هر که جز ماهی ز آبش سیر شد…

  • توسط صدیق قطبی
  • ۸ ماه قبل
  • متن ادبي
  • ۱۲ بازدید
  • 0
86383872 - هر که جز ماهی ز آبش سیر شد...

نویسنده: صدیق قطبی

«از ماهیان دریا باش تا چشنده‌ی محبت باشی.»(ابوالحسن خرقانی)

قرن‌ها پیش، فرخی سیستانی، اندوه‌بار و گلایه‌آمیز می‌گفت:

بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود‌سیری چرایی؟

«ملال» حالت روان‌شناختی نامطلوبی است. در روابط عاطفی بیناانسانی هم زودسیری عارضه‌ای تلخ و ویرانگر است و یک رابطه را بی‌رحمانه پایان می‌دهد. مولانا، عاشق اصیل و عارف راستین را به ماهی مانند می‌کند. برای او «ماهی» و احوال و اوصافش بیانگر حقیقت عشقی جان‌افروز و ظلمت‌سوز است. اول اینکه، برای ماهی، آب، همه چیز است. هم‌چنانکه برای عاشق یا عارف، معشوق و محبوب همه چیز است. همه‌ی سرمایه، ذخیره و توش‌و‌توان. مولانا در وصف ماهی می‌گوید:

ماهیان را نقد شد از عین آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب
(مثنوی: دفتر ششم)

ابوالحسن خرقانی به کردار ماهی‌ای که همه‌چیزش آب است در بیان رابطه‌ی خود با خداوند گفته است:

بعضی از مردمان می‌گویند: «خدا و نان» و بعضی دیگر می‌گویند: «نان و خدا» و من می‌گویم: «خدا بی‌نان، خدا بی‌آب، خدا بی‌همه چیز.»

خاصیت دیگر ماهی، سیرناشدگی است. ماهی هرگز از آب، از شناوری در آب، از بودن در آب، سیر و دلزده و ملول نمی‌شود. چرا که آب برای ماهی حُکم حیات و زندگی را دارد و نه وجودی عاریتی و تفننی. از این‌روست که مولانا می‌گوید: «هر که جز ماهی ز آبش سیر شد.» چرا که آب برای ماهی عین زندگی است و تنها زمانی از آب سیر می‌شود که از زندگی سیر آمده باشد.

تعلّق همه‌جانبه و تمام‌عیاری که عارف به خداوند و عاشق به محبوب خود دارد و سیری‌ناپذیری و تشنگی مدام ‌آنها، شباهتی کم‌نظیر میان احوال‌شان با احوال «ماهی» دارد.
ابوالحسن خرقانی گفته است:
«خدای تعالی همه اولیا و انبیا را تشنه درآورد و تشنه ببرد.»

مولانا پیامبران الهی را «ماهیان بحر پاک کبریا» می‌داند.

هست قرآن حال‌های انبیا
ماهیان بحر پاک کبریا
(مثنوی: دفتر اول)

و از زبان عارفان می‌گوید:

ماهیانیم و تو دریای حیات
زنده‌ایم از لطفت ای نیکو صفات
(مثنوی: دفتر سوم)

86383872 300x220 - هر که جز ماهی ز آبش سیر شد...سعدی در گلستان حکایتی آورده است. ابوهریره از یاران و هم‌نشینان پیامبر(ص) هر روز به دیدار پیامبر(ص) می‌آمد و پیامبر(ص) خطاب به او گفت: «زُر غباً تزدد حُباً» یعنی با فاصله به دیدارم بیا تا محبت‌ فزونی یابد. مولانا می‌گوید این توصیه‌ی «زُر غِبّا» یعنی دیدار گاه‌گاه و با فاصله، برای عاشقان حقیقی و ماهی‌مانند، صِدق نمی‌کند. به ماهی نمی‌شود گفت: «زُر غِباّ». سعدی جای دیگری هم گفته‌است: معشوقه که دیردیر بینند/ آخر کم از آن که سیر بینند. یعنی دیر دیر و با فاصله دیدن محبوب بهتر است از حالت دلزدگی و سیرشدگی. مولانا در برابر «زُر غباً» از تعبیر «استسقا» استفاده می‌کند.

نیست «زُر غِباً» وظیفه‌ی عاشقان
سخت مُستسقی‌ست جان صادقان
نیست «زُر غِبَّا» وظیفه‌ی ماهیان
زانک بی‌دریا ندارند انس جان
(مثنوی:‌دفترششم)

می‌گوید عاشق،‌ مستسقی است. و استسقا نوعی بیماری‌ است که مبتلا به آن از سرکشیدن پی‌درپی‌ آب، سیر و ملول نمی‌شود تا نهایتاً در همین راه جان می‌دهد. بیمار، تشنه‌ی مداوم آب است و گر چه می‌داند دست‌ِ‌‌آخر سر در این راه می‌نهد، لحظه‌ای از نوشیدن دست نمی‌کشد.

گفت من مُستَسقی‌ام آبم کَشد
گرچه می‌دانم که هم آبم کُشد
هیچ مُستَسقِی بنگریزد ز آب
گر دو صد بارش کند مات و خراب
گر بیاماسد مرا دست و شکم
عشق آب از من نخواهد گشت کم
(مثنوی: دفتر سوم)

از نظر مولانا، این دچارشدگی به «استسقا» و تشنگی و مشتاقی بر ملولی و دلزدگی، فضل و رجحان دارد. از همین‌روست که سعدی می‌گفت: «مشتاقی به که ملولی» و مولانا می‌گفت: «آب‌ کم‌جو تشنگی آور به دست»

از شورمندانه‌ترین شعرهای مولانا است آنجا که بی‌تاب می‌گوید: سیر نمی‌شوم ز تو، نیست جز این گناه من…/ تشنه‌تر است هر زمان، ماهی آب‌خواه من…/ سیر نمی‌شوم ز تو، ای مه جان‌فزای من…

کسی به دلاویزی بایزید بسطامی از این حال و وضعیت وجودی سخن نگفته است:

«کاسه‌ای بیاشامیدم
که هرگز
تا ابد
از تشنگی آن سیراب نشدم.»

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید:

«یکی در جرعه‌ای غرق گشته، و یکی دریا دریا در می‌کشد و تشنگی او هردم زیادت و نعره‌ی «هَل مِن مَزید»[آیا باز هم هست؟] می زند. دریا به تشنگی یکی درمانده، و یکی در غرقاب جرعه‌ای بمانده.»

جام‌هایی که طالبان معنا می‌نوشند به‌جای آنکه سیر و دلزده و ملول‌شان کند، عطش‌ناک‌تر و تشنه‌ترشان می‌دارد. چه‌باک، هر چه تشنه‌تر باشی آب، گواراتر است. شاملو می‌گفت:

«تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گوارا تر کند؟»

خوشا احوال آنان که به کردار ماهی‌اند:

روان تشنه برآساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگرفت و تشنه‌ترم

نه حُسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی

منبع: عقل آبی

/

  • برچسب ها
  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    هفده − 5 =