گزارش دومین دیدار کاک حسن امینی از منطقه

  • توسط کتایون محمودی
  • ۱۱ ماه قبل
  • یادداشت
  • ۱۴۹ بازدید
  • ۰
6544848484 - گزارش دومین دیدار کاک حسن امینی از منطقه


نویسنده: کتایون محمودی

( روز شمار حادثه )

هر بار که با کاک حسن راهی دیدار ازمنطقه می‌شوم، با توانی مضاعف همراهم. چهره آرام کاک حسن و آرامشی که با طمانینه و متانت سخنانش به دیگران و من منتقل می‌کند، سرمایه و توشه راه خواهد شد تا رنج این مردم و زحمتکشان مسیر خدمت را منعکس کنم.

شاید بارها از من شنیده‌اید که بیشتر دیدارهایم را متفاوت نام می‌برم، چون هر بار من با روحیه‌ای متفاوت، پای در راه می‌گذارم.

تفاوت این بار، دیدار کاک حسن و همراهانش با خانواده‌هایی بود که باید هر چند وقت یک بار کنارشان بود، تا سنگینی اندوه‌شان را کمی سبک‌تر کرد ……

اشتیاق من برای دیدن همسر ماموستای مرحوم عبدالله الیاسی و هم چنین همسر ماموستا موحد، سفرم را یک روز جلوتر انداخت تا کارهای فرعی دیگر ، این دیدار را به تاخیر نیندازد .

پنج شنبه ، همراه همسرم ماموستا علی صالحی ، به ریجاب رفتیم که طی این مدت ، فرصت کافی برای ماندن کنار خانواده‌هایمان را نداشتیم . نوعی دلتنگی که با دیدن پدر و مادر ارتباط عجیبی دارد ، حتی تا آخر عمر…..

6544848484 300x169 - گزارش دومین دیدار کاک حسن امینی از منطقهفردایش ، یعنی: روز جمعه کاک حسن و همراهانش به ریجاب آمدند و از منطقه بازدید کردند، بعد از نماز ظهر، به سرپل ذهاب رفتیم و اولین مقصد منزل ماموستا شافعی بود تا هم خانواده‌اش را زیارت کنیم و هم ایشان در دیدار از خانواده‌ی دو ماموستای مرحوم، همراهمان باشند….

قرار بر دیدار از خانواده ماموستا عبدالله الیاسی بود…بی آنکه بخواهم غمی در دلم لانه کرد ، مرور آنچه بر این زن رفته بود ، جانم را گرفتار طوفانی کرد که بیقراری ام را افزود …پرپر شدن همسر و جگرگوشه و یک لحظه از دست دادنشان ، در تصور هم نمی گنجید..

بارها و بارها تکرار شب حادثه در ذهن این زن و آوار آن لحظه ی مهیب ، مرا به گوشه ای از دل «رعنا» مهمان کرد ، تا شاید بتوانم تصویر غمگین صورتش را در جمله ای خلاصه کنم و نشد!

برای تسلایش ، چیزی نداشتم ….با تمام آن کلماتی که آماده کرده بودم و بخیالم برای ادایش حاضر بودم و به یکباره چون نقطه ای از قطب ، یخ کرد و افسرد ….کی می توانست درد این زن را بفهمد ، کی می توانست آرامش کند ؟

می دانستم نمی توانم، بین ما سکوتی عمیق حایل شد و کاک حسن به یاری آمد ….نگاه من به طرفش بود و ذهنم درگیر افکارش ….

آیا این زن ، چیزی می شنید ……وقتی به خودم آمدم که باید برمی خاستیم ….در فرصتی که برای خداحافظی نزدیکش شدم، شماره موبایل های همدیگر ، میانمان رد و بدل شد و من زنی در خود آوارشده را به خدا سپردم که تمام دلخوشی هایش را در سی ثانیه ، از دست داده بود و شاید سی سال با آن سی ثانیه درگیر باشد !

منزل دوم ، دیدار با خانواده ماموستا موحد بود، مادر مریض ماموستا و همسرش و بچەهایش..

این جا کمی فرق داشت ، شاید دل قرصی همسر به یادگارهای شوهرش بود که دورش را گرفته بودند و این درد را کاهش می داد ولی بازهم این سخن من ، شاید توجیه خودم برای خودم باشد و نتوانم بفهمم زن این مرد ، چگونه با کوچ همسرش به مدارا رسیده است و چون جای او نیستم ، نمی توانم توصیفش کنم .

قسمت دیگر این سفر ،‌دیدار و بررسی وضعیت ، مسجدهای مجروح روستاهای آسیب دیده بود ….گلدسته های محزون و بی موذن این مساجد ، غم عجیبی بر جان آدم می انداخت ..

دیوارهای فروریخته و سقف های ترک برداشته و مناره ای سربر زمین ساییده ….بین مسیر چند روستا ، مسجد تپانی ، حالش از همه ناخوش تر بود ….از صحن مخروبه و محراب کاملا تخریب شده اش ، نخلی نمایان بود ، که تنها شاهد زنده ی حادثه بود و حالا هم به مسجد زل زده بود و شاید برایش اذان می خواند….این صحنه عجیب خرابم کرد…فرو ریختم و انگار چنگی بیرحم ، قلبم را فشرد….

مسجد به مسجد رفتیم و به خانه های جراحت برداشته ی خدا ، سرزدیم ….بغضی سنگین راه نفسم را بست..

هیچ کدام از همراهان ، با همدیگر حرف نمی زدند…تنها صدای سنگ و دیوار بود که زیر پایمان می لغزید ….حرفی برای گفتن نداشتیم ، شاید همه آن چه آنجا بود حرف می زد و ما گوش می دادیم ، همان روایت سی ثانیه واقعه و تو کی درک می کنی کدام واقعه؟

آفتاب ، آخرین چین دامنش را از سر منطقه برمی چید .مسجد شفاف جابری هم حکایتی داشت….روستا در سکوتی وهم آلود فرو رفته بود و من در هیاهوی مسجدهای آوارشده ، خاموش تر از هرزمان دیگر بودم …..

این سکوت قبرستانی و این حجم وسیع ویرانی…چقدر با روح من همخوانی داشت و جای گریه خالی بود که از درون می ریخت و من با حضور همراهان ، اجازه فورانش را نمی دادم …..

به کوییک محمود رفتیم و دقایقی هم در خدمت ماموستا صیفوری بودیم …این جا هم ، تا چشم کارمی کرد سمفونی خاک و باد و آوار، همخوانی داشتند…..

نماز مغرب را آن جا خواندیم و بطرف کوییک حسن که تقریبا این روزها ، آخرین مسیر ما به آشنایی است.
حضور ماموستا عظیم آزادی و همسر صبورش شکوفه نوروزی ، چراغ این همه تاریکی است که انگار خداوند در سراشیب راه روشن کرده است…لبخند این زن ومرد که با تمام غم های دنیا ، به پیشوازت می آیند و آغوشی که چون فراخ ترین دروازه ی دنیا به رویت باز می شود و احساس و عاطفه ای که نثارت می کنند ….

غم ، شرمنده ی این دو نفر است که نتوانست از پای درشان آورد و زمزمه ای که وقتی برای بازگشت در گوشم گفت تکانم داد : دعا کن نبرم!

با این سخن فهمیدم که شانه هایشان ، زیر این همه مسئولیت و خستگی ، دارد خم می شود و باید زیرش داربست زد ….

کاک حسن و آن لبخند مهربانش ، کاک هاشم و آن طبع شادش ..

کاک هوشنگ و آن جدیت و وقارش و کاک خالد و آن همه صبوریش …همه با من و ماموستا علی صالحی ( همسرم ) ترکیبی ساخته بود، تا مرهم گوشه ای از این درد باشیم…

خدایا !

کمکمان کن تا کنار این مردم تنها به تو دلبسته ، از پا نیفتیم و روزهای شادی شان را شاهد باشیم ….


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × 3 =