فاجعه

435444 - فاجعه


نویسنده: محمد امین الجندی

مترجم : عادل حیدری

– فردا روانه شهر خواهم شد

– فرزندم مواظب خودت باش

– اندوهگین مباش مادر ،تحصیلاتم را در رشته پزشکی به پایان خواهم رساند تا بدینوسیله بتوانم در کنارت باشم وتو را معالجه نمایم .

– الحمد لله چقدر انتظار چنین روزی را می کشیدم . وخوشحالم از اینکه بزودی تحصیلات دانشگاهی ات را آغاز می کنی، پسرم برایم نامه بنویس .

– چشم مادر همواره برایت نامه می فرستم .

فردای آن روز خورشید سیمایش را نمایان کرد ومردم روستا همگی آماده بودن تا با جگرگوشه هایشان یعنی جوانانی که به هدف تحصیلات دانشگاهی روستا را به مقصد شهر ترک می گفتند خداحافظی کنند .وخالد هم تنها به پیشرفت در تحصیلاتش می اندیشید لهذا راه سفر بسوی شهر را در پیش گرفت .

خالد: تمام همتم را به کار خواهم بست ، به سوی عقب باز نخواهم گشت ودر حالی که پزشک بزرگی شده ام برای معالجه مردم به روستا باز خواهم گشت .

مدتی نگذشته بود که خالد به شهر رسید ودر آنجا خانه ای محقر را جهت اسکان در مدت تحصیل یافت .وچنان مشغول به تحصیل علم شد که گویا یکباره می خواست تمام علوم را ببلعد واعجاب همگان را برانگیزد .

خالد در دانشگاهی تحصیل می کرد که اختلاط در آن همه جوانان را به فتنه می انداخت .واز آنجایی که  وی در دروسش موفق بود ، دختران جوان همگی در صدد این بودند که دل خالد را بربایند اما خالد از آنها می گریخت .وهر بار تعدادی از آنها باهم نقشه ای طراحی می کردند تا خالد را از درس وتحصیل باز دارند با شکست مواجه می شدند .لذا تصمیم گرفتند او را در دام اعتیاد به مواد مخدر بیفکنند .به همین علت دانه ای قرص را در نوشیدنی او قرار دادند وپس از اینکه خالد نوشیدنی را سر کشید دچار اضطراب شد ، دیگر نمی توانست بر اعصابش مسلط شود واین خود سبب شد شب دیگر وشبهای دیگر را در جمع دوستان ناباب به صبح بگذراند .

کم کم از حضور در کلاس های دانشگاه خودداری می کرد و جسمش نیز روز به روز نحیف تر وضعیف تر می شد . دیگر در مرتکب شدن هیچ گناهی از خود تردید نشان نمی داد و در استعمال مواد مخدر شهره شده بود وکم کم روی به بساط فعل فاحشه ( نیز ) آورده بود و با یکی از جوانان که در اغفال دختران جوان تبحر داشت به توافق رسیدند که هفته ای یک دختر جوان را اغفال نموده وهمراه با دوستانشان با آن دختر فعل فاحشه را انجام دهند.

روزها و هفته ها می گذشت وخالد همواره بر فعل فحشا مداومت می ورزید تا اینکه روزی همان دوستش به نزد او آمد وگفت : خالد بلند شو دختر جوان بسیار زیبایی را پیدا کرده ام .

خالد : راست می گویی!! کجاست؟

دوست ناباب : منتظر توست زیرا نوبت تو فرا رسیده است .

خاد : آیا شما نوبت خود را گذرانده اید .

دوست ناباب: آری، بشتاب خالد

خالد با آرامی ودر حالی که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت برخاست وبسوی همان اتاقی که بستر فحشا درآن مهیا شده بود شتافت و پس از ورود به اتاق در را از پشت سر خود بست، اما تانظرش به دختر جوان افتاد آه از نهادش برخاست و بر زانوانش افتاد .

خالد : چرا به اینجا آمده ای ؟

خالد از شدت فاجعه احساس خفگی می کرد مانند اینکه صاعقه ای از آسمان بر سرش فرود آمده بود ، زیرا آن دختر، خواهرش بود که مادر بیچاره اش او را روانه شهر کرده بود تا احوال برادرش را جویا شود اما از بخت بد در دام جوانان گمراه افتاد تا پاسخگوی فساد و تبهکاری و بزهکاری برادرش باشد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + هجده =

مطالب تازه