عبدالرحمن بن ابی بکر رضی الله عنهما العاشق المحب

abdurahman ibn abibakar 300x210 - عبدالرحمن بن ابی بکر رضی الله عنهما العاشق المحب


نوشته: عبدالقادر ابراهیم

ترجمه: عبدالخالق احسان

نام او و کنیه اش

نام وی عبدالرحمن پسرابوبکرصدیق رضی الله عنهما،مادرش ام رومان مادرعائشه ام المؤمنین رضی الله عنها بوده و لذا برادرتنی حضرت عائشه همسررسول خدا(صلی الله علیه و سلم) می باشد.

کنیه حضرت عبدالرحمن (رضی الله عنه) ابوعبدالله وبعضی گفته اند ابومحمد بوده است.

جایگاه و مقام او

حضرت عبدالرحمن بن ابی بکر(رضی الله عنه) ازبزرگان مسلمین بود، این افتخار وی کافی است که او پسرحضرت ابوبکرصدیق(رضی الله عنه) یار رسول خدا، رفیقش در غار ثور و برادردینی اش بود. عبدالرحمن آن کسی است که روزدرگذشت پیامبرگرامی(صلی الله علیه و سلم) واردخانه ایشان گردید در حالی که پیغمبر(صلی الله علیه و سلم) به سینه عائشه (رضی الله عنها) تکیه داده بوده و در دست عبدالرحمن مسواک تازه بود وحضرت عائشه آن مسواک را گرفته و مهذب ساخت و به پیامبرگرامی داد وایشان به مسواک زدن آغاز کرده و سپس دعا نموده وگفتند:{اللهم فی الرفیق الاعلی}پروردگارا درپیشگاه رفیق اعلی! گویا پیامبربرای عبدالرحمن دعامی نمود ومیگفت الها! او را در جنت نزد رفیق اعلی همراهم بگردان.

مسلمان شدن او

حضرت عبدالرحمن بن ابی بکر(رضی الله عنه) درآتش بس روزصلح حدیبیه به دین اسلام مشرف گردید وقبل ازفتح مکه هجرت نمود، وقبل ازمسلمان شدن؛ به اسلام خیلی دشمنی داشته وبه قتل پدرش حریص بود این مسئله درجنگ احد معلوم شد.

آن روزی که قریش به آن همه وسایل جنگی خود بخاطر بازداشتن از راه خدا و پیکار با پیامبر بیرون شده بودند ، عبدالرحمن ازجمله آنان بود،آنگاه که هردولشکربا هم درگیرشدند عبدالرحمن بخاطر نبرد آشکارگردید وحضرت ابوبکرنیزدرمقابلش نمایان شد وهمینکه باهم نزدیک شدند و روبروی هم قرارگرفتند رسول الله (صلی الله علیه و سلم) حضرت ابوبکر(رضی الله عنه) را صدا زده وگفت: ای ابابکر! شمشیرت را به غلاف نما و به جای خود برگرد وازکشتن عبدالرحمن دست بردار. گویا که خداوند رسولش را اطلاع داده بودکه بزودی عبدالرحمن مسلمان میشود وازجمله بهترین مردان وسوارکاران است، به این خاطربوده که رسول خدا به ابوبکرچنین گفت . غزوه احد به پایان رسید وعبدالرحمن ازقتل واسارت نجات یافت وبه مکه برگشت واین ماجرای که بین او و پدرش رخ داده بود هرگز از دیدش پنهان نگردید حتی که این برخورد را در شب و روز، خواب و بیداری ،درحالت رفتار و نشسته و در اجتماع وخلوت نظاره میکرد و از نظرش گم نمیشد.

ازخود سؤال میکرد که من چه اقدامی نمودم؟ و این چگونه عقیده ایست که پدرم را وادار کرد تا با من بجنگد‌؟ او پدرخود را خوب می شناخت و از علم و حلم و عقل والای پدرش آگهی کامل داشت . لذا درین شکی وجود ندارد که پدرش برحقست وآن دینی که به آ‌ن گرویده وایمان آورده حقست لذا عقیده و باور او حق است.

این افکار و اندیشه ها درذهن او رد و بدل میشد و لحظه بدون این افکارنمی گذرانید تا این که صلح حدیبیه به وقوع پیوست وعبدالرحمن به رضایت وعلاقه وافری اسلام خود را اعلان نمود و جایگاه رفیع خود را در بین مسلمانان کمائی کرد و ازجمله بهترین مردان و سوار کاران گردید.

جهاد ومبارزه او

حضرت عبدالرحمن بن ابی (رضی الله عنه) درفتح مکه وشام وجنگ یمامه حضوریافت ودرجنگ یمامه به آزمون خوبی سروکارپیدانمود که هفت نفرازلشکریان مسیلمه کذاب را به شمول محکم پسرطفیل همکار نزدیک مسیلمه درکذب وبطلانش، بقتل رسانید.

موقف او پیرامون جنگ با مرتدین

بعد از وفات رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) وانتخاب حضرت ابوبکر(رضی الله عنه) بحیث خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم)، بعضی ازقبائل عرب ازدین اسلام برگشتند واحکام شریعت را منکرشده و نماز و زکوه را ترک نموده و واپس به جاهلیت سابق خود برگشت نمودند.

حضرت ابوبکرصدیق(رضی الله عنه) درسپیده دم خلافت خود به این حالت ناراحت کننده وحوادث دردآورد روبروگردید. چه فکرمیکنی؟ حضرت ابوبکردرمقابل این گرفتاری سخت وحادثه رنجش آور چه خواهد کرد؟ در حالی که او خلیفه رسول گرامی (صلی الله علیه و سلم) ومسؤل حفظ دین وعقیده درپیشگاه خدا وتاریخ و انسانیت است.

حضرت ابوبکر بدون درنگ، لشکر بزرگی را تجهیزنمود و خالدبن ولید را امیرآن مقررکرد. آن کسی که شتابان مرتدین را در هر جای که بودند دنبال نمود وبعضی آنها را به آتش سوختاند وبعضی رابه سنگ زد و بعضی را از قله های کوها به تیرزد تاکه ازوی وحشت زده شده و از نبرد و انتقام او ترسیدند و بالآخره در شهرها پراگنده شدند که هیچ چیز را انکار نمی کردند.

درین معرکه های شرافتمندانه حضرت عبدالرحمن بن ابی بکرنیز شرف مشراکت را کمائی نمود و دلیرانه جنگید و به آزمون خوبی دچارشد که هفت نفرازلشکریان مسیلمه کذاب راکشت. و دریکی از میدان ها عبدالرحمن متوجه باغی شد که محکم پسرطفیل همکار نزدیک مسیلمه ازآن جا به طرف مسلمانان تیراندازی میکرد ، عبدالرحمن بطرف او تیراندازی نمود تا وی را کشت. درین فرصت مسلمانان آن باغ رافتح نمودند و وارد باغ گردیدند تا که به مسیلمه کذاب رسیدند و وی را همراه بیست هزارنفربقتل رسانیدند.

توام به کشته شدن مسیلمه، آشوب مرتدین فرو نشست که بعضی ازآنان درشهرها پراگنده شده و عده هم به اسلام برگشته واز ارتداد خویش توبه نموده وپیشیمان شدند ، گروه های مرتدین شکست خورد واکثرآنان هلاک گردیدند و در مدت کمتر از یک سال وضع جامعه اسلامی نورمال شد ومسلمین به اساسات اسلام متمسک گردیدند وفرزندان دلیراسلام به این دین جاودان طوری چنگ زدند که امور کفار به طرف پائین تنازل نماید وامرخداوند(جل جلاله) بلند شود حقاکه خداوند چیره و با حکمت است.

عشق ومحبت او به لیلی بنت جوری

روایت شده که عبدالرحمن روزی بطرف شام به خاطرتجارت سفر نمود(این ماجرا قبل از مسلمان شدنش بود) وقتی به بصری ازسرزمین شام رسید چشمش به زنی افتاد که روی قالی اش نشسته وکنیزها به اطراف اونشسته اند، اززیبائی وجمال او خوشش آمد و آرزومند شد که با وی ازدواج نماید. درباره آن زن پرسان نمود، برایش گفتند که او لیلی دخترجودی است وپدرش پادشاه مردم عرب سرزمین شام میباشد؛ عبدالرحمن ابیاتی رادر مورد لیلی سرود.

خبرعاشق شدن عبدالرحمن بین مردم مشهورشد حتی که به اوعاشق محب میگفتند. خلاصه اینکه روزهای متعددی گذشت وخلافت حضرت عمررسید ،آنگاه که لشکررا بطرف شام گسیل نمود برای سرلشکرگفت: اگربه لیلی بنت جودی پیروزشدی و او را گرفتارکردی به نکاح عبدالرحمن بن ابی بکردرآور. درآن جنگ بعد ازین که پیروزی نصیب مسلمانان گردید ، سرلشکر مسلمانان لیلی راتسلیم عبدالرحمن نمود وحضرت عبدالرحمن زیاد خرسند شد وخیلی وی رادوست میداشت واکرام زیادی میکرد حتی که برسایرزنان خود او را ترجیح داد.

لذا زنان دیگر او نزد خواهرش حضرت عائشه (رضی الله عنها) شکایت نمودند حضرت عائشه عبدالرحمن را سرزنش کرد، او برای خواهرش گفت:این محبت از اختیارمن بیرون است. وبعدازمدتی لیلی مریض شد وعبدالرحمن ازوی دوری جست و با وی جفا نمود، لیلی هم نزد حضرت عائشه شکایت کرد. حضرت عائشه برای برادرش گفت:ای عبدالرحمن ! لیلی را دوست میداشتی و در دوستی او زیاده روی میکردی وحالا ازوی بد میبری بازهم افراط میکنی! همرای او انصاف وعدالت نما یااینکه بطرف فامیلش بفرست. سپس عبدالرحمن بطرف لیلی برگشت و با وی اکرام وعزت نموده رابطه اش را نیک ساخت.

راستی وپاکدامنی او

یکی ازراویان می گوید: عبدالرحمن بن ابی بکر(رضی الله عنه) برایم زیاد حدیث گفت اما من هرگز از وی دروغ نشنیدم. چگونه دروغ بگوید؟ درحالیکه او پسر ابوبکرصدیق و برادر عائشه صدیقه طاهره مادرمؤمنان میباشد. او(رضی الله عنه) موقف صریح وروشنی همراه بنی مروان داشت این موقف وقتی آشکارگردید که بیعت یزید پسرمعاویه درمیان آمد ومروان بخاطرتشویق مردم به بیعت ، وارد مدینه شد. عبدالرحمن به این بیعت مخالفت نمود زیرا به آن قناعت نداشت به دلیل اینکه یزید را خوب می شناخت و ازاخلاق، سلوک و سهل انگاری او نسبت به اموردین، آگهی کاملی داشت لذا در مقابل این بیعت ایستاده گی نموده ومردم را به عدم پذیرش آن ترغیب می کرد.

ومروان بن حکم به تشویق کردن مردم به بیعت یزید ادامه داده و درمسجد برای مسلمانان سخنرانی ایراد نمود وگفت: خداوند امیرالمؤمنین (حضرت معاویه رضی الله عنه) را درمورد یزید یه رأی خوبی توفیق داده است و اگر یزید را به حیث خلیفه خود مقررمیکند بدلیل اینست که حضرت ابوبکر(رضی الله ) حضرت عمر(رضی الله عنه) رابه حیث خلیفه خود تعیین نموده بود.

حضرت عبدالرحمن درحالی که این استدلال مروان را رد می کرد گفت: آیا مانند هرقل؟ یعنی آیا شماخلافت را بعد ازمعاویه ملک پسرش میدانید بخداسوگند حضرت ابوبکر(رضی الله عنه) هیچ یک ازفرزندان و اهل بیت خود را به حیث جانشین مقررننمود؛ امامعاویه این کار را فقط بخاطرمهربانی وگرامیداشت پسرش میکند نه بخاطر چیزدیگری. مروان گفت: آیا تو همان کسی نیستی که این آیه قرآن درباره ات نازل شده است؟ {والذی قال لوالدیه افٍ لکما} سوره احقاف(۱۷) آن کسیکه برای والدین خوداف گفت. عبدالرحمن گفت:آیا تو پسرآن لعینی نیستی که رسول خداپدرت را لعنت گفت؟ حضرت عائشه (رضی الله عنها) این گفت وشنود بین عبدالرحمن ومروان راشنید برای مروان گفت: توبرای عبدالرحمن چنین وچنان گفتی درین سخنان خود دروغ گفته ای چراکه آن آیه هرگزدرباره اونازل نشده است. درروایت دیگرآمده که حضرت عائشه گفت: خداوند هیچ آیه را در مورد ما نازل نکرد مگراینکه خداوند براءت مرا نازل نموده است.

این دلیل صریحی است به براءت عبدالرحمن(رضی الله عنه) واینکه مقصود درآیه کریمه او نیست چون اونافرمان والدین خود نبوده و برکفرخویش باقی نماند بلکه مسلمان شد و از بزرگان صحابه گردید وآیه هم عامست شامل هرکافر نافرمان والدینش میشود.
چنانچه خداوند میفرماید:{اولئک الذین حق علیهم القول فی امم قدخلت من قبلهم من الجن والانس إنهم کانواخاسرین} احقاف(۱۸) آنانیکه قول خداوند درباره پیشنیان ازجن وانس ثابت شده که اززیانکاران اند.

واسلام گناهان گذشته رامحومیسازد خداوند میفرماید:{قل للذین کفرواإن ینتهوا یغفرلهم ماقد سلف}انفال\ برای کفاربگو! اگربه اسلام بگروند گذشته های شان بخشیده می شود.

خلاصه اینکه: این خبربه حضرت معاویه رسید و مخالفت عبدالرحمن را به بیعت یزید دانست لذا صد درهم برای عبدالرحمن فرستاد. عبدالرحمن آن مبلغ را رد نموده و ازگرفتن یک درهم نیز ابا ورزید وگفت: آیا دین خود را به دنیا بفروشم؟ وسپس به طرف مکه رفت تا ازمیدان بیعت اجباری دورشود.

درگذشت او

حضرت عبدالرحمن بن ابی بکر(رضی الله عنهما) بعد از اینکه درمکه سکونت گزید دریکی ازشب ها درحالی که خواب بود روحش قبض گردید و در وقت وفاتش مقیم جای بود که به آن جا حبشی میگفتند ودرشش میلی مکه قراردارد،سپس ازآنجا وی رادرمکه انتقال دادند وبه سمت بلند مکه دفن نمودند. آنگاه که خبردرگذشت اوبه خواهرش عائشه (رضی الله عنها) رسید درحال بطرف مکه بخاطرزیارت برادرش حرکت نمود و در پیش قبراو ایستاد و در حالیکه ازفراقش محزون ودردمند بود گفت: بخداسوگند اگردر وقت وفات تو حضور میداشتم هرگزگریه نمیکردم واگرمیبودم تو را از جای که مرده بودی انتقال نمی دادم .

سپس برقبرش خیمه را نصب نمود تابالای قبراو سایه باشد و با او وداع نموده وبرگشت. روزی عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) ازآنجا میگذشت آن خیمه رادید گفت آن را بردارید چراکه اعمال نیک عبدالرحمن سایبان او می باشند، این گواهی دیگری است که فضیلت وپاکی وتبرئه او را بیان میدارد.

خداوند از وی راضی وخوشنود باد ومحبت ومتابعت وی را نصیب ما کند


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 + 14 =

مطالب تازه