خدا حافظ استاد

532455555 - خدا حافظ استاد


در فراق مولانا محمد انور ملازهی؛

خدا حافظ استاد

امروز استاد خوبم را که خاطرات و روزهای خوشی را با ایشان داشتم، به خانه ابدیش بدرقه کردم.

از دیروز که خبر وفات ایشان را شنیدم تا امروز که در قبرستان هستم، با خاطرات استاد بودم؛ سخنرانان یکی بعد از دیگری تسلیت می‌گفتند و من در کنار استاد سر کلاس مشکاه بودم که چقدر با عشق و علاقه احادیث را با صوت زیبایش نوازش می‌دادند تا اینکه زنگ تمام شد، الآن حضور و غیاب استاد شروع شد، تک‌تک بچه‌ها را نگاه می‌کند و با برخی از موضوعی خاص که قبلاً با استاد مشوره کرده بود، به صورت رمزی می‌پرسید. استاد از علت غیبت برخی می‌پرسد؟ می‌گوییم: فلانی مریض است، او در حقش طلب شفا می‌کند و از ما می‌پرسد آیا پیش رفیقتان که مریض است، رفته‌اید؟ باز می‌پرسد: علت غیبت فلانی چیست؟ می‌گویم: استاد فلانی امروز مشکل داشت و نتوانست سرکلاس درس بیاید، فوراً برای رفع مشکلات او دعا می‌کند.

کم کم حضور و غیاب تمام می‌شود و هر یکی از دوستان چشمشان به بدن نحیف استاد است که کی می‌خواهد بلند بشود تا اینکه زیر بغلش را بگیرند و بلندش کنند، ولی من زودتر بلند می‌شوم و بالای سر استاد می‌ایستم تا لذت بلند کردن استاد را برای چندمین بار حاصل نمایم. آنانی که این توفیق نصیبشان شده الان من را درک می کنند که استاد را در آغوش گرفتن چقدر لذت دارد؛ الان باید سریع بروم و کفشهایم را بپوشم و کفشهای رقیب‌هایم را دور کنم تا بتوانم از جلوی کلاس تا دم در خانه‌اش دستانی را که مانند ابریشم نرم هستند، بگیرم و استاد قدم‌زنان تا منزل با من حرف بزند؛ چون کلامش خیلی شیرین است و با همه دوست می‌شود، حتی بچه‌های کوچک هم فهمیدند و شدند رقیب ما و همیشه کنار درب نگهبانی حوزه منتظراند کی استاد برای نماز از خانه بیرون می‌شود تا فوراً بروند و دست او را بگیرند.

سخنران در حال سخنرانی بود و من به یاد آن روزی افتادم که پیش استاد رفتم و گفتم: استاد! “فلانی” و “فلانی” به خاطر نارحتی که بین آنان و فلانی رخ داده است، می‌خواهند وسط سال از مدرسه بیرون شوند و الآن وسایل خودشان را جمع کردند و معرفی‌نامه هم گرفته‌اند. استاد ناراحت شد و گفت: نمی‌گذارم شاگردان ممتازم وسط سال مرا رها کنند و بروند؛ بیا دستم را بگیر تا پیش آنان برویم. گفتم: استاد آنها بیرون از مدرسه در خانه‌ای نشسته‌اند. گفت: اشکال ندارد، فقط مرا پیش آنان ببر. استاد که نای رفتن نداشت گام‌هایش را سریع‌تر برمی‌دارد تا اینکه به مقصد رسیدیم، گفت: در بزن؛ وقتی در باز شد، استاد وارد اتاق آنان شد، رو‌به‌رویشان نشست و با صدایی پر از بغض و ناامیدی گفت: چرا می‌خواهید این موقع سال ما را رها کنید؟ آن دو شروع کردند و درد دل خود و تصمیم قطعی‌شان را گفتند. استاد لحظه‌ای درنگ کرد و با چشمانی اشکبار فرمود: من خاک پای شما هستم، از نزد ما نروید. با این جملات اشک ما را نیز جاری کرد و آن دو معرفی‌نامه خودشان را با چشمانی اشکبار تقدیم استاد کردند.

نماز جنازه توسط حضرت شیخ الاسلام خوانده می‌شود و من به صدای عصای استاد گوش فرا می‌دهم که وقتی وارد مدرسه می‌شد، تق تق صدا می‌داد و همه هم زبان می‌گفتند واجه ملازهی دارد به طرف کلاس درس می‌رود و طلاب مانند پروانه اطرافشان جمع می‌شدند و تا دم کلاس درس همراهی‌اش می‌کردند.

نماز جنازه تمام شد و مردم تابوت استاد را بلند کردند در حالی که من در مسجد پای سخنان ساده و شیوا و جذاب استاد نشسته‌ام و دارم به گفته‌هایش فکر می‌کنم و آنها را می‌نویسم. چقدر از تکلف دور هستند، حقیقت کلام را بدون اینکه سرگردان معنی‌اش بشویم، می‌گفت و گاهی بخشی از مبانی فقه را عملا مثل شیخ الحدیث مولانا محمد یوسف نشان می‌داد.

تدفین در حال اتمام است و من در مسجد نظاره‌گر نمازها و دعاهای طولانی ایشان هستم.

قبر پر از خاک شد و جسم نحیف و لاغر استاد زیر آنماند و من در دعای پایان سال که کتابش را تمام می‌کرد شرکت کردم و با آه و ناله‌ی استاد اشک می‌ریختم.

مردم یکی بعد از دیگری قبرستان را ترک می‌کنند و من به این فکر فرو رفتم که استاد فرزند پسر ندارد که آخرین نفر باشد تا از کنار قبر بلند شود، ولی بعد از اینکه مراسم تدفین کاملاً تمام شد، متوجه شدم که شاگردان و فرزندان حقیقی‌اش کنار قبر نشسته‌اند و آرام آرام اشک می‌ریزند و زیر لب برایشان دعا می‌خوانند، اینجا بود که فهمیدم اگر الله نعمت پسر صلبی از ایشان گرفته، ولی در عوض نعم البدل عطا کرده است.

دل کندن از ایشان سخت بود، ولی چاره‌ای جز از جدائی نبود؛ بعد از یک ساعت دوباره برای خداحافظی نهائی آمدم، کنار قبرش گویا اولین نفر بودم که بعد از پایان مراسم تدفین پیش ایشان آمدم؛ بعد از آن رهسپار عین العلوم گشت شدم، به محضی که وارد گشت شدم با خودم گفتم: برای اولین بار است که به گشت می‌آیم و دیگر در این شهر مرحوم استادم مولانا محمد علم، مولانا ملازهی و حافظ حفیظ‌الله را نمی‌بینم تا اینکه به مدرسه رسیدم و لحظه‌ای جلوی درب کوچک استاد که همیشه از آنجا خارج می‌شد درنگ کردم و نگاهی به آن انداختم؛ گویا داشت فریاد می‌زد و می‌گفت: دیگر آن رادمرد که همه برای ملاقتش مرا نوازش می‌دادند، از اینجا عبور نمی‌کند.

به دوستانم گفتم که آیا ما هم به همین اندازه می‌توانیم در دل شاگردان و مردم راه پیدا کنیم و با خدا باشیم؟!

اللهم اغفر له وارحمه، اللهم لا تحرمنا أجره ولا تفتنا بعده.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *