بزرگسالی، جهنمی که بهشت مان را بلعید!

  • توسط کتایون محمودی
  • ۲ ماه قبل
  • یادداشت
  • ۲۳۵ بازدید
  • ۰
کودک


نویسنده: کتایون محمودی

پنجره را باز می گذارم . نسیمی خنک مهمان اتاقم می شود و صدای جیرجیرک هایی که انگار آواز می خوانند ؛ سمفونی شب
می شود.

در سکوتی شفاف غرق شده ام و خلسه ای عجیب احاطه ام کرده . اصلا دلم نمی خواهد کسی سکوت این بهشت کوچک را
برهم بزند .

هروقت با خودم تنها می شوم ؛ سری به کوچه های کودکی ام می زنم .

به جایی که زود قهر و زود هم آشتی می کردم . تحلیل حرف ها را بلد نبودیم و ادبیاتمان ؛ پر از صداقت بود.

از کسی کینه به دل نمی گرفتیم و همه را دوست داشتیم  . همه چیز برایمان معنی داشت و با همه ی اطراف؛ آشتی بودیم .

شاید همان آشتی همیشگی ، همان سکر سبکبار و خندیدن های بی بهانه ؛ راز دوست داشتنی و سرزندگی کودکی هایمان بود.

تا سر روی بالش می گذاشتیم ؛ می خوابیدیم .

دغدغه فردا و هراس فرداها ؛ معنی نداشت .

راز آن سیب های شیرین و انارهای ترش باغ پدر ، راز گل هایی که حرف می زدند و سایه هایی که می ترساند و درخت هایی که بالا رفتن از آن ، انگار فتح یک کوه بود.

راز پروانه های باغچه و بابونه هایی که چیدن و دسته گل کردنشان ، خوراک یک روز شادی بود .

یادش بخیر روزهای کوتاه کودکی که به شب های دراز میانسالی رسید و آن دل های پاک بی کینه ، جهنم داغ شد تا هیزم کینه هایش ؛ بهشت مان را بسوزاند .

غم بی حدی که گوشه ی دلمان مهمان است و خیال رفتن ندارد . با آدم های چند روی دور و برت که خیال می کنی می شناسی و از همیشه ، غریبه ترند !

چه ترکیب ناموزونی است بزرگسالی ؛ همه چیز بزرگ می شود . غم ها ، دردها ، کینه ها ، دشمنی ها و حتی حسرت ها….

کاش کودک می ماندیم . همه چیزمان کوچک بود . بدبختی ها ، مشکلات و حتی کینه هایمان ..


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *