سقیفه بنی ساعده و تحلیلی بر آنچه در آنجا گذشت و درس هایی از سقیفه

5654654 - سقیفه بنی ساعده و تحلیلی بر آنچه در آنجا گذشت و درس هایی از سقیفه


« محلی که اسلام را از خطرناکترین پیچ تاریخ نجات داد»

سقیفه به معنای سایبان و محوطهﺍی است که اطرافش باز و سایبانی روی آن بنا شده باشد تا افرادی که زیر آن سقف جمع می شوند از نزولات آسمانی یا تابش آفتاب در امان باشند. گویا در زمانهای گذشته هر قبیله و طایفهﺍی در جزیرهﺍلعرب محوطه سایبان داری برای خود داشتند تا نشستها و تجمعهایشان را در آن برگزار کنند. بنی ساعده طایفهﺍی ار انصار بودند که نامشان از بنی ساعده بن کعب ابن خزرج گرفته شده است و آن سایبان محل تجمع آنها و منسوب به آن طایفه بود. تقدیر بر آن شد مهمترین تصمیم در خطرناکترین پیچ تاریخ اسلام در زیر آن گرفته شود و نام آن محوطه به واسطه آن تصمیم جاودانه شود. تصمیمی مبنی بر عقلانیت که به دنبال مشاوره و مجادله و مباحثه ای منطقی، آزاد، زیبا و جسورانه گرفته شد.

قبل از ورود به بحث لازم است نگاهی به تاریخ نگاری در صدر اسلام کرده شود. اولین تاریخهای مکتوب بیش از یک قرن بعداز هجرت نگاشته شدﻩاند و تمام آنها بر روایات استناد کردﻩاند. اولین تاریخ نگاران به نامهای ابن اسحاق در سال ۱۵۱ ، ابن هشام در ۲۱۳، و طبری در ۳۱۰ هجری قمری فوت کردﻩاند. در این میان طبری که بزرگترین و مفصلترین تاریخ را نوشته است در مقدمه کتابش ﻣﻲگوید تمام آن روایتهایی را که شنیده، بدون تحقیق در صحت و سقم آنها، در کتابش آورده است. به دنبال پیدایش دیدگاهها و خطوط متفاوت و متضاد فکری، فقهی و خصوصا سیاسی بی طرفی تاریخ نگاران مخدوش و آنها تمایل به اثبات دیدگاههای خودی و نفی و مخدوش ساختن غیر خودیها پیدا کردند. این تمایل به حدی رسید که نه فقط تاریخ بلکه به جعل و تغییردادن احادیث پیامبر(ص)، علارغم تاکیدات مکرر برگناه بودن آن، پرداختند. تاریخنگاران فوق با مراجعه به تاریخ طبری، به جای جرح و تعدیل روایتها و تحقیق در صحیح و غلط بودنشان، به انتخاب و ذکر آن روایتها پرداختند که در راستای گرایشات سیاسی و مذهبیشان قرار داشت. البته تنها به نقل روایات تاریخ طبری اکتفا نکردند بلکه خود نیز به جعل تاریخ و تاریخ سازی پرداختند.

با توجه به موارد فوق می توان مشکل بودن اظهار نظر و نوشتن در باره وقایع صدر اسلام را تصور کرد. خصوصا در رابطه با واقعه ای مثل سقیفه که ریشه تشکیل دو خط سیاسی مهم و متفاوت، یعنی خلافت و ولایت در اسلام بوده است. هر چند بعداز ۱۵ قرن و بررسی کتابهای تاریخی فوق الذکر ادعای حقیقت گویی بسیار مشکل است، اما با بررسی دیدگاههای متفاوت و شناخت لازم از انسانهای دخیل در واقعه و دقت از روی عقلانیت و بی طرفی و تکیه بر نگاهی حستجوگرانه می توان تا حد زیادی به حقیقت دست پیدا کرد یا حداقل می توان ادعا کرد نسبت به دیگران به حقیقت نزدیکتر شده است. لذا قبل از هر چیز لازم است به انسانهایی که در آن جلسه مهم حضور داشته اند نگاهی افکنده شود.

پیامبر اسلام با توجه به رسالتی که از طرف خدای متعال بر دوشش نهاده شده بود و با توجه به پشتیبانی و کنترل مستقیمی که خالق هستی از طریق وحی بر وی داشت، توانست نسلی را تربیت کند که خالق هستی در باره آنها چنین قضاوت کند: رضی الله عنهم و رضوا عنه(خداوند از آنها راضی و آنها هم از خداوند راضیند). شاید اگر تنها خداوند از آنها راضی بود یا تنها آنها از خداوند راضی بودند در نتیجه تضارب آرای سقیفه جای کنکاش یا مباحثه یا توهم باقی بود اما اگر در این رضایت دوطرفه خداوند و انسان، خالق و مخلوق، رب العالمین و بنده، بی نهایت بزرگ و بی نهایت کوچک دقت شود جای هیچ شکی باقی نمی گذارد که هر آنچه آن عابدان الهی و تربیت یافتگان مستقیم و بی واسطه وحی، آنهم زیر نظر مستقیم و شبانه روزی والاترین پیامبر تاریخ بشریت، در سقیفه کرده اند قابل تبعیت است چرا که در سقیفه «السابقون الاولین» از مهاجرین و انصار حضور داشته اند و گفتگو کرده اند. به همین دلیل هم در دوران وقوعش سایر ایمانداران از آن تبعیت کردند و تعداد کسانیکه، به روایتهایی، با تصمیم گرفته شده در سقیفه مخالفت کردند به انگشتان یک دست نمی رسد که در مقابل تاییدکنندگان چند صدهزار نفری آن قابل توجه نیست. هر چند در مسایل اجتماعی این چنینی وجود مخالف امری عادی و طبیعی و معقول است و توافق صد در صدی یک جامعه بر یک امر انتخابی نادر است. اولین شرطی که برای بررسی و موضعگیری در رابطه با سقیفه لازم و ضروری است این است که به رسالت و پیامبری محمد بن عبدالله باور داشته باشیم و اینکه با هدایت مستقیم منبع وحی توانست نسلی را پرورش دهد که همان منبع درباره افراد با سابقه آن نسل فرموده « از آنها راضی و آنها هم از وی راضیند» لازم به یادآوری است که آن منبع، خالق هستی و پروردگار دو جهان است. اگر توانستیم خودرا از گرایشات فکری و مذهبی و طایفه گرایی رها کنیم و تنها با تکیه بر قرآن کریم نه رسوبات و موضعگیریهای از قبل تعیین شده مذهبی و فکری و سیاسی و نفسانی به بررسی متون تاریخی متفاوت بپردازیم می توانیم به حقیقت نزدیک شویم و الا بیش از پیش از آن دور خواهیم شد. اما آنچه در روایتهای تاریخی از جریان و نشست سقیفه ذکر شده است به شرح زیر است.

بیماری پیامبر:

پیامبر آخرین حج خود را با خیل عظیم ایمانداران به پایان رساند و به مدینه بازگشت. مسلمانان هر منطقه و طایفه ای به دیار و مکان خود بازگشتند. رسول خدا و یارانش مشغول تجهیز و آماده کردن سپاهی بودند تا به سوی روم و بیت المقدس حرکت کند که رسول خدا بیمار شد. پیامبر در طول عمر مبارکش سه بار مریض شده بود، یکبار در سال ششم هجری که اندکی بی اشتها شده بود، بار دوم در سال هفتم هجری بود که در نتیجه خوردن گوشت زهرآلودی که زنی یهودی برایش آورده بود بیمار گشته بود اما این بار بیماریش شدت خاصی داشت. در منزل همسرش ام المومنین میمونه بود که درد بر وی غلبه کرد، سایر همسرانش را به منزل میمونه فراخواند و از آنها طلب کرد اجازه دهند در منزل عایشه بستری و پرستاری شود، که قطعا این تصمیم او هدفمند بوده و بیجهت آن جا را انتخاب نکرد. در حالیکه سرش را با دستمالی بسته بود و به دلیل توانایی راه رفتن نداشتن به عباس بن عبدالمطلب(رض) عمویش و علی ابن ابی طالب(رض) عمو زاده اش تکیه داده بودبه منزل ام المومنین عایشه رسید.

رسول خدا بعداز آن برای نماز به مسجد می رفت، اما تنها یکبار توانست برای یارانش سخن بگوید و آن هم در باره اهمیت اعزام سپاه به فرماندهی اسامه به سوی روم و توصیه نیکی به انصار و نگرانی از سرنوشت آنها بود. بعد از آن سخنرانی نتوانست برای نماز هم به مسجد برود، فرمود به ابوبکر بگویید با مردم نماز بگذارد. ام المومنین عایشه که علاقمند بود پیامبر خودش برای نماز به مسجد برود و این کار را نشانه سلامتی اش می دانست گفت: ابوبکر رقیق القلب و صدایش ضعیف است و در هنگان تلاوت قرآن زیاد گریه می کند. پیامبر فرمود: بگویید با مردم نماز بگذارد. ام المومنین بار دیگر تکرار کرد که پیامبر با لحنی عصبانی دستور داد ابوبکر امامت جماعتها را به عهده بگیرد. ابوبکر امامت نمازها را برعهده داشت. رسول خدا آخرین نماز صبح حیاتش در حالیکه تب حاصل از بیماریش پایین آمده بود، به مسجد رفت. مسلمانان ار آثار بهبودی او بسیار خوشحال شدند، اسامه که بعد از شنیدن خبر شدت بیماری رسول خدا با سپاهیانش برگشته بود اجازه خواست مجددا سپاه را بسوی شام حرکت دهد، ابوبکر اجازه خواست به منزلش در سنح که خارج از مدینه بود برود، عمر و علی هم دنبال کار خود رفتند، تمام مسلمین شاد و خوشحال از سلامتی محبوبترین انسان و پیامبرشان متفرق شدند. آنها چند روز بود به دلیل بیماری رسول خدا در اوج ناراحتی و غم و اندوه قرار گرفته بودند، خنده بر لبانشان دیده نشده بود و توانایی انجام کار نداشتند.

وقتی پیامبر از مسجد به خانه برگشت، هر لحظه ضعفش بیشتر شد. کسی آنجا نبود. رسول خدا با محبوبترین همسرش تنها بود. کسیکه فقط همسرش نبود بلکه بدلیل باسواد بودن کاتب وحی و راوی احادیثش بود، همسری که بارها، عاشقانه در وی نگریسته و گفته بود: یا حمیرا با من سخن بگوی، با من گفتگو کن. به قول مولای روم:

آنکه عالم مست یک گفتش بُدی کَلِّمِنی یا حمیرا می زدی

لحظه های آخر عمر پیامبر چگونه گذشت؟

مادر مومنان، حمیرای رسول خدا، چنین می گوید: سر پیامبر در دامان من بود، احساس کردم که پیامبر در دامنم سنگین می شود، در صورتش دقت کردم دیدم چشمانش از حرکت ایستاد و می گفت : البته رفیقی که از بهشت بالاتر و والاتر است. گفتم سوگند به آنکه ترا مبعوث ساخت در موضع انتخاب قرارت دادند و تو نیز یکی را انتخاب کردی. پیامبر در حالیکه سرش بر سینه من بود جان داد. این دولت نصیب من بود، و بر کسی ستم نکردم. من کم تجربه و نادان و جوان بودم، به این جهت پیامبر در دامان من جان داد. پس از آن سر وی را بر بالش گذاشتم و بر خاستم و مانند سایر زنان شیون و گریه آغاز کردم و به صورت خود زدم.

شاید این همه ماجرا نبوده باشد و مادر مومنان نخواسته یا نتوانسته تمام احساساتش را بروز دهد، و از آن چه در آخرین لحظه های حیات پیامبر رخ داده سخن بگوید. آن که در دامان و سر بر سینه اش جان داده بود شوهری عادی و همسری مهربان و زوجی دلسوز و همدم تنهاییش نبود. او رسول خدا بود. معشوق و محبوبی بود که حمیرایش صدا می کرد. اکنون او برای آسایش و آسودن در لحظه های آخر حیاتش منزل او و دامان او را انتخاب کرده بود. تنها انسانیکه خداوند در میان انتخاب مرگ و زندگی مختارش کرده بود تنها شدن و تنها بودن با او را برای آخرین لحظه های زندگیش در دنیا انتخاب کرده بود. رسول خدا خلوتگه منزل عایشه را آخرین مکان دنیای فانی برای کوچ به جهان باقی انتخاب کرد. او که در هجرت به مدینه دعوت همه انصار را رد کرده و افسار شترش رها کرده بود تا هر جا نشیند منزلگه یار باشد اکنون چه شده است صریح و آشکار از همه یار رخصت می طلبد و حجره کوچک عایشه را انتخاب می کند. چه انتخاب پر رمز و راز و زیبایی. این خلوت آخر برای عایشه چه با ارزش و افتخار بود که به همه آشوبهای عالم می ارزید. بیخود نیست که آنرا دولتی نامید که بدون ستم بر کسی نصیبش شده بود.

رسول خدا فوت کرده بود. یارانش که اورا بیشتر از خود دوست میداشتند و تکیه کلامشان در گفتگو با او: بابی انت و امّی(پدر و مادرم فدایت باد) بود با شنیدن خبر چه حالی پیدا کردند؟ اگر در یک لحظه بعد از خورشید گرفتگی مجددا طلوع نکند و خورشید خاموش شود انسانها چه حالی پیدا می کنند؟ تصور هیچکدام برای ما ممکن نیست. نه تصور حالات اصحاب رسول الله در هنگام شنیدن خبر فوتش نه احوال انسانهای خورشید خاموش شده. پیامبر فوت کرده بود. فوت پیامبر برای اصحاب و یارانش مثل از دست دادن پدر و مادر و فرزند و برادر و دوست نبود. یک ضایعه، فاجعه یا مصیبت نبود. مرگ رسول خدا بود. ازدست رفتن تنها رابط زمین و آسمان، آخرین دریافت کننده وحی بود. و این مگر امکان دارد؟ مگر نه آنکه وقتی خانواده های اصحاب به پیشواز پیامبر و سپاه از جهاد برگشته شان رفته بودند یکی از زنان با دیدن اجساد همسر و دو فرزندش گرفتار شوک نشد، از دیگران می پرسید رسول الله را چه شد؟ و بعد از دیدنش آرامشی پیدا کرد و چنان جمله ای بر زبانش جاری شد که تاریخ آن را بیاد نداشت و تکرارش هم نکرده است. مگر نه آنکه چنان دوستش می داشتند که روزی وارد مسجد شد و تا سه بار پاسخ سلامش را ندادند وقتی دلیلش را جویا شد پاسخش دادند: چنانت دوست می داریم و از شنیدن کلامت لذت می بریم که می خواهیم آنرا بیشتر و بیشتر بشنویم، این جسارت بهانه ای بود برای بیشتر شنیدن کلامت. چنانش دوست می داشتند که نگران بود بعد از مرگش مقبره اش را زیارتگاه کنند و شرک و بت پرستی در لباسی دیگر ظاهر شود، لذا آخرین جمله ای که در میان امتش بیان کرد این بود: خداوند لعنت کند کسانیرا که مقبره های خود را تبدیل به مسجد می کنند.

بعد از وفات غیر منتظره و دور از انتظار چنین محبوب و معشوقی، هر کسی سخنی می گفت و نظری می داد، صحن مسجد و بیت رسول خدا متشنج شده بود. عمر بن خطاب(رض) که از همه قویتر و بلندقدتر و شدیداللهجه تر بود به کلی مرگش را انکار کرد و آنرا غیر ممکن می دانست. تا اینکه حضرت ابوبکر رسید، بعد از اطمینان از فوت رسول خدا با سخنانی متین و متکی بر آیات قرآن کریم همه را آرام کرد. بعداز آرام شدن مردم و درک و قبول این واقعیت تلخ و ناگوار، همه یاران رسول خدا که در مسجد حضور داشتند به فکر آماده ساختن آن پیکر پاک جهت دفن بودند. در این رابطه هر یک به کاری مشغول بود یا اینکه در گوشه ای از مسجد غمگین و اندوهناک، داغدار و گریان سر به دامان فرو برده بود. آن چه در آن شرایط و مقطع زمانی مطرح نبود تعیین جانشینی رسول خدا بود. چرا؟ آیا اکنون زمان مناسب طرح این مسئله پر مخاطره نبود؟ یا اینکه رسول خدا این مسئله را از قبل حل کرده بود. فرق هم نمی کند این جانشین ابوبکر بن ابی قحافه باشد بدلیل اصرار در سپردن امامت نمازهای جماعت یا تعیین صریح و آشکار و واضح علی بن ابی طالب در محلی بنام غدیر خم و در حضور ده ها هزار نفر از یارانش. یا اینکه رسول خدا جانشینی ندارد، مگر پیامبری هم جانشین دارد. مگر او جانشین کسی دیگری بود که حالا خود جانشین داشته باشد. اما محمد بن عبدالله(ص) به دنبال پیامبریش دارای ابعاد زیادی بود. یکی از این ابعاد رهبری سیاسی جامعه بود. این بُعد حضرت محمد نیاز به جانشینی داشت که بهتر است گفته شود جامعه نیاز به رهبری سیاسی دارد. مگر نه اینکه خود فرموده بود هر گاه جمع شما به سه تفر رسید یکی را از بین خود به امیری معین کنید. رهبری سیاسی که پیامبر کسب کرده بود بدلیل پیامبری و ارتباط با منبع وحی بود، محمد بن عبدالله(ص) آخرین پیامبر حیات بشریت بود اما آخرین رهبر سیاسی نبود، هر چند او این حق را داشت که بدلیل ارتباط با منبع وحی و پیامبری جانشین سیاسی اش را هم معین کند. اما جانشینان او که با منبع وحی ارتباط نخواهند داشت این حق از آنها سلب خواهد شد. پس، از همان اول، راه دیگری برای تعیین رهبری سیاسی غیر از نصب باید وجود داشته باشد. آیا به این دلیل رسول خدا جانشینی برای خودش تعیین نکرده بود؟ اگر نسلهای بعد از او بتوانند، از هر طریقی که باشد، خود رهبری سیاسی را معین کنند چگونه نسل یارانش که مستقیما و شبانه روز با وی بوده اند، و بلا واسطه از او پرورش و تربیت یافته اند، و مشکلات و سوالات و شک و شبهه ها را مطرح کرده اند و منبع وحی هم از تعدادی از آنها رضایت کامل دارد و آنها را الگویی برای آیندگان معرفی کرده، نتوانند و صلاحیت نداشته باشند رهبری سیاسی و اجتماعی خودرا معین کنند؟ آیا اینکه گروه انصار در سقیفه بنی ساعده تجمع کردند و بر تعیین جانشینی رسول خدا در رهبری اجتماعی به مباحثه و گفتگو پرداختند ثابت کننده این نظریه نمی تواند باشد که پیامبر جانشینی برای خود تعیین نکرده بود و اگر به هر مناسبتی، کاری و امری را به یکی از یارانش محول کرده باشد یا سخنی در باره یکی از آنها فرموده باشد یا تعریف و تمجیدی نموده باشد یا توصیه ای کرده باشد منظورش تعیین جانشین نبوده است، همچنانکه نسل اول مسلمانان برداشت کرده اند. از این طرف هم کسی قدم جلو نگذاشت و مدعی نشد که از طرف رسول خدا به صور ت خصوصی یا در حضور فلان شهود، مستقیم یا غیر مستقیم، به جانشینی اش اشاره شده است. هیچکس هم اعلام نکرد که شاهد و عالم است رسول خدا در فلان زمان ومکان، فلان فرد را به جانشینی اش منصوب کرده است تا از ارتکاب گناه بزرگ کتمان علم و شهادت پرهیز کرده باشد. آن هم شهادت و علم چنان مهم و خطیری.

یاران رسول خدا که آن همه مسایل غیبی و محیر العقول را در باره بهشت و جهنم و معراج وغیره از وی شنیده و به حق الیقین آنها را باور می کردند، و با یک اشاره او از تمام اموال و فرزندان و جان و خانواده خود دست می کشیدند و هر تعلقی را زیر پا می گذاشتند، چگونه اگر کوچکترین توصیه یا اشاره ای به معین کردن جانشینش می کرد فرمانش را به گوش جان نمی شنیدند و برای اجرای فرمانش سر و دست نمی شکستند و با مخالفان غیر محتمل فرمانش، به مقابله و ستیزه و مبارزه بر نمی خواستند. حالا این فرد جانشین هر کسی می بود فرق نمی کرد بلال حبشی را هم اگر تعیین می کرد با دیده منت بر سر و چشم می گذاشتند. و برای اجرای فرمانش سر و دست می باختند.

از طرف دیگر در قرآن کریم هم به این امر مهم پرداخته نشده است در حالیکه به جزئی ترین مسایل اجتماعی و خانوادگی و اخلاقی و سیاسی و اقتصادی پرداخته است.

اجتماع انصار در سقیفه:

تعدادی از انصار در محلی بنام سقیفه بنی ساعده گرد هم آمده بودند. به گمانم این افراد همه انصار یا همه بزرگان آنها نبوده اند، چرا که به محض شنیدن فوت رسول خدا تعداد زیادی از آنها مطمئنا به مسجد و حجره عایشه(رض) رفته اند. انصار به چه کسانی گفته می شد.

انصار ساکنان مدینه بودند که سالها پیش از یمن به این شهر کوچ کرده بودند و دارای دو طایفه بزرگ بنامهای اوس و خزرج بودند که در اثر توطئه یهودیهای ساکن مدینه همیشه بین آنها جنگ و جدالی خونین وجود داشت. این جنگها که به بُعاث مشهور بودند هر دو طایفه را به شدت ضعیف کرده بود و برنده اصلی جنگ یهودیهای ساکن مدینه بودند که با قدرت مالی و اتحادی که در بینشان بود بر شهر حکومت می کردند، تا اینکه در مراسم حج با پیامبر و دعوت او آشنا گشتند و طی دو پیمان بنام عقبه ایمان آوردند. مسلمانان که پناهگاه و همپیمان خوبی بدست آورده بودند به صورت متفرق و مخفیانه به سوی مدینه هجرت کردند. رسول خدا نیز به اتفاق ابوبکر مخفیانه به مدینه مهاجرت کردند. اوس و خزرج از مهاجرین چنان استقبال و پذیرایی کردند که در تاریخ بی سابقه بود. آنها را به خانه های خود آوردند، اموالشان را با آنها تقسیم کردند، برای حفاظتشان حاضر به جنگ و دادن خون شدند و آنها رایاری رساندند. به همین دلیل از طرف خداوند انصار نامیده شدند.

انصاری که در سقیفه گرد آمده بودند، تا رهبری سیاسی امت اسلامی را بعد از فوت رسول خدا در میان خود انتخاب کنند، یکی از رهبران خود بنام سعد بن عباده را که از طایفه خزرج بود و در بستر بیماری افتاده بود به سقیفه آوردند. او در حال بیماری و در حالیکه یکی از پسرانش سخنانش را با صدای بلند به گوش سایرین می رساند چنین گفت: ای جماعت انصار شما در دین اسلام دارای سابقه و مقامی هستید که سایر اعراب از آن برخوردار نیستند. بدون شک پیامبر بیش از ده سال در میان طایفه خود مقاومت کرد و آنها را به عبادت پروردگار و ترک بتها فراخواند اما تعداد کمی به وی ایمان آوردند…. اما افتخار دفاع از اسلام و مسلمین نصیب شما شد…. تا جاییکه خداوند به وسیله شما پیروزی را نصیب رسولش کرد و به وسیله شمشیرهای شما اعراب به دین خود گرویدند، اکنون خداوند رسولش را پیش خود فراخواند و از جهان رحلت فرمود در حالیکه از شما راضی و خشنود بود، پس به جانشینی او اقدام کنید چرا که آن حق شماست و حق دیگری نیست.

حاضرین در سقیفه گفته هایش را تایید کردند اما کسی برای بیعت با او اقدام نکرد. طبیعی بود که انصار خصوصا طایفه خزرج که سعد بن عباده رئیس آنها بود به این امر راضی باشند. عمربن خطاب(رض) از نشست فوق آگاه شد. در حالیکه با ابوعبیده(رض) از عاقبت کار مسلمین در غیاب رسول خدا صحبت می کرد. از مسجد به خانه رسول خدا رفت و فردی را دنبال ابویکر فرستاد، ابوبکر پاسخ داد کار دارم و نمی توانم. عمر مجددا آن فرد را فرستاد و پیغام داد که کاری پیش آمده و حضور شما ضروری است. این بار ابوبکر بیرون آمد تا بفهمد در این شرایط چه کاری پیش آمده که حضور او در آن ضروریتر ا زتجهیز پیکر رسول خداست. وقتی از ماجرا آگاه شد بدون تردید و سریعاً به سوی سقیفه راه افتادند در حالیکه ابوعبیده ین جراح نیز همراه آنها بود.

این اقدام حضرت ابوبکر نشان از ذکاوت و تیز هوشی او دارد. چرا که اطراف پیکر پاک رسول خدا افراد زیادی، از جمله اهل بیتش بودند، اما در سقیفه خطر بزرگی نهفته بود که امکان داشت نتایج زحمتهای رسول خدا را بر باد دهد. آن اجتماع خطرناک بود و دین تازه تاسیس را به خطر می انداخت.

در سقیفه بعداز خطبه سعد در میان انصار بحث و مجادله آغاز شد. یکی از آنها گفت اگر مهاجرین قریش نپذیرفتند و گفتند ما مهاجرین اصحاب اول رسول خدا هستیم و ما به جانشینی او لایقتریم چه پاسخی به آنها بدهیم. حاضرین سکوت کردند. تعدادی به سخن درآمدند که این گفته مهاجرین حق است و عده ای دیگر گفتند اگر مهاجرین چنین بگویند ما هم پاسخ می دهیم که یک امیر از شما و یک امیر از میان ما انتخاب شود. سعد که این گفته را از اوسیها و تعدادی از خزرجیها شنید گفت این اولین نشانه از ضعف است.در حالیکه بحث و مجادله میان انصار برپا بود و هنوز بیعتی صورت نگرفته بود ابوبکر و عمر و ابوعبیده (رضی الله عنهم) به سقیفه رسیدند. انصار با دیدن آنها سکوت کردند چرا که آنها سه نفر عادی از مهاجرین نبودند، ابوبکر یار غار و اولین مردی که رسالت پیامبر را تصدیق کرده است، عمر وزیر رسول خدا و همان انسان شجاعی که رسول خدا با ذکر نام هدایتش را از خدا طلب کرده بود و ابوعبیده فردی بود که پیامبر اورا امین پیامبر و امت نامیده بود. می توان حال انصار را که مردان پاک و صادق و بزرگی بودند با دیدن این سه نفر تصور کرد. سکوتی همراه با خجولی و نگرانی و شاید وحشت جمع انصار را فرا گرفت. عمر خواست به سخن بیاید، ابوبکر با این کلام اورا به سکوت واداشت: فرصتی ده تا مطلبی بگویم بعداز آن هرچه خواستی بگو. این برخورد بیانگر این است که در طول راه هیچ صحبتی در باره چگونگی برخورد پیش نیامده و برنامه ریزی و هماهنگی نکرده بودند که اول چه کسی سخن بیاغازد یا چگونه صحبت کنند بلکه در طول راه که با عجله طی شده بود سکوتی توام با نگرانی بین آنها حاکم بوده است.

ابوبکر چنین آغاز کرد: برای عربها دست کشیدن از دین اجدادشان مشکل بود. خداوند گروه اول مهاجرین را هدایت کرد. آنها پیامبر را تصدیق کردند و به وی ایمان آوردند و در کنارش بودند. در سختیها و مشکلات همراهش بودند. از اندک بودن خود و کینه و عداوت دیگران نترسیدند. پس این مهاجرین اولین کسانی هستند که به خدا و رسولس ایمان آوردند. آنها یاران و اقوام و خویشاوندان رسول خدا هستند. بعد از پیامبر آنها بیش از همه استحقاق جانشینی او را دارند. کسی با آنها در نمی افتد مگر آنکه ظالم باشد. و اما شما ای جماعت انصار، کسی فضیلت و بزرگیتان را در دین و سابقه عظیم شمار را انکار نمی کند. خداوند از شما راضی است چرا که شما یاری کنندگان آئین و رسولش هستید. پیامبر به سوی شما مهاجرت کرد و همسران و یاران بزرگ او در میان شما هستند. بعداز مهاجرین اولین، کسی به منزلت و مقام شما نمی رسد پس باید امیر از ما و وزرا از شما باشند. شما مشاور و بدون رای و نظر شما امور اسلام به راه نخواهد افتاد.

ابوبکر صدیق(رض) با طرح بحث امیر و وزیر خود را به طرح انصار «یک امیر از ما و یک امیر از مهاجرین» نزدیک کرد. اما در میان سکوت انصار یک نفر به پا خواست و گفت: ما یاری دهندگان اسلام هستیم، انصاریم، و شما هم ای مهاجرین گروهی از ما هستید و می خواهید رهبری را از ما غصب کنید. ابوبکر باز هم نگذاشت کسی سخنی بگوید و خود جواب داد: ای مردم ما مهاجرین، اولین گروه مسلمان شده ایم. قبل از شما اسلام آورده ایم و در قرآن نام ما قبل از شما آمده است. پس ما مهاجرین و شما انصارید. برادران دینی هستیم. آنچه از خوبیهای خود گفتید همانطور است و شما از همه اهل زمین بیشتر سزاوار تعریف و تمجید هستید. اما اعراب جانشینی رسول خدا را غیر از قریش نمی پذیرند، پس امیر از ما و وزرا از شما باشند.

خباب بن منذر بن جموح از میان انصار برخواست و گفت: ای گروه انصار متحد باشید و خواسته خودرا عمل کنید، کسی جرات مخالفت با شما را ندارد، مردم غیر از شما نظر دیگری ندارند. شما دارای عزت و قدرت هستید، اختلاف پیدا نکنید و به هیچ چیزی راضی نشوید، مگر امیری از ما و امیری از آنها.

عمر سخنان اورا قطع کرد و گفت: هیهات، دو امیر در یک زمان ممکن نمی شود. قسم به خدا اعراب شما را نمی پذیرند چرا که پیامبر از میان شما برگزیده نشده است. عرب رهبری کسانی را می پذیرد که از قبیله رسول خدا باشند.

خباب در جواب عمر گفت: ای گروه انصار امور را به دست گیرید و به گفته های ابوبکر و همراهانش گوش ندهید. نگذارید حکومت از دستتان خارج شود. اگر نپذیرفتند آنها را بیرون کنید. قسم به خداوند شما از آنها بیشتر استحقاق رهبری را دارید، چرا که مردم به وسیله شمشیرهای شما اسلام آوردند به خدا قسم اگر بخواهید دوباره شمشیرهای خود را بکار می بریم.

عمر پاسخ داد خدا ترا بکشد. خباب پاسخ داد خداوند ترا بکشد. روایتهایی در تاریخ طبری وجود دارد که خباب شمشیرش را کشید و عمر به دست وی زد، شمشیرش افتاد و عمر با آن به سعد بن عباده حمله کرد. این روایتها نمی توانند درست باشند، چرا که از یکطرف ابوبکر و ابوعبیده (رضی الله عنهما) آرام و با طمانینه بودند و به چنین برخوردهایی میدان حضور نمی دادند، از طرف دیگر اگر چنین می شد انصار یا حداقل خزرجیها به دفاع از رهبر خود برمی خواستند و به جای زبان شمشیر حاکم می شد و به مهاجرین که سه نفر در میان جمع کثیر انصار بودند تعرض می شد.

روایت درست این استکه ابو عبیده که تا آن هنگام سکوت کرده بود در مجادله لفظی عمر و خباب دخالت کرد و گفت: ای گروه انصار شما اولین کسانی بودید که دین خدا را یاری و پیروزش کردید پس اولین کسانی نباشید که آنرا تغییر می دهید.

به دنبال این جمله متین و حکیمانه ابوعبیده، بشیر بن نعمان که از رهبران خزرج بود برخواست و گفت: اگر چه ما در جنگ با مشرکین مقام برتری داریم و در دیانت از سابقه خوبی برخورداریم، اما روا نیست به دلیل آن خدمات، به مردم تعرض کنیم و در مقابل آن بزرگیها کالای دنیایی طلب نماییم. ولینعمت ما خداوند است. بدانید که پیامبر خدا از قریش است و قوم او بیش از دیگرا استحقاق جانشینی اش را دارند، سوگند به خدا که او مرا در مشاجره با قریشیان بر سر خلافت نمی بیند. پس از خدا بترسید و با قریش مخالفت و منازعه نکنید.

ابوبکر نگاهی به انصار کرد و دید سخنان متین و محکم بشیر در میان انصار خصوصا اوسیها تاثیر خود را گذاشته است و ساکت و آرام شده اند، لازم دانست در همینجا کار را تمام کند پس دست عمر و ابوعبیده را گرفت وگفت: این عمر و این هم ابوعبیده با هر کدام می خواهید بیعت کنید.

مجددا بحث شروع شد که با کدام بیعت کنند. این عمر است که تند خو و عصبانی مزاج است اما وزیر پیامبر بوده و پدر حفصه مادر مومنان است، با او بیعت کنند یا با ابوعبیده که از طرف رسول خدا امین امت نام گرفته است اما به مقام عمر نمی رسد.در این میان عمر برخواست و با صدای بلند گفت: دستت را بده ای ابوبکر. مگر پیامبر به تو دستور نداد که به جای خودش امامت مردم را در نماز برعهده بگیری. پس با کسی بیعت میکنیم که رسول خدا اورا بیش از همه دوست می داشت. پس با وی بیعت کرد. ابوعبیده هم با وی بیعت کرد در حالیکه می گفت تو بدون شک از مهاجرین هستی و دومین نفر در غار که خداوند در قرآنش فرموده است تو هستی و رسول خدا ترا برای نماز، که برترین عمل یک مسلمان است، به جانشینی اش برگزید پس چه کسی به امر خلافت شایسته تر از تو می باشد. بشیر بن سعد هم اولین انصاری بود که بیعت کرد.

خباب بن منذر با صدایی بلند به بشیر گفت: خیر نبینی چرا اینکار را کردی آیا به عمو زاده ات(سعد بن عباده) حسادت کردی. پاسخ داد قسم به خدا چنین نیست، اما بد می دانستم با قومی بر سر حقی که خداوند به آنها داده منازعه کنم.

اسید بن حضیر رهبر قبیله اوس رو به آنها کرد و گفت: به خداوند قسم اگر رهبری را به خزرجیها می دادید آنها همیشه برتر از شما شده و شما را در آن شریک قرار نمی دادند پس برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید. اوسیها برای بیعت هجوم آوردند، خزرجیها هم همچنین. همه انصاری که در سقیفه حضور داشتند بیعت کردند غیر از سعد بن عباده که روایت است تا وفات ابوبکر با وی بیعت نکرد.

اجتماع سقیفه بدین ترتیب پایان یافت، مردم پراکنده شدند و به سوی بیت رسول خدا رفتند، تا آخرین نگاهها را به پیامبر رحمتشان بیاندازند.

درسهایی از سقیفه:

چرا اجتماع سقیفه روی داد؟ واقعا چرا در حالیکه هنوز چند ساعت از وفات رسول خدا نگذشته بود اجتماع سقیفه تشکیل شد؟ و تعدادی از یاران رسول خدا رو در روی هم قرار گرفتند؟ آنها چه نگرانی از آینده داشتند؟ آیا گرایش به رهبری آنها را به سقیفه کشانده بود یا ترس از آینده؟ طایفه گرایی قدرتمندی که در جاهلیت وجود داشت و هنوز در میان تعدادی از یاران رسول خدا، غیر از اولینهای مهاجرین وانصار، اثرش باقی مانده بود تا چه حدی در تمایلات کسب رهبری سیاسی تاثیر داشته است؟ این طایفه گرایی چنان قدرتمند بود که بعدها در میان سه طایفه بنی هاشم و بنی امیه و بنی عباس، جنگهای خونینی را برای بدست گرفتن رهبری سیاسی جامعه اسلامی برانگیخت. پاسخ سوالات فوق هر چه باشد به دو موضوع باید توجه کرد. اولا نباید نسبت به مهاجرین وانصار بدگمانی کرد. ریشه تمام مباحث فوق نگرانی از آینده بوده است. آینده اسلام و آینده خود. انصار نگران آینده اسلام بودند چرا که با هزاران مشقت و جانفشانی، از پیامبر و دینش دفاع کرده بودند و اسلام هم آنها را از تفرقه و فقر و نابسامانی نجات داده بود و گمان می کردند اگر آنها نبودند اسلام به اینجا نمی رسید. حق هم داشتند نگران آینده اش باشند. مهاجرین هم نگران بودند در صورت تحویل رهبری به آنها اعراب رهبریشان را نپذیرند و زمینه ایجاد فتنه و تفرقه پیدا شود و الا به گمانم نسل مهاجرین و انصار، خصوصا سابقون آنها که خداوند از آنها راضی و آنها هم از پروردگارشان راضی بودند، چنان پرورش یافته بودند که مسئله امارت و رهبری به عنوان نفع شخصی یا طایفه ای برایشان مطرح نبود. اگر غیر از این فکر کنیم در واقع توانایی پیامبر اسلام را در پرورش افراد، اهداف توحیدی مسلمین در جنگهای صدر اسلام و از همه مهمتر آیات قران در باره اصحاب و یاران رسول خدا و بالاخص اولین گروه ایمان آورنده مهاجرین وانصار را زیر سوال برده ایم.

مگر همین اصحاب و یاران و مهاجرین و انصار نبودند که همه چیزشان را در راه اسلام و پیامبرش فدا کردند و در راه خدا ارزشی برای جان و مالشان قایل نبودند. مگر همین اسلام و قرآن و احادیثی که اکنون در جهان وجود دارند از طریق همین افراد به ما نرسیده است. درک این مسئله بدون آگاهی از سابقه یاران خدا و رسولش و تاریخ آنها ممکن نیست. آنها تصور نمی کردند پیامبرشان در آن روز فوت می کند. خصوصا که نماز صبح را همانروز در کنار ابوبکر برایشان امامت کرده بود و حتی خطبه کوتاهی هم ایراد کرده بود و همه بعد از چند روز معطلی دنبال کار خود رفته بودند، حتی ابوبکر که پدر زن و نزدیکتری دوستش در قبل و بعد از اسلام بود و با تاکید به جای خودش به امامت نمازهای جماعت معینش کرده بود به سه فرسخی خارج مدینه رفته بود و فاطمه دخترش و علی عموزاده و دامادش هم در بیت رسول خدا نبودند و رسول خدا تنها در حالیکه سرش در بغل حضرت عایشه مادر مومنان بود به ملکوت اعلی پیوست و مردم از صدای شیون و زاری عایشه(رض) متعجب و به بیت پیامبر هجوم برده بودند. به همین دلیل شوک زده شدند و چنان جا خوردند که نمی دانستند چه باید بکنندو چه می کنند. چرا که آنها یک انسان عادی و یک رهبر معمولی را از دست نداده بودند. تا رابطه عاطفی پیامبر و یارانش مطالعه نشود و درک نگردد نمی توان به بزرگی شوک مرگ غیر منتظره رسول خدا بر یارانش واقف شد.(نمی دانم چرا صاحب قلمی تاریخ رابطه عاطفی پیامبر و یارانش را گردآوری نمی کند)

مسئله دوم اینکه پیامبر برای خود جانشینی تعیین نکرده بود. اینکه چرا تعیین نکرده بود به تحقیق و تحلیل جداگانه ای نیاز دارد و موضوع بحث من نیست. اگر کوچکترین اشاره ای، حتی در حضور یک نفر به آن می کرد کافی بود تا آن فرد کتمان علم و شهادت نکند و به استناد آن، فرد ذیحق هم قدم جلو بگذارد و حقی را که رسول خدا (و در واقع خدا) به وی داده مطالبه کند و سایرین هم بدون تردید و درنگ توصیه پیامبر را، مثل سایر دستورات و توصیه هایش، به گوش جان شنیده و به آن گردن می نهادند. همچنانکه با مانعین ذکات برخورد کردند. اگر پیامبر حتی در حضور یک نفر به جانشینی فرد خاصی توصیه می کرد، در صورت عدم افشای آن توصیه، فرد شاهد گناهکار می شد. فرد توصیه شده، در صورت اثبات، اگر برای احقاق حقی که رسول خدا به وی داده بود قیام نمی کرد گناهکار می شد. تمام کسانیکه این توصیه برایشان ثابت می شد و به مرحله اجرا در نمی آوردند گناهکار می شدند. آن هم نه ارتکاب گناهی عادی و معمولی بلکه گناه نافرمانی و عدم اجرای فرمان و دستور رسول خدا در مهمترین و اساسی ترین بخش فرامینش. اینکه انصار بر انتخاب جانشینی رسول خدا از میان خود اصرار می ورزیدند به این معنا بود که تمام انصار از رسول خدا نشانه ای بر تعیین جانشینی اش نشنیده بودند و اینکه مهاجرین هم در مباحثات سقیفه به این مورد استناد نمی کردند به این معنا بود آنها هم فاقد مدلولی برای استدلال بودند. یادمان باشد اطاعت از رسول خدا برای مسلمین عموما و یارانش خصوصا مانند اطاعت از خدا واجب است و تخطی از آن در صورت علم و عمدا کفر می باشد.

تحلیل سقیفه:

۱- سقیفه اجتماعی بود که بالقوه برای اسلام خطرناک بود. چرا که هر لحظه امکان داشت چند ساعت بعد از وفات پیامبر اسلام، در حالیکه هنوز پیکر پاکش به خاک سپرده نشده بود، در پایتخت آن و در میان دو رکن انسانی جامعه نوبنیاد، یعنی مهاجرین و انصار، آتش جنگ شعله ور شود. دهها اگر و اما برای شعله ور شدن این جنگ وجود داشت. اگر انصار بر انتخاب جانشین از میان خود یا طرح پیشنهادیشان مبنی بر انتخاب دو امیر اصرار می ورزیدند و قریش راضی نمی شدند. اگر تعداد مهاجرینی که به سقیفه می رفتند از این سه نفر بیشتر می بودند و بین مهاجرین وانصار مجادله و مباحثه شدت می گرفت. اگر غیراز این سه نفر، دو وزیر رسول خدا و یک امین امت، افراد دیگری از مهاجرین به سقیفه می رفتند. اگر بشیر بن سعد آن روز در میان انصار و سقیفه حضور نمی داشت. و اگر امثال خباب در میان انصار بیشتر حضور داشتند. اگر منافقین و نفوذیهایی از یهودیان اخراج شده از مدینه در سقیفه حضور داشته و افرادی را تحریک می کردند. اگر جاسوسانی از ایران و روم از موضوع آگاه می شدند و در سقیفه دخالت می نمودند. اگر شمشیری کشیده می شد و فردی از مهاجرین یا انصار زخمی می شد. اگر پیش از آمدن مهاجرین، اوسیها در مقابل خزرجیها موضع می گرفتند. اگر غیر از ابوبکر شخصیت دیگری آنجا می بود. اگر آن جمله حکیمانه بر زبان ابوعبیده جاری نمی شد. اگر همانجا بیعت گرفته نمی شد و مسئله خاتمه نمی یافت و اگرهای بیشتر و بیشتر. همین اما و اگرها بود که کمتر از سه دهه بعد، چنان جنگ و خونریزی در میان یاران رسول خدا برافروخت که تاکنون هم اسلام از صدماتش کمر راست نکرده است.

۲- اصرار مهاجرین بر عدم واگذاری رهبری اجتماعی و سیاسی به انصار به خاطر علاقه و اشتیاق به رهبری نبود، بلکه نگران بودند سایر اعراب رهبری آنها را نپذیرند و تفرقه و اختلاف بر پا شود و کل جهان اسلام به خطر بیافتد به همین خاطر روی این مسئله بسیار تاکید می کردند. حتی این اعتقاد هم نداشتند که انصارلیاقت و توانایی رهبری را ندارند. این سه نفر برای به دست آوردن رهبری برای خود مجادله نمی کردند بلکه برای انتخاب رهبری که مورد قبول همه یا اکثریت اعراب باشد پافشاری می کردند. اگر مجادله سقیفه به مسایل تند روانه نمی کشید احتمال داشت انتخاب جانشینی را یا بهتر است گفته شود انتخاب رهبری سیاسی جامعه را به فرصت دیگری می سپردند. هدف آن بود در آنجا تعیین رهبری جامعه از میان مهاجرین و قریش قطعی شود. به همین دلیل بعد از بیعت سقیفه بیعت عام پیش آمد و مجددا رهبری اجتماعی را به بحث و انتخاب گذاشتند.

۳- طرح امیر و وزیر که از طرف ابوبکر(رض) مطرح شد در مقابل پیشنهاد امیر و امیر خزرجیها از منطق بسیار قویتری برخوردار بود. خصوصا اوسیها آنرا قابل قبولتر دانستند. این دیدگاه بسیار مسالمت آمیز، منطقی، تسامح گرایانه و عملی بود و جبهه گیری انصار را از احساس به عقلانیت سوق داد ضمن آنکه بر اصل مهم مشورت هم تکیه داشت. این ایده برخاسته از اندیشه والای فرد تیز هوش و پرورش یافته اسلام بود که اولاً، انصار را که برای به دست آوردن نقشی بزرگ در آینده اسلام گرد هم آمده بودند راضی و آرام کرد. دوماً، نظامی را مطرح کرد که هر کسی از مهاجرین به امیری انتخاب شود نتواند تکروی کند و نیازمند مشاورین و وزرایی، آن هم از غیر مهاجرین یعنی از انصار باشد، و بدون رای و نظر آنها نتواند قدمی بردارد.

۴- دو نیرو در حضرت ابوبکر وجود داشت که سایر افراد مهاجرین و انصار فاقد آن بودند. ابوبکر بدلیل سابقه اش قبل از اسلام، اولین مردی که قبول اسلام کرده بود، محبت و قرابتی که رسول خدا با وی داشت، اموال زیادی که در راه اسلام و مسلمانان هزینه کرده بود، همسفری در مهاجرت با رسول خدا و ثانی اثنین شدن در قرآن کریم و غیره از محبوبیت خاصی برخوردار بود. در همان حال فردی آرام، متین، دوراندیش و تیز هوش بود. از همان زمانی که بعد از اطلاع از تجمع سقیفه حجره عایشه و افراد جمع شده برای آماده سازی پیکر پاک رسول خدا را ترک کرد تا برخوردهایی که با عمر بن خطاب کرد و سخنانی که ایراد کرد و مدیریت بحران وفات غیر منتظره رسول خدا را به دست گرفت همه و همه نشان از درایت و دور اندیشی او دارد. عملکرد او در دوران خلافتش اثبات کننده این درایت می باشد. بدون شک در طول زندگی ابوبکر کسی و چیزی محبوبتر از رسول خدا برای او نبود اما وقتی کیان اسلام و این تمدن نوظهور را در خطر دید بدون لحظه ای درنگ بر احساساتش غلبه می کند و پیکر پاکش را به جا می گذارد و می داند کسان دیگری در آنجا حضور دارند که مثل او و حتی بهتر از او تجهیز و آماده اش می کنند اما در سقیفه بدون حضور او احتمال بروز وقایعی هست که اسلام و دولت تازه تاسیس شده اش را به خطر می اندازد.

۵- سقیفه در برهه ای از زمان تشکیل شده بود که خطرناکتر از آن وجود نداشت و پیامبران دروغین شروع به ظهور و تبلیغ کرده بودند. دشمنان سیاسی حکومت اسلامی، شامل ایران و روم با تواناییهای بالا و تجربیات چند قرنه حکومت داری و مقابله با دشمنان، اسلام را بعنوان یک خطر شناخته بودند. دشمنان فکری شامل یهودیت و مسیحیت و مجوسیت خطر آن را احساس کرده بودند. ایران و روم حتما از خروج سپاه اسامه آگاهی داشتند. بازمانده های افکار جاهلیت و منافقین با وفات رسول خدا فرصت خودنمایی پیدا کرده بودند. مسلمانان اکثریت قریب به اتفاقشان در سپاه اسامه مسلح شده بودند. آنها یکبار به دلیل بیماری رسول خدا حرکتشان به تاخیر افتاده بود و یک بار نیز به دلیل وفات او از نیمه راه باز گشته بودند و در کنار مدینه اردو زده بودند و این بلا تکلیفی مطمئنا در اعصاب و روان بعضی از آنها تاثیر منفی گذاشته بود. اگر بحث سقیفه به میان آنها کشیده می شد چه اتفاقی می افتاد؟ آیا مجادله کلامی و لفظی به برخورد فیزیکی این افراد مسلح منجر نمی شد؟ برخوردی که امکان کنترل آن غیر ممکن یا بسیار مشکل می بود.

۶- ابوبکر بعداز آنکه احساس کرد منطق «امیر و امیر» انصار متزلزل شده است و آرامشی نسبی برقرار گشته است بلادرنگ بعد از سخنان بشیر بن سعد اقدام به طرح بیعت نمود. چرا که این موضوع بایستی همانجا ختم می شد و جای مباحثه و مجادله برای آینده نمی گذاشت. بحثی که ایجاد شده بود به حدی در آن شرایط خطرناک بود که نباید برای زمانی و مکانی دیگر باقی می ماند و باید همانجا رفع غائله می شد.

۷- متاسفانه جریان سقیفه در میان اختلافات و تعصبات مذهبی موافق و مخالف فراموش شده است و به طور شایسته تحلیل و بررسی نمی شود. از طرف دیگر راویان تاریخ هم بدلایل پیش آمدن آن جریان توجه نکرده اند. در حالیکه لازم است در این رابطه مطالعه و تحقیقات زیادی انجام شود و نشستها و سمینارهایی برای مباحثه در باره اش گرفته شود. حتی در منابع باستانی ایران و روم هم پیگیری شود. دانشجویان رشته های دکترا خصوصا رشته تاریخ آنرا بعنوان موضوع تز خود انتخاب نمایند.

۸- سقیفه نشانه منطقی بودن مدنیتی است که رسول خدا تحت عنوان اسلام ایجاد کرده بود. چرا که در آن شرایط خاص روانی و روحی گروهی که چنان سابقه عداوت و کینه توزی و خونریزی و طایفه گرایی در زمان جاهلیت را داشتند این چنین منطقی و عقلانی به مباحثه می پردازند و به نتیجه می رسند و سرنوشت تمدنی را قلم می زنند که بعدها چهره جهان را تغییر می دهد و پانزده قرن بعداز آن هنوز یکی از تمدنهایی است که ادعا می کند توانایی رهبری جامعه جهانی با همه تکثرهایش را دارد و در وسط بحرانهای جامعه جهانی خود نمایی می کند.

۹- جریان سقیفه به دنبال تعیین جانشین محمد بن عبدالله(ص) به عنوان رسول خدا نبود، چرا که رسالت و نبوت فاقد جانشین و او خاتم الانبیا بود. بلکه به دنبال تعیین خلیفه او در بعد سیاسی بود تا در چهاچوب قوانین و مقررات، از جمله شورا، رهبری جامعه اسلامی را بر عهده بگیرد. دقت و تحلیل اولین خطبه خلیفه منتخب به خوبی این ادعا را روشن می کند.پیامبر در بُعد عقیدتی و کلامی و ایمانی غیر از قرآن و سنت جانشینان بسیاری داشت که همیشه مردم به آنها مراجعه کرده اند.

۱۰- در سقیفه سیستم و متد حکومتی پایه ریزی شد که با سیستم پادشاهی ایران و سیستم انتخابی افرادی خاص در مجلس سنای روم متفاوت بود. دو سیستم قبلی حاکمیت را محدود به خانواده یا طبقه ای خاص کرده بودند. مردم و بدنه جامعه نقشی در انتخاب حاکمیت نداشتند. در سقیفه سیستمی تحت عنوان خلافت پایه ریزی شد که مبنی بر شورا و بیعت بود. بیعت و انتخابی که شرکت همه یا بیشتر مردم در آن یک اصل بود. عنوانی که بعدها به رییس حکومت داده شد شاهنشاه یا قیصر نبود بلکه امیر المومنین بود یعنی حاکمی که به همه ایمانداران تعلق دارد. همچنین در این سیستم حاکمیت محدود به خانواده یا طایفه یا افرادی خاص و مادام العمر هم نبود و در صورت تخطی از عدالت و اصول قابل بازخواست و تعویض بود. باردیگر توجه شما را به مطالعه و تحلیل اولین خطبه اولین خلیفه انتخاب شده، که بدنبال بیعت عام ایراد کرده بود، جلب می کنم تا اوج مردم سالاری در مقابل شخص اول حکومت، آن هم در پانزده قرن پیش مشاهده شود. که متاسفانه تنها سه دهه دوام آورد و با قدرتمند شدن طایفه گرایی تضعیف شده دوران جاهلیت و زمینه جهانی آن و متاثر شدن از تمدنهای ایران و روم خلافت به ملوکیت تبدیل شد.

منابع و ماخذ:

۱- قرآن کریم

۲- زندگانی محمد – محمد حسین هیکل – مترجم:ابوالقاسم پاینده

۳- زندگانی خلیفه اول – محمد حسین هیکل – مترجم:میر عبدالعلی شایق

۴- السقیفه و الخلافه – عبدالفتاح عبدالمقصود

۵- ابوبکر الصدیق – محمد رضا

۶- الامامه و السیاسه – ابن قتیبه دینوری

۷- مصادر التاریخ الاسلامی و مناهج البحث فیه – خانم دکتر سیده اسماعیل کاشف

۸- مقالات متنوع فارسی و عربی در اینترنت


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − 10 =