معنای زندگی نزد سهراب سپهری/ بخش سوم

7863379678 - معنای زندگی نزد سهراب سپهری/ بخش سوم


نویسنده: صدیق قطبی

۲. راه رفتن و نور خوردن

شفیعی کدکنی در شعری گفته است: «من آن بذر بی‌حاصلم کاین جهان را، نه تغییر دادم. نه تفسیر کردم». در یک شیوه‌ی مواجهه، جهان چون مسأله‌ای است که باید حل شود. مجهولی است که باید معلوم شود. به قصد شناختن و تفسیر کردن با جهان روبرو می‌شویم. در شیوه‌ی دوم، مهمتر از تفسیر جهان، تغییر است. مارکس می‌گفت «فلاسفه تنها جهان را به روش‌های گوناگون تفسیر می‌کنند، با این همه نکته‌ی مهم تغییر جهان است». ایدئولوژی‌های انقلابی طبیعتاً به این طرز نگاه تعلق دارند. سهراب اما نه آن است و نه این. نه به دنبال شناختن است و نه در پی تغییر دادن. او در پیِ شناورشدن در راز جهان است:‌ «کار مانیست شناسایی راز گل سرخ. کار ما شاید این است. که در افسون گل سرخ شناور باشیم. پشت دانایی اردو بزنیم. دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.» می‌توان نگرش سهراب را نگرشی اشراقی به جهان خواند. او می‌خواهد در برابر آفتاب بایستد و خود را گرم کند. آن‌سوی اقلیم دانایی خانه بسازد و دست‌هایش را در جذبه‌ها بشوید.

«راه رفتن»، تماشا کردن جهان است. می‌گفت اصلی‌ترین کارِ او راه رفتن است:‌ «در جوانیِ یک سایه راه باید رفت. همین». تماشا، چنانکه در اصلِ لغت هم به معنای سیر و گردش و گشت و گذار است همین «راه رفتن» است. راه رفتنِ مجذوبانه.

فیلسوفان و عالمان علم تجربی، عمدتاً‌ درگیرِ‌ «شناخت» هستند و ایدئولوژیست‌ها در پیِ تغییر، سهراب اما در کارِ سفر و تماشاست. شناور شدن در افسون و جذبه‌های هستی، رسالت اوست: «کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده‌ام. و جهان به مهمانی من.»(از نامه‌های سهراب).

مأموریت او نه شناختن جهان و نه تغییر دادن آن، بلکه نگریستن و مجذوب شدن است:

«زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم. چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد، و درخت را هَرَس کرد. و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت.»(از نامه‌های سهراب)؛ «نمی‌دانم تابستان چه سالی ملخ به روستای ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مأمور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی‌ها شدم .راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می‌رفتم، سعی می‌کردم پا روی ملخ‌ها نگذارم. اگر محصول را می‌خوردند پیدا بود که گرسنه‌اند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می‌کشیدم و پرواز ملخ‌ها را در هوا دنبال می‌کردم.»(هنوز در سفرم، به کوشش پری‌دخت سپهری)

سهراب نه طالب دانستن است و نه تغییر دادن. او دلشده‌ی تماشاست. نمی‌خواهد جهان را بشکافد تا دریابد درون آن چیست. می‌خواهد موهای جهان را با عشقی سرشار شانه کند و جهان را بنوازد. تعبیر کریستین بوبن گویاست:

«دانشمندان اتم‌ها را می‌شکنند، همانطور که یک کودک، شکم عروسکش را پاره می‌کند تا ببیند درون آن چیست. نویسنده، کودکی است که با شانه‌ای از جنس طلا، موهای عروسکش را شانه می‌زند. تفاوت میان علم و ادبیات، همان تفاوت میان تجاوز و عشقی ژرف است.»(ویرانه‌های آسمان، ترجمه سید حبیب گوهریان و سعیده بوغیری)

دلگیری سهراب از زمانه‌ی خویش آن بود که جهان را به چشم ابزار می‌بیند. می‌خواهد بشناسد تا از آن به کام خویش بهره بگیرد: «در این کوچه هایی که تاریک هستند / من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم / من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم / بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است / مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد / مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات»

سهراب می‌گفت ما تنها چیزهایی را جدی می‌گیریم که به کارمان بیایند: «من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم / حرفی از جنس زمان نشنیدم / کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد / هیچکس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت» و تماشا برای ما امری حیاتی نیست: «در دنیایی که تماشای گُل عقب‌افتادگی به حساب می‌آید، چشم‌به‌راه چه هستیم؟ تا بخواهی، هیاهو. تا بخواهی جارچی.»(از نامه‌های سهراب)؛ «در زمانه‌ی ما، نگاه کردن نیاموخته‌اند. و درخت، جز آرایش خانه نیست. و هیچ کس گل‌های حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته. کسی در مهتاب راه نمی‌رود. و از پرواز کلاغی هشیار نمی‌شود. و خدا را در کنار نرده‌ی ایوان نمی‌بیند و ابدیت را در جام آب‌خوری نمی‌یابد.»(از نامه‌های سهراب)

سهراب می‌گفت تنها با «زورقِ قدیمی اشراق» می‌شود در «آب‌های هدایت»‌ روانه شد.

منبع: عقل آبی


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *