ازدواج با طلای بدلی…!!!!

با طلای بدلی… - ازدواج با طلای بدلی…!!!!

ازدواج


سر کار بودیم که دوستم گفت امشب قراره بریم خواستگاری، جا خوردم یه چن لحظه خشکم زد از خوشحالی ،

آخه اولین باری بود که صمیمیترین دوستم میخواست ازدواج کنه ، با تعجب پرسیدم: کیه؟

گفت دختر همسایه اس فلانی…

خیلی خوشحال شدم چون هر دوتاشون با خدا و با تقوا بودن، هر چی از خوبیهای اون دختر بگم بازم کم گفتم،

بالاخره شب شد و اونا رفتن خواستگاری ، صبح با عجله رفتم ببینم دیشب چه اتفاقی افتاده، تا رسیدم گفتم شیری یا روباه ?

گفت چند روز دیگه جواب میدن، ولی از یه چیزایی میترسم ، گفتم از چی??

گفت از اینکه اونا از نظر مالی خیلی بالاتر از ما هستند و فک کنم توقعاتشون بالا باشه، گفتم خود دختره نظرش چیه ??گفت اون بنده خدا تنها ملاکش تقوای خدا بوده توقعی نداره، گفتم خوب چی میخوای دیگه?چی از این بهتر??

خلاصه چند روز بعد دوباره رفتن قرار مدار بزارن و خانواده عروس خواسته هاشون رو بگن،

منم که عین بی بی سی فقط دنبال این بودم که چی میشه ،

تا اینکه اومدن بیرون و گفت خواسته هاشون رو گفتن

مهریه زیادی نذاشتن گفتم الحمدالله بسیار خوب،

گفت تنها یه چیز رو برام سنگین گذاشتن اونم خریدن طلا بالا ۱۵ میلیون و داشتن خونه،

۴ سال پیش ۱۵ میلیون طلا خیلی زیاد بود،

من که از اوضاعش خبر داشتم میدونستم که نه پول خرید طلا رو داره نه خرید خونه و نه حتی سربازی کرده بود،

فقط گفتم خدا برات اسانش کند،

بهم گفت وقتی به دختره و تقوا و حجاب و ایمانش فکر میکنه همه این شرط ها برام مهم نیست فقط اون برام مهمه با جود اینکه خودشم راضی نیست که پدر و مادرش این شروط رو گذاشتن،

یه چند روزی گذشت و تلفنم زنگ خورد گفت بیا فلان جا ، منم رفتم ، گفتم چی شده،

گفت یه تصمیمی گرفتیم میخوام توم بدونی گفتم چیه دق مرگم کردی؟

گفت دختره پیشنهاد کرده که بریم طلا بخریم ولی نه طلای اصلی بلکه بدلی بعد به پدر و مادرم میگیم طلا خریدیم و این مشکل حل میشه واسه خونه هم فعلا اجاره میکنیم تا وقتی که خودمون خونه بگیریم،

گفتم دیوونه اونا که واسه خرید طلا باهاتون میان و میفهمن،

گفت فکر اونجا شو کردیم قراره خواهر دختره باهامون بیاد واسه خرید

طلا که اونم از نقشه خبر داره،

گفتم خوب چی میخوای دیگه???اینم حل شد،

خلاصه من و خودش با عروس و خواهر عروس از این نقشه خبر دار بودیم، رفتن ۱۵۰ هزار تومان دادن طلای بدلی و هیچ کس نفهمید که بدلیه،

عقد کردن چن روز بعدش هم عروسی گرفتن یه خونه کوچیک تو یه اپارتمان طبقه چهارم کرایه کردن،

خیلی خوشحال بود، من از اون خوشحالتر

همیشه به داشتن همچین دوستی افتخار میکنم خیلی با تقوا و با ایمانه، ولی از همه مهمتر تقوای عروس خانوم به چشم میومد، دختری با عفت از خانواده خیلی مرفه که هیچ کم و کسری نداشت اما بخاطر خدا از همه اون ناز و نعمت دس کشید و با کشیدن اون نقشه طلاها و راضی کردن

خونوادش با زندگی در خونه اجاره ایی تمام مشکلات پیش راه رو حل کرد،

زندگیشون رو با کمال سادگی شروع کردن ، خیلی ساده یه شام چند نفر دور هم،

چند وقت گذشت و کار دوستم گرفت تا اینکه یه نمایشگاه بزرگ و شیک زد ، خداوند خیر و برکت رو تو زنگیشون زیاد کرد، یک سال نشد که رفتن تو خونه خودشون، چند وقت بعدش سربازیش معاف شد،

بعدشم یه ماشین خوب گرفت الان هم روز به روز در حال پیشرفته ، طلای بدلی تبدیل شد به اصلی کسیم از این قضیه بو نبرد بجز ما ۴ نفر،
از خدا میخوام که زندگیشون پر از خیر و برکت بشه،

تازه یادم رفت بگم تا یکی دو ماه دیگه بنده عمو میشم این از همش بیشتر برا من کیف داره،

زندگی رو اگر بخاطر الله با کمترین توقعات شروع کردن الله خودش انها رو از فضلش بی نیاز میکند و مهر و محبت رو بین دلهاشون قرار میده،

این داستان کاملا واقعی است

گروه بیداری اسلامی سنندج


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *