تصحیح شعری از دیوان امام شافعی (رح)

  • توسط جلیل بهرامی نیا
  • ۸ ماه قبل
  • شعر
  • ۵۳۵ بازدید
  • ۰
5455555000 - تصحیح شعری از دیوان امام شافعی (رح)


چنانکه می‌دانیم امام شافعی (رح) از نامدارترین علمای مسلمان و یکی از امامان چهارگانه‌ی اهل سنّت و جماعت است؛ کُردان نیز که از همان دهه‌ی دوم پیدایش دین اسلام به برکت تلاش‌های دین‌گسترانه‌ی مجاهدان پرشور صدر اسلام، با نور قرآن آشنا شدند و تدریجاً در صف مشتاقان آن درآمدند، به واسطه‌ی حضور امام شافعی در بغداد نزدیک به کردستان، با افکار و آرای او آشنا شدند و از ابتدای قرن سوم به این سو، بخش فقهی دینداری خویش را با اندیشه‌ها و اجتهادات او موزون کردند و از آن زمان تاکنون، نام شافعی زینت‌بخشِ مراسم و مناسک اکثریت کردان بوده و کمتر زن و مرد کُردی می‌توان یافت که شافعی در مجلس عقدشان غایب بوده باشد! در حجره‌های (مدارس دینی) کردستان نیز هنوز هم عقل‌گرایی ابوحنیفه، وسواس پارسایانه‌ی مالکی و صلابت حنبلی نتوانسته است ماموستایان کُرد را در دلباختگی دیرین خود به خلاقیت فکری شافعی، دچار تردید و تجدیدنظر کند و استحسان همچنان در حکم تشریع است و زوج کُرد به رغم جذابیت و فریبندگی رأی رقیب، هنوز هم به محض لمس عمدی یا سهوی دست یکدیگر، وضوی خود را باطل و تجدیدکردنی می‌دانند!
از آنجا که درآمیختگی زندگی ما با افکار شافعی، ضرورت بررسی آرای او را دوچندان کرده است و این ضرورت برای دبیران دینی و دعوتگران مناطق شافعی‌مذهب که در بخشی از حرفه‌ی خویش ترجمان افکار اویند، چهارچندان است، در این نوشتار به تصحیح یکی از اشعار منسوب به ایشان می‌پردازیم.
می‌دانیم که شافعی به رغم مهارت و استعدادی که در ادبیات عرب داشت، علاقه‌ی چندانی به شاعری نداشت و جز برای خدمت به اخلاق و تدین شعر نمی‌گفت و حتّی شعر را دون شأن علما می‌دانست و می‌گفت:
فلولا الشعر بالعلماء یزری    لکنت الیوم أشعر من لبید!
یعنی: اگر شاعری فروتر از شأن فقها نمی‌بود، بی‌گمان من از لبید بن ربیعه شاعرتر بودم! باری، دلربایی و اثرگذاری هنر، قویتر از آن بود که حشمت فقیهانه را یارای مقاومت با آن باشد؛ از این رو، حتّی شافعی نیز نتوانست به سود شأن فقاهت، از جمال دلکش شعر و هنر چشم بپوشد و چنین تشخیص داد که پاره‌ای باورهای کلامی و فقهی و نیز توصیه‌های اخلاقی و تجربه‌هایش را در قالب نافذ نظم به مخاطبانش ارائه کند؛ این اشعار را بعدها افرادی متعدّد از کتاب‌های تراجم و تاریخ، گردآوری و جداگانه تحت عنوان «دیوان الشافعی» یا «دیوان الإمام الشافعی » با شرح و توضیحات لازم منتشر کردند؛ از جمله افرادی که به استخراج و نشر منسجم اشعار شافعی اقدام کرده‌اند، می‌توان از اینان نام برد: اسماعیل الیوسف، زهدی یکن، عبدالمنعم الخفاجی، محمد سالم البواب، محمد عفیف الزعبی، محمود بیجو، خلیل ابراهیم، سلیمان البواب، محمد عبدالرحمن عوض، محمد علی البلطجی، نعیم زرزور، یوسف محمد البقاعی، محمد عبدالرحیم و إمیل یعقوب؛ دانشمندی مصری به نام محمد ابراهیم سلیم نیز اشعار شافعی را تحت عنوان «الجوهر النفیس فی شعر الإمام محمد بن إدریس» گردآوری و چاپ کرده است.
در میان این اشعار همانگونه که اهل فن می‌دانند طبعاً به سهو یا به عمد، مطالبی وارد شده است که با دستگاه فکری و ارزشی شافعی سازگاری ندارد و مورد انتقاد و اعتراض پاره‌ای ناقدان بصیر قرار گرفته است؛ یکی از این اشعار، شعری است شش بیتی که در مدح خلفای راشدین(رض) سروده است و ما اینک آن را از «دیوان الإمام الشافعی» چاپ محمد عبدالرحیم نقل می‌کنیم:
شَهِدْتُ بأنّ اللهَ لا شیئ غیرُهُ   و أشهد أنّ البعث حقٌ و اَخلصُ
و أنّ عُری الایمان قولٌ مبین   و فعلٌ زکی قد یزیدُ و ینقصُ
و انّ ابابکرٍ خلیفه ربّـه    و کان ابوحفصِ عَلَی الخیر یحرِصُ
و اُشهد ربّی اَنّ عثمان فاضلٌ   و انّ علیاً  فضله متخصّصُ
ائمّه قوم ٍ یهتَدی بهـُداهمُ     لحی الله مَنْ إیاهم  یتنقّصُ
فما لِغواه یشتمون سفاهه    و ما لسفیه لا یحیص و یخرصُ(۱)
چنانکه ملاحظه می‌شود در این روایت که تقریباً در همه‌ی دیوان‌های موجود شافعی و از جمله در ترجمه کُردی آن نیز آمده است(۲)، امام شافعی بر خلاف فلسفه‌ی سیاسی اهل سنّت، که خلفای راشدین را نه خلیفه خدا، بلکه جانشینان حضرت رسول(ص) می‌دانند، ابوبکر(رض) را خلیفه و جانشین پروردگار خوانده است! این در حالی است که حتّی خود ابوبکر صدّیق نیز با صراحت و قاطعیت با چنین برداشتی از خلافت مخالفت کرده و در پاسخ کسی که او را خلیفه الله خوانده بود، گفته است: «لست خلیفه الله ولکنّی خلیفه رسول الله»: من خلیفه‌ی خدا نیستم؛ بلکه خلیفه‌ی رسول خدایم(۳). نقل است که عمر بن عبدالعزیز(رح) نیز در پاسخ فردی که وی را خلیفه الله خوانده بود، چنین گفت: « وای بر تو! بلندپروازی کردی و مقصد دوردستی را قصد کردی! مادرم مرا عمر نام نهاده است و اگر مرا با همین نام بخوانی می پذیرم؛ بزرگتر که شدم کنیه‌ام ابوحفص شد و اگر با این کنیه نیز صدایم بزنی موافقم؛ سپس مرا فرمانروا و مسئول اداره‌ی امور خویش ساختید و مرا امیرالمؤمنین نامیدید و اگر مرا با همین عنوان بخوانی، کافی است! »(۴). امام نَوَوی (متوَفّای۶۷۶ق)، از نامداران فقهای شافعی، نیز بر نادرستی اِطلاق خلیفه الله بر حاکم مسلمین تأکید می‌نماید و می‌گوید: «ینبغی ألّا یُقال للقائم بأمر المسلمین خلیفه الله؛ بل یقال الخلیفه وخلیفه رسول الله وأمیرالمؤمنین»؛ یعنی: نباید متصدّی اداره‌ی امور مسلمانان را خلیفه الله خواند بلکه باید او را خلیفه، خلیفه‌ی پیغمبر یا امیرالمؤمنین خواند. سپس برای تقویت نظر خویش، رأی فقهای پیشین، همچون امام بَغَوی و سپس، اقضی القُضات ماوَردی را نقل می‌کند که در الأحکام السلطانیه گفته است: «جمهور علما از اطلاق این عنوان به حاکم مسلمانان، پرهیز کرده و قائل آن را گناهکار شمرده‌اند. » (۵)
نباید پنداشت که شافعی با آن گستردگی دانش و قوّت اندیشه‌ای که داشت، متوجّه لزوم چنین تفکیکی نبوده است؛ خوشبختانه در روایت دیگری که از نظر پژوهندگان دور مانده است، این شعر با محتوایی مطابق با اندیشه‌ی سیاسی اهل سنّت روایت شده است؛ صلاح‌الدین خلیل بن ایبک صَفَدی (متوفّای۷۶۴ق) از تذکره‌نویسان نامدار قرن هشتم، ضمن بیان زندگینامه‌ی نورالدین علی بن جابر هاشمی‌، به مناسبتی شعر مذکور را از قول ربیع بن سلیمان مرادی(متوفای۲۷۰ق) یار شافعی و راوی کتاب‌های او، با محتوایی متفاوت نقل و ضبط کرده است؛ روایت صفدی در دو مورد با بقیه فرق دارد:
۱) در مصرع اول بیت اول، به جای «شیئ» واژه‌ی «ربّ» آمده است که با ادب عبودیت سازگارتر است: « شَهِدْتُ بِأنّ اللهَ لا ربّ غیرُهُ ».
۲) در مصرع اول بیت سوم نیز به جای «ربّه» نام مبارک احمد – زاده الله شرفاً – آمده و بیت، چنین است: «و اَنّ ابابکرٍ خلیفهُ احمدَ»(۶).
چنانکه پیشتر نیز اشاره شد خلافت در اندیشه‌ی سیاسی اهل سنّت، نیابت از پیام‌آور خداست و نه خدا؛ همانگونه که امام ابوالحسن ماوردی فقیه مشهور شافعی نیز در تعریف خلافت، آنرا «جانشینی پیامبر در پاسداشت دین و اداره‌ی دنیا» دانسته‌اند(۷).از این رو، روایت صفدی هم به لحاظ وثاقت سند و هم از حیث سازگاری با فکر سیاسی اهل سنّت، مضبوطتر و پذیرفتنی‌تر است.

مراجع:
۱) شافعی، دیوان الإمام الشافعی، ص ۲۵۷، گردآوری و شرح محمد عبد الرحیم، بیروت: دار الفکر، ۱۴۲۰ق.
۲) شافعی، دیوانی ئیمامی شافعی، ص۹۲، وه‌رگێڕاوی مه‌لا ره‌سوولی عه‌توونی بیشاسبی بریاجی، سنندج: انتشارات کردستان، چاپی یه‌که‌م، ۱۳۷۸ش.
۳) محمود صبحی، دکتر احمد، نظریه الإمامه لدی الشیعه الإثنی عشریه، ص۱۹، بیروت: دار النهضه العربیه، ۱۴۱۱ق.
۴) ابوخلیل، الدکتور شوقی، الحضاره العربیه الإسلامیه وموجز عن الحضارات السابقه، ص ۲۲۶، دمشق: دار الفکر، چاپ دوم، ۱۴۲۳ق.
۵) نووی، الأذکار، چاپ شیخ ارناؤوط و دیگران، صص ۵۱۱ و ۵۱۲، دمشق و بیروت: دار ابن کثیر، چاپ پنجم، ۱۴۲۹ق.
۶) صفدی، أعیان العصر و أعوان النصر، ۳/۳۲۵، تحقیق علی ابوزید و دیگران، دمشق: دار الفکر، چاپ اول، ۱۴۱۸ق.
۷) ماوردی، الاحکام السلطانیه، ص۵، قم: مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۴۰۶ق.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *