در دام هجرت…

  • توسط عبدالناصر امینی
  • ۱ سال قبل
  • شعر
  • ۵۳ بازدید
  • ۰
783737 - در دام هجرت...


شاعر: عبدالناصر امینی

سبک بال مرغکی بودم

پرستوی دیار خود

چه زیبا لانه‌ای داشتم

نفس گرم وهمدمم محبوب

زلال، آب رودخانه‌ای داشتم

به شاخسار وطن پر می‌گشودم

نه قید و هرگز نه بندی

نسیم زندگانی بود وپرگشودن

خوشی وشادکامی چند صباحی نگذشت

غم آمد، ماتم آمد، آه وناله فزون گشت

به یک باره سیه گشت روزگاران

به آسمان وطن اهرمن سایه افکند

لباس آبی اش را به اسود بدل کرد

عقاب سرسختی دمار از مرغکان برآورد

بیابنگر تو این دیو سیه را

که با ما ویاران چه ها کرد

بیا حالا تو بنگر…

لانه ام ویرانه ای گشت

زمین میهنم از خون رنگین شد

جسدها سر به سر تعدادشان چندین شد

نفس محبوس گردید دل رنجور به تنگ آمد

مرا لحظه‌ای ماندن دشوار ترشد

سیه روز وسیه اقبال بودم

که تقدیرم به دام هجرت افتاد

مصائب آمد ومرا ترک وطن داد

وگرنه ملک دیگر دامن مادر نگردد

نیامرزد خدا آن مهتری را

که ذوق دل به او ترک وطن داد

به غربت هرگلستانی قفس بود

که بلبل جز به گلزار خود نیاسود

به هجرت مرا مرغان انصار بودند

به هردَم مرا غمخوار بودند

ولیکن عالم مرا به یک ارزن نیرزد

که بر بام وطن نگشایم بال وپرم را


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 − 8 =

مطالب تازه