تشابه اخلاقی حضرت عمر-رضی الله عنه- با حضرت موسی (علیه السلام)

4563455 - تشابه اخلاقی حضرت عمر-رضی الله عنه- با حضرت موسی (علیه السلام)


نویسنده: سلمان العوده
ترجمه: عصمت الله تیموری
وقتی که انسان بزرگ، دست بکار شد به اطراف خود می باوراند که آنها نیز بزرگ هستند. و این عینا همان چیزی ست که حضرت موسی (علیه السلام) انجام داد که گروهی ضعیف را قوتی واحده نمود. حضرت موسی (علیه السلام) با سرکشی فرعون به مقابله برخاست و از دیارش دست کشید و هجرت کرد و عینا همین کار را حضرت عمر(رضی الله عنه)، انجام داد؛ آن زمان که در مقابل فارس و روم ایستاد و پیروزی های پیاپی به ثمر رساند و خواب رسول خدا-صلی الله علیه و علی آله و سلم- را محقق نمود؛ نقل شده که رسول خدا-صلی الله علیه و علی آله و سلم- فرموده اند: … تا اینکه عمر دلو را برداشت و هیچ پهلوانی به مانند او در مردم ندیدم و همه را سیراب کرد…
این یکی فرزند عمران هست و دیگر عمر، او موسی کلیم(علیه السلام) هست و این عمر فاروق(رضی الله عنه).
بر اساس گفته اهل دانش؛ یکی از نکات مهم در بینش سیاسی اسلامی این ست  که اگر رئیس ملایم و نرم هست باید اخلاق وزیر و نائبش با تندی و قاطعیت باشد. چنانچه که  حضرت موسی (علیه السلام) دارای اخلاقی تند بود، اما وزیرش حضرت هارون (علیه السلام) مهربان و نرم خو بودند. همانگونه که حضرت عمر-رضی الله عنه- وزیری قاطع و تندخو برای حضرت ابوبکر-رضی الله عنه- مهربان و خوش اخلاق بود. و حضرت ابوبکر-رضی الله عنه- چون مهربان بود، ترجیح می دادند که حضرت خالد-رضی الله عنه- چون فردی قاطع و تند بود نائب او در جنگ باشد. و حضرت عمر ترجیح می داد تا حضرت خالد عزل شوند چرا که خالد همانند خود ایشان فردی تند و قاطع بود و دوست می داشت که حضرت ابوعبیده-رضی الله عنه- که اخلاقی نرم دارد، نیابت او را جنگ بر عهده داشته باشند. و حضرت ابوعبیده همانند حضرت ابوبکر-رضی الله عنهما- فردی مهربان و نرم خو بود.

حقیقت دو رکن دارد که عبارتند از ساختن و خراب کردن

آن یکی در زمانه فرعونی زندگی می کرد که ادعای خدایی نمود و تحت سرپرستی اش بزرگ شد و این شرایط اندکی از اعتماد به نفس اش نکاست و همچنین ذره ای از خودشناسی اش و یا راست بودنش با خودش نکاهید.

این یکی هم در عصر فرعون های این امت که اتفاقا دائی هایش هم بودند، می زیست. و این حالات بر استقلال شخصیت وی و یا از پیوستنش به دین جدید، تاثیر نگذاشت.

آن یکی پیامبر و معلمی ست که خدا با وی سخن گفته است و این یکی صدیق و شهیدی ست که به وی الهام می شده است گفتار هر دوی شان، شفاف و صریح و هر دوی شان دارای قلب هایی پاک و صاحب تواضعی بزرگ منشانه بوده اند.
از نظر خلقت و جسم و قد و قامت با هم مشابهت دارند و هر دوی شان دارای طبیعت ها و اخلاق و اندیشه هایی مشابه به هم هستند.

هر دوی شان دارای جذابیت و قوت درونی و کاریزماتیک، صاحب نیروی رهبری فطری و قوت تاثیر گذار در زندگی، همچنین نیرویی حاکمانه که توام با رحمت باشد نه بر اساس قوت و طغیان بودند. برخی از اولیاء خداوند در این امت همانند پیامبران بنی اسرائیل می باشند.

بعید هم نیست که مدعی شویم که تشابه اسمی با یکدیگر، می تواند اخلاق و رفتارها را به هم نزدیک می نماید.

جای تعجب نیست بگوییم افرادی که با خود و خدای خود صادق و راست هستند، در شرایط بحرانی و سخت و هنگامی که زمین به لرزه می افتد، قلب هاشان با آسمان تعلق دارد و در اطمینان خاطر کامل بسر می برند. یادآور شویم زمانی که حضرت موسی(علیه السلام) با هفتاد نفر از قوم خود به کوه رفت و کوه بالای سرشان قرار گرفت و حضرت موسی (علیه السلام) گفت: {رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَکْتَهُم مِّن قَبْلُ وَإِیَّایَ أَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاء مِنَّا إِنْ هِیَ إِلاَّ فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِهَا مَن تَشَاء وَتَهْدِی مَن تَشَاء أَنتَ وَلِیُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الْغَافِرِینَ}«پروردگارا، اگر مى‌خواستى، آنان را و مرا پیش از این هلاک مى‌ساختى. آیا ما را به [سزاى‌] آنچه کم‌خردان ما کرده‌اند هلاک مى‌کنى؟ این جز آزمایش تو نیست؛ هر که را بخواهى به وسیله آن گمراه و هر که را بخواهى هدایت مى‌کنى؛ تو سرور مایى؛ پس ما را بیامرز و به ما رحم کن، و تو بهترین آمرزندگانى.» (۱۵۵:الأعراف(

و در صحیح بخاری نقل شده که رسول خدا-صلی الله علیه و علی آله و سلم- به همراه حضرت ابوبکر و عمر و عثمان -رضی الله عنهم- روی کوه احد بودند که به ناگاه کوه به لرزه افتاد، رسول خدا-صلی الله علیه و علی آله و سلم- فرمودند: ای احد! ثابت باش بر تو یک پیامبر و یک صدیق و دو شهید ایستاده است. کوه کاملا ایستاد.

حضرت عمر-رضی الله عنه- در مورد اسیران بدر چنین مشوره داد که همه از یک طرف کشته شوند، این مشوره ایشان شبیه به دعای حضرت موسی ست که دعا کرد: {رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ}« پروردگارا، اموالشان را نابود کن و آنان را دل‌سخت گردان »(یونس۸۸)

صحیفه ای از تورات نزد رسول خدا-صلی الله علیه و علی آله و سلم- آوردند، پیامبر سریعا آن را گرفتند و فرمودند: اگر برادرم موسی زنده می بود، چاره ای جز پیروی از من نمی داشت.

وقتی حضرت عمر-رضی الله عنه-، خبر وفات رسول خدا-صلی الله علیه و علی آله و سلم- را شنید؛ حیران شد و بنا بر محبتی که با رسول خدا داشت و دوست اشت که ایشان عمر طولانی داشته باشند، بر منبر بالا رفت و گفت: رسول خدا وفات نکرده است بلکه همانند حضرت موسی (علیه السلام) به دیدار پروردگارش رفته است. حضرت موسی (علیه السلام) هم در شرائط بحرانی و حیران کننده چنین می نمود.

وقتی حضرت موسی (علیه السلام) از اسرائیلی مظلوم دفاع کرد و ماجرا به کشته شدن، آن قبطی متجاوز انجامید،  سریعا از قصر و از شهر خارج شد.

حضرت عمر-رضی الله عنه- از حصار ظالمانه مشرکین مکه به خشم آمد و اسلام خود را علنی ساخت و برای حفظ آن جنگید و بصورت آشکارا هجرت نمود.

برخی از بزرگان با قوت، شجاعت و قاطعیت خود از سایرین شناخته می شوند.

حضرت موسی(علیه السلام)  خطاب به فرعون گفت: {وَإِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا فِرْعَونُ مَثْبُورًا} « و من معتقدم که تو ای فرعون! (از حق روگردانی و سرانجام اگر از سرکشی خود برنگردی) هلاک می‌گردی. » (۱۰۲:الإسراء)

حضرت عمر-رضی الله عنه- خطاب به ابوسفیان گفت: من پیش حضرت محمد شفاعت شما را بکنم؟ به خدا قسم اگر حتی به یک شلاق هم دسترسی می داشتم بوسیله آن با شما می جنگیدم.

تندی با همه
وقتی غیرت حضرت موسی(علیه السلام) بخاطر روی گردانی مردم از توحید به جوش می آید و خشمگین می شود، سر برادرش را می گیرد و می کشد و حضرت عمر-رضی الله عنه- هم بخاطر حفظ دین و ترس از اینکه مبادا مردم دچار سوء فهم در دین شوند خطاب به حضرت ابوهریره-رضی الله عنه- می گوید: مردم را به این احادیث بشارت نده می ترسم که مردم بر این احادیث بسنده کنند.

حضرت موسی(علیه السلام) با فرعون، با بنی اسرائیل، با برادرش، حتی با سنگی که لباس هایش بر آن بود، با تندی برخود کرد.

حضرت عمر نیز با خودش، با زن و فرزندش و با خدمه و حتی با حجرالاسود با قاطعیت برخورد کرد، خطاب به حجرالاسود گفت: من می دانم که تو سنگی بیش نیستی و هیچ فایده و ضرری در بر نداری و اگر نمی دیدم که پیامبر تو را بوسیده هرگز تو را نمی بوسیدم (متفق علیه).

حضرت موسی (علیه السلام) به هنگام سخن گفتن با خدا آنقدر جرأت پیدا کرد که با گفتاری دوست دارانه درخوست کرد: {رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ}« پروردگارا! (خویشتن را) به من بنمای تا تو را ببینم (و جمال والای تو را بنگرم. تا افتخار گفتار و دیدار نصیبم گردد. » (۱۴۳:الأعراف)

حضرت عمر-رضی الله عنه- در صلح حدیبیه، چون برخی موارد صلح را عادلانه نمی دانست، برآشفته شد و گفت: برای چه خفت در دین را بپذیریم؟ و یا به هنگامی که رسول خدا می خواست بر عبدالله بن ابی منافق نماز بخواند، گفت:  آیا با وجود اینکه خدا شما را از استغفار کردن برای این منافق منع نموده، بر او نماز می گزارید؟ و یا قبل از نزول آیات حجاب در مورد همسران رسول خدا گفت: ای رسول خدا! چه خوب می شد که همسرانت را فرمان می دادی که خود را در حجاب داشته باشند. ( بخاری ومسلم).

یا در جایی دیگر جرات حضرت عمر-رضی الله عنه- به هنگام بازگشت از سفری این چنین نقل شده است: در صحیح بخاری آمده: پیامبر -صلی الله علیه و علی آله و سلم- در یکی از سفرهای خود بودند و حضرت عمر-رضی الله عنه- نیز به وقت شب همرکاب ایشان بودند. عمر در مورد مسئله ای از رسول خدا سوالی پرسیدند. اما پیامبر به وی جواب نداد. دوباره پرسید. باز هم رسول خدا-صلی الله علیه و علی آله و سلم- جواب ندادند. باری دیگر سوال کرد. امام باز هم نبی رحمت چیزی نگفتند.

عمر می گوید: با خودم گفتم: ای عمر! مادرت به عزایت بنشیند. سه مرتبه از رسول خدا -صلی الله علیه و علی آله و سلم- سوال کردی و ایشان هیچ پاسخی به تو ندادند. عمرمی گوید: شترم را راندم و در جلوی قافله مسلمانان حرکت کردم. و می ترسیدم که مبادا آیاتی از قرآن در مورد من نازل شود.. مدتی درنگ نکرد که فردی مرا صدا زد. ترسیدم که آیه ای در توبیخ من نازل شده باشد. نزد رسول خدا رفتم و سلام کردم. پیامبر فرمودند: امشب برمن  سوره ای نازل شد که نزد من از تمام انچه که در کائنات وجود دارد، دوست داشتنی تر هست. و سپس این آیات را تلاوت فرمودند: (إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا) ».

حفظ قاطعیت و شک نکردن
قاطع بودن و تردید به خود راه ندادن به هنگام برخورد با سران خائن نیز یکی از وجوه اشتراک این دو می باشد، چنانچه حضرت موسی(علیه السلام) با فرعون و حضرت عمر-رضی الله عنه- با ابن سلول اینگونه برخورد نمودند.

پشیمان شدن و اظهار عجز به هنگام خطا نمودن

حضرت موسی(علیه السلام) گفت: {رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی} (۱۶:القصص)

حضرت عمر-رضی الله عنه- در تنهایی خودش را خطاب قرار می داد و چنین می گفت: ای عمر بن خطاب ای امیرالمومنین!  احسنت . به خدا قسم یا از خدا بترس یا تو را تنبیه می کنم.

حضرت موسی(علیه السلام) به خاطر خدا خشم کرد و سپس خشمش فروکش کرد و لوح ها را برداشت.

وقتی عمر-رضی الله عنه- می شنود که کسی به وی دشنام می دهد می گوید: با ما خوب تا نکردی وعادلانه حکم ننمودی. حضرت عمر -رضی الله عنه-می خواهد وی را تنبیه کند و همراه ایشان این آیه را می خواند که خداوند فرموده است: {وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِینَ}. به خدا قسم عمر-رضی الله عنه- از حکم این آیه تعدی نکرد و کاملا مطیع حکم و فرمان خدا بود.

شخصیت های بزرگ و قاطع هستند که نسل ها را می سازند. بعد از اینکه حضرت موسی(علیه السلام) به کوه طور رفت، بنی اسرائیل گوساله را پرستیدند و هارون را تضعیف نموده و خواستند وی را بکشند  و عمر هم همان دری بود که با شکسته شدنش، فتنه ها ظاهر شد.

فرعون از حضرت موسی(علیه السلام) هراس داشت چنانچه خداوند فرموده است: {سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَانًا}«(خدا درخواست موسی را پذیرفت و بدو) گفت: ما بازوان تو را به وسیله‌ی برادرت (هارون) تقویت و نیرومند خواهیم کرد،» (۳۵:القصص)
عمر چنان با هیبت بود که شیطان از سایه اش هراس داشت.

بنی اسرائیل نگذاشتند که لشکر اسلام وارد قدس شود اما حضرت عمر با سپاهیان اسلام، وارد قدس شد.

لازمه رهبری داشتن پیروان حرف گوش کن هست

حضرت موسی(علیه السلام) گوسفندان دختران حضرت شعیب را آب داد، و حضرت عمر-رضی الله عنه- وقتی دید، تاریکی و سرما خانواده ای را در تنگنا قرار داده است، کیسه ای پر آرد، گوشت و روغن بر دوش خود گذاشت و برایشان غذا پخت و صدای آن زن را شنید که می گفت: خداوند برای ما در مقابل عمر کافی ست که بر ما امارت می کند و حق ما را ادا نمی نماید.

فی الجاهِلِیَّهِ وَالإِسلامِ هَیبَتُهُ         تَثنی الخُطوبَ فَلا تَعدو عَوادیها
فی طَیِّ شِدَّتِهِ أَسرارُ مَرحَمَهٍ         لِلعالَمینَ وَلَکِن لَیسَ یُفشیها
وَبَینَ جَنبَیهِ فی أَوفى صَرامَتِهِ         فُؤادُ والِدَهٍ تَرعى ذَراریها
أَغنَت عَنِ الصارِمِ المَصقولِ دِرَّتُهُ         فَکَم أَخافَت غَوِیَّ النَفسِ عاتیها

هیبتش در زمان جاهلیت واسلام بگونه ای بود که مشکلات را در می نوردید و او را زمین گیر نمی نمود.

با تمام وجود شدت و سخت گیری اش برای جهانیان مهربان بود، که آنها را افشاء نمی نمود.

و در اوج دلیری و چالاکی اش در خود قلبی داشت همانند قلب یک مادر که مراقب فرزندانش بود.

دره و شلاق او از شمشیرهای صیقل زده شده بی نیاز بود و چه بسا افراد خطاکار از آن هراس داشتند.

آگاه بودن نسبت به چیزهای تغییر پذیر و هماهنگ شدن با چیزهای جدید مثل بزرگ شدن در قصر و پنهان شدن در صحرا و رفتن به مدین در زندگی حضرت موسی (علیه السلام) تشابه زیادی به آشکار نمودن اسلام خویش و هجرت و وزارت و امارت در زندگی حضرت عمر دارد.

خداوند در مورد صفات حضرت موسی (علیه السلام) از زبان دختر شعیب می فرماید:[ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ] (۲۶:القصص)، دقت نظر، ذکاوت و خوشرفتاری دختر شعیب او را شایسته این کرد تا همسر یک پیامبر شود. و این دو صفت هم از نگاه حضرت عمر-رضی الله عنه- برای پیروزی در فرماندهی و امارت شرط هستند چنانچه می گفت: از ضعف فرد مورد اعتماد و خیانت فرد قوی به خدا شکایت می کنم.

رعایت عدالت و امانتداری و اجرائی نمودن قانون در حق خویشاوندان و بیگانگان و برخورد قاطع با تهدیدها و مشکلات و وقف نمودن زندگی برای بدست آوردن اهداف بزرگ لازمه رهبری ست.

یک رهبر کم نظیر، قاطع و استثنائی گاهی اوقات با جدیت تمام بدون توجه به دخالت دیگران فرمانی حکیمانه صادر می کند، امکان دارد بین او و بین رعیت فاصله بیفتد چنانچه در زمان حضرت موسی، حضرت هارون(علیهما السلام) به عنوان یک فرد دوست داشتنی و قابل قبول سعی می کرد این فاصله را کم کند و یا در مورد حضرت عمر، حضرت عثمان و اصحاب شورا-رضی الله عنهم- سعی می کردند، همین نقش را ایفا نمایند.

حضرت موسی (علیه السلام) در اواخر عمر خود آرزو می کرد که به سرزمین مقدس نزدیک شود و حضرت عمر-رضی الله عنه- همواره چنین دعا می کرد: بار خدا یا مرا شهادت در راهت و در شهر حبیبت نصیب کن.

حضرت موسی(علیه السلام)  یقین داشت که راه گریزی از مرگ نیست بخاطر همین می گفت: بار خدایا اکنون روحم را قبض کن. و حضرت عمر-رضی الله عنه- می گفت: بار خدایا رعیت زیاد شده است و من ضعیف گشته ام مرا بدون اینکه در فتنه بیفتم و رسوا شوم بمیران.

حضرت موسی (علیه السلام) به هنگام مرگ ملک الموت را سیلی زد و حضرت عمر-رضی الله عنه- در حالی که از شکمش خون می ریخت و زخمی بود، مردی جوان را بخاطر پایین بودن پاچه شلوارش نصیحت کرد و در مورد نگهداشتن حرمت مهاجرین و انصار وصیت نمود.

خویشتنداری تا لحظات آخر

آنها یکبار زیستند ولی محبت و عشق بدان ها در قلوب دوست دارانشان موج می زد و نمایان میباشد و بعد از آنها بود که صبر و احسان و آرزو به معنای واقعی خود تعبیر شدند.

آنها این گونه بودند.

مبادا به این گوشه از زندگی حضرت موسی(علیه السلام) توجه داشته باشی که خداوند فرموده است: {فَوَکَزَهُ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَیْهِ}«و مشتی بدو زد و او را کشت! » (۱۵:القصص)، اما این درخواست حضرت موسی که بیانگر رقت قلب و پشیمانی اش است را فراموش کنی که دعا کرد: {رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی..} « (موسی از کرده‌ی خود پشیمان شد و رو به درگاه خدا کرد و) گفت: پروردگارا! من بر خویشتن (با کشتن یک تن) ستم کردم، پس (به فریادم رس و) مرا ببخش.»(۱۶:القصص)

مبادا این گفته حضرت عمر-رضی الله عنه- را بزرگ جلوه دهی که می گفت: اگر در دستم فقط شلاقی باشد با آن با شما نبرد می کنم اما آن ماجرا که برای خانواده ای آتش روشن کرد و غذا درست کرد را نادیده بگیری.

بی انصافیست که قوت موسی(علیه السلام) را ببینی و رقت قلبش را فراموش کنی و از عمر-رضی الله عنه- قاطعیتش را ببینی و عدالتش را پس پشت بیندازی.

این دو صفت مکمل یکدیگر می باشند.

داشتن زور بازو برای گرفتن حق و صلابت و قاطعیت برای تحمل کردن مسئولیت
دستت را دراز نکن و سست اراده نباش، و فقط به یک جنبه توجه نکن.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − شانزده =

مطالب تازه