روزشمار حادثه!

  • توسط کتایون محمودی
  • ۹ ماه قبل
  • یادداشت
  • ۸ بازدید
  • 0
tabyeen.com

tabyeen.com

نویسنده: کتایون محمودی

هرروز بی قرار رفتن می شویم . انگاریکی صدا میزند که بیا ..

صبح زود می رویم .

آسمان عبوس بود و خیال باریدن داشت ،به خدای آسمان پناه بردیم و رفتیم .

من و ماموستا علی صالحی و کاک هوشنگ احمدی ، مامور تهیه آمار دقیق از تعداد زنان بیوه و کودکان یتیم شدیم ،‌گزارش های ضد و نقیضی از سپردن کودکان بی سرپرست ، به کاک حسن امینی رسیده بود .

خبرها خوشایند نبود ، اوضاع آشفته ی این موقعیت ، می توانست آب گل آلودی برای بد ذاتان باشد .

آسیب پذیر ترین قشر در حوادث ، معمولا کودکان و زنان هستند، بنابراین اگر هم این خبرها شایعه هم باشد ، باید بررسی می شد .

این جا و با این خبرها ، تعلل جایز نبود ، سپردن تمام کارها به دولت هم ، بی انصافی است ، سهمی از مسئولیت ها را هم باید ملت ، بعهده بگیرد و در این راستا ، ما پیشقدم شدیم .

برآورد تعداد روستاهای آسیب دیده ، از قبل تهیه شده بود ، کاک هوشنگ احمدی و ماموستا علی صالحی ، تعدادی از روستا ها را مشخص و بعد از توقف کوتاهی در سرپل ، راهی شدند.

من به محله ( فولادی ) که بیشترین آمار کشته شدگان را داشت ، رفتم .

محله ، عین شهر ارواح بود ، آنچه می دیدم را فقط در فیلم های ترسناک دیده بودم ، همه جا آوار شده بود ..

سقف ها بر شانه ی دیوارها و دیوارها بی طاقت این هجوم ، بر زمین ریخته بود ، ترک های عمیق ، پنجره های از قاب بیرون زده و‌پرده های لرزان بی حفاظ…..حیاط های بی در و درهای بی پیکر…

کوچه های بی رهگذر ….لیمو های ناچیده بر درخت …..

یک لحظه احساس کردم زلزله در قلب من است، مبهوت این حجم ویرانی ، با گام هایی بی اختیار و زبانی که قدرت تکلم نداشت ،…

یا الله ….این جا کجاست ؟

از محله ، به طرف مسکن های نامهربان مهر رفتم .

غول‌های بد ریختی که با تنوره‌ی بد شگونشان ، قبرستان دسته جمعی مردم شده بود …..

محو ویرانی اطراف بودم ، سکوتی عمیق مرا فتح کرده بود !

آن پر حرف درون که گاهی کلافه پرگویی‌هایش می شوم ، نیز ساکت ساکت شده بود .

باید از این قبرستان بیرون می زدم ، من دنبال زندگی می گشتم ، دنبال خنده ی بچه ها و امید در دل زنان بودم .

روی بلوار و ردیف چادرهای هلال احمر ، تلی از لباس های خیس که شب قبل باران رویش باریده بود ، توجه ام را جلب کرد..

سکوت را باید می شکستم ، وقت گفتن بود .

به طرف مردی رفتم که نایلون های بزرگ دستش بود و به زنان می داد، تا آشغال های اطراف چادرهایشان را جمع کنند…..یکی از نایلون‌ها را گرفتم و مشغول جمع کردن لباس‌های اطراف شدم ، زن‌ها نگاهم می‌کردند….نگاهشان کنجکاو بود ، ولی به کمکم نیامدند، مرد به طرفم آمد و لبه‌ی نایلون را گرفت ….با پرخاش زن‌ها را صدا کردم ، تا به کمکم بیایند، عجیب بود، حاضر نبودند…..

با تعحب پرسیدم: وقتی لازمش ندارید، چرا قبولش کردید، اصلا چرا حالا جمعش نمی کنید؟ آقایی که کمکم می‌کرد، گفت : میشه سخنرانی نکنید، تا زودتر از شرش راحت شویم؟

گفتم: نه ! نمی‌شود ، من روزنامه‌نگارم و کارم نوشتن و سخنرانی است ….

گفت : پس خانم روزنامه‌نگار ، حالا وقت عمل است ، نه سخنرانی!
چیزی نگفتم ، وقتی نایلون‌ها را پر کردیم ، دو نفر با لباس ارتشی به طرفمان آمدند و آشغال‌ها را با احترام از من و آن مرد گرفتند…

با تعجب پرسیدم: آقای مرد عمل، این‌ها چرا این قدر رسمی بودند؟

با خنده گفت : آخر با مافوقشان طرفند! برق از سرم پرید، طرف ارتشی، با درجه‌ی بالا بود ….. باز هم ماتم برد …وقتی دور می‌شد به من گفت: کارت هم ، مثل حرف زدنت بود، ممنون!

با لبخند و ذهنی که هنوز باور نداشت، گفتم: سپاس!

زن برادرم از راه رسید گفت : بیا بریم ….آمدی آشغال جمع کنی، یا گزارش بنویسی؟

به طرف چادر محل زندگی برادرم رفتیم ….

عصر هوا بارانی شد، هول و هراس دوباره بلوار را فرا گرفت ..

خدا راشکر زیاد ادامه نداشت، نمی‌توانستم توی چادر بمانم، دوباره بیرون رفتیم …این بار زن برادرم همراهم بود

هوا سرد و تاریک شد ….شعله های یک آتش ، مرا به طرف خودش کشاند، پیرزنی با عروس و دخترش، آتشی روشن کرده و پتو دور خودشان پیچیده بودند، پرسیدم : مگر هیتر برقی ندارید ؟

گفتند: تمام شد و به ما نرسید …شاید فردا بیاورند..

شماره پسرشان را یاد داشت کردم تا به انبار محموله ها بروم و برایشان بیاورم ….انگار خدا می دانست نای رفتن به انبار را نداشتم ، چند قدم که دور شدیم ،‌ مردی کنار خودرو شخصی اش ایستاده بود و مردم را تماشا می کرد ، زن برادرم که انگار طی این چند روز می دانست مردم چطور همدیگر را پیدا می کنند ، به مردگفت : هیتر داری؟

مرد گفت :آره…..به سرعت بطرفش رفتم و گفتم : سه تا می خواهم !

گفت : سه تا ؟…

نه! فقط یکی…..

گفتم : برای سه خانواده می‌خواهم که هیزم روشن کرده اند….حرفم را باور نکرد، همراهمان آمد و وضعیت را با چشم خودش دید، برگشتیم و سه هیتر به من و زن برادرم داد که برای آن سه خانواده ببریم ، وقتی پیرزن هیتر را دید … انگار گران‌بهاترین جسم زمینی را برایش برده بودیم…. نمی‌توانستم بمانم، من مامور این کار بودم و سپاس ها و دعاهای پیرزن لایقم نبود ….

وقتی به چادر برگشتیم، ماموستا صالحی و کاک هوشنگ احمدی، سفیران کاک حسن امینی هم، از ماموریتشان برگشته بودند….

راضی آمدن امروز بودم و حادثه هایی که مثل یک سناریو مرورش می کردم..

خبرهای خوبی هم از ماموستا (همسرم ) شنیدم که واگذاری بچه ها هم شایعه بوده و لیست زنان بی‌سرپرست هم در حال بررسی است …

ساعت به وقت عاشقی…..روز ختم به همدلی ……

باید بر می‌گشتم و برای یک روز پر کار دیگر ، تجدید قوا می کردم..

من جاده را خسته می کنم ، تا روزی که سرپل بخندد…

/

  • برچسب ها
  • کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    هفده + دوازده =