ماجرای صلح حدیبیه

58278 - ماجرای صلح حدیبیه

صلح حدیبیه


نویسنده: عبدالرحمن شکوری

……رسول خدا(ص) خواب دیدند که با گروهی از اصحابشان با امنیت کامل وارد مکه شده اند و مناسک عمره را انجام داده اند. وقتی صبح بیدار شدند این خواب را برای صحابه تعریف نمودند. اصحاب گرچه از قبل علاقه داشتند به مکه بروند ولی خواب رسول خدا(ص) باعث شد تا عشق و علاقه ی آنها نسبت به سفر به مکه چندین برابر گردد. رسول خدا(ص)به آنان و نیز به بقیه ی بادیه نشینان  فرمودند: که آماده عمره باشند.  لذا ابن ام مکتوم را در مدینه جانشین خود نمودند. تعداد اصحابی که در این سفر بودند؛ بنا به قولی ۱۳۰۰ نفر و بنا به قول بهتر ۱۴۰۰ نفر بودند.

بهر صورت اصحاب بدون آمادگی رزمی فقط با شمشیر آنهم در غلاف، بطرف مکه حرکت کردند. وقتی به عسفان رسیدند خبردار شدند که گروه بزرگی از قبایل عرب نژاد برعلیه آنها بسیج شده اند و به آنها اجازه ورود به مکه را نخواهند داد.

رسول خدا(ص) با اصحابش به مشوره نشستند و از آنها نظر خواهی نمودند. حضرت ابوبکر گفت ای رسول خدا(ص) ، خداوند می داند که ما به منظور کارزار بیرون نشده ایم  ولی اگر کسی بین ما و خانه حائل گردد با او خواهیم جنگید. رسول خدا(ص) به مشوره حضرت ابوبکر عمل نمودند وبدون تامل به طرف مکه حرکت کردند از طرف دیگر قریشیان نیز با هم مشوره کردند و نتیجه بر آن شد که به هر طریق ممکن، از وارد شدن رسول خدا(ص) به خانه جلوگیری شود. بهمین خاطر خالدبن ولید را(که هنوز مسلمان نشده بود) با دویست ۲۰۰ مرد جنگی به کراع الغمیم فرستادند تا از وارد شدن رسول خدا(ص) به مکه جلوگیری نماید. اما رسول خدا(ص) از راهی پر پیچ وخم که به حدودحدیبیه قرار داشت و خلاف محل استقرار نیروهای خالد بود، به طرف مکه رفتند تا اینکه شتر آن حضرت بر زمین نشست و هر چه تلاش نمودند که بلند شود کار ساز نشد.

 اصحاب گفتند قصواء (نام شتر پیامبر) هلاک شده و از پای در آمده است. رسول خدا(ص) فرمود: قصواء از پای در نیامده بلکه آنکه که فیل ابرهه را از رفتن بازداشت این شتر را نیز از حرکت بازداشته است. سپس فرمودند: سوگند به آنکه جانم در دست اوست، هر چه کفار مکه  به من پیشنهاد کنند که در آن حرمت حریم الهی رعایت شده باشد، از آنان خواهم پذیرفت. سپس راه شتر را تغییر داده و به انتهای حدیبیه کنار چشمه آبی،  اردو زدند. آب چشمه که خیلی کم بود با استفاده ی چند نفر تمام شد، نبود آب و تشنگی، باعث شد تا صحابه به رسول خدا(ص) شکایت نمایند، آنحضرت فورا تیری از جعبه ی خویش در آوردند و به آنان دستور دادند تا آن را در چشمه فرو کنند وقتی اینکار را انجام دادند چشمه جوشید وپیوسته از آن آب می آمد تا اینکه همه سیراب شدند. در همین اثنا تعدادی از مشرکان از جمله بدیل بن ورقاء خزاعی و مکرزبن حفص و حلیس بن علقه یکی پس از دیگری آمدند و با رسول خدا(ص) در مورد حل وفصل نمودن این جریان صحبت نمودند. همین صحبتها و مذاکرات با رسول خدا(ص) باعث شد تا سران کفر متمایل صلح گردند و آماده مصالحه با رسول خدا(ص) شوند. از طرف دیگر تعدادی از جوانان قریش که علاقه مند درگیری با مسلمانان بودند وقتی این رویه ی بزرگان خود را دیدند، مصمم شدند که این صلح را نا تمام بگذارند و جنگ را شروع نمایند.

لذا تعداد هفتاد یا هشتاد نفر شبانه از لشکر جدا شدند و خواستند خود را به لشکر مسلمانان برسانند که توسط حضرت محمد بن مسلمه دستگیر گردیده به محضر رسول خدا(ص) آورده شدند. رسول خدا(ص) از روی صلح جویی آنها را عفو کرده و آزادشان نمودند. و در ضمن با خود اندیشیدکه هر چه زودتر شخصی را نزد قریش بفرستند تا موضع آنحضرت و هدفشان را بگوش اهل مکه برساند. بدین منظور حضرت عمر را بحضور طلبیده و از او خواستند که برای این ماموریت مهم به مکه برود.

 حضرت عمر معذرت خواست و گفت ای رسول خدا(ص) رفتن من به دو علت مشکل ساز خواهد شد ۱- من از بنی عدی کسی را ندارم که از من حمایت نماید و با پشتیبانی او بتوانم حرفهایم را به اهالی مکه برسانم وقتی کسی را نداشته باشم قطعا به گفته های من توجه نخواهد شد وکاری که بنفع مسلمانان باشد صورت نخواهد گرفت ۲- با توجه به دیدگاه خاصی که نسبت به کفار دارم اصلا نمی توانم درباره گزافه گویی آنها اغماض نمایم و کوچکترین حرکت توهین آمیز آنها را با شدیدترین حالت جواب خواهم داد و می ترسم که کارم باعث دردسر برای مسلمانان شود. لذا بنظر من شایسته ترین نفر برای این ماموریت حساس، عثمان بن عفان است زیرا هم او قوم و قبیله ی بزرگی دارد که مردم مکه بخاطر قومشان هم که شده مقدم اورا گرامی خواهند داشت و حرف او را گوش خواهند نمود و هم خودش ، دلی خیلی صبور دارد و می تواند در مقابل حرکات توهین آمیز آنها،  خود را کنترل نماید  لذا او را بفرستید.

رسول خدا(ص) که مشوره حضرت عمر صادقانه و بسیار حکیمانه تشخیص دادند حضرت عثمان۰را بدین ماموریت فرستادند. حضرت عثمان به مکه رفت تا به آنها بگوید که هدف رسول خدا(ص) فقط عمره است و اصلا قصد جنگیدن ندارد. وقتی پیش اهل مکه رفت آنها او را نزدشان نگه داشتند، شاید به اینخاطر که در مورد پیامش با هم بمشوره بنشینند.

درنگ نمودن حضرت عثمان به طول انجامید و به مسلمانان خبر رسید که عثمان کشته شده است. رسول خدا(ص) از این خبر برآشفتند و فرمود از اینجا حرکت نمی کنیم، تاکارمان را با این جماعت(کفار مکه) یکسره ننمائیم. آنگاه از همه اصحاب دعوت نمودند که با آن حضرت در مورد اینکه فرار نکنند بیعت کنند. همه بیعت نمودند و حتی گروهی بر مرگ بیعت کردند . رسول خدا(ص) در این بیعت، از عثمان فراموش نکرد و دست خود را بدست دیگرش داد و فرمود: هذه لعثمان – اینهم بیعت از جانب عثمان – این همان بیعتی است که خداوند آنرا با زیباترین الفاظ و ارزشمندترین  نتیجه در کلامش یاد می کند: (لقد رضی الله عن المومنین…) سوره فتح آیه ۱۸- خوانندگان عزیز دقت نمایند ببینند خداوند چه زیبا بیان می کند – لقد- رضی الله – حتما و به طور قطع خداوند راضی شد – از چه کسانی؟ از همانهائی که زیر درخت با رسول خدا(ص) بیعت کردند .

 بکار رفتن لفظ رضی به صیغه ی ماضی، ارزش صحابه را همچون خورشیدی فروزان آشکار می سازد – زیرا خداوند نفرمود: راضی می شود –  نفرمود آنها خوب کاری کردند- بلکه فرمود: خداوند از آنها راضی شد. و بقول علامه ابن تیمیه  که در الصارم المسلول میگوید: والرضی صفه قدیمه- رضا صفت قدیمی خداوند است و در ادامه می گوید: و چون خداوند از کسی راضی گردد دیگر هرگز از او ناراحت نمی شود.

در همین جا باید برای خوانندگان عزیز خاطرنشان نمایم که آنچه در صفحات تاریخ و سیره چه درست و چه نادرست از شخصیت صحابه شنیده ایم از زبان انسانهائی مثل خود ما بوده که هم احتمال نسیان و فراموشی درآنها دور از انتظار نیست و حتی ممکن است بعضی از روی عناد و لج بازی چنین اظهار نظری کرده باشند و یا فقط به خاطر شنیدن از افرادی که در نزدشان معتبر بوده به آن دل بسته اند. و اصلا به صحت و سقم آن گفته ها توجه نکرده باشند. لذا نباید فراموش کرد که شخصیت حقیقی و واقعی افراد را فقط، خدا می داند و رسول خدا(ص) در ضمن حدیثی با اشاره به این مطلب میفرمایند: که چه بسا افرادی هستند که شما با دیدن ظاهر آنها، حکم به خوبی آنها می کنید و آنها را افراد شایسته ولایقی می دانید؛ در حالیکه در نزد خداوند هیچ جایگاه و منزلتی ندارند و چه بسا انسانهائی هستند که از نظر شما خیلی منفور و نالایقند و حال اینکه آنها در نزد خداوند از جایگاه بسیار بلندی برخوردارند.

پس معلوم می شود که حقیقت افراد را فقط خداوند میداند و بس. و بندگان فقط با فیصله به ظاهر آن هم بسا اوقات غیر واقعی و مغرضانه، نه واقع بینانه ، حکم می کنند اما آنچه خداوند می گوید قطعا واقعی و غیر قابل انکار است حال خداوند در این آیه رضایت خود را از اصحاب رسولش بطور قطعی اعلام نموده است و اینهم امکان ندارد که بگوئیم خداوند بصورت مقطعی از اصحاب رسول راضی شده است زیرا در این صورت علم غیب الهی معیوب میگردد و گویا بطور مستقیم میگوئیم خداوند بر اینکه آنها در آینده این موقعیت فعلی را نخواهند داشت و لیاقت این لطف را ندارند، اطلاع نداشته است. و چنین عقیده ائی به اجماع مسلمانان کفر است. پس بنابراین، خوبی اصحاب از زبان خداوند قطعیت دارد و ما اینرا قبول داریم .

حال برمیگردیم به جریان بیعت و می پرسیم:

افراد شرکت کننده در این بیعت چه کسانی بودند و چند نفر بودند؟

 وقتی تاریخ را بررسی می کنیم می بینیم که تعداد آنها از ۱۳۰۰  و۱۴۰۰ گرفته تا ۱۸۰۰ نفر ذکر شده است و لفظ المومنین که معرّف با لام آمده همان افرادی را مد نظر دارد که زیر درخت با رسول خدا۲ بیعت نمودند وحال که از نام افراد شرکت کننده سئوال می کنیم می بینیم که ابوبکر، عمر، طلحه، زبیر،علی، خالد، عثمان، سعد بن ابی وقاص، سعیدبن العاص، و….در میان آنها بچشم می خورند. نه تنها بچشم می خورند بلکه خیلی هم شاخصند(مثلا حضرت عمر را رسول خدا کاندید اعزام به مکه معرفی می کنند)- ولی امروزه متاسفانه توسط افرادی که تاریخ را نمیدانند و ادعای آگهی آن را می کنند، با استناد به بعضی روایتهائی که حتی خودشنان هم می دانند که آن روایات مورد قبول نیستند ، بر این عزیزان حمله نموده و زشت ترین الفاظ را به آنها می گویند. نمی دانم چرا یکنفر که ادعای محبت حضرت علی را دارد باید اینقدر گستاخ باشد که به اسم محبت با سیدنا علی ، بقیه را مورد سب و نفرین قرار دهد تا محبتش به حضرت علی قطعی و واقعی گردد؟ بخدا این خیال است و محال است و جنون.

آیا رسول خدا(ص) با ارتباط مستقیمی که با منبع وحی داشت و فرمود: لایدخل النار احد ممن بایع تحت الشجره– هیچ کدام از آنهائی که زیر درخت با رسول خدا بیعت نمودند وارد دوزخ نمی گردند) از  ماهیت آن افراد اطلاع بیشتری داشت یا مورخ و سیره نویس؟ آیا قبولیت رسول خدا۲ در این است که هر چه او بگوید ولی طبق نظر وعقیده ما نباشد آنرا رد نمائیم و در پی تحلیل غلط آن برآئیم؟ بنظر شما خواننده عزیز ، آیا کم توجهی به آیات قرآن و احادیث گهر بار حضرت رسول و دل بستن به گفته های بی پایه و اساس مورخین، از کفر بخدا آسانتر است و آیا هزینه اش کمتر است؟ یقینا خیر.

بالاخره بعد از گفتگوها و رد وبدل شدن نمایدگان دو طرف، بالاخره قریشیان سهیل بن عمرو را خدمت رسول خدا(ص) فرستادند تا با رسول خدا(ص) ، آشتی و صلح نماید.

 وقتی سهیل خدمت رسول خدا۲ آمد صلحی با آن حضرت منعقد نمود که مفاد آن از این قرار بود:

۱- امسال حج نکنند و سال آینده فقط سه روز در مکه بمانند.

۲- ده سال درگیری و جنگ بین طرفین ممنوع گردید.

۳- هر کدام از قبائل اطراف که خواست می تواند با هر کدام از طرفین ملحق شود و پیوستن او به دیگری مورد قبول طرفین خواهد بود.

۴- اگر کافری مسلمان شد بر گردانده شود و اگر مسلمانی مرتد شد اشکالی ندارد و کسی نمی تواند او را در تنگنا قرار دهد.

سپس رسول خدا(ص) حضرت علی را فراخواندند تا معاهده ی صلح را بنویسد وقتی او مفاد معاهده را می نوشت این عبارت را نوشت هذا ما صالح علیه محمد رسول الله وقتی سهیل عبارت (محمد رسول الله) را دید گفت: اگر ما می دانستیم تو رسول خدایی، تو را از رفتن به خانه خدا باز نمی داشتیم. لذا بنویس، محمدبن عبدالله، نه محمد رسول الله- رسول خدا(ص) فرمودند: من رسول خدایم گر چه تو قبول ننمایی و سپس به حضرت علی فرمودند، رسول الله را بر دارد و محمدبن عبداله بنویس. حضرت علی از محو کردن نام رسول الله خود داری کرد ولفظ رسول خدا۲ را حذف نکرد….

نکته: نکته ای که در اینجا می خواهم خدمت خوانندگان عزیز بگویم اینکه: هر امر رسول خدا(ص) را ترک نمودن، موجب گناه کبیره و عذاب الهی نیست گر چه بعضی از عزیزان بر اثر عدم اشراف بر شریعت، اینطور عقیده ای دارند و می گویند: هر حکم رسول خدا(ص) واجب الاجرا است و هر کس به هر دستور رسول خدا(ص) عمل ننمود کافر است و با این مقدمه ثابت می کنند که چون رسول خدا(ص) در روز پنجشنبه آخر عمر مبارک خود، از جمع زیادی که در اطراف او حلقه زده بودند خواست دوات و قلمی بیاورند تا برای آنها چیزی بنویسد که گمراه نشوند . اما عمر نگذاشت دوات و قلم آورده شود پس عمر و بقیه کافرند، چون از امر رسول خدا(ص) سرپیچی نموده اند غافل از اینکه  اگر تمام دستورات رسول خدا۲ واجب الاجرا است پس موقع نوشتن معاهده حدیبیه نیز اجرای دستور آن حضرت مبنی بر دور نمودن لفظ رسول الله، واجب بوده در حالیکه حضرت علی با افتخار کامل این امر را اجرا ننمود و هیچ وقت کسی اورا بخاطر ترک امر رسول خدا(ص) ، کافر معرفی نکرده و نخواهد کرد. لذا معلوم است که هم عمل حضرت عمر وهم عمل حضرت علی۰ بحق و درست بوده است و هیچ  گونه اعتراضی بر هیچکدام وارد نمی گردد زیرا نافرمانی از این حکم با چنان عقیده ی پاکی صورت گرفته که به راحتی نمی توان آنرا درک نمود و علماء در مورد اینکه آیا الامرفوق الادب، مهمتر است یا الادب فوق الامر با همدیگر اختلاف دارند گروهی معتقدند که الامر فوق الادب مهمتر است ولی گروهی دیگر می فرمایند: الادب فوق الامر و اگر شخص در موقع رعایت نمودن ادب مطمئن بود که آمر ناراحت نخواهد شد، مراعات نمودن ادب، بر بجا آوردن امر بهتر است چنانچه وقتی حضرت ابوبکر مشغول امامت نماز بود و رسول خدا(ص) وارد مسجد شدند، به حضرت ابوبکر دستور دادند که نماز را تمام نماید ولی ابوبکر صدیق با مد نظر قرار دادن الادب فوق الامر از جایش عقب آمد و نماز را تمام نفرمود.

در اینجا نیز بخاطر مهمتر بودن ادب از امر، حضرت علی دستور رسول خدا(ص) را اجرا نفرمود.

 صلحنامه نوشته شد اما یکی از بندهای آن که( اگر مسلمانی مرتد شود (العیاذ بالله) و به مکه برود آزاد است و کسی نباید مزاحمتی برایش ایجاد نماید ولی اگر کافری مسلمان شد و به مدینه آمد باید مسلمانان او را به کفار مکه برگردانند)، خیلی بر مسمانان گران آمد زیرا این را یک نوع ذلتی می دانستند.در همان لحظه که معاهده نوشته می شد و هنوز امضاء دو طرف بر آن ثبت  نشده بود، ابوجندل فرزند سهیل از مکه فرار نموده وبه مدینه آمده بود. رسول خدا(ص) فرمودند: ابوجندل جزء افرادی که معاهده شامل آنها می گردد نیست ولی سهیل اسرار داشت که باید او برگردانده شود و اگر او را برنگردانند معاهده اعتباری ندارد .

رسول خدا(ص) اجبارا خواسته او را اجابت نمودند و دستور دادند ابوجندل به مکه برگردد. و به او فرمودند که صبر نماید و از خداوند امید ثواب داشته باشد و مطمئن باشد که خداوند موجبات نجات او و دوستانش را فراهم خواهد کرد.

ابوجندل که اذیتهای بسیاری زیادی را در انتظار خود می دید از مسلمانان خواست که به او کمک نمایند و نگذارند او به مکه برده شود اصحاب که وضعیت اسفبار اورا دیدند بیش از پیش ناراحت شدند باز خصوصا وقتی که اثر شکنجه های کفار را در وجود او مشاهده کردند بیشتر ناراحت شدند و از رسول خدا(ص) خواستند که ابوجندل را نگهدارند ولی رسول خدا(ص) آنرا رد نمودند و به معاهده اعلان وفاداری نمودند.

آن حضرت(ص) مدت ۲۰ روز در مقام حدیبیه توقف نموده و سپس بطرف مدینه براه افتادند در راه حضرت عمر ۰که از مفاد صلح بشدت ناراحت بود، خطاب به رسول خدا(ص) فرمود: آیا شما پیغمبر بر حق نیستید؟ رسول خدا۲ فرمودند: هستم. حضرت عمر فرمود: آیا ما بر حق و آنها بر باطل نیستند؟ رسول خدا(ص)  فرمودند: درست است- حضرت عمر فرمود: آیا کشته های ما در بهشت و کشته های آنها در جهنم نیست؟ رسول خدا(ص)  فرمودند: قضیه همان است که می گوئی. سپس حضرت عمر فرمود: پس چرا ما ذلت را پسندیدیم ؟ رسول خدا(ص) فرمودند: من بنده ی خدا و رسول او هستم و هرگز از دستور او سرپیچی نمی کنم و می دانم که او هرگز مرا رسوا نمی کند .

همچنین کلماتی بین حضرت عمر و ابوبکر نیز رد و بدل گردید. بعد از آن که واقعیت امر برای حضرت عمر گفته شد آن حضرت نسبت به الفاظی که استعمال نموده بود بشدت پشیمان شده و همیشه استغفار نموده، نماز می خواند و صدقه و خیرات های بسیار می داد و هر ساله بهمان مناسبت خیرات می داد و استغفار می نمود.

در اینجا شاید کسی که دنبال سوژه می گردد بگوید: عمر خیلی گستاخ است و جملات گستاخانه او توجیه شرعی ندارد.

 در جواب این عزیزان باید گفت: ایمان به خدا و عشق به حاکمیت او، در زوایای قلب عمر جای گرفته بود و او بعنوان یکی از پایه های اصلی مکتب اسلام، با احساس مسئولیتی که در قبال موقعیت خود می کرد، جملاتی را بر زبان آورد که از زبان هر انسان آزاده و جهادگر و تسلیم ناپذیر صادر می گردد او به گمان اینکه رسول خدا(ص) ، اجبارا تن به چنین حکمی داده اند و موقعیت سیاسی و نظامی مکه باعث پذیرش آن گردیده، بر رسول خدا(ص) چنین جملاتی گفت. ولی وقتی متوجه شد که پذیرش شرائط از طرف خداوند و بدستور او بوده، از کار خود پشیمان شده و تا آخر عمر هم خود را نبخشید.

فوائد صلح حدیبیه:

گر چه این صلح از نظر ظاهری بضرر مسلمانان دیده می شود ولی این صلح دارای یکسری فوائدی بود که از اهمیت بسیار بالائی برخوردار بود که بعنوان مثال بچند مورد اشاره می کنم:

۱- قبل از صلح، قریش هچگونه رسمیتی برای مسلمانان قائل نبود و ریشه کن نمودن مسلمانان در راس برنامه های آنها بود اما صلح با مسلمانان یعنی قبول حیثیت مسلمانان و پذیرش موجودیت آنها و این از نظر سیاسی یک پیروزی بسیار بزرگی بحساب می آمد.

  ۲- می کوشیدند که بین مردم و دعوت اسلامی فاصله بیندازند و صدارت امور دینی انسانها در جزیره العرب را در انحصار خود داشته باشند اما قبول صلح با مسلمانان یعنی پذیرش ادعای معنویت آنها و کوتاه آمدن دیده انحصار طلبی و این یک شکست معنوی بسیار بزرگی برای قریش محسوب می گردید. و در حقیقت اگر خداوند این صلح را فتح بزرگ بحساب آورده  زیرا آنچه با این صلح نصیب مسلمانان گردید با خونین ترین جنگها بدست نمی آمد.

۳-گسترش تعداد مسلمانان در پرتو این صلح ارزشمند، زیرا در موقع این صلح یعنی بعد از گذشت نوزده سال از عمر اسلام تعداد مسلمانان از مرز ۳۰۰۰هزار نفر نمی گذشت در حالی که شمار لشگر اسلام فقط دوسال بعد از این صلح به ده هزار نفر و در سال وفات پیامبر به یکصد و چند هزار نفر رسید.

۴-قرار داد ده ساله یعنی محدود نمودن تکتازی ها و از بین بردن غرور و خوی فرعونی قریش. زیرا دیگر قریشی ها نمی توانستند در گوشه و کنار مشکلی در راستای دعوت اسلامی ایجاد نمایند.

۵-عدم علاقه به کسی که به خاطر زور و زر مسلمان شده باشد زیرا کسی که به خاطر پول، شغل و موقعیت اجتماعی مسلمان شود و یا عقیده ای را بپذیرد  ارزش ندارد در حقیقت مسلمان واقعی کسی است که به خاطر رضای خدا و بهتر نمودن آخرت خود مسلمان شود و اگر به غیر از این دو مقصد ارزشمند مسلمان شود و عقیده ای را بپذیرد،  فقط لباس عوض کرده و ارزش دیگری ندارد البته قرار دادن این بند در صلحنامه که اگر کسی از کفار مسلمان گشت او را برگشت بدهند و اگر کسی از مسلمانان مرتد شد اشکالی نداشته باشد، نشان از ترس و دلهره شدید کفار نسبت به تاثیر عمیق قرآن در قلب اهل کفر داشت. به هر صورت صلح حدیبیه با تمام این ارزشها صورت گرفت و مسلمانان در کنار آن به امتیازات بزرگی دست یافتند.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *