داستان اسلام آوردن یوسف استیس از زبان خودش [بخش دوم و پایانی]

یوسف استیس


دوستی و تأثیر پذیری

و دانستم که او (مسلمان) خوب گوش می‌گیرد، آرام و با وقار است و تا اندازه‌ای نیز خجالتی و اتفاق نیفتاد که سخنم را قطع نماید، محبّت او در قلبم جای گرفت و با خود تصوّر نمودم که اگر کوشش نمایم می‌تواند مسیحی خیلی خوبی باشد اما نمی‌دانستم که اراده‌ی پروردگار چیز دیگری را خواسته است و من خود شکار این مرد مسلمان خواهم شد.

با خوشحالی موافقت نمودم که با این مرد مشغول به کار شوم و حتی با هم چند سفر داشته باشیم، در هنگام سفر و یا هر فرصت مناسب دیگری از عقاید و ادیان مختلف صحبت نمودیم و من هر چند گاهی برایش کیست‌ها (نوارهای) دعوتی و تبلیغی می‌دادم تا در باره مفهوم پروردگار، معنای زندگی و هدف از خلقت انسانها، در بارۀ پیامبران و غرض از بعثت ایشان چیزهای را در ذهن او جایگزین سازم و او نیز از معلومات و تجربه‌های خویش من را مستفید می‌گردانید.

در یکی از روزها خبر شدم که محمد (دوست مسلمان من) از منزل خویش برای چند روزی به مسجد منتقل می‌شود، نزد پدرم رفتم و برایش گفتم: اگر امکان دارد دوست من در خانه‌ی ما و با ما زندگی نماید و اینطور می‌توانیم در هماهنگی و پیشبرد کارها بیشتر با هم مساعدت نمائیم، و اگر من مسافرت نمودم او در منزل بماند.

پدرم موافقت نمود و محمد نزد ما و در خانه ما سکونت اختیار کرد و من هم طبعاً دوستان مبشّر و کشیش خویش را که در ایالت تکزاس و مرزهای مکزیک مشغول دعوت و تبلیغ به مسیحیت بودند، به خانه آورده تا محمد را به مسیحیت داخل نمائیم.

یک واقعه

یکی از دوستان مسیحی من که دعوتگر نشیطی نیز بود و همیشه نوشته‌ها و جزوه‌های از مسیحیت را در بین مردم پخش می‌نمود دچار مریضی قلب شد و در شفاخانه «ویتیرانس([۱])» بستر شد، من در هر هفته چند مرتبه به ملاقات او می‌رفتم و هر دفعه محمد را نیز همراه خود می‌بردم و پیرامون مسألۀ «عقائد و ادیان» با هم به گفتگو می‌پرداختیم، اما دوست من که مریض بود نمی‌خواست هیچ چیزی در باره اسلام بفهمد و اصلاً اهمیت نمی‌داد.

در آن اطاق مریض دیگری نیز خوابیده بود که در یکی از روزها کنار بستر او رفته و از اسمش پرسیدم. گفت: اهمیتی ندارد که اسم من چی است. گفتم: از کجا هستی؟ گفت: از ستاره مشتری. با خود گفتم: من در بخش امراض قلبی هستم یا در بخش امراض عقلی!

دانستم که شخص دچار افسردگی شدید بوده و احساس تنهایی می‌کند و احتیاج به کسی دارد که با او صحبت نماید.

در باره ذات پروردگار با او صحبت کردم و قسمتی از داستان حضرت یونس در «عهد قدیم انجیل([۲])» را برایش خواندم که چگونه پروردگار او را برای هدایت قوم مبعوث نمود اما قومش او را تکذیب کردند…

خلاصه‌ی داستان را برایش اینطور بیان کردم که ما هیچگاه نمی‌توانیم از مشکلات فرار نمائیم و پروردگار همیشه بر ما احاطه دارد.

بعد از اینکه سخنانم به پایان رسید آن شخص از من از بابت بد اخلاقی‌اش معذرت خواست و گفت که تحت شرایط روحی سختی قرار دارد و می‌خواهد چیزهای را اعتراف نماید، من گفتم: من وظیفه ام شنیدن اعتراف‌های مردم نیست و نه هم اینجا کلیسا است.

گفت: می‌دانم و من خود یک کشیش کاتولیک هستم.

من تعجّب نمودم و با خود گفتم چطور خواستم یک کشیش را موعظه نمایم!

او ادامه داد که از مدّت دوازده سال به عنوان مبشّر و دعوتگر در جنوب و وسط امریکا، نیویارک ومنطقه مکزیک خدمت کرده است… و بعد از اینکه از شفاخانه رخصت شد برایش پیشنهاد کردم که با من در منزل ما سکونت نماید؛ چرا که قصد داشتم از هر جانب محمّد را احاطه نمایم، و او هم قبول کرد.

با کشیش جدید در بارۀ اسلام صحبت نمودم، او چیزهای زیادی از اسلام می‌دانست و برای اوّلین بار برایم گفت: کشیش‌های کاتولیک در باره‌ی اسلام معلومات زیادی دارند حتی که شهادت دکترای خویش را در باره اسلام می‌گیرند.

بعد از اینکه به منزل آمدیم هرشب بعد از غذا با هم می‌نشستیم و در بارۀ ادیان و عقائد صحبت می‌نمودیم.

اختلاف اناجیل

پدر من نسخه «انجیل ملِک جایمز([۳])» را با خود میآورد، من نسخه‌ی «مراجعه([۴])» را با خود داشتم، همسر من نسخه دیگری از انجیل داشت و جالب اینکه کشیش کاتولیک نسخه کاتولیکی با خود حمل می‌کرد که با انجیل‌های در دست داشته ما فرق‌های اساسی و کلیدی داشت، و همین طور پروتستانت‌ها نسخه‌های دیگری دارند.

ما بجای اینکه محمّد را قانع بسازیم که اسلام را ترک کند، بیشتر وقت ما صرف این می‌شد که کدام یک از نسخه‌های انجیل صحیح است. و هر یک از ما ادّعای صحیح بودن نسخه دست داشته خویش را کرده و بقیه اناجیل را تحریف شده می‌دانست.

طرح یک سوال، قرآن واحد!

یک شب که در باره نسخه‌های انجیل بحث و مباحثه می‌نمودیم سوالی به ذهنم رسید و از محمد پرسیدم: در طول ۱۴۰۰ سال که از نزول قرآن گذشته، شما چند نسخه (متفاوت) قرآن دارید؟

محمّد با خونسردی جواب داد که: قرآن فقط یک قرآن است و هرگز کوچک‌ترین تغییری در آن رخ نداده است؛ بلکه آنگاه که نازل شد صدها صحابه‌ی پیامبر خدا آن را حفظ نمودند و در کشورهای مختلف نشر و پخش شد و هزاران مسلمان بدون کوچکترین خطا و یا اشتباهی این کتاب مقدّس را حفظ نمودند و همین طور با تواتر (حفظ در قلب ملیونها مسلمان و نوشته شده در ملیارد‌ها نسخه) به ما رسیده است.

من از شنیدن این مسأله خیلی تعجّب نمودم؛ چرا که لغتی که انجیل به آن نازل شده اصلاً در این وقت کسی آن را نمی‌داند و نسخه‌های اصلی انجیل نیز گم شده است و اما قرآن به همین سادگی به اینها رسیده و زبان عربی هم بدون کدام تغییری هم اکنون در بین ملیونها نفر صحبت می‌شود!!

نماز بدون موسیقی!

در این هنگام کشیش کاتولیک از محمّد خواست اگر امکان داشته باشد او را به مسجد ببرد تا کیفیت عبادت مسلمانها را مشاهده نماید، و پس از اینکه برگشتند من از عبادت مسلمانها و شعائر مذهبی شان سوال نمودم، کشیش گفت: مسلمانها را مشاهده نمودم به حضور پروردگار نماز خواندند و پس از آن مسجد را ترک نمودند.

گفتم: از مسجد بیرون شدند بدون اینکه برنامه‌ی موسیقی و غیره داشته باشند؟!

گفت: بلی.

و پس از گذشت چند روز یک بار دیگر کشیش مسیحی از محمّد خواست او را به مسجد ببرد، اما این مرتبه مثل دفعه‌ی قبل زود بر نگشتند و ما تا نصفه‌های شب انتظار نمودیم و پریشان شدیم که حادثه‌ای برای آنها رخ نداده باشد.

کشیش را نشناختم!

نیمه‌های شب آنها آمدند، چون دروازه را باز کردم محمّد را شناختم اما آن شخص دیگر را ابتدا نشناختم… لباس و کلاه سفیدی پوشیده بود… بلی! او چه کسی جز کشیش پروتستانت می‌تواند باشد؟!

برایش گفتم: جناب کشیش مسلمان شدی؟

گفت: الحمد لله که به اسلام مشرّف شدم.

به اطاق خود رفتم، من و همسرم در باره‌ی اسلام صحبت نمودیم و دانستم که زن من نیز تمایل قلبی شدیدی به اسلام پیدا کرده و می‌خواهد مسلمان شود.

به اطاق محمد رفتم و او را از خواب بیدار نمودم، از او خواستم بیرون رفته و کمی با هم قدم بزنیم.

تا نزدیک نماز فجر با هم صحبت و مناقشه نمودیم، آخرین شکوک و شبهاتی را که در ذهن داشتم بی محابا عرض نمودم.

در این هنگام به یقین کامل دانستم که اسلام تنها دین حق بر روی زمین است و نوبت این رسیده که من نیز وظیفه ام را انجام داده و بیش از این خویشتن را از حق محروم نگه ندارم.

لحظات خیلی عجیبی بود، توجّه بفرمائید! شخص دعوتگر و نشیطی چون من که زندگی ام را برای پخش و نشر مسیحیت وقف نموده بودم، مسیحیت را ترک کرده و برای همیش به دینی که از همه بیشتر از آن نفرت داشتم داخل شوم!

بلی دین اسلام! که تبلیغات همگانی رسانه‌های غربی بر خلاف آن گوش جهانیان را کَر کرده، و دعای شب و روز راهبان و کشیش‌های مسیحی با تلاشها و ثروت‌های این حکومت‌ها بر علیه آن می‌باشد.

بار الها! هدایتم کن

به باغیچه‌ی پشت منزل مسکونی رفته و در آنجا پیشانی ام را به خاک (به جانب قبله مسلمانها) گذاشتم و با چشمان اشک آلود و حالت عجز و التماس و زاری از خدای بزرگ خواستم مرا به دین حق راهنمائی فرماید، پس از لحظاتی سرم را بالا نمودم.

در آن هنگام فرشتگان را ندیدم که از آسمان پائین بیایند و نه هم روشنائی دیدم و نه صدائی شنیدم و نه هم کبوتران سفید رنگ را دیدم؛ اما تغیر خیلی عجیبی در درون خویش احساس نمودم، از گذشته‌ی سیاه و تاریک به تاریکی کفر و شرک با گذراندن وقت در ناروا و حرام خواری سخت پشیمان شدم و افسوس خوردم، وبه آینده‌ای روشن و زیبا به زیبائی اسلام و تابنده چون طلوع آفتاب از شرق مطمئن شدم.

اسلام، دین زیبائی‌ها

به اطاق خود باز گشتم، غسل نموده و لباس جدید و سفید رنگ پوشیدم (چونکه می‌خواستم زندگی جدید و تازه‌ای شروع نمایم).

ساعت حدود یازده ظهر در مقابل دو شاهد که یکی کشیش سابق معروف به «پدر پیتر جاکوب» و دیگری «محمّد عبد الرّحمن مصری» مرد مسلمان و متعهّدی که باعث هدایت ما شده بود، شهادتین را به زبان آوردم «أشهد أن لا إله إلّا الله وأشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله» و پس از لحظاتی همسر من نیز ایمان آورد، اما به حضور سه شاهد که من شاهد سوّم بودم.

پدر من هنوز محتاط بود و به موضوع به دیده شک می‌نگریست، و بعد از چند ماه او نیز ایمان آورد و همراه ما به مسجد می‌رفت.

اما اطفال ما: آنها را از مدارس نصرانیها بیرون کرده و به مدارس اسلامی داخل نمودیم.

آنها پس از گذشت چند سال، بیشتر قرآن کریم را حفظ نمودند و تعلیمات شیوا و زیبای اسلام را فرا گرفتند.

و این تنها ما نبودیم که به اسلام پیوستیم بلکه تعداد زیادی از کشیش‌ها و روحانیون مسیحی را می‌شناسم که بعد از تحقیق و مطالعه در باره‌ی اسلام، به این دین مبارک داخل شده‌اند که از آنجمله محصّلی که در فاکولته (دانشکده) تعمید در تکزاس درس می‌خواند و اسمش «جو» بود، را دیدم که مسلمان شده است، او علّت اسلام آوردن خویش را مطالعه و تدبّر در قرآن کریم بیان کرد.

و همچنین شخصی را می‌شناسم که پس از اینکه هشت سال به حیث کشیش کاتولیک در افریقا به دعوت مسیحیت پرداخته بود مسلمان شد و اسم خویش را «عمر» گذاشت و هم اکنون مقیم ایالت تکزاس امریکا است.

و خواهشمندم به این سایت‌های انترنیتی زیر داخل شده و معلومات خویش را در باره‌ی اسلام و مسیحیت بیشتر نمائید و هم چنین اگر خواستید، با ما در تماس شوید:

www.IslamTomorrow.com

www.ShareIslam.com

www.GodAllah.com

www.ProphetofIslam.com

www.IslamCode.com

www.IslamAlways.com

www.IslamNewsRoom.com

www.ChatIslam.com

www.WatchIslam.com

www.HearIslam.com

http://www.55a.net/firas/arabic/?page=show_det&id=348&select_page=14

http://www.55a.net/firas/german/index.php?page=show_det&id=5

برادر شما

یوسف استیس

رئیس اتحادیه‌های دینی مسلمانان ایالات متّحده امریکا.

[۱]– بیمارستانی در ایالت تکزاس مخصوص کارمندان قدیمی دولت.

[۲]– قابل یاد آوری است که کتاب مقدّس مسیحیان (انجیل) به دو بخش؛ عهد قدیمOld testament  و عهد جدید New testament تقسیم شده است.

[۳]– King Gyms Bible

[۴]– Standard Revised Version


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 + 11 =