پشت این پنجره ها

6358767977210 - پشت این پنجره ها


نویسنده: کتایون محمودی

حوالی غروب، سرما زورش قوت می گیرد! هر جا باشی باید به گرمای خانه پناه ببری. گرچه سال هاست که هوای پاییز چندان سرد نیست؛ ولی باز هم باید به پناهگاه گرمی رفت.

چراغ خانه ها روشن می شود و سوسویش از پنجره ها بیرون می زند.

سال های نه چند دور که خبری از پرده های چند لایه و یلان و زیر پرده ای نبود؛ با طلوع صبح، آفتاب مهمان خانه ها می شد و تا وقت پاورچین شدنش روی گل های قرمز قالی می تابید؛ شاید گرمی آن قالی ها و فرش ها و خنده ی گل هایش، از برکت همان تابش بی دریغ بود!

اما … این روزها، رنگ سرد و کسل کننده ی کرم و قهوه ای افسرده کننده، همه جای خانه را تسخیر کرده است.

از فرش و قالی و مبل و کاغذ دیواری و حتی رنگ دکورها و کمد و کابینت ها و انگار همخوانی دارد ،‌ با روحیه ی سرد و بی رونقی صاحب خانه ها که ماه به ماه؛ احوال هم را نمی گیرند و فضای غریبه و سردخانه ها، از سردی خانه ی دل ها می گویند.

راستی انگار همه چیزمان به همه چیزمان می آید؛ الا این روحیه ی مهمان نوازی که عمداً خودمان خفه اش کرده ایم!

اوضاع نابسامان اقتصادی مردم، کنار این سلیقه ی تحمیلی، به هم گره خورده اند تا فضا و جویی ناهمگون بر خانه های ما حاکم شود.

و افسوس که خانه ی دل هایمان هم دیگر گرم نیست و پنجره ی سردخانه ی دلمان به آبی آسمان باز نمی شود. که پر از کینه و حقد و حسادت است، درست شبیه رنگ پرده ها و کاغذ دیواری و قالی هایمان … سرد … سرد!

چرا؟ بارها از خودمان پرسیده ایم، ولی از جوابش طفره رفته ایم که چرا با خودمان قهریم؟ با این خودی که در کمرنگی رنگ ها گمش کرده ایم … این خودی که در قوطی بی قواره ی آپارتمان ها به فرم اصلیش، دهن کجی و زندانیش کرده ایم.

در چهارچوب هایی که قاعده نیست و ما از بی قاعدگی اش، قانون ساخته ایم و چه بد قانونی که همه چیزمان را به بی روحی اشاره دارد!

پشت این پنجره های تا آسمان قد کشیده، چه می گذرد؟ همه با هم هستیم و هر کدام در دنیای سیم خاردار کشیده؛ با محدوده و مرزی به اندازه ی موبایل های دستمان که با هزار گروه سروکله می زنیم و گروه خود و خانواده را در آن رها کرده ایم!

پشت مانیتور این صفحه های زیادی روشن، دنیای تاریکی درست کرده ایم، با کسانی که در گروه های مجازی دوستمان هستند …

مسمای این دنیای بی پنجره … با خودش تکرار می شود؛ دنیای مجازی … دنیای دروغین که برای مشغله هایمان بهانه ی خوبی شده اند …

اما بی انصافی می شود‌ ،اگر همه را با یک چوب بزنیم!

گروه های مفید اجتماعی هم وجود دارند که دوستان و همفکران آن جا، تبادل نظر و اطلاعات رد و بدل می کنند و این مورد اعتراض نیست.

ولی آن چه مورد گلایه است … این غریبی و بی همدمی ها و بیگانگی هاست!

این روشنی مصنوعی پشت پنجره هاست ، این غربت کنار نزدیکی هاست …

داریم از هم دور می شویم، چنانی که شاید از کنار هم رد شدیم و نشناسیم!

داریم ساکن سرزمینی می شویم که روزی حسرت این گرمی و حرارت دوستی ما را می خورد، همان هایی که در مذمتشان و از داستان بی تفاوتی هایشان قصه ها می گفتیم …

حالا بچه هایمان دیگر لازم نیست قصه بشنوند … می بینند و سرمشق می نویسند بر دفتری که روی تبلت هایشان باز کرده اند …

این روزها … حتی بچه هایمان هم بازی نمی کنند.

پشت مانیتور کامپیوترها و لب تاب ها و تبلت ها در سرزمین عجایب پرسه می زنند!

تمام روزشان هم این کلاس و آن کلاس می روند و زبان و هزار کوفت زهر مار یاد می گیرند و آخرش از دل این کلاس ها … یک شریعتی بیرون نمی آید!

حمال کتاب ها و جزوه ها و کوله هایشان شده اند و دل بسته ی بازی های بی مفهوم کلش آف کلنز ، که سوی چشم هایشان را گرفته و هر واکنشی را از مغزشان زوده و وای فردایی که فاجعه را خودمان سناریو نوشتیم و کارگردانی کردیم …

برای ساکنان خسته ی پشت این پنجره ها، بزودی مرثیه ای پرسوز باید نوشت که:

زندگی نکردند … فقط نفس کشیدند!

منبع: دانشنامه اسلامی تبیین


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *