ماه محرم

داستان شهادت حسین بن علی رضی الله عنه و سخنی درباره‌ی ماه محرم

سر فصل های این مطلب بدین شرح است:

  1. حسین بن علی رضی الله عنه
  2. نامه‌های اهل کوفه
  3. توطئه‌ی عبیدالله بن زیاد و خیانت مردم کوفه
  4. تلاش اصحاب برای جلوگیری از خروج حسین رضی الله عنه
  5. حادثه‌ی کربلا
  6. شهادت حضرت حسین رضی الله عنه
  7. چه کسانی در آن جا به همراه حسین رضی الله عنه کشته شدند؟
  8. آیا یزید قصد کشتن حسین رضی الله عنه را داشت؟
  9. موضع اهل سنت در مورد یزید
  10. نگاه اهل سنت به این مصیبت
  11. روزه‌ی عاشورا
  12. حکمت روزه‌ی عاشورا

 

حسین بن علی رضی الله عنه

حسین بن علی بن ابی طالب رضی الله عنه فرزند دختر رسول الله صلی الله علیه وسلم است که پس از برادر بزرگترش حسن بن علی رضی الله عنه در ماه شعبان سال ۴ هجری متولد شد و به تاریخ ۱۰ محرم (عاشورا) سال ۶۱ هجری در کربلا به شهادت رسید. وی در دوران کودکی رسول الله صلی الله علیه وسلم را درک نمود و در هنگام وفات رسول الله صلی الله علیه وسلم هنوز کودک بود. پس از رسول الله صلی الله علیه وسلم خلیفه بزرگوارش ابوبکر صدیق رضی الله عنه وی را گرامی می‌داشت و پس از او عمر بن الخطاب رضی الله عنه و عثمان بن عفان رضی الله عنه نیز او و دیگر بزرگواران اهل بیت رضی الله عنهم را بسیار گرامی می‌داشتند. وی در دوران خلافت پدر بزرگوارش علی بن ابی طالب رضی الله عنه وی را در همه‌ی زندگی‌اش همراهی نمود و از او روایت نمود و همچنان در طاعت پدر بززرگوارش باقی ماند تا اینکه ایشان به دست خوارج نادان به شهادت رسیدند.

پس از آنکه برادر ایشان خلیفه پنجم مسلمین حسن بن علی رضی الله عنه به نفع معاویه رضی الله عنه از خلافت کناره گرفت، حسین رضی الله عنه با این اقدام ایشان موافق نبود اما تسلیم خواسته‌ی برادرش شد و سکوت اختیار کرد.

پس از وفات حسن بن علی رضی الله عنه وی در لشکری که معاویه رضی الله عنه برای محاصره‌ی قسطنطنیه پایتخت بیزانس فرستاد شرکت کرد و جنگید اما پس از آنکه معاویه رضی الله عنه برای خلافت پسرش یزید بیعت گرفت حسین رضی الله عنه از بیعت یزید امتناع ورزید، زیرا از نظر وی افراد بسیاری شایسته‌تر از یزید بودند. پس از آن از مدینه به سوی مکه خارج شد. در آن زمان بر روی زمین هیچ کس در فضل و منزلت با او برابری نمی‌کرد.

نامه‌های اهل کوفه

به اهل عراق خبر رسید که حسین رضی الله عنه با یزید بن معاویه رضی الله عنه بیعت نکرده است؛ عراقی‌ها یزید بن معاویه رضی الله عنه را نمی‌خواستند و بلکه خود معاویه رضی الله عنه را نیز نمی‌خواستند، در واقع آن‌ها کسی جز علی رضی الله عنه و فرزندانش را قبول نداشتند، بنابراین به حسین رضی الله عنه نامه‌هایی فرستادند و همه در نامه‌هایشان می‌گفتند: ما با تو بیعت کرده‌ایم و فقط تو را می‌خواهیم و یزید در گردن ما بیعتی ندارد، بلکه بیعت ما با تو است. نامه‌های زیادی به حسین بن علی رضی الله عنه رسید تا اینکه بیش از پانصد نامه به او فرستاده شد، و همه‌ی این نامه‌ها را اهل کوفه می‌فرستادند و او را به‌سوی خود فرا می‌خواندند.

آنگاه حسین بن علی، پسر عمویش «مسلم بن عقیل بن ابی طالب رضی الله عنه » را فرستاد تا اوضاع آن‌جا را بررسی کند و حقیقت امر را بداند، وقتی مسلم بن عقیل رضی الله عنه به کوفه رسید پرس‌وجو کرد تا آن که دانست مردم یزید را نمی‌خواهند بلکه حسین بن علی رضی الله عنه را می‌خواهند؛ مسلم نزد «هانئ بن عروه رضی الله عنه » اقامت گزید و مردم گروه گروه، و به تنهایی می‌آمدند و با مسلم بن عقیل رضی الله عنه به نمایندگی از حسین رضی الله عنه بیعت می‌کردند، و بیعت انجام شد. در آن هنگام، «نعمان بن بشیر» از سوی یزید امیر کوفه بود؛ وقتی به او خبر رسید که مسلم بن عقیل رضی الله عنه در میان آنهاست و مردم پیش او می‌آیند و برای حسین رضی الله عنه با او بیعت می‌کنند، آن را نشنیده ‌گرفت و به قضیه توجه نکرد؛ تا اینکه افرادی به شام پیش یزید رفتند و قضیه را به اطلاع او رساندند و گفتند که مردم با مسلم بیعت می‌کنند و نعمان بن بشیر به این امر توجه نمی‌کند. یزید دستور عزل نعمان بن بشیر را صادر کرد و «عبیدالله بن زیاد» را که امیر و فرمانروای بصره بود به عنوان امیر بصره و کوفه، به کوفه فرستاد تا این قضیه را حل کند. عبیدالله بن زیاد شبانه در حالی که نقاب زده بود وارد کوفه شد. او هنگامی که از کنار مردم رد می‌شد به آنها سلام می‌کرد و آنها در جواب می‌گفتند: «وعلیک السلام یا ابن بنت رسول الله»، مردم گمان می‌بردند که او حسین رضی الله عنه است و مخفیانه در شب نقاب زده و وارد کوفه شده است.

توطئه‌ی عبیدالله بن زیاد و خیانت مردم کوفه

عبیدالله بن زیاد دانست که قضیه جدی است و مردم منتظر حسین بن علی رضی الله عنه هستند. در این هنگام او وارد قصر شد و سپس یکی از غلام‌هایش را به نام «معقل» فرستاد تا بررسی کند و بداند چه کسی در رأس این کار قرار دارد. او رفت و خودش را به دروغ چنین معرفی کرد که فردی از اهالی حمص است و سه هزار دینار به همراه دارد که برای حسین رضی الله عنه آورده است. او همچنان پرس و جو می‌کرد تا آن که او را به خانه‌ی هانئ بن عروه راهنمایی کردند. او وارد خانه شد، مسلم بن عقیل را دید و با او بیعت کرد و سه هزار دینار را به او داد. او چند روز پیش مسلم بن عقیل رفت و آمد می‌کرد تا آن که از وضعیت آنها کاملاً اطلاع یافت و پس از آن به نزد عبیدالله بن زیاد بازگشت و ماجرا را به اطلاع او رساند.

پس از آن که بسیاری از مردم با مسلم بن عقیل بیعت کردند، او به حسین رضی الله عنه پیام فرستاد که همه چیز آماده است، آنگاه حسین بن علی رضی الله عنه در روز هشتم ذی الحجه به سوی کوفه حرکت کرد.

عبیدالله از کارهای مسلم با خبر بود، وی دستور داد هانئ بن عروه را پیش او بیاورند، هانئ را پیش او آوردند، عبیدالله از او پرسید، مسلم بن عقیل کجاست؟ گفت: نمی‌دانم.

آنگاه عبیدالله غلامش معقل را صدا زد، او وارد شد و گفت: آیا او را می‌شناسی؟ گفت: بله؛ او متوجه شد و دانست که عبیدالله بن زیاد آنها را فریب داده است، عبیدالله بن زیاد گفت: مسلم بن عقیل کجاست؟ او گفت: سوگند به خدا اگر زیر پاهایم باشد پاهایم را بلند نمی‌کنم، آنگاه عبیدالله بن زیاد او را شکنجه کرد و سپس دستور داد او را زندانی کنند.

خبر به مسلم بن عقیل رسید؛ او به همراه چهار هزار نفر بیرون آمده و قصر عبیدالله بن زیاد را محاصره کرد و اهل کوفه همراه او بیرون آمدند، در این هنگام اشراف و سران مردم پیش عبیدالله بودند. وی با تطمیع سران و اشراف و ترساندن آنها از لشکر شام به آنها گفت که مردم را از حمایت مسلم باز دارند. بنابراین سران از مردم ‌خواستند که از حمایت مسلم دست بردارند، مسلم چهار هزار نفر به همراه داشت و شعارشان «یا منصور امت» بود؛ سران قبایل و اشراف همچنان مردم را از همراهی مسلم بر حذر داشتند تا اندک اندک مردم پراکنده شدند. زن‌ها می‌آمدند و فرزندانشان را با خود می‌بردند، ومردها می‌آمدند و برادرانشان را با خود می‌بردند، و امیر قبیله می‌آمد و مردم را از همراهی با مسلم باز می‌داشت، تا آن که از چهار هزار نفر فقط سی نفر با مسلم باقی ماندند! هنوز خورشید غروب نکرده بود که مسلم بن عقیل تنها ماند و همه‌ی مردم او را رها کردند؛ او تنها در کوچه‌های کوفه می‌گشت و نمی‌دانست که به کجا برود، او درِ خانه‌ای را زد و زنی از قبیله‌ی کنده که صاحب خانه بود در را باز کرد؛ او آب خواست، زن تعجب کرد و به او گفت: تو چه کسی هستی؟ گفت: من مسلم بن عقیل هستم، و ماجرا را به اطلاع او رسانید و گفت که مردم او را رها کرده‌اند و حسین رضی الله عنه به زودی می‌آید زیرا او به حسین رضی الله عنه پیام فرستاده که بیاید. آن زن مسلم را به اتاق مجاور وارد کرد و نشاند، و آب و غذا برایش آورد اما فرزند آن زن رفت و عبیدالله بن زیاد را از محل اقامت مسلم بن عقیل آگاه کرد. آنگاه عبیدالله هفتاد نفر را به سوی او فرستاد و آنها او را محاصره کردند. مسلم با آنها جنگید و در پایان، هنگامی که به او امان دادند تسلیم شد، او را دستگیر کردند و به قصر فرمانداری که عبیدالله بن زیاد در آن بود بردند. وقتی مسلم وارد شد عبیدالله بن زیاد از او پرسید که علت قیام او چییست. گفت: با حسین بن علی رضی الله عنه بیعت کرده‌ایم.

عبیدالله گفت: من تو را می‌کشم، مسلم گفت: مرا بگذار که وصیت کنم، گفت: وصیت کن، مسلم به اطرافش نگاه کرد و «عمر بن سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه » را دید و به او گفت: تو از همه‌ی مردم از نظر خویشاوندی به من نزدیکتر هستی بیا تا تو را سفارشی کنم؛ و او را به گوشه‌ای از خانه برد و به او سفارش کرد که به حسین رضی الله عنه پیام بفرستد تا برگردد. بنابراین عمر بن سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه مردی را به سوی حسین رضی الله عنه فرستاد تا او را خبر کند که کار تمام شد و اهل کوفه او را فریب داده‌اند. آنگاه در روز عرفه مسلم بن عقیل به شهادت رسید. «إنا لله وإنا إلیه راجعون» حسین رضی الله عنه در روز ترویه (هشتم ذی الحجه) یک روز پیش از کشته شدن مسلم بن عقیل از مکه حرکت کرده بود.

تلاش اصحاب برای جلوگیری از خروج حسین رضی الله عنه

بسیاری از اصحاب کوشیدند تا حسین رضی الله عنه را از خروج و رفتن به کوفه باز دارند؛ «عبدالله بن عمر رضی الله عنه »، «عبدالله بن عباس رضی الله عنه »، «عبدالله بن عمرو بن عاص رضی الله عنه »، «ابو سعید خدری رضی الله عنه »، «عبدالله بن زبیر رضی الله عنه » و برادر حسین رضی الله عنه ، «محمدحنفیه»، همه‌ی اینها وقتی دانستند که او می‌خواهد به کوفه برود او را منع کردند:

هنگامی که حسین رضی الله عنه خواست به کوفه برود عبدالله بن عباس رضی الله عنه به او گفت. اگر مردم به من و تو طعنه نمی‌زدند دستم را به موی سرت چنگ می‌زدم و نمی‌گذاشتم که بروی. شعبی می‌گوید ابن عمر رضی الله عنه در مکه بود او را خبر کردند که حسین رضی الله عنه به سوی عراق رهسپار شده است، عبدالله بن عمر رضی الله عنه به دنبال او حرکت کرد و به فاصله‌ی سه روز از مکه به او رسید و گفت: کجا می‌خواهی بروی؟ گفت: به عراق، و نامه‌هایی که از عراق برای او فرستاده بودند و در آن اعلام کرده بودند که آنها با او هستند را بیرون آورد و گفت: این نامه‌هایشان است و با من بیعت کرده‌اند.

ابن عمر رضی الله عنه به او گفت: پیش آنها مرو… حسین رضی الله عنه نپذیرفت و برنگشت، آنگاه عبدالله بن عمر رضی الله عنه او را در آغوش گرفت و گریه کرد و گفت: تو را از آن که کشته شوی به خدا می‌سپارم.

حادثه‌ی کربلا

حسین رضی الله عنه بوسیله‌ی قاصدی که عمر بن سعد فرستاد از وضعیت مسلم خبردار شد، بنابراین خواست که باز گردد و با فرزندان مسلم بن عقیل سخن گفت، اما آنها گفتند: نه، سوگند به خدا بر نمی‌گردیم مگر آن که انتقام خون پدرمان را بگیریم. حسین رضی الله عنه نظر آنها را قبول کرد. عبیدالله پس از آن که باخبر شد که حسین رضی الله عنه به‌سوی آنها می‌آید به حُرّ بن یزید التمیمی دستور داد تا با لشکری هزار نفری برود تا در راه با حسین رضی الله عنه روبرو شود. او حرکت کرد و نزدیک قادسیه با حسین رضی الله عنه روبرو شد. حر به او گفت: کجا می‌روی ای فرزند دختر پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم؟! گفت: به عراق می‌روم. گفت: من به تو می‌گویم برگرد تا خداوند مرا به گناه جنگ با تو مبتلا نکند! به همان جا که آمده‌ای برگرد، یا به شام برو که یزید آنجاست و به کوفه نیا.

اما حسین رضی الله عنه نپذیرفت؛ حسین رضی الله عنه به سوی عراق می‌آمد و حر بن یزید برایش مزاحمت ایجاد می‌کرد و او را منع می‌کرد. حسین رضی الله عنه به او گفت: از من دور شو مادرت به عزایت بنشیند. حر بن یزید گفت: سوگند به خدا اگر غیر از تو کسی دیگر از عرب، این را می‌گفت او و مادرش را قصاص می‌کردم، ولی چه می‌توانم بگویم که مادرت بانوی زنان جهان است.

در این هنگام حسین رضی الله عنه توقف کرد، سپس دنباله‌ی لشکر که چهار هزار نفر بودند و عمر بن سعد آنها را فرماندهی می‌کرد آمدند، و حسین رضی الله عنه در جایی بود که به آن کربلا گفته می‌شود. او پرسید اینجا کجاست؟ گفتند: کربلا است، گفت: «کرب است و بلا». وقتی لشکر عمر بن سعد رسید او با حسین رضی الله عنه سخن گفت و به او گفت که با من به عراق بیا که عبیدالله بن زیاد آنجاست، اما حسین نپذیرفت، و وقتی حسین رضی الله عنه دید که کار جدی است به عمر بن سعد گفت: من شما را در سه چیز مختار قرار می‌دهم یکی از این سه چیز را انتخاب کن، او گفت: آنها چه هستند؟ گفت: «یکی اینکه مرا بگذاری تا برگردم، یا به مرزی از مرزهای اسلام بروم، و یا اینکه به شام پیش یزید بروم و دستم را در دست او بگذارم». عمر بن سعد گفت: خوب است، تو به یزید پیام بفرست و من کسی را پیش عبیدالله بن زیاد می‌فرستم، و نگاه می‌کنیم که چه خواهد شد. و آنگاه عمر بن سعد کسی را پیش عبیدالله بن زیاد فرستاد، ولی حسین رضی الله عنه کسی را پیش یزید نفرستاد، وقتی قاصد پیش عبیدالله بن زیاد آمد و او را خبر کرد که حسین رضی الله عنه می‌گوید من شما را در سه چیز مختار می‌گذارم یکی را انتخاب کنید، عبیدالله بن زیاد گفت هر کدام را که حسین رضی الله عنه انتخاب کرد می‌پذیریم. مردی نزد عبیدالله بن زیاد بود که به او «شمر بن ذی الجوشن» می‌گفتند، او از مقرّبان و نزدیکان عبیدالله بن زیاد بود، او گفت: نه، سوگند به خدا مگر آن که حکم تو را بپذیرد، بنابراین عبیدالله فریب سخن او را خورد و گفت: آری، باید حکم مرا بپذیرد (یعنی به کوفه بیاید و من خودم او را به شام یا به یکی از مرزها می‌فرستم یا او را به مدینه باز می‌گردانم). آنگاه عبیدالله بن زیاد شمر بن ذی الجوشن را فرستاد و گفت: برو تا او تسلیم فرمان من شود، اگر عمر بن سعد پذیرفت که خوب است، و اگر نپذیرفت پس به جای او تو فرمانده هستی.

عبیدالله بن زیاد عمر بن سعد را با لشکری چهار هزار نفری آماده‌ کرده بود تا به ری برود و به او گفت کار حسین رضی الله عنه را تمام کن سپس به ری برو. عبیدالله به او وعده داده بود که فرمانداری ری را به او واگذار کند، شمر بن ذی الجوشن به سویی که حسین بن علی رضی الله عنه و حر بن یزید و عمر بن سعد در آن جا بودند حرکت کرد؛ هنگامی که به حسین رضی الله عنه خبر دادند که او باید تسلیم حکم و دستور عبیدالله بن زیاد شود نپذیرفت و گفت: نه! سوگند به خدا هرگز تسلیم حکم و فرمان عبیدالله بن زیاد نخواهم شد.

همراهان حسین رضی الله عنه هفتاد و دو اسب سوار بودند، و لشکر کوفه پنج هزار نفر بودند وقتی هر دو گروه رو در روی هم قرار گرفتند حسین رضی الله عنه به لشکر ابن زیاد گفت: به خودتان بازگردید و خویشتن را مورد بازخواست قرار دهید، آیا برای شما شایسته است که با فردی چون من بجنگید؟ حال آن که من پسر دختر پیامبر شما هستم و غیر از من روی زمین پسر دختر پیامبر دیگری نیست، و پیامبر به من و برادرم گفته است: «این دو سرداران جوانان اهل بهشت هستند».

حسین رضی الله عنه همچنان آنها را تشویق می‌کرد که عبیدالله بن زیاد را ترک کنند و به او بپیوندند بنابراین سی نفر از آنها به حسین رضی الله عنه پیوستند، که یکی از این سی نفر حر بن یزید التمیمی فرمانده پیشقراولان لشکر ابن زیاد بود. به حر بن یزید گفتند: تو با ما آمدی در حالی که فرمانده پیشقراولان بودی و اکنون به سوی حسین رضی الله عنه می‌روی؟! گفت: وای بر شما! سوگند به خدا باید از جهنم و بهشت یکی را انتخاب کنم، و سوگند به خدا که هیچ چیزی را بر بهشت ترجیح نمی‌دهم گرچه قطعه قطعه شده یا سوزانده شوم! بعد از آن حسین رضی الله عنه نماز ظهر و عصر روز پنجشنبه را خواند، هم لشکر ابن زیاد پشت سر او نماز گذاردند، و هم یاران خودش. او به آنها گفته بود که یک امام از شما باشد و یک امام از ما. گفتند: نه، بلکه ما پشت سر تو نماز می‌خوانیم، بنابراین نماز ظهر و عصر را پشت سر او خواندند. نزدیک غروب آنها همراه با اسب‌هایشان به سوی حسین رضی الله عنه پیش آمدند، حسین رضی الله عنه وقتی آنها را دید گفت: این چیست؟! گفتند: آنها جلو آمده‌اند، گفت: نزد آنها بروید و به آنها بگویید که چه می‌خواهند؟ پس بیست اسب سوار که یکی از آنها برادر حسین عباس بن علی بن ابی طالب رضی الله عنه بود به‌سوی آنها رفتند و با آنها حرف زدند و از آنها پرسیدند که چه می‌خواهند؟ گفتند: یا حسین رضی الله عنه تسلیم شود و حکم عبیدالله بن زیاد را بپذیرد و یا اینکه با او می‌جنگیم. گفتند: ما می‌رویم و ابا عبدالله را خبر می‌کنیم، بنابراین به سوی حسین رضی الله عنه برگشتند و او را خبر کردند، حسین رضی الله عنه گفت: به آنها بگویید امشب به ما فرصت دهید فردا شما را خبر می‌کنیم، تا من امشب با پروردگارم مناجات کنم و نماز بخوانم زیرا دوست دارم برای پروردگارم نماز بگذارم؛ حسین رضی الله عنه و یارانش آن شب را با دعا و نماز و استغفار سپری کردند.

صبح روز جمعه وقتی حسین رضی الله عنه گفت که تسلیم ابن زیاد نمی‌شوم جنگ میان هر دو گروه در گرفت، جنگ، جنگ نابرابری بود و یاران حسین رضی الله عنه دیدند که نمی‌توانند با این لشکر بزرگ بجنگند بنابراین تنها هدفشان این بود که مانع از رسیدن دشمن به حسین رضی الله عنه شوند و از او دفاع کنند و یکی پس از دیگری در دفاع از حسین رضی الله عنه کشته می‌شدند تا اینکه همه کشته شدند و کسی جز خود حسین بن علی رضی الله عنه باقی نماند.

 

شهادت حضرت حسین رضی الله عنه

بعد از آن تا مدتی طولانی کسی به حسین رضی الله عنه نزدیک نمی‌شد و هیچ کس نمی‌خواست که دستش به خون حسین رضی الله عنه آلوده شود، و وضعیت همچنان ادامه یافت تا آن که شمر بن ذی الجوشن «قبحه الله» آمد و فریاد زد وای بر شما! مادرانتان به عزایتان بنشینند! او را محاصره کنید و او را بکشید، آنگاه آمدند و حسین رضی الله عنه را محاصره کردند او چون شیر درنده در میان آنها از این سو و آن سو شمشیر می‌زد تا اینکه افرادی از آنها را کشت، اما تعداد زیاد بر شجاعت غالب می‌آید. شمر بن ذی الجوشن فریاد زد وای بر شما منتظر چه چیزی هستید؟! جلو بروید. آنگاه آنها به سوی حسین رضی الله عنه رفتند و او  را به شهادت رساندند «انا لله وانا الیه» راجعون کسی که حسین رضی الله عنه را را به شهادت رساند و سرش را از تن جدا کرد «سنان بن انس نخعی» بود، و گفته‌اند که شمر بن ذی الجوشن «قبحه الله» او را کشت. پس از شهادت حسین رضی الله عنه سر او را به کوفه پیش عبیدالله بن زیاد بردند، وقتی سرش را پیش عبیدالله بن زیاد آوردند او چوبی که همراه داشت را به دهان حسین رضی الله عنه وارد می‌کرد و می‌گفت: «گر چه بهترین دهان است». انس بن مالک رضی الله عنه آن جا نشسته بود بلند شد و گفت: «سوگند به خدا تو را رسوا می‌کنم، پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم را دیده‌ام که همین جایی از دهان حسین رضی الله عنه که تو چوب در آن داخل می‌کنی را بوسیده است…».

ابراهیم النخعی رضی الله عنه می‌گوید: اگر من از قاتلان حسین رضی الله عنه می‌بودم و سپس به بهشت می‌رفتم از نگاه کردن به چهره‌ی پیامبر خدا رضی الله عنه شرمم می‌آمد.

 

چه کسانی در آن جا به همراه حسین رضی الله عنه کشته شدند؟

بسیاری از اهل بیت به همراه حسین رضی الله عنه در آنجا به شهادت رسیدند، از جمله کسانی که در این جنگ در کنار حسین رضی الله عنه کشته شدند، از فرزندان علی بن ابی طالب رضی الله عنه خود حسین و جعفر و عباس و ابوبکر و محمد و عثمان رضی الله عنهمکشته شدند.

و از فرزندان حسین، عبدالله و علی اکبر (او علی زین العابدین نیست) رضی الله عنهم

و از فرزندان حسن، عبدالله و قاسم و ابوبکر کشته شدند. رضی الله عنهم

و از فرزندان عقیل، جعفر و عبدالله و عبدالرحمن و عبدالله بن مسلم بن عقیل در کربلا کشته شدند و مسلم بن عقیل خودش در کوفه کشته شد. رضی الله عنهم

و از فرزندان عبدالله بن جعفر، عون و محمد کشته شدند. رضی الله عنهم

هیجده نفر که همه از اهل بیت پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم بودند در این جنگ نابرابر به شهادت رسیدند.

آیا یزید قصد کشتن حسین رضی الله عنه را داشت؟

یزید مستقیما دستی در کشتن حسین رضی الله عنه نداشت، نمی‌خواهیم از یزید دفاع کنیم و بلکه حقیقت را می‌گوییم و از آن دفاع می‌کنیم. یزید، عبیدالله بن زیاد را فرستاد تا نگذارد که حسین رضی الله عنه به کوفه برسد و او را به کشتن حسین رضی الله عنه دستور نداد، بلکه خود حسین رضی الله عنه نسبت به یزید گمان نیک داشت و گفت: مرا بگذارید که پیش یزید می‌روم و دستم را در دست او می‌گذارم.

به اتفاق اهل نقل یزید به کشتن حسین رضی الله عنه دستور نداد و بلکه به ابن زیاد نوشت که به حسین رضی الله عنه اجازه ندهد که بر عراق فرمانروایی کند، و وقتی یزید از کشته شدن حسین رضی الله عنه خبردار شد از این فاجعه دردمند و ناراحت شد و در خانه‌اش گریه کرد. او زنان آنها را اسیر نکرد بلکه اهل بیت حسین رضی الله عنه را گرامی داشت و آنها را به شهرشان باز گرداند. اما روایاتی که در آنها ذکر شده که زنان اهل بیت پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم مورد توهین قرار گرفته‌اند و به اسارت گرفته شده‌اند و به شام برده شدند، همه اینها بی‌اصل و اساس هستند، بلکه بنی امیه بنی هاشم را گرامی می‌داشتند، برای مثال هنگامی که «حجاج بن یوسف» با فاطمه بنت عبدالله بن جعفر ازدواج کرد، عبدالملک بن مروان این را نپذیرفت و به حجاج دستور داد تا او را طلاق دهد. بنی امیه بنی هاشم را بزرگ و گرامی می‌داشتند و هرگز زنی هاشمی به اسارت گرفته نشده است.

بنابراین زنان هاشمی در آن زمان محترم و گرامی بودند، و آنچه می‌گویند که یزید زنان اهل بیت را به اسارت گرفت و به عنوان اسیر جنگی آنها را کنیز قرار داد صحت ندارد. و آنچه گفته‌اند که سر حسین رضی الله عنه پیش یزید فرستاده شد نیز واقعیت ندارد بلکه سر حسین نزد عبیدالله در کوفه ماند، و حسین رضی الله عنه دفن شد و مکان قبر او معلوم نیست. ولی مشهور است که او در کربلا در همان جا که به شهادت رسید دفن شد.

موضع اهل سنت در مورد یزید بن معاویه

می توان موضع اهل سنت در مورد یزید را در این گفته‌ی امام ذهبی رحمه الله علیه خلاصه نمود که: «نه او را دوست می‌داریم و نه هم او را لعن و نفرین می‌کنیم» زیرا از یک سو کفر وی ثابت نشده و حتی در فاسق دانستن وی دلیلی در دست نیست و این باید ثابت شود و تمام روایاتی که در مورد مشروب خوار بودن و فسق و فجور وی نقل می‌شود ضعیف و غیر قابل استناد می‌باشند و از سوی دیگر وی در برخی موضع‌گیری‌ها و تصمیم‌گیری‌هایش اشتباهات بزرگی مرتکب شد و افراد نامناسبی را بر برخی امور گمارد که موجب حوادث غم انگیزی همچون کربلا گردید. و وی به طور ناخواسته و غیر مستقیم باعث آن فاجعه گردید و به همین علت اهل سنت و جماعت وی را دوست نمی‌دارند و محبت او را در قلب جای نمی‌دهند.

همچنین اهل سنت وی را لعن و نفرین نمی‌کنند زیرا لعنت فرستادن بر مرده‌ای که خدا و پیامبرش صلی الله علیه وسلم او را لعنت نکرده‌اند جایز نیست، زیرا هنگامی که ابوجهل را ناسزا گفتند پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «مرده‌ها را ناسزا نگویید، زیرا آنها به آنچه کرده‌اند رسیده‌اند» [بخاری/۱۳۹۳].

و اساس دین الهی بر پایه‌ی دشنام و ناسزا نیست، و بلکه اسلام بر خوبی‌های اخلاقی استوار است، بنابراین دشنام و ناسزا گفتن از دین نیست، بلکه پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم می‌فرماید: «ناسزا گفتن به مسلمان فسق است و جنگیدن با او کفر است». (در اینجا کفر به معنی گناه بسیار بزرگ است و نه کفر خارج کننده از دین).

پس ناسزا گفتن به مسلمان فسق و گناه است، و هیچ کسی نگفته که یزید از دین اسلام خارج است، بلکه نهایت آنچه در مورد او گفته‌اند این است که او فاسق است، و فسق او چنان که گفتیم باید ثابت شود، و خداوند آن را می‌داند، بلکه پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «اولین لشکری که با شهر قیصر می‌جنگند بخشیده شده‌اند». و این لشکر را یزید بن معاویه فرماندهی می‌کرد و گفته می‌شود که بزرگان اصحاب چون ابن عمر و ابن الزبیر و ابن عباس و ابو ایوب و همچنین خود حسین بن علی رضی الله عنهم اجمعین در این جنگ همراه او بودند، و این جنگ در سال ۴۹ ه‍ اتفاق افتاد.

 

نگاه اهل سنت به این مصیبت

آنچه خداوند مقدر کرده باشد رخ می‌دهد گرچه مردم نخواهند. و کشته شدن حسین رضی الله عنه ، از کشته شدن پیامبران بزرگ‌تر و بالاتر نیست، سر یحیی بن زکریا علیه السلام به عنوان مهریه و پیشکش زن زناکاری تقدیم شد، و زکریا را کشتند، و خواستند موسی را به قتل برسانند، و خواستند عیسی را بکشند و پیامبرانی دیگر نیز کشته شده‌اند، و همچنین عمر و عثمان و علی کشته رضی الله عنهم شده‌اند و اینها همه از حسین رضی الله عنهافضل و برتر بوده‌اند. بنابراین جایز نیست که انسان هنگامی که کشته شدن حسینرضی الله عنه را یادآوری می‌کند به سر و صورت خود بزند و گریبانش را پاره کند. بلکه از همه‌ی این چیزها نهی شده است و پیامبرصلی الله علیه وسلم می‌فرماید: «هر کس به صورت بزند و گریبانش را پاره کند از ما نیست» [بخاری ۱۲۹۴].

و ایشان صلی الله علیه وسلم فرمود: «من از زنی که [در مصیبت] فریاد می‌زند و آن که مویش را می‌کند و آن که گریبانش را چاک می‌کند بیزار هستم» [مسلم ۱۶۷].

و فرمود: «نوحه‌خوان اگر توبه نکند روز قیامت در حالی حشر می‌شود که جامه و شلواری از قیر بر تن خواهد داشت» [مسلم ۹۳۴].

بنابراین هر گاه چنین مصیبت‌هایی پیش می‌آید مسلمان همان چیزی را می گوید که خداوند متعال فرموده که: ﴿ٱلَّذِینَ إِذَآ أَصَٰبَتۡهُم مُّصِیبَهٞ قَالُوٓاْ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَیۡهِ رَٰجِعُونَ١۵۶﴾ [البقره: ۱۵۶]. «آنها که هر گاه مصیبتى به ایشان مى‏رسد، مى‏گویند: ما از آن خدائیم؛ و به سوى او بازمى‏گردیم!».

 

 

روزه‌ی عاشورا

علما اتفاق دارند که روزه‌ی روز عاشورا سنت است.

از رسول الله صلی الله علیه وسلم روایت است که فرمودند: «بهترین روزه پس از رمضان روزه‌ی ماه خدا، محرم است» «به روایت مسلم».

و از رسول الله صلی الله علیه وسلم روایت است که: «من اینگونه احتساب می‌کنم که روزه‌ی روز عاشورا کفاره‌ی گناهان سال قبل باشد» «رواه مسلم».

همچینین رسول الله صلی الله علیه وسلم به روزه‌ی روز نهم محرم (تاسوعا) به همراه عاشورا استحبابا و برای مخالفت با یهود و نصاری دستور داده است. (زیرا آنها تنها روز عاشورا را روزه می‌گرفتند) از ابن عباس رضی الله عنه روایت است که وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم عاشورا را روزه گرفت و به روزه گرفتن در آن دستور داد، مردم گفتند که یهود و نصاری این روز را گرامی می‌دارند! پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «اگر ان شاالله سال بعد را درک نمودیم روز نهم را نیز روزه خواهیم گرفت» ابن عباس رضی الله عنه می‌گوید. سال بعد فرا نرسید تا اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم وفات نمودند… «رواه مسلم».

حکمت روزه‌ی عاشورا

عبدالله بن عباس رضی الله عنه حکمت روزه‌ی روز عاشورا را چنین بیان می‌کند: زمانی که پیامبر صلی الله علیه وسلم به مدینه هجرت نمود، یهود را دید که روز عاشورا را روزه می‌گیرند رسول الله صلی الله علیه وسلم از آنها پرسید: «این چه روزی است؟» گفتند: این روز نیکی است، روزی که خداوند بنی اسرائیل را از چنگ دشمن نجات بخشید، لذا موسی علیه السلام این روز را روزه گرفت. آن حضرت صلی الله علیه وسلم فرمود: «من از شما به موسی نزدیک‌ترم». همین بود که این روز را روزه گرفت و امتش را به روزه گرفتن این روز امر فرمود. [بخاری ۳/۵۸].

خداوند توفیق پیروی صحیح آن بزرگان را به ما عطا کند و ما را شایسته‌ی ادامه دادن راه آنان قرار دهد. آمین.

برچسب ها

مدیر سایت

پورتال اسلامی تبیین

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار + دو =

دکمه بازگشت به بالا
بستن