غروب روزهای خاکستری …

  • توسط کتایون محمودی
  • ۱ سال قبل
  • یادداشت
  • ۵۷ بازدید
  • ۰
2633528 - غروب روزهای خاکستری ...

زلزله


نویسنده: کتایون محمودی

گزارش روز شمار حادثه….

سرپل، این روزها آخرین مقصد ماست. چسب می‌بریم که بر زخمش بگذاریم .

ماجرای این هر روز  رفتن من، غلیان احساسی است که فقط در سرپل آرام می شود. هر روز با طلوع خورشید سلامش می کنم …

انگار آن دیوارهای زخمی و سقف های فرو ریخته ، با من حرف می زنند…

من برای شنیدن دیالوگ سرپل آن جا می روم و منتظرم تا این روزهای غم هم بگذرد و سرپل برویم لبخند بزند…

همین که وارد شهر می شویم ، صدای نفس های احیا شده ، شنیده می شود …..

بعضی مغازه ها باز شده اند….سوپر مارکت‌ها، کرکره‌هایشان را بالا زده‌اند. این  نشانه‌ی خوبی بود .

زندگی آرام آرام،‌ با قدم های شمرده در حال بازگشت به شهر بود، به سمت محله ی (فولادی) رفتم .

این محله ،‌ بیش‌ترین آسیب و بیش‌ترین تعداد کشته شدگان را داشت…

از سکوت سنگین خانه ها و کوچه های بی عبورش ، می شد فهمید که این محله ، مرده بود …..

خودم را به چادر هایی رساندم که مردم محله ، در نزدیک ترین قسمت زده بودند. چادر محل اسکان برادرم هم آن جا بود .

2633528 300x200 - غروب روزهای خاکستری ...با زن برادرم ،‌راهی قسمت های به کلی ویران شده رفتیم .

خانه هایی نشانم داد که کل خانواده داخلش کشته شده بودند..

زود به زود نفسم می گرفت. باورش وهم انگیز بود …..

نمی دانم چرا نمی توانستم ناله ی درخت های لیمو و خرمای داخل حیاط ها را بشنوم !

شاید همان لحظه ی اول ، آن قدر فریاد کشیده بودند ، که دیگر نای ناله هم نداشتند…..

کجا رفته بود صدای پاهای بچه‌ها و خنده های از سر شوقشان؟

همه زیر این خاک، مدفون شده بود ….آوار لبخندها را بلعیده بود …

خاک شادی ها را دزدیده بود …..

خودم را روی بلوار خیابان اصلی رساندم .‌کنار این همه اندوه ، زندگی با نبض اندک هم نفس می کشید …..بوی خوب کباب ….یک خانواده در حال درست کردن کباب بودند ، به طرفشان رفتم ……. با خنده گفتم: به به ! نوش جان …

زنی که لباس کوردی تنش بود و کوردی هم حرف می زد، گفت: ده روز است که کنسرو لوبیا و ماهی می خوریم، بچه ها دلشان کباب خواست…..

ناخنکی به سیخ کبابشان زدم …..

بسته ی خوراکی کمک های هفتاد و دو ساعته ی هلال احمر هم قابل اعتنا بود که اگر اشاره نکنم ،‌بی عدالتی در پخش موثق خبر می شود …سبد خوراکی ،‌برای سه روز خوب و مکفی بود …..اما پخت غذا و روند نیمه عادی ، باید تقویت می شد .

با چند زن ، دم چادرهایشان صحبت کردم ، از حرف هایشان مشخص بود که از شوک روزهای اول در آمده اند ….

داخل چادرهایشان تمیز بود …..

مادر چند کودک ، که بیرون چادر بساط درست کردن شام راه انداخته بود ،به چادرش دعوتم کرد….اجازه خواستم بی آن که بچه ها بفهمند، از آن ها ، عکس بگیرم ،صمیمانه قبول کرد….آرام چادر را کنار زدم ..

چهار فرشته ، داخل چادر بودند ، یکی با کاپشن خوابیده بود و سه تای دیگر مشق می نوشتند…..باید روند ادامه ی آموزش ، بسرعت کارش را از سر می گرفت، فاصله ی زیاد و دوری بچه ها از درس و کلاس، خطرناک بود …..

عکس هایم را گرفتم و‌ از وضعشان پرسیدم ،‌انسان موجود غریبی بود ، خودش را بسرعت با شرایط وفق می دهد و همه چیز را مهار خود می کند، حتی زلزله که جان عزیزانشان را گرفته بود .

مهمان چای گرمش شدم و لبخند ساده ای که نشانی از مهربانی قلبش داشت…..

دست هایش زبر شده بود ، برعکس خنده هایش که نرم و لطیف بود …

با زن برادرم به طرف چادرشان برگشتیم ،‌ماموستا علی صالحی (همسرم ) و کاک هوشنگ مرادی هم در راه بودند تا با خبرهایی از ثبت نام زنان بیوه و بچه های یتیم ، گزارش را به کاک حسن امینی بدهیم که این روزهای تلخ ،‌همراه و کنار مردم بود ……

الله حافظ و ناصر تمام خدومان ملت باشد که این بار ،‌فارغ از هرنگاهی ، فقط به فکر مردم و حل مشکلاتشان بودند…

یک روز دیگرم گذشت و منتظر فردای بهترم……


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *