من و عبور از غافلگیری ….

554215555 - من و عبور از غافلگیری ....

نویسنده: کتایون محمودی

این مدت و جریان حادثه زلزله ، کمی روی روند کارها و کلاس هایم ،  تاثیر گذاشته بود .باید جبران می کردم .من از کلاس و دانشجوی بی تحرک ، بیزارم…

از پله ها که بالا می رفتم یکی از دانشجوها خودش را به من رساند و از برگه ی داخل تابلوی اعلانات ، عکس گرفته بود .نشانم داد ، کمی جا خوردم ؛ ولی نمی توانستم بروز دهم .

همین اثنا گوشی ام زنگ خورد و اسم دوستم روی صفحه افتاد ، با لحن ملتمسانه ای از من درخواستی کردو بدون این که منتظر جواب رد یا قبولم بماند ، مسلسل وار تشکر کرد و تماس قطع شد !

همینجور هاج و اج مانده بودم وسط پله ها …..

آخر این چه رفتاری بود ؟ اصلا نپرسید وقت دارم یا نه ؟

کلاس ساعت چهار تا یکربع مانده به شش را به من سپرد و رفت!

آخر اصلا درس ایشان ، در حوزه تخصص من نبود!

باید چکارمی کردم؟ توی ذهنم تمام نوع خشونت علیه زنان را ردیف کردم و آخرش همه را مستحقشان دانستم !

این بی برنامه گی و غافلگیری لحظه ای و تشکر های پشت سرهم …

کمی فکرم را از وجودش خالی کردم تا  متن زیبای بیهقی را فدای این آشفتگی نکنم.

وقتی کتاب تاریخ بیهقی را دستم می گیرم ، انگار نجیب ترین نثر فارسی را می خوانم . پادشاهی و امپراطوری این نگارش و بی بدیل بودنش ، تمام دلهره های دنیا را از خاطرانسان می برد .

سال هاست که این کتاب دوست من شده و هرگز از آن فاصله نگرفته ام .

چهار ساعت بین این کلاس تا کلاس دوستم فاصله بود .

باید یک جوری خلا را پر می کردم ، به همسرم مسیج  دادم که برنامه هایم بهم خورده و دوباره باید بمانم و نگرانم نباش!

سخنرانی در سالن سمینارهای دانشکاه با موضوعیت ( نفی خشونت علیه زنان ) همان تصویری بود که یکی از شاگردانم نشانم داد.‌ در دلم خندیدم و گفتم : کاش از من دعوت می کردند ، تا هرچه دلم می خواست بار زنان می کردم .

دلم پر بود از حرکت های ناسنجیده ای که خودمان عاملش بودیم و پای مردها را وسط می کشیدیم .

برای این موضوع ، هرگز از من دعوت نمی شد ، چون من زنان را عامل بروز خشونت علیه خودشان می دانستم و پنجاه پنجاه ، هر دو جنس را مقصر می دانستم .

یک چایی کهنه ی بدرنگ خوردم  و بطرف محوطه رفتم که کمی هوای تازه به ریه هایم برسانم . روی نیمکت سرد نشستم و فکرم تا سرپل رفت ….

دو تا ازکانکس های سفارشی  فردا حاضر می شد و برای تحویل و نصبش باید منطقه می رفتیم …لبخند بچه ها و طلوع کمی شادی در دل بزرگترها ، خاطرم را آرام می کرد.

خدایا با سه ساعت علافی چه باید می کردم ، وقت برای من ، مثل الماس است. آرام آرام بطرف محل سخنرانی رفتم ، موضوعی که کمی خنده داربود ، نام سخنران ها بود که اسم یک زن ، میانش نبود .

مردان می خواستند از مصادیق خشونت ، علیه زنان حرف بزنند!

بین این همه وارونگی و آشفتگی این روزها ، زیاد هم غریب نبود ، حداقل حسن اش این بود که وقت را می کشتم .

پنج سخنران و زمان برای ارائه ده دقیقه…..جالب بود .

باید می رفتم و در می یافتم که عالیجنابان در عرض ده دقیقه چطور یک سخنرانی را مدیریت می کردند؟ سخنران دوم ، حرف هایش تمام شده بود ….سالن تقریبا خالی بود . یعنی : دانشجوی دختر ما ، گوشش از این حرف ها پر بود که نیامده بود تا مصادیق و روش نفی ، علیه خشونت جنسش را بداند؟ این هم تعجبی نداشت، حال آدم با حرف های کلیشه ای و سخنان دیکته ای بهم می خورد …حق داشتند، من بیکاربودم که می خواستم بشنوم !

با ورود من یکی از دوستان سخنران که از قضا دوست همسرم هم بود ، متوجه حضورم شد و با حرکت سر و لبخند خوش آمد گفت!

554215555 300x276 - من و عبور از غافلگیری ....بیچاره نمی دانست برای وقت گذارانی این جا هستم !

تا خودم را روی صندلی جابجا کردم و پالتویم را درآوردم ؛ نام من از بلندگو پخش شد !

فکر کردم اشتباه شنیدم ، دوباره اسمم را شنیدم و صورت هایی که بطرف من چرخید . مبهوت دوست همسرم و همکارم را نگاه کردم ، که با دست ، مرا بطرف جایگاه راهنمایی می کرد!

کیف و پالتو را جا گذاشتم و بی اختیار بطرف جایگاه رفتم .

عذر خواهی کردند و فرمودند : توانایی زنان ، حتی در چنین موقعیت هایی ، باعث می شود که ما نگران غافلگیر کردنشان نباشیم .من ده دقیقه فرصت داشتم تا از نمودهای بروز خشونت علیه زنان در جامعه صحبت کنم ، بیچاره من ! سریع چند آیه ی قرآن به ذهنم رسید که از حقوق برایر زن ومرد می گفت و متعاقبش ، متن مقاله ام در شماره جدید ندای اسلام را بخاطر آوردم و در پایان آنچه آن روز گذشته بود و ناروی همکارم و این بی خبر سخنرانی کردن را سرهم کردم و بعنوان مصداق خشونت علیه زنان ، برشمردم …چند دقیقه آخر به مذاق همه خوش آمد و با صدای دست زدن های ممتد ، به سوی کیف و صندلی ام رفتم .

هنوز در بهت این روز و این حوادث و این تشویق بودم که دوست همسرم برای تشکر خودش را به من رساند…

بی مقدمه گفت: همیشه از بی تریبون بودن برای رساندن

حرف هایتان به دیگران شکایت داشتید ، این تریبون را تقدیمتان کردم کە بی گلایه  صحبت کنید ….

خوب می دانستم دستش  را پیش انداخته تا پس  نیفتد ….کم نیاوردم و گفتم : و خوب هم دیدید که حتی با غافلگیری ، کم نیاوردیم و فرصت تلافی برای من باقی است!

بسیار اظهار لطف کرد و برای گوش دادن به سخنان دیگر سخنرانان روی صندلی نشستم.

ساعتی که دوستم کلاسش را به من سپرده بود ؛ هم تمام شد و من با روزی آکنده ی عجایب و غرایب به امن ترین جا ، یعنی : خانه و کنار مهربان ترین دوست ، یعنی : همسرم ، بازگشتم .

باید کمی می خوابیدم …

انگار آن روز ، همه اش خواب بود ……

/

  • برچسب ها
  • کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    بیست − 5 =