عوامل انحراف مسیحیت

مسیحیت

مسیحیت


نویسنده: معتصم بالله اکرامی

مسیح علیه السلام از دیدگاه مسیحیان

اگر ما مسیح  علیه السلام را از دیدگاه مسیحیان بررسی کنیم ایشان را کاملا غیر آنچه می‌یابیم که قرآن معرفی کرده است..

«چون مسیح از دیدگاه مسیحیان به صفت یک انسان مورد بحث قرار گرفته نمی‌تواند، که بسان دیگر انسان‌ها از مادری تولد شده باشد، بلکه مسیح  علیه السلام  از نظر آن‌ها دارای تکوین دیگری است و بحیث پسر خدا قبول می‌گردد، و مسیح بسان پدر ازلی، از حیث زمان بین او و خدا هیچ گونه فرقی دیده نمی‌شود».

مسیحیان به این عقیده اند که عیسی خدا و پسر خدا بود، و او فرستاده شده تا خود را قربانی گناهان بشریت، که آنرا از پدر به میراث برده اند، گرداند.

اگر میان مسیحی که اسلام از آن صحبت می‌کند و مسیحی که مسحیان به آن عقیده دارند، مقایسه شود، دیده می‌شود که مسیحیان برای مسیح  علیه السلام  یک چهرۀ افسانوی و دراماتیکی داده اند که شخصیت پس پردۀ و افسانه نگار آن بولس [شاؤول یهودی] می‌باشد، نه عیسی واقعی که فرزند مریم بود و پیامبر و بشر.

«ویلز» یکی از دانشمندان غربی می‌نویسد: «همان طوریکه چهرۀ اصلی بود بعد از مرور سال‌ها، شخصیت افسانوی امروز را به خود می‌گیرد، انسان از مطالعۀ احوال و زندگی عیسی به این نتیجه میرسد که شخصیت عیسی  علیه السلام  نیز در تاریکی اوهام و روحیه تقلیدی از دیگران شکل می‌گیرد».

همین عوامل سبب می‌شود که برخی از مفکران غربی حتی از وجود عیسی  علیه السلام  منکر شوند، و مسحیت را چیزی مرکب از عادات و تقالید و عقائد دیگران بدانند.

اما این سوال به ذهن انسان خطور می‌کند که چطور مسیحیت بعد از آنکه یک دین توحیدی بود، به یک دین افسانوی مبدل گردید، پاسخ این پرسش بدین قرار است:

عوامل انحراف مسیحیت

مسیحیت در اصل، دین توحید و آسمانی بود که برای نجات و هدایت بنی اسرائیل نازل گردیده بود، اما پس از بلند شدن عیسی  علیه السلام  به آسمان، در اثر یکعده عوامل، چهرۀ اصلی اش را از دست داد. آن که دین حق و یکتا پرستی و همگام با عقل سلیم بود در اثر حوادث گوناگون بازیچۀ دست حکام و پاپ شکم پرست، و توطئه یکعده مغرضان قرار گرفت و در نتیجه به مجموعۀ از خرافات و توهمات افسانوی درآمد که از وثنیت بودیزم و هندوایزم مایه گرفت و با افسانه های بت‌پرستانۀ یونان باستان عجین شد. و هر که با این افکار افسانوی مخالفت میورزید علمای سوء آنوقت فورا مهر تکفیر را بر پیشانی او کوبیده او را نه تنها از جامعه بلکه از دنیا نابودش می‌کردند. و در طوفان مهیب از تکفیر و تهدید و در حصار چنین تنگ و ضیق فریادهای حق خواهان آهسته خاموش شد و این خورشید درخشان هدایت به غروب نشست.

ما در اینجا به بررسی عواملی می‌پردازیم که در به انحراف کشانیدن مسیحیت نقش اساسی داشته اند:

۱- ایذاء و تعذیب مسیحیان

از نخستین روزهای که مسیحیت عرض اندام نمود، حاملان این فکر و اندیشه مورد بازرسی و تعقیب و تعذیب حکام وقت قرار گرفتند. این امر سبب شد تا مسیحیان از ابراز آراء و نظریات خود علنا جلوگیری کنند، و عده ای هم مجبور به ترک دیار خود شدند، و عده ای دیگری محکوم به حبس و در تاریکی های زندان جان خود را از دست دادند.

اولین شخصیتی که مورد تعقیب و بازجوئی قرار گرفت، خود عیسی  علیه السلام  بود. و در نتیجه همین فضای تعذیب و تهدید و کشتار حاملان این دین، و پس از آن که جان عیسی علیه السلام به خطر مواجه گردید خداوند ایشان را به آسمان بلند کرد.

و پس از «طیباروس» که معاصر عیسی علیه السلام بود در عهد دو قیصر دیگر، افراد بی شماری از مسیحیان نه تنها از جانب این دو قیصر بلکه از سوی یهودیان نیز بقتل رسیدند. همین امر سبب شد تا حاملین اصیل دین مسیحیت که تعالیم این دین را مستقیما از عیسی  علیه السلام  گرفته بودند، نابود شوند.

در عهد «نیرون» سنه۶۴ م و «تراجان» سنه ۱۰۶م، و «دیون» سنه ۲۴۹م، و «دقیانوس» سنه ۲۸۰م  مسیحیان مورد شدیدترین تاخت و تاز حکام وقت قرار گرفتند، و در نابودی ایشان روش‌های گوناگون بکار برده شد.

اناجیل بصورت عموم همه در ایامی که  بدبختی و شکنجه ها گریبانگیر مسیحیان بود، گرد آوری و تألیف شده‌اند.

در کتاب تاریخ تمدن ذکر شده است که «بلین» نماینده امپراطور تراجان در آسیا، ضمن نامه ای به امپراطور چنین نگاشته است:

«آنهائی که متهم به مسیحیت هستند، از ایشان پرسش بعمل می‌آرم، اگر آنان به مسیحیت اقرار نمودند، از ایشان مکررا تا سه بار پرسش به عمل می‌آید، در صورت اصرار شان بر دین مسیحیت، جزای مرگ را برآن‌ها به اجراء می‌گذارم، زیرا آنان جنایت شدید و نا بخشودنی را مرتکب شده‌اند…».

اذیت و آزار مسیحیان توسط دستگاه امپراطور رومانی در گوشه و کنار امپراطوری روم ادامه داشت، چنانچه طبق آمارگیری که ازجانب مسیحیان شده است تعداد کشته شدگانی  به این جرم در عصر دقیانوس بر (۱۴۰۰۰۰) نفر بالغ می‌گردد، و طبق آمار گیری دیگری این عدد (۳۰۰,۰۰۰) تخمین زده شده است.

بدین ترتیب، مسیحیان تا زمان به قدرت رسیدن قسطنطین مورد خشم دستگاه حکومتی بودند. قسطنطین که از مسیحیت شاؤول یهودی متأثر به نظر می‌رسید، هنگامیکه به قدرت رسید، مسیحیان را ازین بدبختی نجات داد، ولی صفحۀ خطرناکتری را در تاریخ مسیحیت رقم زد که بسی خطرناکتر از مرحلۀ نخست بود. زیرا پایه های فکر تثلیثی و ابن الله بودن عیسی  علیه السلام  به حمایت او به تصویب رسید و بر مردم تحمیل گردید، و هرکه با این فکر مخالفت نشان داد ملعون و مطرود شد، و سرنوشتش یا زندان بود، و یا قتل و نابودی. و در نابودی مسیحیان راستین و خدا پرست در عصر وی تلاش زیاد صورت گرفت([۱]).

بدیهی است هر عقیده ای که با چنین مشکلات جدی مواجه شود و کتاب محفوظی از جانب خدا باخود نداشته باشد، کارش آخرالأمر به گمراهی می انجامد.

۲- نابود شدن انجیل حقیقی

اوضاع ناهنجاری که مسیحیت با آن روبرو شد، سبب گردید تا مسیحیان، مقدس ترین کتاب خود یعنی انجیلی را که عیسی  علیه السلام  با خود آورده بود از دست دهند. و اناجیل چهارگانه که بعدا تدوین شدند به صحت آنان نیز نمی‌توان اعتماد نمود، زیرا مؤلفان آن اناجیل افراد مجهول الهویت و کسانی هستند که عیسی  علیه السلام  را نه دیده اند، و حتی مدرکی وجود ندارد که بر اساس آن نسبت این انجیل‌ها را بسوی اشخاص مذکور پذیرفت.

انقطاع سند اناجیل موضوعی است که خود مسیحیان نیز به آن اعتراف دارند. چنانچه شیخ رحمت الله هندی می‌گوید: «ما بارها از علمای بزرگ مسیحی سند متصل انجیل‌ها را طلب نمودیم، اما آنان نتوانستند برای آن سندی ارائه دهند. و بعضی از ایشان در مجلس مناظره‌ای که میان من  و او بود چنین اعتذار نمود:

«علت فقدان اسناد – اناجیل- آزارها و شکنجه‌های است که مسیحیان در جریان سه صد و سیزده سال هدف آن قرار گرفتند».

شیخ رحمت الله می‌افزاید: ما از اسناد انجیل‌ها بحث و جستجو نمودیم جز تخمین و گمان چیزی دیگری نیافتیم، در حالیکه نمی‌توان توسط گمان چیزی را ثابت نمود»([۲]).

۳– بولس (شاؤول یهودی)

بولس که بنام «شاؤول» هم یاد می‌شود یکی از اسباب بزرگ انحراف در مسیحیت می‌باشد.

تولد و تربیت او در شهر طرسوس – یکی از مراکز فلسفه وثنی – شده بود. در آغاز امر یک یهودی متعصب و از دشمنان سرسخت مسیحیت بود. بولس از شهر خود طرسوس به هدف فراگیری تعالیم شریعت یهودی به بیت المقدس سفرنمود، و در مدت اقامتش در بیت المقدس موضعگیری شدیدی را در برابر مسیحیان اتخاذ نمود، او سرگذشت خود را در نامه‌ای به اهل غلاطیه چنین شرح می‌دهد:

«سرگذشت و اعمال سابق مرا در دین یهود شنیده اید که چگونه با بی رحمی به کلیسای خدا آزار می‌رسانیدم و در نابود ساختن آن چگونه می‌کوشیدم»([۳]).

در «سفر اعمال رسولان» از شاؤول چنین یاد آوری شده است: «شاؤول کوشش می‌کرد که بنیاد کلیسا را براندازد، او خانه به خانه میگشت و زنان و مردان را بیرون می کشید و به زندان می‌انداخت».

اما همین شاؤول یهودی را می‌بینیم که ناگهان و بدون مقدمه و بدون دعوت کسی نه تنها گرویدۀ دین مسیحیت بلکه یکی از دعوتگران سرسخت آن می‌شود. چنین امر شاید قابل شگفتی نباشد، چون وقتی که ما در تاریخ مطالعه کنیم بسا افرادی را می‌یابیم که در آغاز از دشمنان سرسخت انبیاء بوده‌اند، اما هنگامی که آن دین را پذیرفتند به سرسخت ترین مدافعان آن دین تبدیل شده‌اند. و از کسانی بوده‌اند که در عمل به تعلیمات و اوامر آن دین پیشا پیش بوده‌اند.

ولی اگر در تاریخ زندگی این مرد – شاؤول – مطالعه کنیم به حیرت می افتیم. زیرا او در عین حالیکه ادعای ایمان به دین مسیحیت را دارد، نه تنها از تعلیمات اساسی آن دین پیروی نمی‌کند بلکه از خود، اصول و تعلیماتی را وضع می‌کند که با شریعت عیسوی تماما مغایرت دارد.

و اینکه شاؤول مسیحیت را چگونه پذیرفت؟ پرسشی که پاسخ آن بر اساس منابع مسیحی قرار ذیل است:

«شاؤول از تهدید و کشتن پیروان خدا به هیچ نحوی دست نمی‌کشید، او پیش سید کلان رفت و تقاضای معرفی نامه های برای کنیسه‌های دمشق کرد، تا چنانچه مردی یا زنی را از اهل طریقت پیدا کند، آن‌ها را دستگیر کرده به اورشلیم آورد، شاؤول هنوز به دمشق نرسیده بود که ناگهان نزدیک شهر، نوری از آسمان در اطراف او درخشید، او به زمین افتاد، و صدائی شنید که می‌گفت: ای شاؤول ! ای شاؤول! چرا بر من جفا می‌کنی؟ شاؤول پرسید: خداوندا! تو کیستی؟ جواب آمد: من عیسی هستم همان کسی که تو بر وی جفا میکنی، ولی برخیز و به شهر برو، و در آنجا به تو گفته خواهد شد که چه باید بکنی، در این هنگام همسفران شاؤول خاموش ماندند، زیرا اگر چه صدا را می‌شنیدند ولی کسی را نمی دیدند..!

شاؤول مدتی در دمشق با ایمانداران بسر برد، و طولی نکشید که در کنیسه‌های دمشق به طور آشکار اعلام می‌کرد که عیسی پسر خدا است»([۴]).

این چنین شاؤول دخول خود را در مسیحیت اعلان می‌دارد، اما با فلسفه‌ای جدید، و نظریات جدید که سر آغاز انحراف در مسیحیت اصیل می‌باشد.

و مقولۀ عربی است که «الحق أبلج والباطل لجلج» یعنی حق روشن و واضح و باطل همواره در تردد است. می بینیم که تناقض میان روایات در چگونگی دخول شاؤول در مسیحیت آشکار و هویدا می‌گرد. زیرا باطل هرچند قوی و استوار باشد، اما بسان شجرۀ خبیثه است که اندکترین بادی او را زمین بوس می‌سازد. زیرا داستان دخول شاؤول در مسیحیت و شرح این قصه را در همین کتاب در جای دیگری چنین می‌یابیم:

«… وقتی که پرسیدم: ای خداوند تو کیستی؟ جواب داد:  من عیسی ناصری هستم که از تو جفا می بینم. همراهان من نور را دیدند، اما صدای کسی را که با من صحبت می‌کرد نمی‌شنیدند»([۵]).

و با یک مقایسه سریع تناقض میان دو قصه صاف و ظاهر می‌گردد، چون در روایت نخست، همراهان او صدا را می‌شنیدند ولی کسی را نمی دیدند.

و بر اساس روایت فصل بیست دوم، همراهان او نور را دیدند، ولی صدای کسی را که با شاؤول سخن می گفت نشنیدند.

شاؤول با ساختن و بافتن این داستان دروغین، بحیث گرگ لباس میش به تن کرد و دخول خود را در مسیحیت اعلان نمود.

و پس از اندک زمانی بولس که اصلا مسیح  علیه السلام  را ندیده بود، ادعای ارتباط بالفعل با مسیح علیه السلام  را کرد، و جسورانه می‌گفت: هر چیزی که مخالف گفته ها و تعالیم وی است، سخن باطل و بیهوده است. او شاگردان اصیل مسیح را به دروغ متهم می‌کرد و ادعاء می‌نمود: «که این دروغگویان (شاگردان مسیح) میخواهند مردم را از ایمان منحرف سازند، لذا واجب است تا از آن‌ها روگردانید و اعراض نمود».

ابتکار بولس در نشر تعالیم و اکاذیب خود

بولس بخاطر جذب بیشتر افراد به دور خود، بهتر می بیند تا با استفاده از تعالیم یهودیت، فلسفه‌ای یونانیها، مجوسیت و مذاهب و ادیان دیگر، مسیحیت خود را ملمع کاری کند، و بالآخره پیروان او ادعا کنند که بولس توانست نه تنها پیروان خود را نجات دهد، بلکه نژاد بشری را از عذاب خداوند برهاند.

بولس ضمن نامه اش به اهل «قرنته» شیوه خود را در دعوتش چنین شرح می‌دهد:

«… زیرا اگرچه کاملا آزادم وبرده ای کسی نیستم، خود را غلام همه ساخته ام، تا بوسیله من عده ای زیادی به مسیح ایمان آورند، ازین سبب وقتی با یهودیان هستم مانند یک یهودی زندگی می‌کنم، و وقتی بین کسانی هستم که تابع شریعت موسی هستند مانند آن‌ها رفتار می‌کنم، اگرچه من تابع شریعت (موسی) نیستم… همچنین در میان افراد ضعیف مانند آن‌ها ضعیف شدم تا بوسیلۀ من آن‌ها به مسیح ایمان آورند، در واقع با همه همرنگ شدم، تا بهر نحوی وسیله نجات آن‌ها بشوم، همه ای کارها را بخاطر انجیل انجام می‌دهم تا در برکات آن شریک شوم»([۶]).

آری، بولس بخاطر گسترش نظریات خود با اهل هر مذهب و کیش مطابق دساتیر آن کیش رفتار مینمود، و به همین علت بسیاری از آراء و نظریات وثنی ادیان دیگر با مسیحیت بولس آمیزش یافت، و با این شیو‌ه‌ای نادرست بولس، دین اصیل مسیح علیه السلام  آهسته آهسته به فراموشی گرائید، و دین بولس، در لباس دین مسیح در میان یونانی ها و بت‌پرستان نفوذ کرد، اما در شرق که مرکز شاگردان مسیح، و مسیحیان حقیقی بود، دین بولس نه تنها رشد بسیار بطی داشت، بلکه از سوی حواریون عیسی  علیه السلام  هدف تنقید شدید قرار گرفت. و این امر سبب شد تا بولس در برابر شاگردان اصیل مسیح  علیه السلام  از در بی ادبی پیش آید و آنان را به فریب و دروغگوئی متهم کند، و ایشان را عاشقان دنیا بخواند.

او در نامه اش به «تیموتاوس» چنین می‌نگارد:

«کوشش کن که هر چه زودتر پیش من بیائی، زیرا دیماس بخاطر عشقی که به این دنیا دارد مرا ترک کرده… و اسکندر مگر ضرر بزرگی بمن رسانده، خداوند مطابق اعمالش به او سزا خواهد داد، تو نیز ازو احتیاط کن، زیرا شدیدا با پیام ما مخالف بود»([۷]).

پیامی که او اینجا اشاره می‌کند عبارت است از ادعای بولس مبنی براین که عیسی پسر خدا است. و حواریون عیسی  علیه السلام  از ابتدا با این مسئله مخالفت نموده بودند.

«برنابا» کسی بود که در آغاز از بولس حمایت نمود و واسطه شد تا دیگر حواریون، بولس را بپذیرند، اما وقتیکه  «برنابا» از نظریات خطیر و فاسد بولس آگاه شد، او از بولس فاصله گرفت، و با بولس مخالفت کرد. بولس در مورد کناره گیری «برنابا» از وی چنین می‌گوید: «اما وقتی پطرس به انطاکیه آمد روبرو با او مخالفت کردم، زیرا کاملا گنهگار بود… و دیگر مسیحیان یهودی نژاد از ریاکاری او پیروی کردند، به طوری که حتی برنابا نیز تحت تأثیر دو روئی آن‌ها قرار گرفت»([۸]).

پطرس شخصی بود که عیسی  علیه السلام  او را بحیث رئیس حواریون مقرر نموده بود. و مسئله ای که بولس به آن اشاره نمود که دیگران بسبب آن، وی را ترک گفته به مخالفت وی پرداختند همانا مسئله ابن الله قرار دادن عیسی  علیه السلام  و یکعده مسائل دیگری بود که بولس آنرا اختراع نموده بود.

تحریفات بولس در دین مسیح

قبلا اشاره نمودیم که مسیحیت در ابتدا دین یکتا پرستی بود، مسئلۀ تثلیث، یا ابن الله بودن عیسی  علیه السلام  و غیره را کسی نمی شناخت. اما بولس یهودی بعد از پوشیدن نقاب مسیحیت توانست مجرای دین توحیدی مسیح  علیه السلام  را تغییر بدهد، و یک سلسله تغییرات و تحریفات را وارد این دین بسازد.

اموری که در مسیحیت توسط بولس افزوده شده است قرار ذیل است:

  • بولس اعلان نمود که عیسی علیه السلام   پسر خدا است.
  • قبلا تذکر به عمل آمد که رسالت عیسی علیه السلام  جهانی نبود، بلکه تنها بسوی بنی اسرائیل فرستاده شده بود. اما بولس ادعا نمود که مسیحیت تنها برای هدایت یهودیان نبوده، بلکه دین جهانی می‌باشد.
  • بولس اعلان داشت که مسیح یگانه فرزند خداست که فرستاده شده است تا خود را قربانی گناهی سازد که پدر نخستین ما (آدم علیه السلام ) مرتکب آن شده بود، و آن گناه را نسل‌هایش یکی بعد دیگر به میراث بردند.
  • عیسی علیه السلام  به زعم او بعد از کشته شدن دو باره زنده شد، و به آسمان بالا شد، تا در طرف دست راست پدر خود بنشیند، و فرمانروایی جهان را بدست گیرد.
  • تثلیث نه تنها از اختراعات بولس پنداشته می‌شود، بلکه عقیده به الوهیت مسیح و الوهیت روح القدس را اساس گذاشته است.
  • نسخ ختنه کردن، در حالیکه ختنه در شریعت عیسی علیه السلام  مشروع بود.
  • حلال قرار دادن گوشت خوگ، در حالیکه گوشت خوگ در شریعت عیسی علیه السلام  حرام است.

آری، این بولس بود که مسیحیت را به بیراهه کشاند، چنانکه برادر کوچک وی عبدالله بن سبا، با پیروی از روش بولس، خواست تا اسلام را به سرنوشت مسیحیت گرفتار کند، لذا نخست او ادعای اسلام  کرد، سپس ادعاء نمود که علی t «خداست»! ولی از برتری های اسلام – برعکس مسیحت – این بود که در اسلام مرجع و میزان برای تشخیص افکار نظریات وجود دارد که عبارت از قرآن و حدیث است، لذا وی در سازش شوم خویش ناموفق ماند. اما بولس در کار خویش موفق بود.

۴- اثرپذیری مسیحیت از فلسفه‌های وثنی

قبلا بیان نمودیم که رسالت مسیح مخصوص بنی اسرائیل بود، و اولین کسی که به مسحیت رنگ جهانی بودن را داد، بولس یهودی بود که بخاطر پیش برد و نشر و اهداف خود، باهر قوم و کیش رنگ و بوی آنرا اختیار می‌کرد. و همین علت بود که دعوت بولس در میان اقوام و قبایل بت پرست به سرعت مورد پذیرش قرار گرفت، بویژه در قرن دوم و سوم میلادی جهان شاهد گرایش شمار زیادی از رومانی‌ها و مصری‌ها بسوی مسیحیت بود، چون میان دینی که بولس عرضه می‌کرد و میان عقاید و نظریات بت‌پرستانه آن اقوام تفاوت ناچیزی وجود داشت، بلکه در بسیاری موارد، مسیحیت بولس افکار بنیادی اش را از دیگران اخذ نموده بود.

فلسفه‌ای افلوطینی و اثر آن بر مسیحیت

«لیون گوتیه» مستشرق معروف می‌نویسد: «اینکه مبدأ هر شیئ چیست؟ نخستین مسئله ای دشواری بود که فلسفۀ اغریق با آن مواجه گردیده بود، سپس در تلاش پاسخ به این پرسش، فکر توحیدی سقراط و افلاطون و ارسطو ظهور نمود. و آن بدین قرار که:  صدور عالم از ذات إله لم یتغیر صورت گرفته است. اما این صدور چگونه صورت گرفت، هنوز مسئلۀ غامض و پیچیده بود، تا اینکه افلوطین با طرح نظریۀ تثلیث یا وجود سه اقنوم این مشکل را حل نمود، و آن بدین ترتیب که: الله تعالی نخست عقل را آفرید، و بعد ازآن روح القدس را، و از روح القدس جهان سرچشمه گرفت».

او می‌افزاید:

«آمیزش میان عقیدۀ یهودی و فلسفۀ اغریقی نه تنها یک فلسفه‌ای جدیدی را به بار آورد، بلکه با خود دین جدیدی را به وجودآورد که آن عبارت از مسیحیت است که بیشتر آراء و افکار فلسفی اش را از یونانی ها به خود جذب نموده است، و لاهوت مسیحی از همان منبعی سرچشمه گرفته است که مأخذ اصلی فلسفۀ افلوطینی جدید([۹]) می‌باشد. اگرچه در بعضی جزئیات اختلاف اندکی وجود دارد، اما اساس هر دو، عقیدۀ تثلیث و اتحاد اقانیم ثلاثه در هر دو می‌باشد».

أقنوم اول که مصدر و منبع همۀ کمالات است مسیحیان آن را «اب» می‌نامند، و اقنوم دوم را «ابن» یا کلمه (و در فلسفۀ افلوطینی جدید عقل نامی‌ده می‌شود) و اقنوم سوم را روح القدس.

با در نظر داشت اینکه اقانیم در فلسفۀ افلاطونی جدید همه یک برابر نیستند، ولی از نظر مسیحیان همه باهم برابر اند.

در عقیده مسیحیان «ابن» از «اب» سرچشمه گرفته است، ولی از حیث مرتبت از «اب» پاینتر نیست، و همچنین روح القدس در رتبه و مقام مساوی با «ابن» و «اب» است([۱۰]).

گوستالبون (۱۸۴۱-۱۹۳۱) می‌گوید

مسیحیت در پنج قرن اول حیات خود با جذب افکار فلسفی و مذهبی و یونانی و رومی و شرقی، به تطور خود ادامه داد و معجونی از تمام معتقدات شرقی گردید، آئین مصری و ایرانی در میان اروپائیان پیروان زیادی داشت، اغلب عقائد، مراسم، آداب، و اعمال مسیحی و نزاع خیر و شر همه از عقائد دیگران سرچشمه می‌گیرد…

او می‌افزاید:

مردم افکار سابق خود را که عقائد مربوط به پرستش ارباب النوع درآن، مقام اول را می‌گرفت، نگهداشتند. در واقع نام آلهۀ قدیم در مسیحیت تغییر کرده است، مردم تثلیث جدید مسیحی (پدر، پسر و روح القدس) را بجای تثلیث پیشین (ژوپ، ژونون، می نرو) گذاشتند!!! و به پرستش خدای سه گانه ادامه دادند!! اولیاء و مقدسین مسیحی جای آلهۀ قدیمی را گرفت([۱۱]).

شخص دیگری به نام «ولسن شاله» قسمتی از سرچشمۀ نخستین  عقائد و افکار یا شکل ابتدائی حیات مذهبی مسیحی را که از چه مأخذی گرفته شده است، در تحقیقات وسیع خود نشان می‌دهد. او درکتابش به نام:

 (Petite History des Grande’s Religions ) می نویسد:

اغلب سرگذشتها و حوادثی که به حضرت عیسی نسبت داده می‌شود، در احوال بزرگان آئین های قدیم: مصریان، بابلیان، یا یهودیان می‌توان آنرا ملاحظه کرد. این بخوبی میرساند که پیروان مسیح پس از پراگنده شدن در آسیای صغری و کشورهای همسایه، و تحت تأثیر عقائد آن محیطها واقع شدند، به تدوین و ترتیب این قبیل قصص و عقائد و تعالیم پرداخته‌اند([۱۲]).

در اینجا بهتر است که کلام «ویلز» را که از محققان جهان غرب به شمار میرود نقل کنم، او در کتابش (معالم تاریخ انسانیت، جلد سوم، ص:۵۴۸) می‌نویسد: «…اکنون از حقائق مسلمه و بدیهیات است که مجموعۀ اخبار لاهوتی اناجیل که پایۀ مناسک و مراسم دین مسیحیت را به وجود می‌آورند از طرف دانشمندان تأئید و تثبیت نمی‌شود، و مشکل است حتی یک کلمه از کلمات عیسی در آن‌ها وجود داشته باشد!، که بتوان موضوع کفاره  و فدا را تفسیر آن قرار داد، یا درآن کلمات، حضرت عیسی پیروان خود را به تقدیم قربانی ها و یا «عشای ربانی» مأمور کرده باشد. و هیچ گونه دلیل و سندی نمی توان پیدا نمود که ثابت سازد موضوع تثلیث که بعد از مسیح موجب آن همه اختلاف و تفرق، در عالم مسیحیت شده مورد قبول و اعتقاد حواریین مسیح باشد([۱۳]).

با مقارنه میان نصرانیت و دیگر ادیان وثنی بخوبی ظاهر می‌شود که نصرانیت نه تنها متأثر از نظریه افلاطونی بود، بلکه مزیجی از افکار آشوری ها، فینقی ها، فارسی‌ها، و هندی‌ها می‌باشد، چنانکه ما در باب عقائد نصاری مقارنه ای را میان مسیحیت و بعضی ادیان وثنی دیگر انجام خواهیم داد که از خلال آن اثرپذیری این دین از ادیان دیگر بخوبی روشن خواهد گردید.

۵- مداخله امپراطور قسطنطین

قسطنطین  پسر گوستس یکی از شاهان امپراطوری روم بود. گوستس در زمان سلطنت خود با زنی از منطقۀ «رها» بنام «هیلانه» ازدواج کرد که آن زن قبلا بدین مسیحی پیوسته بود، و ازین زن پسری بنام قسطنطین (گوستوتین) به دنیا آمد. هنگامیکه  گوستس وفات کرد، پسرش قسطنطین جانشین پدر گردید، او که قبلا توسط مادر خود از مسیحیت متأثر شده بود بعد از پیروزی اش بر قیصر که رقیب او بود، گرایش خود را به دین مسیحیت اعلان کرد و دستور داد که همه مسیحیان اسیر، رها شوند.

قسطنطین چون در یک مجتمع وثنی تربیت و پرورش یافته بود، به این اساس او از افکار بت‌پرستانۀ نیاکان خود متأثر بود، و در عین حال در بارۀ مسیحیت حقیقی معلومات کافی نداشت، و هنگامیکه زمام حکم را بدست گرفت، اختلاف مسیحیان در بارۀ الوهیت عیسی علیه السلام  و مسئلۀ تثلیث به اوج خود رسیده بود، آریوس و طرفداران او مسیح  علیه السلام  را نه خدا می‌دانستند و نه فرزند خدا بلکه او را تنها مخلوق و بشر می‌دانستند.

لذا قسطنطین که تا هنوز از ته دل به مسیحیت نه پیوسته بود بلکه به آن تظاهر می‌کرد، از آن هراسید که مبادا گسترش اختلاف موجب اختلاف دامنه‌دار و باعث ورشکستگی امپراطوری وی گردد، دستور داد تا همه کشیش‌های مسیحی جمع شوند که در نتیجه ۲۰۴۸ کشیش از گوشه و کنار سلطنتش گرد هم آمدند، و ازین میان تنها ۳۱۸ کشیش براین نظریه ابراز اتفاق کردند که مسیح بشر و مخلوق نیست، بلکه خدا و پسر خدا است، قسطنطین طرفداری خود را ازین نظریه اعلام داشت، و کسانیکه با این نظریه مخالف بودند از جمله طرفداران آریوس محکوم به کفر شده و از سوی حکومت تحت پیگرد و تعذیب قرار گرفتند.

از جملۀ مسائلی که توسط امپراطور قسطنطین و به اشارۀ کشیش‌های درباری، رسمی اعلام گردید، مسئلۀ رسمی شدن یکعده اناجیل، الوهیت عیسی، ابن الله بودن او و غیره نظریاتی بود که قبلا توسط بولس یهودی مطرح شده بود([۱۴]).

[۱]– مراجعه شود به کتاب:  «محاضرات فی النصرانیه»  ص: ۲۹، ۳۱٫

[۲] – اظهار الحق:  ۱/۱۱۱٫

[۳] – غلاطیان فصل ۱ فقره ۱۳٫

[۴] – سفر اعمال رسولان، فصل ۹، فقره ۱-۳۰٫

[۵] – سفر اعمال رسولان، فصل ۲۲، فقره ۶-۸٫

[۶] – قرنتیان، فصل ۹، فقره ۱۹-۲۳٫

[۷] – تیموتاوس دوم، فصل ۴، فقره ۹، ۱۵

[۸] – غلاطیان، فصل ۲، فقره ۱۲-۱۳٫

[۹] – مؤسس فلسفه افلوطینی جدید، شخصی است بنام افلوطین متوفی (۲۷۰ میلادی) او آموزش ابتدائی خود را در نزد «امینیوس» استاد فلسفه اسکندریه به پایان رسانید، سپس به بلاد فارس و سرزمین هند سفر کرد، و از منابع اصیل تصوف هندی خود را سیراب نمود، و در جریان اقامتش در هند بر تعالیم بودا و برهمن های هندی مطلع شد، و عقائد بودائی ها را در مورد بودا، و برهمن ها را در مورد«کرشنا» از نزدیک مورد مطالعه قرار داد، بعد ازان به اسکندریه مراجعت نمود، و مجلس درسی را افتتاح کرد و در همانجا نظریه خود را  در باره مسائل میتافزیک (ماوراء الطبیعه) و آفریدگار جهان ارائه داد. البته نظریات او در این مورد شرح و بسط نظریه افلاطون شاگرد سقراط بود، و آن عبارت  است از:

۱- جهان از آفریدگار ازلی سرچشمه گرفته است.

۲- اولین چیزی که ازین آفریدگار صادر شده است عقل است.

۳- و از عقل، روح صادر شد. و بقیه مخلوقات ازین سه چیز سرچشمه گرفت. (محاضرات فی النصرانیه ص: ۳۴)

[۱۰] – به نقل از:  محاضرات فی النصرانیه ص:  ۳۶

[۱۱] – به نقل از کتاب محاضرات فی النصرانیه ص: ۳۶

[۱۲] – به نقل از کتاب:  اسلام و عقائد بشری تألیف یحیی نوری ص: ۴۵۰٫

[۱۳] – به نقل از کتاب:  اسلام و عقائد بشری ص: ۴۵۵٫

۱- در بارۀ چگونگی گرایش قسطنطین به مسیحیت، و تفصیلات مجمع نیقیه، و موضوعات دیگری که در میان نصاری محل خلاف است به کتاب: الجواب الصحیح لمن بدل دین المسیح: ۳/ ۱۷ و صفحات بعدی اش مراجعه شود.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *