قدس تنهاست

  • توسط دکتر محمدابراهیم ساعدی رودی
  • ۸ ماه قبل
  • شعر
  • ۱۴ بازدید
  • 0
4563455 - قدس تنهاست

شاعر: دکتر محمدابراهیم ساعدی رودی

به راه غم،
بدیدم دختری رنجور
که طفلی در بغل می برد
به روی سینه ی کودک مدالی بود
نه گریان بود
نه نالان بود
زچشمانش امید ونور می بارید
نگاهم در نگاه گرم کودک بود
که ناگه دیده ام تاریک و کم سو شد
دو چشمم لکه ای خون دید
لباس بچه پر خون بود
به دختر با صدای غم زده گفتم:
سلام ای دختر تنها،
سلام از ما،
چرا کودک پر از خون است؟
چرا این نازنین،
زخمی و محزون است؟
علیکی گفت
و آنگه چهره ی غمناک خود گرداند
چراها خفته در چشمان دختر بود
نوای غم فزایش حامل درد و تمنا بود
صدای انفجار بغض او در آسمان پیچید
سؤالش زیر بار غم همی لرزید:
برای چه؟
برای چه؟
و پژواک صدا از هر طرف آمد:
برای چه؟
برای چه؟
به او گفتم:
شگفتا دخترم نام تو بی نام است!
چه می خواهی؟!
چرا جین بر جبین داری؟!
چرا اندوه و غم بر چهره ات پیداست؟!
در این هنگام برقی زد
و آوازی ز غیب آمد:
نمی دانی که او قدس است؟!
نمی بینی غبار سال ها بر او؟!
به ظلم غاصبان در چهره اش بنگر
به احوال دگرگونش
نگاهش صد زبان دارد!
سرشکش بی امان بارد!
نمی بینی که او دنبال یک میلیارد مسلمان است؟!
ولی  افسوس
هزار افسوس
که «فاروقی» در آن ها نیست
«صلاح الدین» در این جا نیست
«قتیبه» مرد، «خالد» رفت،
در این وادی تنهایی
رد پایی ز آن ها نیست

/

  • برچسب ها
  • دکتری تفسیر و علوم القرآن نویسنده مترجم عضو شورای مرکزی جماعت دعوت و اصلاح

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    دو × 2 =