معنای زندگی نزد سهراب سپهری / بخش چهارم

7863379678 - معنای زندگی نزد سهراب سپهری / بخش چهارم


نویسنده: صدیق قطبی

اما چرا تماشا و شناور شدن و دست‌ها در جذبه‌ها شستن؟ وقتی ما فارغ از دغدغه‌های شناخت و تنگنای مفاهیم و نیز برکنار از سوداگری‌ و منافع شخصی، دست در کارِ تماشا می‌شویم، پنجره‌های خود را به سوی نور می‌گشاییم. نمی‌خواهیم جهان را تصاحب و تملک کنیم و یا به میل خویش تغییر دهیم، می‌خواهیم به پیشواز جهان برویم و میزبان نوری باشیم که در همه چیز خانه دارد. تماشا کردن، راه دادن هستی و نور به درون خویش است:
«می‌روم بالا تا اوج، من پُر از بال و پَرم / راه میبینم در ظلمت، من پُر از فانوسم / من پُر از نورم و شن / و پُر از دار و درخت / پُرم از راه، از پل، از رود، از موج / پُرم از سایه‌ی برگی در آب.»

با تماشا کردن پُر از نور می‌شویم.

«دارم نگاه می‌کنم، و چیزها در من می‌رُوید. در این روز ابری، چه روشنم. همه‌ی رودهای جهان به من می‌ریزد، به من که با هیچ پُر می‌شوم.»؛ «من به آنان گفتم: / آفتابی لبِ درگاهِ شماست / که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد.»

برای راه دادن هستی به درون خویش، به تعبیر رابیندرانات تاگور، باید درها را گشود و آرام گرفت تا غبارها فروبنشینند:
«دلم آرام گیرو / غبار بر میانگیز / جهان را بگذار که راهی به سوی تو بیابد.»(ماه نو و مرغان آواره، ترجمه‌ی ع.پاشایی)

این درگشودن، همان شناور شدن و تماشا کردن است. از همین روست که در بند پایانی شعر «وپیامی در راه» آمده است: «راه خواهم رفت. نور خواهم خورد.» وقتی تماشا می‌کنی(نه تفسیر و یا تغییر)، لقمه‌های نور را در سفره‌ی خود می‌بینی. نور، همان امرِ قدسی است:
«سال‌ها پیش در بیابان‌های شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم.»(از نامه‌های سهراب)

تماشا ما را با امر قدسی هم‌آغوش می‌کند:
«چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد.»(از نامه‌های سهراب)

تماشا ما را شنوای تراوش ابدیت می‌کند:
«اگر جویای گسترش اندیشه‌ی خود بودی، همان درخت حیاط خانه ترا بس بود. سال‌ها می‌شود به تماشا بنشینی. کلاغی که کنار حوض کاشی می‌نشست، چه درها که به روی اندیشه نمی‌گشود.»(از نامه‌های سهراب)؛ «بین چه چیز از پرواز این پرنده که گذشت در خور تماشا بیش؟ چه رمزی داشت، انگار به ابدیت می‌رفت و تو فراتر شو… به این آفتاب نگر. خود را در آبی آسمان گم کن. تراوش ابدیت را بشنو!»(از نامه‌های سهراب)

سهراب می‌گفت: «خدا را در کنار نرده‌ی ایوان نمی‌بیند و ابدیت را در جام آب‌خوری نمی‌یابد.»(از نامه‌های سهراب). نور و امر مقدس، در هر چیز خُرد و ساده‌ای جاری است و تنها وقتی مجذوبانه به تماشا می‌نشینیم بر ما هویدا می‌شود:
«زیر بیدی بودیم/ برگی از شاخه‌ی بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟/ می‌شنیدم که بهم می‌گفتند: سِحر می‌داند، سِحر!».

برگی از یک درخت بید که با چشمانی عاشق نگریسته شود، رمزی از امر مقدس است. «تراوش ابدیت» یا «تراویدن رازِ ازلی» چیزی آنسوی پدیده‌ها و اتفاقات روزمره نیست: «من زنی را دیدم، نور در هاون می‌کوفت.»

تماشای مجذوبانه، ما را با نور، با امر مقدس، چهره به چهره می‌کند و سهراب رسالت خود را تماشا کردن و نور خوردن می‌دانست: «روزی / خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد .در رگ‌ها، نور خواهم ریخت.»

منبع: عقل آبی


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *