بحث با پدرم

585555 - بحث با پدرم

پدر


یکی از جوانان می گوید: با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت و جلوم بسته ای از برگه های دانشگاه بود انها را برداشتم و روی میز انداختم و به تخت خوابم رفتم و به خدا قسم اندوه قلب و عقلم را فرا گرفته بود…

مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم…

روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دل جویی کنم. در آن نوشتم:

شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرم تر و لطیف تر است. آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟

به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشک بار هست…

پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی، ولی این مقوله درست است و من شخصا بارها آن را انجام دادم. وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم.

اشک از چشمانم سرازیر شد…

یک روز به امر پروردگار از این دنیا می روند … قبل از این که آنان را از دست دهید به آنان نزدیک شوید… اگر هم رفته اند بر آنان رحمت بفرستید و دعا کنید…

یکی از بهترین نوشته های شیخ علی طنطاوی رحمه الله
ترجمه: محمد ابراهیم ساعدی


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *