عمر بن خطاب رضی الله عنه

عمر فاروق

عمر فاروق


نویسنده : عبدالمنعم هاشمی

مترجم : محمد گل گمشادزهی

«بار خدایا! هریک از این دومرد، ابوجهل و عمر بن الخطاب را بیشتر دوست داری اسلام را به وسیله او کمک کن»[۱].

عمر بن خطاب رضی الله عنه چه کسی بود؟

عمر کسی بود که رسول الله صلی الله علیه وسلم او را فاروق کنیه داد چون خداوند به وسیله عمر حق را از باطل جدا کرد،رسول الله صلی الله علیه وسلم در مورد عمر فاروقس فرموده است: «من شیطان‌های انس وجن را می‌بینم که از عمر فرار می‌کنند».

رسول الله صلی الله علیه وسلم به عمر بن خطاب رضی الله عنه می‌گفت: ای فرزند خطاب! سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست شیطان از راهی که تو از آن گذر کنی نخواهد رفت[۲].

عمر بن خطابس سیزده سال پس از رسول الله صلی الله علیه وسلم به دنیا آمد. پدرش خطاب بن نفیل، مخزومی، قریشی ومادرش حنتمه دختر هاشم، از اینکه صاحب فرزندی شده بودند خوشحال شدند. عمر بن خطاب بن نفیل بن عبدالعزی است وقریشی از بنی عدی است و در کعب بن لؤی نسبش به رسول الله صلی الله علیه وسلم می‌رسد. کنیه‌اش ابو حفص است، حفص یعنی بچه شیر، رسول الله صلی الله علیه وسلم در جنگ بدر این لقب را به عمر بن خطاب رضی الله عنه گذاشت. او سیزده سال بعد از عام الفیل به دنیا آمد[۳].

رسول الله صلی الله علیه وسلم داماد عمر بن خطاب رضی الله عنه بود چون رسول الله صلی الله علیه وسلم با حفصه، دختر عمر بن خطاب رضی الله عنه ازدواج کرد. عمر بن خطاب رضی الله عنه زیر نظر پدر ومادرش بزرگ شد و آن‌ها به خوبی او را تربیت کردند، هنگامی که عمر جوان ونیرومند شد گاهی تجارت می‌کرد وگاهی پدرش او را چوپان گله خود می‌کرد.

عمر دارای چهره سفید مایل به سرخی بود وقامتی بلند و سینه‌ای پهن داشت.

بازوهایش قوی بود هنگام راه رفتن سریع می‌رفت وهمراهانش کمتر می‌توانستند در هنگام راه رفتن به او برسند. جوانان قریش خیلی از او حساب می‌بردند.

عمر بن خطاب رضی الله عنه رقیب نیرومند برای همسن و سال‌هایش بود، هرگاه با کسی کشتی می‌گرفت او را به زمین می‌زد، روزی در بازار عکاظ کشتی گرفت، مردم اطراف او و حریفش جمع شده بودند واین مبازره را تماشا می‌کردند دیری نگذشت که عمر بن خطاب رضی الله عنه حریف خود را به زمین زد وبر او پیروز شد. عمر اسب سوار ماهری بود که همواره اسب سواری را تمرین می‌کرد ونیز شاعر بود که خواندن وحفظ کردن شعر را دوست می‌داشت.

اسلام آوردن عمر بن خطاب رضی الله عنه

اسلام آوردن عمر بن خطاب رضی الله عنه باعث شادی وسرور مسلمین شد داستان اسلام آوردن او از این قرار است:

عمر بن خطاب رضی الله عنه قبل از اینکه اسلام بیاورد گفت: می‌خواهم محمد را به قتل برسانم، اما وقتی مردم به او گفتند که خواهر وشوهر خواهرش مسلمان شده‌اند، به شدت خشمگین شد گویا آتشی وجود او را فراگرفته بود و در همین حال عازم خانه خواهرش شد و چون به خانه خواهرش رسید، ‌شنید که آیه‌های قرآن در آن تلاوت می‌شود:

﴿طه ١ مَآ أَنزَلۡنَا عَلَیۡکَ ٱلۡقُرۡءَانَ لِتَشۡقَىٰٓ ٢ إِلَّا تَذۡکِرَهٗ لِّمَن یَخۡشَى ٣ تَنزِیلٗا مِّمَّنۡ خَلَقَ ٱلۡأَرۡضَ وَٱلسَّمَٰوَٰتِ ٱلۡعُلَى ۴﴾ [طه: ۱ – ۴].

این جا بود که قلب عمر نرم شد واز خشونت وسختی به مهربانی و نرمی مبدل گردید. پرسید: محمد کجاست؟ وقصد رفتن به جایی را نمود که رسول الله صلی الله علیه وسلم در آنجا ساکن بود. عمر قبل از اینکه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم بیاید در خانه خواهرش فاطمه بنت خطاب غسل کرده وقرآن را تلاوت کرده بود و هنگامی که به خانه ارقم بن ابی ارقم رسید و در زد، یکی از یاران رسول الله صلی الله علیه وسلمبلند شد ونگاه کرد سپس دوباره نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم برگشت و گفت: ای پیامبر خدا! پسر خطاب شمشیر خود را به کمربسته و می‌آید. در اینجا حمزه بن عبدالمطلب بلند شد و گفت: ای پیامبر خدا! به او اجازه بده اگر اراده خیر داشته باشد مسلمان می‌شود، وقصد بدی داشته باشد او را به قتل می‌رسانم.

رسول الله صلی الله علیه وسلم به عمر بن خطاب رضی الله عنه اجازه ورود داد و از جایش برخاست. به محض اینکه عمر را دید لباس‌هایش را گرفت و به شدت به طرف خود کشید و گفت: ای عمر، آیا به جانب اسلام نمی‌آیی تا خداوند آیه‌هایی در مورد رسوایی تو نازل نکند هم چنان که ولید بن مغیره را رسوا کرد[۴].

عمر گفت: گواهی می‌دهم که هیچ معبودی جز خدا نیست و گواهی می‌دهم که تو بنده وپیامبر خدا هستی، ای پیامبر خدا! من آمده‌ام تا به خدا و پیامبرش و آنچه از جانب خدا آورده‌ای ایمان بیاورم.

رسول الله صلی الله علیه وسلم تکبیر بلندی گفت که یاران دانستند عمر مسلمان شده است. حاضران نیز تکبیر گفتند و در آن روز مسلمانان در دو صف بیرون آمدند که در یک صف حمزهس قرار داشت و در صف دیگر عمر بن خطاب رضی الله عنه بود. قریش وقتی آن‌ها را دیدند به شدت ناراحت شدند. و در آن روز رسول الله صلی الله علیه وسلم عمر را فاروق نامید چون خداوند به وسیله او قدرت اسلام را ظاهر کرد ومیان حق وباطل فرق گذاشت[۵]. واین گونه خداوند اسلام را با عمر بن خطاب رضی الله عنه عزت واقتدار بخشید و عمر بن خطاب رضی الله عنه به گروه اولین مردان اسلام پیوست.

فضیلت و اخلاق عمر بن خطاب رضی الله عنه

رسول الله صلی الله علیه وسلم شناخت بسیار خوبی از عمر بن خطاب رضی الله عنه داشت. او شجاعت و شهامت وغیرت عمر بن خطاب رضی الله عنه را می‌دانست. لذا در حدیثی با اشاره به این صفات عمر بن خطاب رضی الله عنه گفت: «من در خواب دیدم که دربهشت هستم زنی را دیدم که در کنار قصری نشسته ومی درخشد. گفتم: این قصر مال چه کسی است؟ گفتند: از عمر بن خطاب رضی الله عنه است. من به یاد شهامت وغیرت او افتادم و از آنجا روی گردانده وبرگشتم. هنگامی که عمر بن خطاب رضی الله عنه این سخن رسول الله صلی الله علیه وسلم را شنید به گریه افتاد و گفت: آیا ممکن است نسبت به شما غیرتم به جوش بیاید؟!».

عمر بن خطاب رضی الله عنه مرد دلیری بود که مردم از او می‌ترسیدند. شهامت و دلیری او در روزی که از مکه به سوی مدینه هجرت کرد متجلی گردید. هنوز پیامبر از مکه هجرت نکرده بود، مسلمانانی که از مکه به مدینه هجرت می‌کردند مخفیانه و به دور از چشم مشرکین هجرت می‌کردند. اما عمر بن خطاب رضی الله عنه شمشیرش را به کمر بسته و تیر وکمان خود را برداشت و تیر به دست گرفته وبه کعبه رفت. مردم قریش اطراف کعبه جمع بودند عمر بن خطاب رضی الله عنه هفت بار کعبه را طواف کرد و در مقام ابراهیم نماز گزارد، سپس به افراد قریش گفت: هر کسی می‌خواهد که مادر به عزایش بنشیند و فرزندانش یتیم و زنش بیوه شود پشت این دره با من در بیفتد. بعد از آن، به سوی مدینه حرکت کرد. و هنگامی که رسول الله صلی الله علیه وسلم به مدینه آمد او همراه مردم به استقبال رسول الله صلی الله علیه وسلم رفت واز رسیدن رسول الله صلی الله علیه وسلم شادی وصف ناپذیری به عمر بن خطاب رضی الله عنه دست داد و عمر بن خطاب رضی الله عنه برای همیشه در مدینه ماند.

در روز صلح حدیبیه، رسول الله صلی الله علیه وسلم با کفار عهد نامه صلح امضاء نمود عمر بن خطاب رضی الله عنه چون شرایط صلح را شنید و از آنجایی که به ظاهر، صلح نشانگر ضعف وناتوانی مسلمین بود، ناراحت و خشمگین شد ونزد ابوبکر آمد و گفت: ای ابوبکر! آیا این مرد پیغمبر خدا نیست؟ ابوبکر گفت: بله. عمر گفت: آیا ما مسلمان نیستیم؟ ابوبکر گفت: بله، ای عمر. عمر با سرزنش وخشم گفت: پس چرا ما در مورد دین خود ذلت را قبول کنیم وبپذیریم؟

بعد از آن عمر بن خطاب رضی الله عنه پیش رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد وآنچه به ابوبکر گفته بود به پیامبر هم گفت، رسول الله صلی الله علیه وسلم در پاسخ او گفت: من بنده خدا و پیامبرش هستم، هرگز از دستور خدا سرپیچی نمی‌کنم، ونیز هرگز خداوند مرا شکست نخواهد داد[۶]. در این موقع عمر بن خطاب رضی الله عنه سخنش را پایان داد و همه به مدینه برگشتند و در مدینه مژده از آسمان آمد وسوره فتح بر رسول الله صلی الله علیه وسلم نازل شد: ﴿إِنَّا فَتَحۡنَا لَکَ فَتۡحٗا مُّبِینٗا ١﴾ [الفتح: ۱]. مشرکین شرایط صلح را نقض کردند وصلح حدیبیه که عمر برآن اعتراض می‌کرد سبب فتح مکه شد، فتح مکه، فتح بزرگی بود که مسلمین بعداز سال‌ها دوری از مکه و در حالی که با ترس ووحشت از مکه هجرت کرده بودند، بار دیگر قدرت‌مندانه به مکه بازگشتند، مسلمانان در هنگام فتح مکه بت‌ها را درهم شکستند. حضرت عمر بن خطاب رضی الله عنه به دنیا ومتاع آن بی‌علاقه بود. در زمان خلافت ایشان سفیران پادشاهان وامرایشان که به مدینه می‌آمدند گمان می‌کردند امیرالمؤمنین دارای قصر بزرگی است که نگهبانان اطراف آن را گرفته‌اند. اما هنگامی که عمر بن خطاب رضی الله عنه را فروتن وبا لباس‌های ساده می‌دیدند، تعجب وحیرت آن‌ها را فرا می‌گرفت. ام المؤمنین حفصه رضی الله عنها دختر عمر بن خطاب رضی الله عنه وقتی بی‌علاقگی پدرش نسبت به دنیا را دید به او گفت: ای امیرالمؤمنین! اگر لباس می‌پوشیدی که از این لباس نرم تر می‌بود و غذایی می‌خوردی که از این غذایت بهتر بود بسیار خوب بود، چون خداوند روزی وخیر فراوان نصیب مسلمین کرده است. عمر بن خطاب رضی الله عنه گفت: مگر به یاد نداری که رسول الله صلی الله علیه وسلم چگونه با سختی زندگی می‌گذارانید؟ و همچنان عمر حالات زندگی رسول الله صلی الله علیه وسلم و خلیفه‌اش ابوبکر را به حفصه یادآوری نمود تا اینکه حفصه به گریه افتاد سپس عمر بن خطاب رضی الله عنه گفت: سوگند به خدا اگر بتوانم مانند آن‌ها به سختی دنیا را بگذرانم امید است که در زندگی پرآسایش آخرت با آن‌ها شریک شوم.

یاران عمر بن خطاب رضی الله عنه به قاطعیت وصلابت وی شهادت داده‌اند، حضرت معاویهس می‌گوید: عمر به خاطر خدا مردم را می‌ترساند[۷].  حضرت عمر بن خطاب رضی الله عنه عادل بود وقبل از همه عدالت را بر خود اجرا می‌نمود سپس بر دیگران، در طول سال‌هایی که مسلمانان از فقر و تنگدستی در مضیقه بودند او نیز جز نان وروغن چیز دیگری نمی‌خورد چون او می‌خواست هرچه مردم می‌خورند او نیز بخورد.

شهادت حضرت عمر بن خطاب رضی الله عنه

عمر بن خطاب رضی الله عنه از خداوند می‌ترسید واز روز قیامت هراس داشت یکی از یاران او می‌گوید: عمر بن خطاب رضی الله عنه را دیدم که پر کاهی را از زمین برداشت و گفت: «کاش که من پرکاهی بودم، کاش من چیزی نمی‌بودم، کاش که مادرم مرا نمی‌زائید!» حضرت عمر بن خطاب رضی الله عنه درحالت امامت نماز صبح بود که ابولؤلؤ مجوسی بر او حمله نمود وایشان را مجروح ساخت، سپس حضرت به فرزندش عبدالله گفت: نزد ام المؤمنین عایشه برو وبه ایشان بگو عمر بن خطاب به تو سلام می‌گوید ونگو امیر المؤمنین، چون از امروز به بعد من امیر المومنین نیستم وبگو عمر اجازه می‌خواهد در کنار یارانش (محمد ج وابوبکرس) دفن شود، اگر عایشه اجازه داد من را در آنجا دفن کنید واگر اجازه نداد آنگاه در قبرستان عمومی مسلمانان دفنم کنید. ام المؤمنین با خواسته عمر بن خطاب رضی الله عنه موافقت نمود واجازه داد که ایشان در کنار یارانش محمد ج وابوبکرس به خاک سپرده شود. عهد خلافت حضرت عمر بن خطاب رضی الله عنه سرشار از خوبی وعدالت بود وفتوحات بزرگی نصیب مسلمانان گردید واسلام در دورترین نقاط دنیا منتشر شد.

رحمت خدا بر فاروق اعظم باد ومبارک باد او را بهشتی که به آن مژده داده شده بود.

 

[۱]– ترمذی، کتاب المناقب، عمربن الخطاب حدیث شماره ۳۶۸۱٫

[۲]– بخاری ش ۳۶۸۳، مسلم ش ۲۳۹۶٫

[۳]– تاریخ الخلفاء ص ۱۲۳٫

[۴]– تاریخ الخلفاء ص ۱۲۵٫

[۵]– صفوه الصفوه ج ۱ ص ۲۷۲، ۲۷۳٫

[۶]– سیره ابن هشام ج ۳ ص ۳۳۱٫

[۷]– مسلم کتاب الزکاه، باب نهی عن المسأله.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *