مادری از سرزمین رویاهای حاصلخیز

بانوی مسلمان

زن مسلمان


من یک دخترم، دختری از تبار مهتاب! ازنسل بهار…از روزگار غنچه‌های نورس آمده ام، از میان گلبرگ‌های شبنم زده پگاه.

من یک زن هستم، زنی از دیار خستگی‌های پایان ناپذیر، از سرزمین دلتنگی‌های جدایی ناپذیر…

من یک مادرم! مادری از جنس آب روان، ازسلول‌های سخت کوه‌های سربه فلک کشیده! ازسرزمین آرزوهای سوخته…

آری من یک دختر، خواهر، زن، همسر و مادر هستم…

من دخترانگی‌ام را در آغوش عروسک‌های کودکی‌ام جا گذاشتم و خواهرانه برای پینه‌های دستان برادرم، اشک ریختم.

من زنانگی‌ام را لب تاقچه فراموشی تنها گذاشته‌ام، پابه پای همسرم، تا قله افتخار زندگی آمدم و تا نهایت امید، سوار بر اسب صبوری تاختم!

من یک مادرم؛ مادری که کم‌سویی چشمانش رابه وقت تب فرزندش ازیاد برد و مرهم زخم‌های زانوان کودک بازیگوشش، دستان پرمهر و عاطفه‌اش شد.

مادری که درایستگاه زندگی ماند تا به استقبال شکوفایی فرزندانش بشتابد. مادری که زمزمه قرآن و ذکر نیمه شب‌هایش، کردار کودکانش شد.

مادری که خود را به فراموشی سپرد تا آرامش را برای همسر و پاره‌های تنش به ارمغان بیاورد و شادی را روانه اخم‌های تلخ چهره درهم کشیده همسرش! مادری که مکتب عشق و مردانگی و وفا را در چاردیواری خشتی‌اش بنا نهاد تا سربازانی دلیرتقدیم اسلام کندکه مرزمیهن‌شان برابراست با دیوار خانه‌اش!

آری من یک مادرم. مادری از سرزمین رویاهای حاصلخیز، از جنگل سرخس‌های استوار، از افق آسمان نیلوفری، مادری از جنس آفتاب…

کودکم! که امروز بر فراز نردبان ترقی ایستادی سبز و سربلند، بدان و آگاه باش که اولین پله ها، شانه های من بود و بوی دامن خستگی‌هایم، جوانی‌ات ریشه در شیره جانم دارد… مرا به وقت دل تنگی هایم به خاطر بیاور.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *