یادداشت

روزی برای قدرشناسی

نویسنده: کتایون محمودی

این هفته، برایم عجیب بیاد ماندنی می شود.‌تمام روزهایش سفر بودم !

دلم برای گل و گلدان هایم، برای تراس و درخت انارحیاط ، تنگ شده و انگار هفته هاست که ندیده و لمسشان نکرده ام.

دلم برای سیب زمینی پوست کندن و حتی پیاز داغ سرخ کردن، لک زده بود ….شاید این همان حس عجیبی است که در سرشت زنان ،‌عجین شده و من بلد نیستم قایمش کنم.

اول هفته بخارایم، ریژاو رفته بودم …آنقدر پاییزش افسونگر و زیباست که نمی توانم با قالب کم عمق کلمات، کوچکش کنم.

وسط هفته برگشتم و راهی سنندج شدم.‌ برای شرکت در همایش بزرگداشت دکتر محمود ابراهیمی و دیدار دوستان ، که یک تیر و دو نشان برایم شد!

چند سالی است که سنت خوبی ، برای تجلیل از مفاخر رسم شده ، که قابل تقدیر است . پارسال به مراسم تجلیل دکتر مصطفی خرمدل ، نرسیدم و‌ حسرتش بر دلم ماند..امسال گوش به زنگ بودم ؛ تا روز دقیق مراسم بزرگداشت استاد محمود ابراهیمی را هم از دست ندهم.

صبح زود بیدار شدیم و به دل جاده زدیم …هوا غبارآلود و کرمانشاه در گلوی غبار ، خفه شده بود .

هیچ چیز نمی توانست مانعمان شود ، سنگ هم می بارید ؛ می آمدیم!

تمام طول مسیر ،‌ با اشتیاق همراه بود ، به سنندج که رسیدیم ، چشممان به دیدن دوستانی در گروه اهل قلم ، روشن شد .
به فال نیکش گرفتم . چهره ی مهربان دکتر ابراهیمی و آن لبخند آشنایش ، دری از انبساط برویم گشود .

انگار نام دو چهره ی کنار هم نشسته ، مترادف بودند…دکتر خرمدل و ابراهیمی….اما چیزی که دلم را آکنده ی اندوه کرد؛ کوهی بود که به عصا ، تکیه زده بود!

استاد ، بی عصا نمی توانست بلند شود …..

یاد مزاح های شیرینش افتادم که گاه نثارم می کرد و هرگز از یادآوریش ، ملال عارض نمی شد .

چشمم دنبال شاگردهای ممتاز و شاخص استاد بود ، چند نفرشان را پیدا کردم ، اما؛ چیزی که متعجبم کرد ، حضور شاگردان ایشان بود که از شهرهای دیگر به مراسم آمده بودند.

روی پوستر تبلیغی ، نام سخنران ها درج شده و در فضای مجازی پخش شده بود ، ولی دوروز مانده به همایش ، ناگهان نام استاد عبدالعزیز سلیمی و جلال جلالی زاده ، محو شد !

این تغییر ناخوشایند و حذف غافلگیر کننده ، توی ذوقمان زد .

چه چیز می توانست عامل این تصمیم باشد؛ پرسشی که بین حاضرین ، پیچیده بود و کسی جوابی برایش نداشت!

این کار حساب نشده و خبر بد؛ حالمان را دگرگون کرد ، ولی جواب این سوال را هرکس در ذهن خودش ، جواب می داد و چه بد جوابی!

این نکته ، در کنار تکرار کلیپ و سخنران ها و حرف های کلیشه ای، دومین نقطه ی ضعف مراسم بود .

استاد ، مدرس گروه ادبیات بود .سال ها ؛ تاریخ بیهقی تدریس کرده بود ، ولی هیچ کدام از سخنران ها، ادبیاتی نبود و این هم در کنار دیگر ابهامات ماند ….

منی که عادت به تکرار و نشستن های صم بکم نداشتم ، دوبار جلسه را ترک کردم و به محوطه رفتم .

هوای خنک پایبزی ، تمام حیاط دانشکده را تسخیر کرده بود.

دوستی از گروه هم آنجا حضور داشت که بنظرم او هم از تکرار و کلیشه، فرار می کرد ؛ چون تا آخر جلسه ، همان بیرون ماند.شاید آتشفشان ذهنش را نمی توانست در جاهایی چنین ، فوران دهد…

آشنایی با او ، مدت هاست مرا با دنیایی دیگر رفیق کرده که سراسر پرسش است و سوال از چرایی!

بین ملال ماندن و رفتن های حضور در سالن ، به قسمت آخر که نوبت حرف های استاد رسید و مرا به ورودی سالن کشاند، آن لهجه ی زیبای کوردی که کلمات را به فارسی ادا می کرد ، لبخند بر لبانم نشاند…ماموستا یعقوبی هم با حرکتی غیر منتطره ، لوح اهدایی انتشارات احسان را به همسر استاد تقدیم کرد که سالن را با تشویق، از جا کند…

این کارزیبا ، ناخودآگاه دستانم را چنانی بر هم کوبید که یادم رفت برای تشویق استاد نبود و این مهربان همسرش بود که بین آن همه ستاره، ماه مجلس شد..

ذوق زده شدم ….دوست خوش فکرمان ، در وصف این حرکت گفت: این از برکت سکونت در ابر شهر است….راست می گفت ، این میان کوردها ، زیاد مرسوم نبود واز تبعات پایتخت نشینی بود!

وقتی سنندج را به مقصد کرمانشاه ترک می کردم ، حس خوبی داشتم ، این حسن ختام که خالقش ماموستا یعقوبی بود و راهی شدن در همان شب ، به شهر بی آسمان ، برای  شرکت در نمایشگاه مطبوعات که بی قرار  دیدن برگ های کاهی روزنامه بودم که سالهاست ، در ستون و متن و حاشیه اش ، حرف هایم را در آن می نویسم و از دردهای این جامعه ی مریض می گویم…..

روزهای رفته ی این هفته ام ….

نمایش بیشتر

کتایون محمودی

کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
رفتن به نوارابزار