لباس مادربزرگ‌ها!

  • توسط کتایون محمودی
  • ۸ ماه قبل
  • یادداشت
  • ۴ بازدید
  • 0
536454 - لباس مادربزرگ‌ها!

نویسنده: کتایون محمودی

روز شمارحادثه…

روز شمار حادثه‌ی زلزله در کرمانشاه، به یک ماه نزدیک می‌شود و من با خاطری کمی امن تر، می‌نویسم .

روزهای سخت هراس، گذشته‌اند و به کمرکش اسکان موقت رسیده‌ایم. اسکان اضطراری را پشت سر گذاشته و منتظر طی این مسیر، تا آرامش هستیم.

تعهد دولت برای تحویل روزانه چهارصد کانکس، هنوز در حد حرف است و این جا بازهم این مردم‌اند که پیش قدم هستند و چند گام جلوتر ایستاده‌اند.

فصل جدید قصه‌ی این کتاب، باز هم قهرمانانش گمنام‌اند، نقششان را بی‌دیالوگ انجام می‌دهند و منتظر حضور کسی برای مکملش نیستند….

اصلا برایشان مهم هم نیست که ببینند، یا نبینند…. وقتی کارشان را به فرجام رساندند هم، منتظر تشکر نیستند.. دیدن لبخند یک کودک، شارژشان می‌کند و نگاهی با محبت، لوح تقدیری است برایشان !

536454 300x202 - لباس مادربزرگ‌ها!بین تمام این روزها، بی آن که دنبال سوژه‌ی خاصی باشم؛ خودشان صید متن و گزارش من می‌شدند. کسانی که شبیه خودشان بودند.

امروز ارتباط با انباردارهای ما، در چند شهر زلزله زده و معرفی چند نیازمند و تحویل مایحتاجشان، تقویم روزم را به انتها رساند….

خبر سرمای زیر صفر ثلاث و ازگله، کندی ساخت و پخش کانکس و به حاشیه رفتن چند منطقه، کمی مکدرم کرد، ولی با تلفن یک خیر برای قبول فرستادن یک کانکس دوباره سرحال شدم.

خانه پدری من ریجاب و سه برادرم در سرپل و قصرشیرین زندگی می‌کنند. خانه و زندگی یکی از آن‌ها، زیر آوار رفت، ولی انگار تمام مردم منطقه خانواده‌ی من هستند … نگران همه هستم.

شب و روزهای این اوقاتم، اصلا عادی نیست.

یک روز سرپل، یک روز قصر، روز دیگر کویبک و روزی هم ریجاب، روزهایی هم که باید کرمانشاه باشم، دنبال پیگیری کار تحویل و ساخت کانکس‌ها هستم و اصلا قرار ندارم.

امروز تیم کانکس‌سازی که کارهای ما را قبول کرده‌اند، خبرهای خوبی داشتند…. فردا قرار است دو کانکس تحویلمان دهند و ان شاالله راهی کوییک حسن شویم.

این بار خلاف روزهای قبل، وسایل و اقلام ما، برای زن‌های میانسال است، خیلی از آن‌ها، لباس‌های مخصوص، با رنگ‌های تیره می‌پوشند که به فکر کسی نمی‌رسد که برایشان تهیه کنند و جرقه‌ی آن، به ذهن من رسید؛ وقتی پیرزن‌های زیادی دیدم که لباس برای تعویض نداشتند و لباس‌های ارسالی مناطق دیگر، اصلا به دردشان نمی‌خورد.

دوستی این مدت خودروش در اختیارم بود، دولت آباد رفتم و با درک سلیقه‌ی آن‌ها، چهل دست تهیه و بسته‌بندی کردیم.

یادمان نرود که تمام رده‌های سنی در این حادثه، آسیب دیده‌اند و نیازشان باید دیده شود ….

فردا یا پس فردا، راهی می‌شوم و داستان دیدار با مادربزرگ‌ها را برایتان می‌نویسم، ان شاالله…

می‌توانم تصور کنم، ولی می‌خواهم با چشم سر بببنم ..

منتظر گزارش من و لباس‌های مخصوص و عکس العمل مادربزرگ‌ها باشید ….

/

  • برچسب ها
  • کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    20 + شش =