یادداشت

بگو کجای وطن را نگفته ام ؟

کجا فریاد بزنم : ای وای وطن وای وطن وای وطن ...

بگو کجای وطن را نگفته ام ؟

آسمان صاف است و من تهران را به مقصد کرمانشاه ترک می کنم . دیدن فامیل و دوستانی در تهران ، کنار این
همه خبر ناگوار ؛ تسلا بود . این جابودم و تمام روحم کرمانشاه بود و هراسناک
خبرها و زیر نویس شبکه ی خبر را دنبال
می کردم .خبرها خوب نبود و این هر شادی را منها می کرد . دیدن خانواده ی
برادرم بعد از مدت ها و دیدار با دوستی
در فضای مجازی و حالا روبرویش نشستن ، کمی التیام بود تا دردهای
گوشه گوشه ی وطن ، حواسم را پرت
کند . از قضا نمی شد دور شد و نزدیک
از حادثه می گفتیم . انگار کسی مثل من
نمی تواند خودش را برای خودش بخواهد و خیال می کردم شاید فقط من
چنین هستم ؛ ولی دوست مهربانم و
خانواده ی زخمی برادرم از زلزله هم ، حسی شبیه من داشتند و هر لحظه
خبرها را پیگیر بودند .

تصویرها از فاجعه می گفت .
غم گلستان و ترکمن های عزیز ، با
صحنه های دلخراش سیل در پلدختر
و لرستان و تهدید کارون و کرخه ،
قرار از همه گرفت . تکرار همان
لحظه هایی که ذهنمان را در زلزله
پریشان کرده بود و حالا سیل ،
آرامشش را زیر آب می برد .

ناگهان دخترم خبر داد که شهرک
بیچاره نشین ” کرناچی ” در کرمانشاه
هم در محاصره سیلاب است و متعاقب
آن ، خبر از تلویزیون و رسانه ها پخش
شد . نفسم بالا نمی آمد ، بازهم کرمانشاه ؟ دیگر طاقتی نیست . کرمانشاه سردرد هایش تمامی ندارد . زلزله لرزاند و ویرانش کرد و حالا خاکستر این ویرانی را آب می برد !

چند استان درگیر تهدید و محاصره ی
سیل می شود و آسمان هم یکریز
می بارد . باران می بارد و اصلا از
آمدنش خوشحال نیستم . به دیدن
دوستم می روم ، شوق دیدنش لحظه ای مجال آرام می دهد و پیدا کردنش در این روزهای هراس ؛ امنیت است برای دلی
که دایم درگیر حادثه هاست . با او انگارکنار یک کوه بودم که از ترس
سیلاب برایم جای امن است . آرام و صمیمی است …به ناگاه باد پنجره و
شیشه ها را بهم می کوبد و باران
بشدت می بارد .

باید برگردم …انگار همه چیز در
محاصره ی آب است . منتظر رسیدن
دوستان برای رفتن به گلستان می مانم ، ولی زیر نویس ها از حال وخیم کرمانشاه می گوید . راه های رفتن سخت می شود و دیگر هیچ جا امن
نیست .
آب مایه ی حیات نیست و حالا مرگ
می آورد . بشر با تمام ادعای دانایی اش
مقهور این مهربان می شود که دیگر
زمزمه ندارد و نعره می کشد . پل ها
خراب می شوند و خانه ها را سیلاب
می بلعد . دیگر قرار نمی ماند و من با
دوستانی تماس می گیرم که خبر
می دهند که فعلا رفتن به گلستان
میسر نیست . با دوست اهوازی ام
صحبت می کنم و او هم از قطع شدن
مسیرها خبر می دهد . انگار آخر دنیاست .‌ با مولوی ولی الله رفیعی ، داماد مولانا گرگیج تماس می گیرم و
ایشان هم از دشواری رسیدن کمک ها
می گویند . چاره نمی ماند ؛ برمی گردم.

باید به جایی برگردم که می شود موثر بود و کاری کرد . بطرف کرمانشاه
بازمی گردم در حالی که حواسم جمع
نیست . ذهنم آشفته ی هزار جای وطن است . گلستان و گل های پرپرش ..
پلدختر و اشک های مردمش …
خوزستان و زخم دوباره اش
لرستان و مظلومیت کودکانش
کرمانشاه و قصه ی بدبختی هایش …
کجا مانده که نگفته ام ؟
قلبم را کجا بکارم ؟
کجا فریاد بزنم :
ای وای وطن وای وطن وای وطن …

کتایون محمودی
پانزدهم فروردین نود و هشت

 

کتایون محمودی

کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × 1 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن