رود و همه در حالی از حج برمی‌گردند که همه توانمند، ثروتمند و باعزت‌اند.

آنجاست که مسلمان به یاد می‌آورد که چگونه سردار جهان صلى الله علیه وسلم در حال هجرت به سوی الله، از این وادی‌ها گذشته و زادگاهی را که در آن رشد کرده و قومی را که در میانشان پرورش یافته بود، رها کرده است. چگونه آمد و بر تپه ایستاد و رُخ مبارکش را به سوی مکه نمود و گفت: «همانا تو محبوب‌ترین سرزمین خدا به نزد من هستی، همانا تو محبوب‌ترین سرزمین خدا به نزد من هستی؛ و اگر اهالی تو مرا بیرون نمی‌کردند، بیرون نمی‌شدم.»

سپس متوجه این صحرای ترسناک شد در حالی که جز صدیق اعظم کسی دیگر همراهش نبود، هر گاه که می‌رفت، به پشت سر می‌نگریست تا با نظر به مکه انرژی بگیرد؛ تا اینکه مکه، در پهنای افق پنهان شد و آنان به طرف غار به راه افتادند.

آیا این وادی‌ها می‌دانستند که این مردی که به تنها در مقابل تمام دنیا ایستاده و با قوت حق، باطلش را به زمین می‌زند و جهالتش را با نور اسلام زایل می‌گرداند و تاریکی‌هایش را با راهنمایی‌های قرآنی، هدایت می‌کند، این کسی که از مکه مخفیانه گریخته است، آیا دوباره به سویش دهها هزار پهلوان غیور می‌آورد که مکه درهایش را به رویشان می‌گشاید و بت‌هایش پیش قدمهای ایشان نابود می‌گردند، سپس جزیره العرب گوش به فرمانش می‌شود، باز نصف گیتی برای دینش گردن می‌نهد؟

آیا این وادی‌ها می‌دانستند که این چند نفری که جهت گریز از زور و شوکت قریش از اینجا می‌گذشتند، بر آمارشان افزوده می‌شود تا جایی که قریش مطیعشان می‌گردد، باز بیشتر شده و تاج و تخت و سرزمینهای کسرىٰ و قیصر/ خسرو و سزار را به ارث می‌برند و بیشتر و بیشتر می‌شوند تا اینکه زمین و زمینیان را به ارث می‌برند و اضافه می‌شوند تا اینکه به پانصد میلیون [و یک و نیم میلیارد] می‌رسند و در زمین متفرق گشته، داعیانی مجاهد و پیروز می‌گردند، باز حاجیانی توبه کننده و لبیک گویان می‌شوند: لَبَّیْکَ اللّٰهُمَّ لَبَّیْکَ!

اینجا بود که سردار جهان صلى الله علیه وسلم در حجه الوداع ایستاد و حقوق بشر را آشکار کرد و مبادی صلح را بنیان نهاد و برادری، عدالت و مساوات در میان مردم را – هزار سال پیش از فرانسه – گستراند:

«ای مردم!

از من بشنوید که برایتان بیان می‌کنم، من نمی‌دانم شاید بعد از این سال شما را در اینجا ملاقات نکنم.

ای مردم!

همانا خون‌هایتان و اموالتان بر یکدیگر حرام است همانند حرمت امروز در این ماه و در این شهر.

آیا رساندم؟ خدایا گواه باش.

ای مردم! همانا پروردگارتان یکی است، پدرتان یکی است؛ همگی شما از آدم هستید و آدم از خاک، همانا گرامی‌ترین شما نزد خداوند، پرهیزگارترین‌تان است، هیچ عربی بر هیچ عجمی برتری ندارد مگر به تقوىٰ.

آیا رساندم؟ خدایا گواه باش.»

اینجا بود که ایستاد تا انتهای رسالت بزرگی را که خدایش فرستاده بود، به همگان اعلان کند و این سخن خداوندی را برایشان قرائت نماید: ﴿الْیَومَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِیْنَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیْتُ لَکُمُ الإِسْلَامَ دِیناً﴾؛ «امروز دینتان را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دینتان پسندیدم.» و یارانش را بفرستد تا این رسالت را به دورترین نقطه‌ی زمین و دورترین نقطه‌ی زمان برسانند.
آنان هم آن را برداشتند و به وسیله‌ی آن این تمدن بزرگی که شرق و غرب را فراگرفته، به وجود آوردند.

∗ ∗ ∗

در عرفات، عظمت اسلام جلوه‌گر می‌شود؛ دینِ آزادی، مساوات، علم و تمدن. از عرفات مسلمانان ندای دعوتگر الله را می‌شنوند که: «حَیَّ عَلَى الصَّلَاه! حَیَّ عَلَى الفَلَاحِ!» پس جواب می‌دهند: لَبَّیْکَ اللّٰهُمَّ لَبَّیْکَ! و می‌روند تا برای آخرتشان چنان کار کنند که گویا فردا می‌میرند و برای دنیایشان چنان‌که تا ابد زنده‌اند!

∗ ∗ ∗

هان که در زمین فساد شود، شرّ طغیان کند، آهن در هم شکند، باروت منفجر شود و انسانیت در لجنزار پستی فرو رود، باز هم هراسی بر فضیلت نیست و نه بر حق و نه بر صلح، تا زمانی که در روی زمین ”عرفات“ وجود دارد و مادامی که این صدای قدسی در فضا طنین‌انداز است: لَبَّیْکَ اللّٰهُمَّ لَبَّیْکَ!
شیخ علی طنطاوی
ترجمه : زبیر حسین پور( ٧/ ١٢/ ١۴٣٧ )

سنت انلاین


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *