حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه

7653748574 - حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه

عثمان بن عفان


نویسنده : عبدالمنعم هاشمی

مترجم : محمد گل گمشادزهی

 

حضرت عثمان بن حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه [۱]

«آیا از مردی حیا نکنم که فرشتگان از او شرم می‌کنند».(رسول الله صلی الله علیه وسلم)[۲]

اصل و نسب حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه

شهر طایف شهر زیبای حجاز است، طایف بهشت وگلزار حجاز و باغ پرمیوه آن است، خانواده حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنهدر این شهر زیبا زندگی می‌کردند. أروی دختر کریز بن ربیعه… بن عبد مناف صاحب نوزاد کوچکی به نام عثمان شده بود، عثمان بن عفان بن ابی العاص بن امیه… قریشی اموی[۳]. عثمان در سال ششم عام الفیل یعنی شش سال بعد از تولد رسول الله صلی الله علیه وسلم به دنیا آمد اسم عثمان هم در دوران جاهلیت و هم در اسلام عثمان بود و کنیه‌اش ابوعبد الله وابو عمرو که با هر دو میان مردم مشهور بود. همه مردم عثمان را دوست داشتند تا جایی که زنان برای فرزندان خود اینگونه می‌سرودند: «أحبک والرحمن حب القریش لعثمان» ترجمه: سوگند به خدای رحمن، تو را چنان دوست دارم که قریش عثمان را دوست دارند.

عثمان مردی میانه بود، دارای قامتی نه بلند ونه کوتاه داشت، چهره‌اش زیبا وسفید مایل به سرخی بود. در صورتش خال‌هایی آبگونه وجود داشت، بازوهایش پن بود. موهایش بازوهایش را پوشانده بود. البته وسط سرش موی نداشت و دهان و دندانی زیبا داشت[۴].

اسلام آوردن حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه

حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه پنجمین نفری بود که اسلام آورد، وی داستان اسلام آوردنش را چنین تعریف می‌کند: من مردی بودم علاقمند به مصاحبت زنان، در یکی از شب‌ها با گروهی از مردان قریش در صحن کعبه نشسته بودم، به ما گفته شد: محمد دخترش رقیه را به عقد ازدواج عتبه بن ابی لهب در آورده است، رقیه زنی زیبا بود من حسرت خوردم که چرا بر پسر ابولهب پیش نگرفتم وبا دختر محمد ازدواج نکردم، دیری نگذشت که من به خانه رفتم، آنجا خاله‌ام سعدیه بنت کریز که به دین قومش بود وکهانت وفالگیری را آموخته بود به من گفت: چراغ او چراغ واقعی است، ودینش رستگار وکارش موفقیت آمیز خواهد بود، سنگلاخ مکه به امر او تسلیم خواهد شد.

عثمان پرسید: این چه کسی است؟ خاله عثمان گفت: او محمد بن عبدالله پیامبر خداست، او با قرآن آمده وبه سوی خدا دعوت می‌دهد. عثمان از آنجا برگشت در حالی که به شدت تحت تاثیر سخنان خال‌هاش قرار گرفته بود، همچنان که او در مورد سخنان خال‌هاش فکر می‌کرد نزد ابوبکر صدیق رفت، عثمان می‌گوید: من نزد ابوبکرصدیق آمدم، هیچ کس نزد او نبود کنارش نشستم. او دید که درحال فکر کردن هستم، پرسید: به چه فکر می‌کنی؟ او را از گفته خاله‌ام با خبر کردم. ابوبکر گفت: وای بر تو عثمان، تو مرد دانا وهوشیاری هستی که حق وباطل را تشخیص می‌هدی، این بت‌ها ارزش ندارد که قوم آن‌ها را می‌پرستند؟ آیا مگر این بت‌ها سنگ‌هایی نیستند که نه می‌بینند ونه می‌شنوند؟ گفتم: بله سوگند به خدا که بت‌ها چنین‌اند. ابوبکر گفت: سوگند به خدا خاله‌ات راست گفته است. خدا محمد بن عبدالله، را به رسالت برگزیده و برای مردم فرستاده است، آیا می‌خواهی نزد وی بروی واز او بشنوی؟ گفتم: بله! دیری نگذشت که رسول الله صلی الله علیه وسلم وعلی بن ابی طالب رضی الله عنه در حالی که پارچه‌ای بر دوش داشتند ازکنار ما گذشتند، ابوبکر بلند شد و در گوش پیامبر چیزی نجوا کرد، رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد ونشست ورو به من کرد و گفت: عثمان دعوت الهی را بپذیر که بهشت را به تو می‌بخشد. من پیامبری هستم که برای جهانیان فرستاده شده‌ام.

عثمان می‌گوید: سوگند به خدا بعد از شنیدن سخن رسول الله صلی الله علیه وسلم بی‌اختیار اسلام را پذیرفتم وگواهی دادم که هیچ معبودی جز خدا نیست ومحمد بنده وپیامبر خدا است، ومدتی بعد با دختر پیامبر، رقیه ازدواج کردم. عموی عثمان، حکم بن ابی العاص مردی سنگدل و تندخوی بود، با خشونت با عثمان برخورد می‌کرد وقتی از اسلام آوردن عثمان با خبر شد او را گرفت وبا طنابی سخت بست وبا خشونت به عثمان گفت: آیا از دین پدر ونیاکان خود بر می‌گردی وبه آیین جدید روی می‌آوری؟

سپس عمویش سوگند خورد و گفت: سوگند به خدا تا تو از این دین دست برنداری تو را باز نخواهم کرد. عثمان با اصرار و بدون ترس گفت: ای عمو! سوگند به خدا که هرگز این دین را رها نخواهم کرد واز این دین جدا نخواهم شد[۵].

 

 

صفات و شمایل حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه

حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه مردی بود که جان و مالش را فدای رسول الله صلی الله علیه وسلم نمود، اخلاق او الگوی خوبی برای مسلمانان بود، مهربان وبا حیا بود، طوری که فرشتگان از عثمان شرم می‌کردند، عایشهس می‌گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم در خانه‌اش به پهلو تکیه داده بود وساق پایش لخت بود. ابوبکر اجازه ورود به خانه را خواست ووارد شد پیغمبر ج همچنان تکیه داده بود، سپس عمر اجازه ورود خواست، رسول الله صلی الله علیه وسلم همچنان تکیه زده بود وبا آن‌ها سخن می‌گفت: بعد از آن حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه اجازه ورود خواست وچون وارد شد رسول الله صلی الله علیه وسلم راست نشست و لباس‌هایش را مرتب کرد وبا او سخن گفت. عایشهل شاهد قضیه بود، گفت: ای پیامبرخدا! ابوبکر وارد شده وشما تکان نخوردید وتوجه نکردید بعد عمر وارد شد شما باز هم تکان نخوردید وتوجه نکردید اما وقتی عثمان آمد شما نشستید و لباس‌هایتان را جمع وجور کردید…! پیامبر خدا ج فرمود: «آیا من از مردی حیا نکنم که فرشتگان از او شرم دارند».

عثمان مردی بزرگوار وسخاوتمند در این زمینه برای دیگران الگو بود. سخاوت‌های عثمان یادگارهای نیکویی از او ماند. در آن زمان آب کالای اساسی ومهمترین ضرورت زندگی بود که مردم به وسیله آب به زندگی خود وگوسفندان وشترهایشان ادامه می‌دادند. چاهی بنام «بئر رومه» متعلق به فردی از بنی غفار بود، وهر دلو آب این چاه را به چندین درهم می‌فروخت. مردم به ستوه در آمده بودند، رسول الله صلی الله علیه وسلم به صاحب چاه گفت: آیا این چشمه را به چشم‌های در بهشت نمی‌فروشی؟ مرد غفاری گفت: ای پیامبر خدا! من و خانواده‌ام چشم‌های دیگر جز این نداریم و من نمی‌توانم این را بخشش کنم.

وقتی این خبر به حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه رسید چاه را از آن مرد به مبلغ سی وپنج هزار درهم خرید و بعد نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد و گفت: برای من چشم‌های در مقابل آن چاه در بهشت می‌دهی؟ پیامبر فرمود: بله اینطور است. عثمان گفت: من آن چاه را خریدم و آن را برای مسلمانان وقف نمودم. آری، عثمان اینگونه بود، بارها رسول الله صلی الله علیه وسلم او را مژده بهشت داده بود.

سخاوت‌مندی‌های او همواره راه را برای او به سوی بهشت باز گذاشته بود. در روز صلح حدیبیه، رسول الله صلی الله علیه وسلم، حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه را نزد قریش و رهبر شان ابوسفیان (که در آن زمان اسلام را نپذیرفته بود) فرستاد تا به آن‌ها بگوید که رسول الله صلی الله علیه وسلم به قصد جنگ نیامده است، بلکه او برای زیارت کعبه آمده وهم چنان حرمت کعبه را حفظ خواهد نمود ونیز رسول الله صلی الله علیه وسلم به عثمان گفت که به مردان وزنان مسلمانی که در مکه بسر می‌برند مژده بده که فتح وپیروزی نزدیک است، حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه به مکه آمد وپیام رسول الله صلی الله علیه وسلم را به ابوسفیان وبزرگان قریش رساند، وقتی حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه پیام را به آن‌ها رساند وسخنش تمام شد، گفتند اگر تو می‌خواهی کعبه را طواف کنی طواف کن[۶]. عثمان گفت: تا زمانی که رسول الله صلی الله علیه وسلم طواف نکند من طواف نخواهم کرد.

در این هنگام قریش عثمان را بازداشت کردند وتا سه روز او را نگه داشتند تا اینکه به رسول الله صلی الله علیه وسلم خبر رسید که حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه کشته شده است. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: ما بر نمی‌گردیم تا زمانی که با قریش بجنگیم. وانتقام خون عثمان را بگیریم آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم مردم را برای بیعت فرا خواند وبه آن‌ها گفت که خداوند به من دستور داده تا از شماها بیعت بگیرم. مردم همه به سوی رسول الله صلی الله علیه وسلم آمدند وزیر درخت با او بر مرگ وفرار نکردن از جنگ بیعت کردند نیز عهد کردند که یا فتح مکه یا شهادت[۷].

رسول الله صلی الله علیه وسلم به نیابت از حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه بیعت کرد بدین صورت که دست راستش را بر دست چپش گذاشت و گفت: «بارخدایا! عثمان به دنبال کار خدا وپیامبرش رفته است ومن به جای او بیعت می‌کنم». و رسول الله صلی الله علیه وسلم دست راستش را بر دست چپ خویش نهاد.

بعد خبرهای موثقی رسید که عثمان صحیح وسالم است و بازداشت شده است.

یکی از افتخارات دیگر عثمان این است که با دو دختر پیامبر ازدواج نمود یعنی بعد از وفات یکی با دیگری ازدواج کرد به این سبب ذی النورین گفته می‌شود.

رحمت خداوند بر او باد. او یکی از شش نفری است که رسول الله صلی الله علیه وسلم درگذشت، واز آن‌ها اعلام خشنودی کرد ویکی از کسانی بود که قرآن را جمع نمود.

رحمت خدا بر عثمان که رسول الله صلی الله علیه وسلم در روز تبوک در مورد او گفت: عثمان از امروز به بعد هر عملی انجام دهد برای او ضرر نخواهد داشت.

رحمت خداوند برعثمان بن عفان جامع قرآن وفاتح شهرها.

———————————————————————————

[۱]– مهمترین منابعی که در نوشتن سیرت حضرت عثمان بن عفان رضی الله عنه مورد استفاده قرارگرفته‌اند عبارتند از: سیرت ابن هشام، طبقات ابن سعد ج ۳، الریاض النضره فی مناقب الشعر، تاریخ الطیری ج.

[۲]– مسلم (۲۴۰۱).

[۳]– السیره الحلبیه از برهان حلبی.

تاریخ الخلفاء سیوطی، ص ۱۴۷٫

[۴]– تاریخ الخلفاء، ص ۱۵۰٫

[۵]– طبقات ابن سعد ج ۳ ص ۵۵٫

[۶]– مسلم والریاض النضره ج ۳ ص ۱۳٫

[۷]– السیره الحلبیه ج ۳ ص ۷۰۱، وسیره ابن هشام ج ۳ ص ۳۳۰٫


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *