مسائل بنیادین در عقیدۀ نصرانیت

مسیحیت


نویسنده: معتصم بالله اکرامی

فشردۀ مسیحیت

عقیده مسیحیت را میتوان در سه چیز خلاصه کرد:

  • تثلیث و ایمان به سه اقنوم([۱]).
  • تجسد ابن و فرود آمدن او به زمین تا خود را فدا و کفاره ای گناهی سازد که بشریت آنرا از پدر اولی خود به ارث برده است.
  • محاسبه مسیح مردمان در روز محشر.

از خلال مطالعه مجمع های کلیسائی دانسته شد که هریک از سه اقنوم در ابتدای نشأت نصرانیت مورد خلاف بود، و بعدا توسط دستگاه حاکم که از یک عده اسقف های شکم پرست پشتیبانی می کرد، مسائل فوق به تصویب رسید، و بر سایر نصاری تحمیل گردید.

ما درین بخش به شرح هریک  این مسائل پرداخته سپس به ابطال آن می‌پردازیم.

تثلیث یعنی چه؟

مسیحیان تثلیث را چنین تفسیر می‌کنند: «طبیعت الله عبارت از سه اقنوم متساوی می‌باشد. یعنی: ۱- پدر،  ۲- پسر،  ۳- روح القدس

و این هر سه در قدرت و جلال برابر اند»([۲]).

و این عقیده را چنین توضیح می‌دهند و میگویند که عقیدۀ تثلیث متضمن امور ذیل می‌باشد:

  • توحید الله
  • الوهیت اب (پدر)، ابن (پسر) و روح القدس
  • أب، ابن، و روح القدس سه اقنوم اند که از ازل تا ابد از یکدیگر جدا می‌باشند.

این اقنوم ها اگر در ظاهر سه اند، اما در جوهر یکی اند، و قدرت و توانائی ایشان برابر است.

برخی اعمال لاهوت در کتاب مقدس نسبتش بسوی أب (پدر)، و برخی بسوی ابن(پسر) و برخی هم بسوی روح القدس نسبت داده شده است، مثلا: آفرینش عالم و نگهداشت آن و یکعده اعمال دیگر از قبیل اختیار نمودن و دعوت دادن به سوی إله پدر منسوب است. و بعضی اعمال مثلا کفاره گناهان بشریت شدن بطورخصوص به فرزندش نسبت داده می‌شود،  و بعضی اعمال دیگر مانند تجدید و تقدیس به روح القدس منسوب است»([۳]).

«بوتر» یکی دیگر از علمای مسیحی در کتاب خود بنام «اصول وفروع» می‌گوید: «باید دانست که در «لاهوت» سه اقنوم وجود دارد که همه در کمالات با هم برابر اند، و اما در نام و وظیفه   جدا از یکدیگر اند.

اقنوم اول «پدر» است که مصدر همه ای اشیاء می‌باشد، و رابطه میان او و کلمه رابطه شکلی نیست، بلکه حقیقی است.

اقنوم دوم، کلمه (فرزند) است که مسئولیت او اعلان مشیئت خداوندی می‌باشد، و او واسطه میان «پدر» و مخلوق می‌باشد، و به او «فرزند خدا» نیز گفته شده است.

اقنوم سوم، روح القدس است که مسئولیت تنویر ارواح بشریت و ترغیب به سوی طاعت خداوند را دارد»([۴]).

از سخنان فوق دانسته می‌شود که مسیحیان در حقیقت سه خدا را در قالب «لاهوت» می‌پرستند، چون آنان به صراحت می‌گویند که سه اقنوم باهم متغایر اند، اگر چه در جوهر، قدامت، و صفات باهم متحد اند. هرگاه اگر مقصود مسیحیان پرستش سه خدا نباشد، پس این چه معنائی دارد که می‌گویند: «هریک وظیفۀ جدا دارند»، و می‌گویند: «از ازل تا ابد از یکدیگر جدا می‌باشند»؟!! در حقیقت این یک روش احمقانه تعدد پرستی است. زیرا در عقل هیچ نمی گنجد که او ذات یکتا باشد، و در عین حال سه تا باشد، جوهرشان یک ولی از ازل تا ابد ازهم جدا باشند. روح القدس و ابن از پدر سرچشمه گرفته باشد، اما پدر (خدا) را بر پسرش (عیسی)  و بر روح القدس تقدم زمانی نه باشد. مضحکه دیگر اینکه می‌گویند: ارادۀ هر سه جوهر واحد است، و اما مسئولیت هایشان جداجدا است.

﴿کَبُرَتۡ کَلِمَهٗ تَخۡرُجُ مِنۡ أَفۡوَٰهِهِمۡۚ إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِبٗا ۵﴾ [الکهف: ۵]. «سخنى که از زبانشان بر مى‏آید بس گران است، جز دروغ نمى‏گویند».

مسیحیت در سراب ثالوث

مسیحیان با طرح مسئلۀ تثلیث در برابر دو مشکل بزرگ قرار گرفته اند:

 ۱- چون مسیحیت امتداد یهودیت است، و مسیحیان خود را پابند احکام و مقررات تورات می‌دانند، و در تورات چنین دلیلی وجود ندارد که از آن تثلیث ثابت شود.

۲- مخالفت کلی تثلیث (سه گانه بودن) با عقل و فطرت سالم، و چون مسئله تثلیث موضوع کاملا متناقض با عقل و نظر است. مسیحیان هیچ گاه در پی این امر نشده‌اند که این مسئله را با استناد از عقل ثابت سازند، و آن‌ها خود تصریح نموده‌اند که درک این مسئله جز با نقل به چیزی دیگری امکان ندارد. چنانچه یکتن از مسیحیان بنام وهیب عطاء الله می‌نویسد: «تثلیث قضیه ای است که با عقل و منطق، حس و ماده و با اصطلاحات فلسفی تناقض دارد، ولی تصدیق می‌کنم که این امر ممکن است هرچند که به ظاهر دیده نمی‌شود»([۵]).

می بینیم که نویسنده در بخش اول کلام خود از راستی کار گرفته است، اما پردۀ عصبیت او را بر افزودن سخن بیهودۀ «این امرممکن است» واداشته است.

کشیشی دیگری بنام  توفیق جید می‌نویسد:

 تثلیث رازی است که فهم و درک آن مشکل است. و اگر شخصی تلاش کند تا حقیقت تثلیث را دریابد او مانند کسی است که تلاش می ورزد تا آب های اوقیانوس را در کف خود بند کند([۶]).

واقعا درک این مسئله ناممکن است. چون باطل را لباس حق پوشاندن امر خیلی مشکل است، بویژه باطلی که با عقل و نقل با هردو مخالف و متناقض باشد.

و می بینیم که مسیحیان درک کرده اند که مسئلۀ تثلیث با عقل، منطق و فطرت تضاد دارد، و در ضمیرشان به بطلان این مسئله قانع شده‌اند، اما بیماری تعصب آنان را کور و کر ساخته است، و عناد و سرکشی مانع شده است تا به حق بودن اسلام که دین فطرت است، اقرار نمایند.

شرح این موضوع را که تثلیث – این مسئله غیر قابل فهم – چگونه وارد مسیحیت گردید، در «اسباب انحراف مسیحیت»  قبلا بیان نمودیم.

استدلال مسیحیان بر تثلیث و رد آن

مسیحیان به هدف اثبات این عقیده تلاش ورزیده اند تا از تورات دلیلی بیابند، اما نصوص تورات با وجود تحریفاتیکه وارد آن شده است، دلیل صریحی در دسترس ایشان قرار نمی‌دهد، بناءً از نقد برخی عبارات مبهم تورات که به آن استدلال ورزیده اند، صرف نظر می‌کنیم، و می‌پردازیم به ذکر و نقد آنچه که از انجیل برای اثبات این امر استدلال می گیرند، وآن قرار ذیل است:

اول: در انجیل متی فصل بیست و هشتم، فقره ۱۹ چنین ذکر شده است: «پس بروید همه ای ملتها را شاگرد من سازید، و آن‌ها را بنام پدر، و  پسر، و روح القدس غوطه کنید».

دوم: در همین انجیل فصل سوم فقره ۱۶ چنین آمده است: «عیسی پس از غوطه فورا از آب بیرون آمد، آنگاه آسمان باز شد، و او روح خدا را دید که مانند کبوتری نازل شده به سوی او می‌آید، و صدائی از آسمان شنیده شد که می‌گفت: اینست پسر عزیز من که ازو خوش شدم».

اگر در روشنی توضیحاتیکه قبلا داشتیم ژرفتر نگاه شود، این امر واضح می‌شود که اناجیل چهار گانه در موقعیتی قرار ندارند که ازان مسئله تثلیث ثابت شود. چون اناجیل چهار گانه از تألیف اشخاص مجهول الهویت است، و چنین مسئلۀ مبهمی را چگونه می توان با استناد از کتابی اثبات کرد که شخصیت مؤلف وی تا هنوز مجهول مانده است. و به فرض صحت این کتب، بازهم از سخنان مذکور نمی توان چنین مسئلۀ را ثابت ساخت، و آن بنا بر چند دلیل:

اینکه مسیحیان در تفسیر این کلمات باهم اختلاف دارند، چنانچه بعضی از آن‌ها می‌گویند که: مراد از لفظ «أب»، وجود می‌باشد، و از لفظ «ابن» کلمه، و از «روح القدس» حیات و زندگی مراد می‌باشد. و برخی هم روح القدس را به قدرت تفسیر کرده اند([۷]).

و این یک قاعده مسلمه است که در هر چیزی که احتمال آمد، استدلال به آن باطل می‌گردد.

  • برای این عبارت، توجیه سالمی نیز وجود دارد، و آن اینکه: در این عبارت سه چیز ذکر است، و مقصودش ایمان به آن سه می‌باشد که مراد از «پدر» الله جل جلاله می‌باشد، و مراد از «فرزند» عیسی علیه السلام  ، و مراد از «روح القدس» جبرئیل  علیه السلام .

و بر اساس این تفسیر هیچ نوع چیزی که از آن تثلیث دانسته شود، وجود ندارد.

و در عبارت دوم انجیل «متی» نیز چیزی وجود ندارد که از آن تثلیث ثابت شود. زیرا مفهوم آن عبارت چنین است: چون عیسی از غوطه بر آمد، روح القدس ( جبرئیل، فرشته مأمور به وحی) به شکل کبوتری نازل شد، والله تعالی از آسمان گفت: اینست پسرعزیزمن…. یعنی پیامبری که من آنرا به خاطر هدایت مردم بنی اسرائیل فرستاده ام.

  • اینکه در اناجیل در بسیاری از مواضع از «إله» یگانه ذکر رفته است، این به ذات خود قضیۀ تثلیث را باطل می‌سازد.

قرآن کریم در آیات متعددی بر دعوای بی اساس تثلیث خط بطلان کشیده است. خداوند می‌فرماید:

﴿لَّقَدۡ کَفَرَ ٱلَّذِینَ قَالُوٓاْ إِنَّ ٱللَّهَ ثَالِثُ ثَلَٰثَهٖۘ وَمَا مِنۡ إِلَٰهٍ إِلَّآ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۚ﴾ [المائده:۷۳].

ترجمه: «هر آینه کافر شدند کسانیکه گفتند الله سوم سه کس است، و نیست هیچ معبود برحق بجز إله یگانه».

و نیز فرموده است:

﴿إِنَّمَا ٱلۡمَسِیحُ عِیسَى ٱبۡنُ مَرۡیَمَ رَسُولُ ٱللَّهِ وَکَلِمَتُهُۥٓ أَلۡقَىٰهَآ إِلَىٰ مَرۡیَمَ وَرُوحٞ مِّنۡهُۖ فَ‍َٔامِنُواْ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦۖ وَلَا تَقُولُواْ ثَلَٰثَهٌۚ ٱنتَهُواْ خَیۡرٗا لَّکُمۡۚ إِنَّمَا ٱللَّهُ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ سُبۡحَٰنَهُۥٓ أَن یَکُونَ لَهُۥ وَلَدٞۘ﴾ [النساء: ۱۷۱].

ترجمه: «جز این نیست که مسیح، عیسى بن مریم رسول خدا و کلمه اوست. [که‏] آن را به [رحم‏] مریم افکند. و روحى از جانب اوست. پس به خداوند و رسولانش ایمان آورید. و مگویید: [خدایان‏] سه کس‏اند. [از این گفته‏] باز آیید تا [آن‏] برایتان بهتر باشد. جز این نیست که خدا معبود یگانه است. از آنکه فرزندى داشته باشد، پاک [و منزّه‏] است».

ابطال اقانیم سه گانه

قبلا در بارۀ تثلیث بطور اجمال بحث نمودیم، و در این بخش به نقد و بررسی تثلیث می‌پردازیم:

اول: اقنوم «اب»

 اقنوم «أب» را مسیحیان چنین تفسیر می‌کنند:

مراد از اقنوم «أب» ذات الهی مجرد از «ابن و روح القدس» می‌باشد، او حیثیت اصل و مبدأ را برای وجود ابن دارد، و معنایش این نیست که ذات «أب» بر ذات «ابن» مقدم باشد، بلکه «ابن» هم مانند «أب» ازلی است.

مسیحیان برای اثبات این عقیده ای خرافی به عبارات بعضی اناجیل استدلال می‌کنند. به طور مثال در انجیل یوحنا فصل هشتم، فقرۀ ۱۹ چنین ذکر شده است: «به او گفتند: پدر تو کجا است؟ عیسی جواب داد: شما نه مرا می شناسید و نه پدر مرا، اگر مرا می شناختید، پدرم را نیز می شناختید».

و اطلاق کلمۀ «أب» بر الله تعالی همچنان در انجیل لوقا، فصل دوم، فقره ۴۹ ، و در انجیل متی، فصل دهم، فقره ۳۲  نیز شده است.

نقد این شبهه

در جواب استدلال فوق مسیحیان برای اثبات اقنوم «أب» چنین می‌گوئیم:

اول: در مبحث نقد اناجیل ما واضح ساختیم که تغییرات و تحریفاتیکه با گذشت زمان وارد انجیل‌ها شده است، انجیل‌ها را از مقام و موقعیتی که به آن‌ها در اثبات مسئله ای استدلا ل کرده شود، بر می اندازد. و مجهول بودن مؤلفین این اناجیل قداست آن‌ها را از میان می‌بردارد.

دوم: به فرض ثبوت پدر بودن الله برای مسیح (العیاذ بالله) نصرانی ها خود به أبوت حقیقی به اعتبار اینکه پدر (الله) غیر پسر (عیسی) باشد، و وجود او مقدم بر وجود پسر(عیسی) باشد، معتقد نیستند، بلکه آنان چنین عقیده دارند که «إله»، مسیح است، و مسیح، «إله» است. و وجود پدر بر وجود پسر سبقت زمانی ندارد. به این اساس کلمۀ «پدر» که در انجیل‌ها وارد شده است همچنان بی معنا باقی می ماند.

سوم: به فرض ثبوت اطلاق کلمۀ «پدر» از زبان عیسی بر خداوند جل جلاله، ما آنرا بر معنای مجازی اش حمل می‌کنیم. چون در بسا مواضعی از اناجیل نسبت«پدر» بودن الله تعالی برای گروه و جماعه دیگری جز عیسی  علیه السلام   نیز شده است، مثلا در انجیل متی، فصل۶، فقرهء ۱ چنین ذکر شده است: «اگر چنین کاری کنید، هیج اجری نزد پدر آسمانی خود ندارید».

 و در انجیل مرقس، فصل ۱۱، فقرهء ۲۵ چنین آمده است: «وقتی برای دعا می ایستید اگر از کسی شکایتی دارید، او را ببخشید، تا پدر آسمانی شما هم خطایای شما را ببخشد، اگر شما دیگران را نبخشید پدر آسمانی شما هم خطایای شما را نخواهد بخشید».

در انجیل یوحنا، فصل ۲۰ ، فقرۀ ۱۷ از عیسی  علیه السلام  چنین نقل شده است : «… اکنون پیش پدر خود و پدر شما و خدای خود و خدای شما، بالا می روم».

در همۀ این مواضع می بینیم که عیسی  علیه السلام  «پدر» بودن الله را تنها برای خود ثابت نکرده است، بلکه برای حواریون و اقوامی که مخاطب او بودند نیز ثابت نموده است. پس باید «پدر» بودن الله  تنهای برای عیسی  علیه السلام  نباشد، در حالیکه مسیحیان چنین عقیده ندارند، و ایشان خدا را تنها پدر عیسی  علیه السلام  می‌دانند، با آنکه دلیلی بر این تخصیص از اناجیل ندارند. و اگر کلمۀ «پدر» را در همه ای این مواضع به معنای مجازی آن بگیریم، اشکالی باقی نمی ماند. یعنی «پدر» در همه ای مواضعی که در تورات و انجیل آمده است به معنای رب و پروردگار باشد.

دانشمند شهیر اسلامی امام ابن تیمیه می‌فرماید: اگر این کلام (اطلاق پدر بر الله) فرضا از زبان مسیح  علیه السلام  ثابت شود، باید معنائی را مراد گرفت که با اقوال و سخنان دیگر عیسی  علیه السلام  موافق باشد، و آن عبارت است ازین مطلب که ایشان «رب» را «پدر» و بندگان را «پسران» می نامند. چنانچه که در تورات آمده است که خداوند برای یعقوب  علیه السلام  گفت: «تو تنها پسر من هستی»، و هکذا در زبور آمده است که خداوند به داود گفت: «تو پسر من و محبوب من هستی»، و همچنین در مواضع زیادی در اناجیل کلمۀ «پدر من و پدر شما» بر خداوند اطلاق شده است، و چنانچه می بینیم که عیسی  علیه السلام ، الله تعالی را پدر مخاطبین خود، و آنان را پسران الله می خواند.

پس مراد عیسی  علیه السلام  از کلمۀ «پدر» مربی مهربان است، چون رحمت و شفقت خداوند به بندگانش بیشتر از شفقت مادر به فرزندش می‌باشد، و مراد از کلمۀ «پسر» در کلام عیسی  علیه السلام  (و همچنین در تورات و زبور) کسی است که مورد تربیه و مهربانی قرار گرفته باشد، و مسلم است که تربیه و رحمت خداوند بر بندگانش بی پایان می‌باشد، بناءً مواضعی که در انجیل‌ها از الله به کلمۀ «پدر» تعبیر شده است، مقصودش «رب» می‌باشد، و در مواضعی که «پسر» ذکر شده است، مرادش عیسی  علیه السلام  می‌باشد که تحت عنایت و پرورش مخصوص الهی قرار گرفته بود([۸]).

این چنین می بینیم ادلۀ که مسیحیان  می خواهند براساس آن عقیده بنیادین خود را اثبات کنند، ضعیف تر از تار عنکبوت است. و نقل به یقین قرین و همگام عقل است.  انسان بی عقل کجا داند نقل را.

دوم: اقنوم پسر

مراد از اقنوم «پسر»کلمۀ الله تعالی است که به زعم مسیحیان در جسد بشر به صورت مسیح  علیه السلام   ظاهر شد، و عقیده دارند که:

  • در وجود و قدرت، پسر(عیسی) با پدر (الله) مساوی است.
  • پدر(الله) عالم را به واسطۀ پسر خود آفریده است.
  • پسر (عیسی) در صورت بشر به زمین فرود آمد تا کفارۀ گناهی شوند که بشریت از آدم علیه السلام  به میراث برده اند.
  • وظیفۀ محاسبه نمودن مردمان در روز قیامت بدوش پسر (عیسی) خواهد بود.
  • و برای اثبات این سخنان یاوه به برخی عبارات انجیل استدلال می‌کنند که دران، مسی علیه السلام خود را ابن الله خوانده است.

نقد این شبهه

  • در جواب این شبهه باید خاطر نشان نمود که یگانه دلیلی که مسیحیان دراین باره در دست دارند تنها اناجیل می‌باشد، و ما قبلا حقیقت اناجیل را بیان داشتیم.
  • پسر بودن کسی همواره معنایش همین است که او از نطفه ای پدر آفریده شده باشد، و اینکه وجود پدر بر وجود پسر مقدم است. اما مسیحیان می‌گویند که وجود پسر و پدر هردو یکی است – یعنی باهم متحد اند – اگرچه در ظاهر جدا اند، و وجود پدر بر وجود پسر تقدم زمانی ندارد. این دو عقیده ای نصارا موضوعی را که درپی اثبات آن هستند باطل می‌سازد.
  • از مطالعه انجیل‌ها دانسته می‌شود که لقب «ابن الله» تنها مخصوص عیسی علیه السلام نه بوده است، بلکه اطلاق این لقب بر افراد دیگری نیز شده است. بطور مثال در انجیل متی، فصل ۵، فقره ۹ چنین ذکر شده است: «خوشا به حال اصلاح کنندگان، زیرا ایشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد».

و در انجیل لوقا، فصل ۲۰، فقرۀ ۳۶ چنین ذکر شده است: «زیرا آن‌ها مانند فرشتگان هستند، و دیگر مرگ برای آن‌ها محال است، و چون در رستاخیز شرکت دارند، فرزندان خدا هستند».

ابن تیمیه / می‌گوید: مسیحیان کلام مسیح و پیامبران پیشین را بر چیزی حمل میکنند که اصلا به آن دلالتی ندارد، بلکه بر نقیض آنچه دلالت می‌کند که مسیحیان از آن فهمی‌ده اند. بطور مثال آن‌ها کلام الله، نطق الله، و حکمت الله، و علم الله را «ابن الله» می نامند، در حالیکه این یک گونه نامگذاری است که در دین سابقه ندارد، و از احداث و اختراع خود آن‌ها است. پس ایجاد چنین بدعتی، که مراد مسیح از کلمه «پسر»، خداوند است. این افتراء دیگری بود که بر مسیح  علیه السلام  بستند، زیرا کلام او را بر مطلبی حمل نموده‌اند که هیچ نوع دلالتی بر آن  ندارد.

چون لفظ «پسر» در کتابهای نصاری بر کسی اطلاق می‌شود که تحت عنایت خاص الله تعالی پرورش یافته باشد. موضوع دیگر اینکه مسیحیان براین عقیده اند که لفظ «پسر» در کلام انبیای پیشین، تنها بر مخلوق حادث دلالت دارد، و اطلاق آن تنها بر ناسوت است نه بر لاهوت. در روشنی این تفسیر مسیحیان نه یعقوب و نه داود × را (که در تورات و زبور ایشان به پسران خدا یاد شده‌اند) ابن الله (پسر حقیقی خدا) می نامند، و نه هم حواریون که عیسی  علیه السلام  برای ایشان گفت: «اگر دعوت مرا بپذیرید، فرزندان خدا خواهید بود». با وجود این که عیسی  علیه السلام  آن‌ها را به پسران خدا یاد می‌کند، هیچ نصرانی دربارۀ ایشان به این عقیده نیست که لاهوت الهی با ناسوت حواریون یکجا شده باشد، بلکه نصاری ، حواریون و همچنین یعقوب و داود ‡ را ناسوت محض می‌دانند.

ازین دانسته شد که در تمام مواردی که انجیل‌ها لفظ «پسر خدا» را بکار برده است، آنجا تنها ناسوت مراد است و بس»([۹]).

پس معلوم شد که در همۀ این مواضع فرزندی حقیقی مراد نیست، بلکه در همۀ این مواضع – به فرض صحتش – «فرزندان خدا» بمعنای بندگان خدا می‌باشد، نه آنچه که فهم های کج کشیش‌های نصرانی از آن استنباط کرده است، و اگر مسیحیان، فرزند بودن مسیح  علیه السلام  را در روشنی همین ادله ثابت می‌کنند، باید همۀ بشریت را فرزندان خدا نامید (العیاذ بالله).

بشر بودن مسیح  علیه السلام   مسئلۀ نیست که تنها مسلمانان به آن معتقد باشند، بلکه در اناجیل ادلۀ وجود دارد که دلالت صریح بر بشر بودن مسیح  علیه السلام  دارد.

بطور مثال در انجیل متی، فصل ۸ ، فقره ۲۰ از عیسی  علیه السلام  چنین نقل شده است: «عیسی در جواب گفت: روباهان برای خود لانه، و پرندگان برای خود آشیانه دارند، اما پسر انسان (یعنی خود مسیح  علیه السلام  جای ندارد که دران بیارامد».

در انجیل مرقس، فصل ۲، فقره ۲۸ از عیسی علیه السلام  چنین نقل شده است: «پسر انسان (یعنی خود مسیح) صاحب اختیار روز هفته است».

در انجیل لوقا، فصل ۷، فقره ۲۸ در خطاب مسیح به یهودیان چنین ذکر شده است: «پسر انسان آمد، او هم می‌خورد و می نوشد».

و در نسخۀ عربی انجیل یوحنا، فصل ۸، فقره ۴۰ چنین ذکر شده است: «وأنا إنسان قد أکلمکم بالحق الذی أسمعه من الله» یعنی: «من انسانی هستم که حقیقت را آنچنانکه از خدا شنیده ام به شما میگویم».

عیسی – طوریکه در اناجیل نقل شده است – در ۶۵ مورد خود را پسر انسان معرفی نموده است.

ایراد بر الوهیت مسیح

مسیحیان معتقد اند که مسیح، پسر خدا، و خدای حق است که از خدای برحق سرچشمه گرفته است. ما در اینجا چند ایراد و یا اشکالاتی را متوجه ایشان می‌سازیم تا به آن پاسخ دهند:

ما از ایشان می‌پرسیم که آیا «إله» ازلی، متشکل از جسم و گوشت و خون است، و یا اینکه چنین چیز بودن بر وی محال است؟ اگر بگویند که: این اشیاء بر الله محال است. پس ما میگوئیم که: مسیح  علیه السلام  در هیچ چیز با انسانهای دیگر فرقی نداشت به این معنا که او مانند سایر انسانها از پوست و گوشت و خون و استخوان آفریده شده بود، و طوریکه در اناجیل آمده است، او غذا میخورد و آب می نوشید، و می خوابید و…..

و اگر بگویند که:  «إله» ازلی ، جسم و گوشت و خون است، آنگاه یا اینها دروغگوی هستند، و یا تورات و انجیل که کتاب مقدس شان هست، دروغ و خطا است. زیرا در تورات آمده است که خداوند فرموده است: «مرا به هیچ چیزی تشبیه ندهید»، و در انجیل آمده است: «که خداوند نه میخورد و نه می نوشد».

 ما از آن‌ها می‌پرسیم که آیا هیچ گاهی، خدا مقهور و مغلوب می‌شود یا خیر؟ اگر بگویند: نه خیر، پس الوهیت مسیح   علیه السلام  باطل می‌شود، چون به عقیده نصاری، مسیح علیه السلام   توسط یهود دستگیر شد، و پس از اهانت و تمسخری که با وی صورت گرفت، به دار آویخته شد.

و اگر بگویند: آری، إله گاهی مقهور و مغلوب می‌شود، آنگاه مورد تکذیب تورات و انجیل قرار می‌گیرند. زیرا در تورات آمده است که خداوند مردمان سرکش و طغیان گر را هلاک نموده است، و او غالب است و هیچ گاه مغلوب نمی‌شود.

آیا پیامبران چون آدم، نوح، ابراهیم، و موسی و دیگر پیامبران ‡، عیسی  علیه السلام  را من حیث خالق خود می‌شناختند یا خیر؟ اگر به نفی جواب دهند، در این صورت ایشان، به پیامبران نسبت جهل به خالق شان نموده‌اند که چنین تصور در رابطه با یک پیامبر، موجب کفر شخص می‌گردد، چه جائی که چنین سخن باطل را بسوی تمام پیامبران نسبت کرد. و اگر بگویند که بلی، پیامبران ، عیسی  علیه السلام  به صفت خالق خود می شناختند. در این صورت همه ای کتب آسمانی مسیحیان را تکذیب می‌کند، زیرا در کتابهای آسمانی پیش از مسیح علیه السلام  حتی یک حرف هم راجع به إله بودن عیسی  علیه السلام   نیامده است.

هنگامیکه – به زعم نصاری – مسیح  علیه السلام  وفات نمود، و سپس زنده شد، زنده کنند او که بود؟ اگر بگویند که: خود او بود. ما از ایشان می‌پرسیم که او زنده بود یا مرده؟ اگر زنده بود، پس چگونه مرد؟ و اگر مرده بود، و خود را زنده کرد، درینصورت لزوم محال می‌آید، زیرا مرده نمی تواند خود را زنده کند، واگر بگویند که: غیر او، او را زنده ساخت. ما می‌گوئیم که ازین ثابت می‌شود که او مخلوق و محتاج بوده است نه که إله معبود.

مسیحیان براین عقیده اند که مسیح  علیه السلام ، إله عالم و خالق و رازق و تا قیام قیامت مدبر عالم است. ما از ایشان می‌پرسیم: هنگامیکه مسیح به دار آویخته شد، و در قبر دفن شد، و درآنجا مدت سه روز باقی ماند، در این مدت، تدبیر عالم و رزق موجودات زنده توسط که اداره می‌شد؟

آیا به مقام الوهیت توهین نیست که خداوند از کرسی عظمتش فرود آید، و به رحم زنی که می‌خورد و می نوشد و قضای حاجت می‌کند، داخل شود و سپس مدت نه ماه آنجا باقی بماند و پس از آن تولد شود، و گرسنه شود، و پستان مادر را بمکد، و با اطفال به مکتب برود و بیاموزد، و در خاتمه یهودیان او را دستگیر نمایند، و به چهره وگردنش سیلی بزنند، و تاجی از خار ساخته به طور استهزاء و تمسخر بر سرش نهند، سپس او را بر چوبی میخ کوب کنند که در تورات آمده است: «ملعون است هر که بر چوبه صلیب آویخته شود»؟!!.([۱۰])

تعجب است به عقلهای مسیحیان که چگونه برای خدای خود چیزی را می پسندند که آنرا برای خود نمی پسندند.

سوم: اقنوم روح القدس

قبلا بیان داشتیم که عقیدۀ تثلیث تا زمان انعقاد مجمع نیقیه  و پس از آن نیز حیثیت رسمی نداشت، و در مجمع نیقیه که توسط امپراطور گوستوتین دایر گردیده بود، تنها الوهیت مسیح  علیه السلام  به تصویب رسیده بود، اما در مورد الوهیت روح القدس بحثی صورت نگرفت، و آنرا به لزوم دید مردم واگذار نمودند که در نتیجۀ این امر، به اختلافات شدیدی میان کلیسای روم از یک طرف -که قائل به تثلیث و الوهیت روح القدس بود – و کلیسای قسطنطنیه از طرف دیگر – که روح القدس را خدا نمی‌دانست، منجر شد، بناءًا حاکم وقت مجبور شد تا در سال ۸۶۹ میلادی مجمع متشکل از اساقفه هر دو کلیسا را براه اندازد که در آن (۱۵۰) کشیش شرکت نمودند، و در نهایت جلسه، الوهیت روح القدس را به تصویب رساندند، و این چنین ضلع سومی  مثلث اقانیم تکمیل شد.

درین جلسه اسقف کلیسای روم که مدافع شدید نظریه الوهیت روح القدس بود چنین استدلال نمود: «نزد ما «روح القدس» جز «روح الله» معنای دیگری ندارد،  و روح الله تعالی جز حیاتش چیزی دیگری نیست، پس اگر ما بگوئیم که: روح القدس مخلوق است، این قول مستلزم مخلوق بودن روح الله می‌شود، و اگر ما بگوئیم که: روح الله مخلوق است، از آن مخلوق بودن حیات الهی لازم می‌آید که آن موجب کفر است»([۱۱]).

این تنها دلیلی بود که برای اثبات الوهیت روح القدس، از جانب اسقف مذکور ارائه شد، که تناقضات و پیچیدگی های این دلیل را بعدا بیان خواهیم کرد. اما در کتاب مقدس مسیحیان هیچ دلیلی بر الوهیت روح القدس وجود ندارد، جز اینکه ادعاء میکنند که روح القدس در کتاب مقدس ما به صفاتی وصف شده است که آن صفات تنها شایستۀ مقام الوهیت می‌باشد.

رد شبهه‌های نصاری در این مورد

آنچه را که مسیحیان برای اثبات اقنوم سوم، دلیل می‌گردانند، نا کافی و غیر قابل قبول است:

اول: یهودیان که وارثین اصیل تورات هستند از نصوص تورات چنین مسئله را درک نکرده اند.

دوم: آنچه در انجیل‌های نصاری آمده است هیچ یک آن بر الوهیت روح القدس دلالت ندارد. بطور مثال در قصۀ حاملگی مریم  به عیسی  علیه السلام   از روح القدس نام برده شده است. چنانچه در انجیل متی، فصل اول، فقره ۱۸ آمده است: «مریم مادر او که به عقد یوسف درآمده بود، پیش از آنکه به خانۀ شوهر برود، از روح القدس حامله شد».

در عبارت فوق انجیل، مراد از «روح القدس» جبرئیل  علیه السلام  فرشتۀ مؤکل به وحی است. و توضیح این مطلب در انجیل لوقا، فصل اول، فقره ۲۶ چنین آمده است: «در ماه ششم جبرئیل فرشته از جانب خدا به شهری به نام ناصره که در ولایت خلیل واقع است، به نزد دختری که در عقد مردی به نام یوسف از خاندان داود بود، فرستاده شد».

به اساس عبارت لوقا در قصۀ مذکور، در همۀ مواضعی که در انجیل از روح القدس نامبرده شده است بطور قطع و یقین، جبرئیل  علیه السلام  مراد است، و این ادعاء، ما را به آنچه که یوحنا در مورد روح القدس ذکر نموده است، تقویت می بخشد. لوقا در انجیل خود، فصل ۱۶، فقرهء ۱۲ چنین نقل نموده است: «وقتی او که روح راستی است، بیاید شما را به تمام حقیقت رهبری خواهد کرد، زیرا او از خود سخن نخواهد گفت، بلکه در بارۀ آنچه بشنود سخن می‌گوید».

مطلب عبارت فوق اینست که او از خود هیچ اختیاری ندارد، بلکه او مأمور و پیرو ذات دیگر است. زیرا اگر او خود إله باشد، باید از خود سخن بگوید، نه اینکه سفیر دیگران باشد.

روح القدس یعنی چه؟

در مواضع زیادی در انجیل و نیز در قرآن کریم، «روح» گاهی مقید به قید «القدس» ذکر شده است و گاهی مطلق ذکر شده است. چنانچه الله تعالی می‌فرماید:  ﴿وَأَیَّدۡنَٰهُ بِرُوحِ ٱلۡقُدُسِۗ﴾ [البقره: ۸۷]. پس مطلب از روح القدس دراین مواضع چه می‌باشد؟ آیا در همۀ این مواضع مراد همان فرشته ای موظف به وحی است؟

امام ابن تیمیه / دراین مورد می‌فرماید: «گاهی مراد از روح القدس، همان فرشته ای گرامی جبرئیل  علیه السلام ، و گاهی بمعنای وحی،   و رهنمائی و تأیید می‌باشد که خداوند به توسط فرشته و یا بدون آن‌ها می‌فرستد، و گاهی این دو معنا باهم متلازم می‌باشد. به این معنا که نزول وحی و فرشته باهم متلازم می‌باشد، و همچنان تأیید خداوند به بندگانش گاهی به توسط فرشته وگاهی توسط هدایت از جانب او تعالی صورت می‌گیرد»([۱۲]).

به هر حال مقصود ابن تیمیه / اینست که تفسیر «روح القدس» به حیات خداوند، چنانکه مسیحیان می‌کنند، باطل است. زیرا از کلام پیامبران متقدم و متأخر دانسته می‌شود که مراد از روح القدس، امری است که الله تعالی بر پیامبران و بندگان صالحش فرو می‌آورد که نزول آن گاهی همراه با فرشته  و گاهی با نصر و تأیید از جانب او تعالی می‌باشد. و به فرض ثبوت کلام منسوب به عیسی  علیه السلام  «پس بروید و همۀ ملتها را شاگرد من سازید، و آن‌ها را به نام پدر و پسر و روح القدس غوطه کنید»، تفسیر درست آن چینن است که: مردمان را امر کنید تا به الله و پیامبر فرستادۀ او، و به فرشته ای که توسط او بر پیامبر خود، وحی فرستاده است، ایمان بیاورید، به این اساس کلام مذکور عیسی  علیه السلام ، در حقیقت تأکید بر ضرورت ایمان به الله تعالی، به فرشتگان، کتابهای آسمانی و به پیامبران می‌باشد. و این امر حق است که عقل سالم و نقل صحیح بر صحت آن دلالت دارد.

و طوریکه مسیحیان عقیده دارند، اگر ما روح القدس را کاندید مقام الوهیت بدانیم، دراین صورت بر مسیحیان لازم است که از دو امر، یکی را انتخاب کنند: و آن اینکه یا الوهیت روح القدس پذیرفته اناجیل را تکذیب کنند. چون در انجیل طوریکه ما قبلا ذکر نمودیم مذکور است که مریم از روح القدس حامله شد، و روح القدس را «لوقا» در انجیل اش به جبرئیل  علیه السلام  فرشته ای وحی تفسیر کرده است، و یا اینکه به آنچه در انجیل مذکور است ایمان آورده و الوهیت روح القدس را نفی کنند. در این صورت، تفسیر نماینده اسقف روم، روح القدس به روح الله، و حیات الله، باطل می‌شود. چون مسلم است که روح القدس یعنی جبرئیل و سایر فرشتگان از جملۀ مخلوقات خدا هستند، در حالیکه صفت حیات الهی و سایر صفات خداوند مخلوق نیست.

در نهایت باید گفت که: مسئله ای تثلیث را به اعتراف خود نصاری، در تورات و کتابهای ملحق به آن نمیتوان یافت، بلکه این عبارت برخی اناجیل است که: «مردم را بنام پدر و پسر و روح القدس غوطه کنید» و از همین عبارت مجمل و مبهم، کشیشان نصرانی با تأثر از فلسفه‌های وثنی پیشین در پی اثبات تثلیث شدند.

تثلیث بزرگترین انحراف نصرانیت

یکی از دانشمندان می‌گوید: «در میان انحرافاتی که جهان مسیحیت به آن گرفتار شده است، چیزی بدتر از انحراف تثلیث نیست. زیرا آن‌ها با صراحت میگویند: خداوند سه گانه است. و نیز با صراحت میگویند: در عین حال یگانه است! یعنی هم وحدت را حقیقی می‌دانند و هم سه گانگی را واقعی می شمرند، و این موضوع مشکل بزرگی را برای پژوهشگران مسیحی بوجود آورده است.

او می‌افزاید:

… و اگر می بینیم در پاره ای از نوشته های تبلیغاتی اخیر که بدست افراد غیر مطلع داده می‌شود، دم از سه گانگی مجازی می‌زنند، سخن ریاکارانه ای است که به هیچ وجه با منابع اصلی مسیحیت و اعتقاد واقعی دانشمندان آن‌ها سازگار نمی‌آید.

اینجاست که مسیحیان خود را با یک مطلب غیر معقول مواجه می بینند، زیرا معادله «۱=۳» را هیچ کودک دبستانی هم نمی تواند بپذیرد، به همین دلیل معمولا می‌گویند: این مسئله را نباید با مقیاس عقل پذیرفت، بلکه با مقیاس تعبد و دل! باید پذیرفته شود. و ازینجا است که مسئلۀ بیگانگی «مذهب» از «منطق عقل» شروع می‌شود، و مسیحیت را به این وادی خطرناک می‌کشاند که مذهب جنبۀ عقلانی ندارد، بلکه صرفا جنبۀ قلبی و تعبدی دارد، و نیز از اینجا است که بیگانگی علم و مذهب و تضاد این دو باهم از نظر منطق مسیحیت کنونی آشکار می‌شود، زیرا علم می‌گوید: عدد ۳ هرگز با عدد «۱» مساوی نیست، اما مسیحیت کنونی می‌گوید: ۱=۳ هست.

در مورد این عقیده به چند نکته باید توجه کرد:

  • در هیچ یک از اناجیل کنونی اشاره ای به مسئلۀ تثلیث نشده است، به همین دلیل محققان مسیحی عقیده دارند که سرچشمۀ تثلیث در اناجیل، مخفی و ناپیدا است. «مستر هاکس» امریکائی می‌گوید: «ولی مسئلۀ تثلیث در عهد عتیق و عهد جدید مخفی و غیر واضح است»([۱۳]). و همین طور بعضی از مؤرخان نبشته اند: مسئله ای تثلیث از حدود قرن سوم به بعد در میان مسیحیان آشکار گشت، و این بدعتی بود که بر اثر غلو از یک سو، و آمیزش مسیحیان با سایراقوام دیگر از سوی دیگر، در مسیحیت واقعی وارد شد. و بعضی احتمال می‌دهند که اصولا تثلیث نصاری از «ثالوث هندی» گرفته شده است.
  • تثلیث، مخصوصا به صورت تثلیث در وحدت (سه گانگی در عین یگانگی) مطلبی است کاملا نامعقول و بر خلاف بداهت عقل، و می‌دانیم که مذهب هرگز نمیتواند از عقل و علم جدا شود، علم حقیقی با مذهب واقعی، همیشه همآهنگ است، و دوش به دوش یکدیگر سیر میکنند، این سخن که مذهب را باید تعبدا پذیرفت، سخن بسیار نادرستی است …
  • دلائل متعددی که در بحث توحید برای یگانگی ذات خدا آورده شده است، هرگونه دو گانگی و سه گانگی و تعدد را از او نفی می‌کند. خداوند یک وجود بی نهایت است از هر جهت، ازلی، ابدی و نامحدود از نظر علم و قدرت و توانائی. و می‌دانیم که در بی نهایت، تعدد و دو گانگی تصور نمی‌شود، زیرا اگر دو بی نهایت فرض کنیم هردو متناهی و محدود می‌شوند، چون وجود اول فاقد قدرت و توانائی و هستی وجود دوم است. همچنین وجود دوم فاقد وجود اول و امتیازات او است، بنابراین هم وجود اول محدود است و هم وجود دوم، به عبارت روشنتر اگر دو بی نهایت از تمام جهات فرض کنیم، حتما «بی نهایت اول» به مرز «بی نهایت دوم» که میرسد، تمام می‌گردد. و بی نهایت دوم که به مرز بی نهایت اول میرسد، آن هم تمام می‌گردد، بنابراین هر دو محدود هستند و متناهی.

نتیجه اینکه: ذات خداوند یک وجود غیر متناهی است، هرگز نمی تواند تعدد داشته باشد.

همچنین اگر معتقد باشیم که ذات خدا مرکب از «سه اقنوم»– سه اصل یا سه ذات – است، لازم می‌آید که هر سه محدود باشند، نه نا محدود و نامتناهی. به علاوه هر «مرکبی» نیازمند به اجزای خویش است، و وجودش معلول وجود آن‌ها است، و لازمه ای ترکیب در ذات خدا این است که او نیازمند و معلول باشد، در حالی که می‌دانیم او بی نیاز است، و یگانه آفریدگار عالم هستی است.

  • از همه اینها گذشته چگونه ممکن است که ذات خدا در قالب انسانی آشکار شود، و نیاز به جسم و مکان و غذا و لباس و مانند آن پیدا کند؟! محدود ساختن خدای ازلی و ابدی در جسم یک انسان و قرار دادن او در جنین مادر، از بدترین تهمت‌هائی است که ممکن است به ذات مقدس او بسته شود، و همچنین نسبت دادن فرزند به خدا که مستلزم عوارض مختلف جسمانی است یک نسبت غیر منطقی وکاملا نا معقول محسوب می‌شود. به دلیل اینکه هر کسی که در محیط مسیحیت پرورش نیافته، و از آغاز طفولیت با این تعلیمات موهوم و غلط خو نگرفته است، از شنیدن این تعبیرات که بر خلاف الهام فطرت و عقل است، مشمئز می‌شود، و اگر خود مسیحیان از تعبیرات مانند «خدای پدر» و «خدای پسر» نا راحت نمی‌شوند، به خاطرآنست که از طفولیت با این مفاهیم غلط انس گرفته اند!
  • اخیرا دیده می‌شود که جمعی از مبلغان مسیحی برای اغفال افراد کم اطلاع در مورد مسئلۀ تثلیث، متشبث به مثالهای سفسطه آمیزی شده‌اند، از جمله اینکه: وحدت در تثلیث (یگانگی درعین سه گانگی) را می توان تشبیه به «جرم خورشید» و «نور» و «حرارت» آن کرد که سه چیز هستند، و در عین حال یک حقیقت اند. و یا تشبیه به موجودی کرد که عکس آن در سه آئینه بیفتد، با اینکه یک موجود بیشتر نیست، سه موجود به نظر میرسند! و یا آنرا تشبیه به مثلثی می‌کنند که از بیرون سه زاویه دارد، و اما اگر زوایا را از درون امتداد دهیم به یک نقطه میرسند.

با کمی دقت روشن می‌شود که این مثالها ارتباطی با مسألۀ مورد بحث ندارد، زیرا «جرم خورشید» مسلما با «نور» آن دو تا است، و «نور» که امواج ما فوق قرمز است با «حرارت» که امواج ما دون قرمز است از نظر علمی کاملا تفاوت دارند، و اگر احیانا گفته شود که این سه چیز یک واحد شخصی هستند، مسامحه و مجازی بیش نیست.

و از آن روشنتر مثال «جسم» و «آئینه ها» است، زیرا عکسی که در آئینه است چیزی جز انعکاس نور نیست، انعکاس نور مسلما غیر از خود جسم است، بنا بر این اتحاد حقیقی و شخصی در میان آن‌ها وجود ندارد. این مطلب خیلی ساده علم فیزیک در صنوف ابتدائیه مدرسه است که اکثرخواننده گان به آن آشنایی دارند.

در مثال مثلث، نیز مطلب همین طور است: زوایای مثلث قطعا متعدد اند و امتداد نصف الزاویه ها و رسیدن به یک نقطه در داخل مثلث، ربطی به زوایای اصلی ندارد.

شگفت انگیز اینکه بعضی از مسیحیان شرقی با الهام از «وحدت الوجود صوفیه» خواسته اند توحید در تثلیث را با منطق «وحدت وجود» تطبیق دهند، ولی ناگفته پیداست اگر کسی عقیده وحدت وجود را بپذیرد باید همۀ موجودات این عالم را جزئی از ذات خدا بداند، بلکه عین او تصور کند، در این موقع سه گانگی معنای ندارد، بلکه تمام موجودات از کوچک و بزرگ، جزء یا مظهر برای او می‌شوند، بنا براین تثلیث مسحیت هیچگونه ارتباطی با وحدت وجود نمی تواند داشته باشد، اگر چه در جای خود وحدت وجود صوفیه نیز ابطال شده  است.

لذا نباید فریب این توضیحات عوام فریبانه ای مسیحیان را خورد، چون آن‌ها تثلیث را حقیقی می‌دانند، و در عین حال پسر بودن عیسی  علیه السلام   را برای خدا حقیقت می‌دانند.

باید دانست که عقیده فرزند خدا قرار دادن عیسی  علیه السلام   مسئله ای نیست که تنها از سوی مسلمانان برای اولین بار مورد نقد و ابطال قرار گرفته است، بلکه شاگردان نخستین مسیح علیه السلام  نیز این موضوع را به شدت رد نموده‌اند، چنانچه «برنابا» حواری موحد در مقدمۀ انجیل خود می‌نگارد: «نشانه های زیادی را شیطان در لباس تقوا وسیله ای گمراهی برای آنهای قرار داده است که در پی پخش تعلیمات بسیار کفرآمیز، شده‌اند. چون آنها، مسیح را پسر خدا می خوانند». و نیز در همین انجیل ذکر است که مسیح به حواریون گفت: «شما در باره ای من چه نظر دارید؟ پطرس جواب داد: تو مسیح، پسر خدا هستی. پس از شنیدن این کلام مسیح علیه السلام  برآشفت و بر پطرس خشمگین شد و او را نکوهش نموده گفت: برو و از من دور شو، زیرا تو شیطان هستی، و می‌خواهی با من بدی کنی».

برنابا در انجیل خود از عیسی  علیه السلام  روایت می‌کند که او فرمود: «من آسمانها را، و هر زنده جانی را که در زمین هست گواه می‌گردانم که از همه چیزهائی که مردم در باره ای من گفته اند – که من از بشر برتر هستم– بیزار هستم، زیرا من انسان هستم و از زنی پیدا شدم، و مورد محاکمه و پرسش الله تعالی قرار می‌گیرم»([۱۴]).

این اقوال را «برنابای حواری» پنجصد سال قبل از نزول قرآن در رد عقائد باطل مسیحیان زمان خود گرد آوری نموده بود، و قرآن کریم برآن مهر تأیید زد. چنانچه الله تعالی در قرآن کریم عقائد باطل مسیحیان را با شدت بسیار تردید می‌کند، و در رد الوهیت مسیح  علیه السلام  می‌فرماید:

﴿لَقَدۡ کَفَرَ ٱلَّذِینَ قَالُوٓاْ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡمَسِیحُ ٱبۡنُ مَرۡیَمَۖ وَقَالَ ٱلۡمَسِیحُ یَٰبَنِیٓ إِسۡرَٰٓءِیلَ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ رَبِّی وَرَبَّکُمۡۖ إِنَّهُۥ مَن یُشۡرِکۡ بِٱللَّهِ فَقَدۡ حَرَّمَ ٱللَّهُ عَلَیۡهِ ٱلۡجَنَّهَ وَمَأۡوَىٰهُ ٱلنَّارُۖ وَمَا لِلظَّٰلِمِینَ مِنۡ أَنصَارٖ ٧٢ لَّقَدۡ کَفَرَ ٱلَّذِینَ قَالُوٓاْ إِنَّ ٱللَّهَ ثَالِثُ ثَلَٰثَهٖۘ وَمَا مِنۡ إِلَٰهٍ إِلَّآ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۚ وَإِن لَّمۡ یَنتَهُواْ عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ ٱلَّذِینَ کَفَرُواْ مِنۡهُمۡ عَذَابٌ أَلِیمٌ ٧٣﴾ [المائده: ۷۲-۷۳].

ترجمه: «بیگمان کسانی کافرند که می‌گویند: خدا همان مسیح پسر مریم است. عیسی گفته است: ای بنی اسرائیل! خدای یگانه ای را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شما است. بیگمان هرکس انبازی برای خدا قرار دهد، خدا بهشت را بر او حرام کرده است، و جایگاه او آتش است. و ستمکاران یار و یاوری ندارند* بیگمان کسانی کافرند که میگویند: خداوند یکی از سه خدا است! معبودی جز معبود یگانه وجود ندارد، و اگر از آنچه میگویند دست نکشند به آنان عذاب دردناکی خواهد رسید».

 بعد از آن الله تعالی در ادامۀ این آیات، ثابت می‌کند که مسیح و مادرش هیچکدام خدا نبودند، چون از لوازم الوهیت، منزه بودن از خوردن، نوشیدن و از سائر عوارضی است که به مخلوق پیش می‌شود. الله تعالی می‌فرماید:

﴿مَّا ٱلۡمَسِیحُ ٱبۡنُ مَرۡیَمَ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُ وَأُمُّهُۥ صِدِّیقَهٞۖ کَانَا یَأۡکُلَانِ ٱلطَّعَامَۗ ٱنظُرۡ کَیۡفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ ٱلۡأٓیَٰتِ ثُمَّ ٱنظُرۡ أَنَّىٰ یُؤۡفَکُونَ ٧۵﴾ [المائده: ۷۵].

ترجمه: «مسیح پسر مریم جز پیغمبری نبود. پیش از او نیز پیغمبرانی رفته اند، و  مادرش نیز زن بسیار راستکار و راستگوئی بود. هم عیسی و هم مادرش غذا میخوردند. بنگرید که چگونه آیات را برای آنان توضیح و تبیین میکنیم؟ دو باره بنگر که چگونه ایشان باز داشته میشوند»؟!

و راجع به ابطال تثلیث و عقیدۀ مسیحیان که عیسی را پسر خدا می‌دانند، چنین ارشاد می‌فرماید:

﴿یَٰٓأَهۡلَ ٱلۡکِتَٰبِ لَا تَغۡلُواْ فِی دِینِکُمۡ وَلَا تَقُولُواْ عَلَى ٱللَّهِ إِلَّا ٱلۡحَقَّۚ إِنَّمَا ٱلۡمَسِیحُ عِیسَى ٱبۡنُ مَرۡیَمَ رَسُولُ ٱللَّهِ وَکَلِمَتُهُۥٓ أَلۡقَىٰهَآ إِلَىٰ مَرۡیَمَ وَرُوحٞ مِّنۡهُۖ فَ‍َٔامِنُواْ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦۖ وَلَا تَقُولُواْ ثَلَٰثَهٌۚ ٱنتَهُواْ خَیۡرٗا لَّکُمۡۚ إِنَّمَا ٱللَّهُ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ سُبۡحَٰنَهُۥٓ أَن یَکُونَ لَهُۥ وَلَدٞۘ لَّهُۥ مَا فِی ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِی ٱلۡأَرۡضِۗ وَکَفَىٰ بِٱللَّهِ وَکِیلٗا ١٧١﴾ [النساء: ۱۷۱].

ترجمه: «ای اهل کتاب، در دین خود غلو مکنید، و در باره ای خدا جز حق مگوئید، بیگمان عیسی مسیح پسر مریم، فرستاده ای خدا است و کلمه او (یعنی پدیدۀ فرمانِ:کُن) است که خدا آن را به مریم رساند. او دارای روحی است که از سوی خدا به کالبدش دمی‌ده شده است پس به خدا و پیغمبرانش ایمان بیاورید، و مگوئید که (خدا) سه تا است، (ازین سخن پوچ) دست بردارید که به سود شما است. خدا یکی بیش نیست که الله است و حاشا که فرزندی داشته باشد. و حال آنکه از آن او است آنچه در آسمانها وآنچه در زمین است، و کافی است (که تنها) خدا مدبر باشد».

مراد از ﴿کَلِمَتُهُۥٓ﴾ در آیت: أثر کلمۀ است که خداوند به آن مخلوقات را آفریده است، و آن همان کلمه ای «کُن» می‌باشد.

و مراد از ﴿وَرُوحٞ مِّنۡهُۖ﴾ جبرئیل  علیه السلام  است که خداوند او را فرستاد تا مریم را توسط دمی که در او دمید، به یک فرزند پاک مژده دهد.

این چنین خداوند در قرآن کریم الوهیت مسیح را باطل اعلام می‌دارد، و وجود آلهۀ سه گانه را نفی می‌کند، و مسیح را یک بشر رسول معرفی مینماید که او را خداوند جهت هدایت بنی اسرائیل فرستاده بود، در خاتمۀ آیت، بیان می‌دارد که الله ذات یگانه و از هر نوع شریک بی نیاز است، و در تدبیر آسمانها و زمین و کائنات محتاج مشوره و دستگیری احدی نیست، و او کارساز همگان است.

اتحاد و تجسد

مسیحیان در توضیح این بخش از عقیده ای خود میگویند که: «کلمه الله» که به خالقیت نیز متصف هست، در جسد بشری به صورت مسیح از مریم تولد شد. و یا به تعبیر دیگر، لاهوت الهی با ناسوت بشری از مریم ’ تولد گردید که او همانا عیسی پسر مریم فرزند حقیقی الله می‌باشد.

ادلۀ مسیحیان

برای اثبات عقیده ای وحدت و حلول که قضیه به دارآویخته شدن و خود را فدای گناهان بشریت ساختن، برآن بنا نهاده شده است، به عباراتی از کتاب عهد جدید – انجیل- استدلال می‌گیرند که قرار ذیل است:

  • در انجیل یوحنا، فصل اول، فقرهء ۱-۱۴ چنین نگاشته شده است: «در ازل کلمه بود، کلمه با خدا بود، و کلمه خود خدا بود، از ازل کلمه با خدا بود، و همه چیز بوسیلۀ او هستی یافت، و بدون او چیزی آفریده نشد… پس کلمه جسم گشته به شکل انسان در میان ما ساکن گردید».
  • در رساله ای بولس (شاؤول) به تیموتاوس، فصل سوم، فقرهء ۱۶ چنین نگاشته شده است: «او به صورت انسان ظاهر شد، روح القدس حقانیتش را ثابت نمود».
  • همچنین در رساله ای بولس به عبرانیان در فصل اول، فقره ۳ چنین ذکر شده است: «آن پسر فروغ جلال خدا و مظهر کامل وجود اوست و کائنات را باکلام پر قدرت خود نگه می‌دارد، و پس از آن که آدمیان را از گناهانشان پاک گردانید، در عالم بالا در کنار راست حضرت اعلی نشست».

این بود خلاصۀ آنچه که مسیحیان در مورد اتحاد لاهوت با ناسوت به آن استدلال کرده‌اند.

نقد و ابطال این ادله

قبلا در مبحث نقد اناجیل، هویت انجیل یوحنا بیان گردید و از قول مسیحیان پژوهشگر توضیح به عمل آمد که انجیل یوحنا یک کتاب مزور، جعل شده و قلابی می‌باشد، و این مطلب نیز بیان شد که انجیل مذکور به هدف اثبات الوهیت مسیح  علیه السلام  تألیف شده است. بناءً استدلال به نصوص این انجیل ضعیف تر از تمسک به تار عنکبوت می‌باشد. و اما استدلال به کلام بولس در رساله ای تیموتاوس و عبرانیان ضعیف تر از استدلال به عبارت انجیل یوحنا می‌باشد. چون همین بولس بود که عقیدۀ ابن الله بودن عیسی  علیه السلام  و الوهیت وی، و اتحاد و تجسد و بالآخره  به دار آویخته شدن عیسی را بر دار (تا کفارۀ گناهان بشریت شود)، در عقیدۀ مسیحیان داخل نمود.

نقد تحلیلی نظریه ای باطل اتحاد و تجسد 

«مسیحیان می‌گویند: کلمه ای خدا که متصف به صفت خالقیت است، به جسم تبدیل شد و به شکل انسان هر دوی آن (کلمه و ناسوت) باهم ولادت شدند که از آن به اتحاد لاهوت با ناسوت تعبیر میکنند. این استدلال عقلا ممتنع است و هر امری که عقلا ممتنع باشد پیامبران از اخبار به آن منزه و پاک هستند.

 در مورد اتحاد لاهوت با ناسوت می‌پرسیم:

اول: آیا متحد با مسیح همان ذاتی است که به صفت کلام متصف است، و یا اینکه تنها کلمه با وی متحد است؟ اگر متحد با مسیح، صفت کلام همراه با ذات باشد دراین صورت، مسیح هم «پدر» است و هم «پسر» و هم «روح القدس». اقانیم سه گانه نیز عبارت از مسیح می‌باشد. این رأی از دید عقل و نقل باطل است.

و اگر متحد تنها «کلمۀ الله» -یعنی تنها کلام بدون ذات- باشد، در آن صورت کلمه «صفت» است، و صفات را در غیر موصوف، وجود خارجی نمی‌باشد، چون صفت نه إله است، و نه خالق. در حالی که مسیح در عقیده ای مسیحیان هم إله است و هم خالق. پس در هر دو صورت قول مسیحیان باطل می‌گردد.

اما اگر بگویند: متحد با مسیح ذات موصوف با صفت است. و موصوف «پدر» است، و مسیح نزد مسیحیان «پدر» نیست بلکه «پسر» است.

و اگر بگویند: متحد تنها صفت است، درآن صورت مفارقت صفت از موصوف می‌آید، در حالیکه صفت بدون موصوف وجود نمی داشته باشد، بناءً صفت نه خالق است و نه رازق و نه إله است، و نه ازین موصوف می‌باشد. و مسیح به عقیده مسیحیان به همه ای این صفات متصف بوده و از طرف راست «پدر» نشسته است.

دوم: اگر ناسوت مسیح و ذاتی که با ناسوت او یکجا و متحد شد، بعد از اتحاد هم دو ذات باشند که دو جوهر هستند، پس آنرا نمی توان اتحاد نامید.

و اگر بعد از اتحاد به یک جوهر واحد تبدیل شده باشند، دراین صورت هم انقلاب در ذات و هم انقلاب در صفت لازم می‌آید، و تحول فقط در صورتی روی می‌دهد که چیزی معدوم شود، و چیزدیگری موجود شود، و قاعدۀ مسلمه است که هر امر قدیم واجب الوجود، هم مستحیل العدم و هم ممتنع العدم است، چون قدیم تنها در صورتی قدیم شده می تواند که واجب الوجود بوده باشد، یا لازم واجب الوجود باشد، زیرا آنچه لازم واجب الوجود نباشد، آنرا قدیم گفته نمی توانیم. و چنانکه عدم واجب الوجود ممتنع است، همچنان عدم آنچه که لازم برای واجب الوجود است، آن نیز ممتنع است، چون انتفای لازم مستلزم انتفای ملزوم است. پس ثابت شد که کلام صفت خداوند است و هیچ نوع تحول و تبدل را نمی پذیرد.

سوم: اگر مسیح نفس کلمه ای الله باشد، کلمه ای الله، نه إله است و نه خالق آسمانها و زمین است، و نه آمرزنده گناهان است و نه جزا دهنده مردمان، برابر است که مراد از کلمه، صفت الله باشد، و یا مخلوق او، چون آفریدگار عالم نه علم خداوند است، و نه قدرت و حیات او. بناءً هیچ کس «یا علم الله اغفرلی ویا کلام الله ارحمنی» نمی‌گوید، بلکه الله را که متصف به صفات کمال است، می خواند.

اینجا ثابت می‌شود که مسیح، نفس کلمه نیست، بلکه جوهر قائم بنفسه است، چون کلام صفت قائم به متکلم است، منفصل از وی نیست، و اگر مسیح کلمه باشد، پس باید او «پدر» باشد، در حالیکه به عقیدۀ مسیحیان او «پدر» نیست، بلکه «پسر» است. اینجا است که گمراهی مسیحیان از چند جهت بروز می‌کند:

اول: اینکه اقانیم را در سه منحصر نمودند، در حالیکه صفات خداوند در سه منحصر نیست.

دوم: اینکه مسیح را نفس کلمه قرار دادند، و حال اینکه مسیح نفس کلمه نیست، بلکه توسط کلمه آفریده شده است که همان لفظ «کن فکان» است، و مسیح را به طور خصوص بخاطری ذکر نمود که ولادت و پیدایش او به وجه معتاد نبود، چون سایر بشر از نطفه آفریده میشوند، اما مسیح از نفخ روح در مریم ’ آفریده شد([۱۵]).

و سؤال دیگری که متوجه مسیحیان می‌شود اینست که:

  • آنان معتقد اند که «کلمه ای الله» در مریم حلول نمود، و مسیح  علیه السلام   از روح القدس متجسد شد، و این کلام مقتضی انتقال معانی (صفات) از محل اصلی اش به محل دیگری می‌شود، و باید گفت که انتقال معانی محال است، چون اگر ما به انتقال معانی قایل شویم این امر مستلزم می‌شود که معانی به اجسام تبدیل شود، و صفات به موصوفات منقلب شوند، و در نزد همۀ عقلاء قلب حقائق از مستحیلات می‌باشد.
  • مسیحیان به این عقیده اند که مریم از روح القدس حامله شده و از روح متجسد شد. این کلام مستلزم اینست که مسیح باید پسر روح القدس باشد نه پسر خدا، در حالیکه مسیحیان او را پسر خدا میگویند([۱۶]).

ملاحظه ای دیگری که ما از انجیل یوحنا نقل نمودیم همانا اختلاف میان نسخۀ فارسی ونسخۀ عربی آنست. زیرا در انجیل یوحنا به زبان عربی چنین آمده است: «فی البدء کان الکلمه، والکلمه کان عند الله، وکان الکلمه الله» که ترجمه اش ازین قرار است: «در ابتداء کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خود خدا بود».

و چون در نص مذکور اعتراضات زیادی متوجه مسیحیان می‌شود، از آن جمله:

  • مراد از «بدء» چیست؟، «بدء» الله و یا «بدء» کلمۀ عیسی است؟ و در هردو صورت، سخن مذکور باطل می‌شود، چون در عقیدۀ نصاری، الله وکلمه هر دو ازلی هستند.
  • تناقض میان اول عبارت «والکلمه کان عند الله» و میان نهایت آن: «وکان الکلمه الله»، چون کلمۀ «عند» در ابتدای عبارت مقتضی اینست که کلمه غیر از الله باشد، و نهایت عبارت تصریح می‌کند که مراد از «کلمه» همان الله است.

بناءً مسیحیان به هنگام ترجمه انجیل به زبان فارسی اعتراضات مذکور را پیش نظر گرفته عبارت اصلی انجیل را تحریف نموده کلمۀ «بدء» را به «ازل» ترجمه کردند تا از اعتراضات مذکور در امان مانند. اما ترجمه ای «بدء» به ازل غلط است. چون «بدء» دلالت بر متناهی بودن و بر عدم قدم می‌کند، و اما کلملۀ «ازل» بر قدم دلالت می‌کند.

این خود دلیل روشن دیگری است بر اینکه انجیل‌ها تاهنوز از تحریف و تبدیل سالم نیستند، و هر روز به خاطر رفع یک اعتراض، تغییری را در آن ایجاد میکنند. و هر کسی که دارای اندیشه و فکر دست نخورده باشد، طرح ریزی یک آئین را براساس چنین بنیاد بی اساس یک طرح ریزی احمقانه تلقی می‌کند، زیرا چنین کار، درست مانند کسی است که از تار عنکبوت ریسمان ببافد.

حالا که برخی از مسیحیان به تناقض مسئلۀ اتحاد و تجسد، با عقل سلیم پی برده اند، به حرکت های عوام فریبانۀ دست زده میگویند: «قضیۀ تثلیث و قضیه اتحاد از جملۀ اسرار و رموز است که درک آن با عقل ممکن نیست». دینی که درآن عقل را هیچ ارزشی نیست، چگونه سبب فلاح و نجات جوامع بشری شده می تواند. از خلال نظر در کتب مسیحیان که در موضوعات دینی شان نوشته اند چنین بر می‌آید که گویا ایشان دروازه های قلبهای خود را به روی عقل و تفکر بسته اند، و عقل را یگانه دشمن خود تصور می‌کنند، در حالی که نقل صحیح با عقل صریح هیچ گاه در تعارض نمی‌باشد.

به دار آویخته شدن عیسی

یهود و نصاری به این عقیده اند که عیسی  علیه السلام   بر چوبی که به شکل چلیپا بود آویخته شده دست و پایش در آن میخ کوب شد و اعدام گردید. البته با فرق اینکه یهودیان عقیده داشتند که مسیح به سبب انحرافش از تعالیم موسی  علیه السلام   کافر شده است، بناءً آنان او را به دار آویختند.

اما مسیحیان به این عقیده اند که مسیح به دار آویخته شد تا بشریت را از گناهی رهائی بخشد که آدم  علیه السلام   مرتکب شده بود، و به سبب آن مورد غضب خدا قرار گرفت، و همان گناه به فرزندان آدم و به نسل او منتقل شد، و چون عدل خداوندی مقتضی رهائی بشریت از بند آن گناه بود، بناءً الله تعالی یگانه پسرخود – عیسی  علیه السلام  – را فرستاد تا در پیکر بشری ظاهر گردید و خود را فدای گناهان بشریت نموده به دار آویخته شود، و بشریت را از چنگال گناهان برهاند.

ادلۀ مسیحیان

مسیحیان برای اثبات این عقیده خرافی خود به بخشی از عبارات اناجیل تحریف شده و به اقوال «بولس» که او را قدیس می نامند که در حقیقت عکس آن بود، استدلال میکنند:

  • در انجیل یوحنا، فصل سوم، فقره ۱۶ چنین مذکور است: «زیرا خدا جهانیان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان بیاورد هلاک نگردد، بلکه صاحب زندگی جاویدان شود».
  • در انجیل مرقس، فصل دهم، فقره ۴۵ چنین ذکر شده است: «چون پسر انسان نیامده است تا مخدوم شود، بلکه تا به دیگران خدمت کند، و جان خود را در راه بسیاری فدا سازد».
  • در رسالۀ اول «بولس» به اهل «قرنت»، فصل پانزدهم ، فقره ۳ ذکر شده است: «مسیح برای گناهان ما مرد و مدفون شد».
  • در رسالۀ دوم «بولس» به «قرنتیان» فصل پنجم، فقره ۲۱ ، «بولس» نگاشته است: «مسیح کاملا بی گناه بود، ولی خدا به خاطر ما او را بی گناه نشناخت، تا ما به وسیله اتحاد با او مانند خود خدا کاملا نیک شویم».

یک مسیحی به نام قس ابراهیم لوقا می‌نویسد: «مسیحیت می‌داند برای اینکه خداوند بین عدل و رحمت خود در مورد انسان بعد از سقوط انسان در گناه، ربط دهد، طریقۀ فداء را خداوند تدبیر نمود، تا پسر عزیز خود را برای مرگ در صلیب به نیابت از ما انسانها به دست مرگ بسپارد، و با این ترتیب خداوند به مقتضای عدل عمل نمود و رحمت خود را در حق ما کامل گردانید، و بشر مستحق عفو و غفران پنداشته شد»([۱۷]).

این بود خلاصه ای آنچه که مسیحیان در باره ای عقیده ای صلب (دار آویخته شدن) عیسی  علیه السلام   بیان می‌دارند.

نقد نظریه صلیب

از نگاه تاریخی مسئلۀ به دار شدن عیسی علیه السلام  را در روشنی اقوالی که انجیل‌ها از عیسی علیه السلام  نقل نمود اند ما اینجا بررسی نموده و ثابت می‌کنیم که به دار آویخته شدن ایشان یک موضوع کاملا دروغ و بی اساس است که هیچگونه استناد تاریخی ندارد:

۱- هنگامیکه یهودیان فریسی می‌خواستند او را ذریعۀ نگهبانی دستگیر نمایند، مسیح به آن‌ها گفت: «فقط مدت کوتاهی با شما خواهم بود، و بعد به نزد کسی که مرا فرستاده است خواهم رفت، شما به دنبال من خواهید گشت اما مرا نخواهید یافت، و به جائی که من خواهم بود شما نمی توانید بیائید. پس یهودیان به یکدیگر گفتند: کجا می خواهد برود که ما نتوانیم او را پیدا کنیم؟ آیا می خواهد پیش کسانی برود که در میان یونانیان پراگنده هستند و به یونانیان تعلیم دهد؟ مقصود او ازین حرف چیست؟»([۱۸]).

این قول عیسی  علیه السلام  چنان آشکار است که هیچ عاقلی در آن شک نمی‌کند، و دلیل واضحی است بر عدم قتل عیسی  علیه السلام ، چون هنگامیکه یهودیان در پی قتل او شدند، خداوند او را بسوی خود قبل از وقوع حادثه بلند خواهد نمود، و همین است مطلب قول عیسی: «شما به دنبال من خواهید گشت، اما مرا نخواهید یافت..».

در موضع دیگری مسیح  علیه السلام  برای یهودیان اعلام می‌دارد که نبوت او حق است، و هر گونه تلاش آن‌ها برای نابود ساختن مسیح بی هوده خواهد بود، چون الله تعالی او را به نزد خود بلند می‌کند: «عیسی به ایشان گفت: من میروم و شما بدنبال من خواهید گشت، ولی در گناهان خواهید مرد، و به جائی که من میروم نمی توانید بیائید. یهودیان به یکدیگر گفتند: آیا منظورش اینست که میخواهد خود را بکشد؟

عیسی به آنان گفت: وقتی که شما پسر انسان را از زمین بلند کردید آن وقت خواهید دانست که من آنکسی هستم که از خود کاری نمی‌کنم، بلکه همانطور که پدر به من تعلیم داده است سخن میگویم، فرستندۀ من با من است، پدر مرا تنها نگذاشته است، زیرا من همیشه آنچه او را خوشنود می‌سازد به عمل آورده ام»([۱۹]).

ابطال نظریه صلب عیسی  علیه السلام  

در این مقام با یک مقارنه میان سخنان مسیح  علیه السلام  که همواره واضح می‌سازد: «خدا با او است»، و میان آن شخصی که هنگام به دار آویخته شدن فریاد بر کشید و گفت: «خدای من!  خدای من! چرا مرا ترک کردی؟» امور ذیل واضح می‌گردد:

اول: شخصی که به دار آویخته شد، اگر او واقعا مسیح بود، چنانکه مسیحیان عقیده دارند، دراین صورت آخرین سخنی که او گفته‌است: «خدای من! خدای من! چرا مرا ترک کردی»؟! سخنان دیگر او را تکذیب می‌کند که او می‌گفت: «خدای من با من است، و مرا هیچ گاه تنها نمی گذارد».

در چنین صورت این امر به میان می‌آید که مسیحی که مسیحیان به آن عقیده دارند، مسیح راستین و حقیقی و پیامبر نیست، بلکه مسیح دروغین، و ترسوئی است که همواره میان اقوالش تناقض است. و در میان سخنان پیامبر هیچگاهی تناقض نمی‌باشد. و مسیح راستین و پیامبر همان مسیحی است که ما مسلمانان به آن عقیده داریم.

دوم: ادنی ترین شخصی که به خاطر یک آرمان و هدف مبارزه می‌کند، در راه مبارزه اش اگر کشته هم شود، تا آخرین رمق زندگی هیچگاه اظهار یأس و حسرت نمی‌کند، در حالیکه شخص مقتول بر چوبۀ دار را مشاهده میکنیم که در آخرین لحظات حیات خود اظهار الم و حسرت می‌کند، و خدای خود را متهم به بی وفائی می‌کند.  این خود دلیل واضح است بر اینکه شخص مقتول بر چوبۀ دار فردی دیگری بوده است، چون عیسی  علیه السلام  به مأموریتی که داشت یقین کامل و ناگسستنی داشت، و در شأن او چنین تصوری در اذهان راه نمی‌یابد.

از آخرین سخنانی که مسیح قبل از تلاش یهود برای دستگیری اش گفته بود اینست: «ببینید ساعتی می‌آید – در واقع هم اکنون شروع شده است –که همۀ شما پراگنده می‌شوید، و به خانه‌ها خود می روید، و مرا تنها میگذارید، با وجود این من تنها نیستم ، زیرا پدر با من است… ولی شجاع باشید من بر دنیا چیره شده ام»([۲۰]).

دراین عبارت انجیل می بینیم که مسیح  علیه السلام  بردو چیز تأکید می‌کند:

  • او تنها نیست بلکه «پدر» یعنی الله با او است.
  • او بر دنیا پیروز شده است.

حالا این دو امر را به حال شخصی که به دار آویخته شد، تطبیق می‌دهیم که آیا واقعا الله با او بود؟! و آیا واقعا او بر دنیا پیروز شده بود؟ یقینا این امر در باره ای آن شخص کاملا بر عکس بود، چون او با بسیار یأس و نومیدی اعلان کرد که خدایش او را تنها گذاشته است، و دشمنانش او را مقهور و مغلوب نموده بر او پیروز شده‌اند.

اینکه ما مسلمانان عقیده داریم که شخص مصلوب عیسی نه بود بلکه کسی دیگری بود، گروهی از مسیحیان نیز به همین عقیده اند، از آن جمله «برنابا» حواری جلیل القدر است که در انجیل خود می‌نویسد: «…  چون خداوند بنده ای خود را در خطر دید به فرشتگان دستور داد تا او را به عالم بالا نقل دهند، فرشتگان عیسی  علیه السلام   را به آسمان سوم منتقل ساختند… بعد از رفع عیسی  علیه السلام  یهودیان با توسل به زور وارد اطاق عیسی شدند، یاران عیسی همه در خواب بودند، خداوند شباهت عیسی را بر یهودا انداخت که تماما با عیسی مشابه گردید، و ما شاگردان عیسی در مورد یهودا گمان نمودیم که او عیسی است»([۲۱]).

جورج سیل مستشرق انگلیسی می‌گوید: فرقۀ سبرنتین و فرقۀ کربو کراتیون و همچنین فرقه های دیگری از مسیحیان متقدم بر این عقیده بودن که مسیح به دار آویخته نشده است، بلکه شخصی دیگری که شبیه عیسی بود، و از شاگردان او بود، به دار آویخته شد([۲۲]).

چون قصۀ صلیب یک افسانۀ مزور و ساخته و پرداختۀ مسیحیان است، بناءً قرآن کریم با صراحت تمام بر آن خط بطلان میکشد، و اعلان می‌دارد:

﴿وَقَوۡلِهِمۡ إِنَّا قَتَلۡنَا ٱلۡمَسِیحَ عِیسَى ٱبۡنَ مَرۡیَمَ رَسُولَ ٱللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰکِن شُبِّهَ لَهُمۡۚ وَإِنَّ ٱلَّذِینَ ٱخۡتَلَفُواْ فِیهِ لَفِی شَکّٖ مِّنۡهُۚ مَا لَهُم بِهِۦ مِنۡ عِلۡمٍ إِلَّا ٱتِّبَاعَ ٱلظَّنِّۚ وَمَا قَتَلُوهُ یَقِینَۢا ١۵٧ بَل رَّفَعَهُ ٱللَّهُ إِلَیۡهِۚ وَکَانَ ٱللَّهُ عَزِیزًا حَکِیمٗا ١۵٨﴾ [النساء: ۱۵۷-۱۵۸].

ترجمه: «و می گفتند: ما عیسی پسر مریم، پیغمبر خدا را کشتیم! در حالی که نه او را کشتند و نه به دار آویختند، و لیکن کار بر آنان مشتبه شد وکسانی که در باره ای او اختلاف پیدا کردند (جملگی) راجع بدو در شک وگمانند و آگاهی بدان ندارند، و تنها به گمان سخن میگویند و یقینا او را نکشته اند. بلکه خداوند او را بسوی خود بلند کرد، و خداوند غالب و با حکمت است».

نقد نظریه فداء

مسیحیان عقیده دارند که عیسی  علیه السلام  را خداوند فرستاد تا  او خود را فدای گناهی سازد که ابوالبشر آدم  علیه السلام  مرتکب آن شده بود، و بشریت را از قید آن گناه برهاند.

اما واقعیت امر اینست که طرح چنین نظریه نه تنها خلاف عقل است، بلکه با نصوص کتاب مقدس نیز مخالف است. زیرا برای نجات از گناه، نیازی به ریزاندن خون یک بی گناه نیست، بلکه صلاح، پرهیزگاری، و توبه  نیز می‌تواند انسان را از شر گناهانش نجات بخشد. این موضوعی است که اناجیل نیز آنرا تأیید می‌کنند.

در انجیل متی، فصل نوزدهم، فقره ۱۶-۲۱ چنین نقل شده است: «مردی جلو آمد و از عیسی پرسید: ای استاد! چه کار نیکی باید بکنم تا بتوانم حیات جاویدانی را بدست آورم؟ عیسی به اوگفت: چرا در باره ای نیکی از من سئوال میکنی؟ فقط یکی نیکو است، اگر تو مایل هستی به حیات وارد شوی، اگر تو مایل هستی به حیات وارد شوی، احکام شریعت را نگاه دار. او پرسید: کدام احکام؟ عیسی در جواب گفت: قتل نکن، زنا نکن، دزدی نکن، شهادت دروغ نده، احترام پدر و مادر خود را نگاه دار، و همسایه ات را مانند خود دوست بدار».

در این اقتباس به خوبی ظاهر است که عیسی  علیه السلام  یگانه چیزی را که معیار و مدار برای حصول حیات ابدی قرار داده است، همانا ایمان به خدا، پیروی از احکام او، بجا آوری اعمال شایسته می‌باشد، نه چیز دیگری.

در رسالۀ یعقوب، فصل اول، فقره ۲۷ چنین نگاشته شده است: «دیانت پاک و بی آلایش در برابر خدای پدر این است که وقتی یتیمان و بیوه زنان دچار مصیبت می‌شوند، به آن‌ها توجه کنیم و خود را از فساد دنیا دور نگهداریم».

دراین  نص می خوانیم که یعقوب حواری بر این امر تأکید میورزد: دیانتی که مسیر ابدی انسان را معین می‌سازد تنها بر دو اساس استوار است: یکی ایمان به خدا، و دوم عمل صالح، و مسئله به دار آویخته شدن و ریزاندن خون بی گناه، هیچ ربطی به این دو مسئله ندارد، بلکه خلاف ایمان و خلاف عمل صالح می‌باشد.

بهمین اساس وقتی که حقیقت مسئله فداء از دیدگاه عقل و نقل بر جمعی مسیحیان با شعور، آشکار می‌گردد، ایشان این موضوع را به شدت رد می‌کنند.

چنانچه کوائیلس شیس Coelestius  یکی از دانشمندان مسیحی می‌گوید:

 گناه آدم تنها به او ضرر رساند، وآن گناه بر بنی نوع بشر هیچ نوع تأثیری نداشت، بناءً اطفال شیر خور هنگامیکه تولد می‌شوند، همانند آدم می‌باشند قبل ازینکه او مرتکب گناه شد([۲۳]).

پرسشهای که به پاسخ نیاز دارد

یقینا گمراهی حیثیت سراب بیابان بی پایان و ظلمت شب را دارد، و شخصی که در بیابان بی نام و نشان سفر کند، یگانه منزلش پرتگاه هلاکت و پریشانی می‌باشد، و هرگونه پرسشی از وی، جوابی جز علامه استفهام ندارد، ما هم در اینجا پرسشهائی داریم که متوجه کسانی است که در بیابان صلب و فداء غرق شده‌اند، مگر آنکه صراط مستقیم را انتخاب کنند، و خود را از باتلاق مسیحیت بکشانند. پرسش های که ما داریم قرار ذیل است:

مسیحیان میگویند که: به دار آویخته شدن مسیح به خاطر اتمام عدل و رحمت الهی بود، پس ما از آن‌ها می‌پرسیم: در تعذیب کردن و به دار آویختن یک انسان بی گناه چه عدل و رحمتی نهفته است؟!

مسیحیان می‌گویند که: مسیح یگانه فرزند خدا بود، پس ما ازآنان می‌پرسیم که: هنگامی که مسیح – به زعم شما مسیحیان – در برابر انواع گوناگون شکنجه و اذیت قرار گرفت و بعد از آن در چوبۀ دار میخ کوب شد و به قتل رسید، آنگاه عطوفت و شفقت پدری کجا بود تا یگانه فرزند خود را نجات دهد؟!

مسیحیان عقیده دارند که اولاد آدم بسبب گناه پدر نخستین شان مورد غضب خدا قرار گرفتند. این عقیده نه تنها در هیچ شریعتی وارد نه شده است، بلکه مخالف با نصوص کتاب مقدس است. چنانچه در عهد قدیم، سفر التثنیه، فصل ۲۴، فقره ۱۶ چنین آمده است: «پدر بجای پسر کشته نمی‌شود، و پسر بجای پدر کشته نمی‌شود، بلکه هر انسان در مقابل گناهش کشته می‌شود».

در سفر حزقیال، فصل۱۸، فقره ۲۰ چنین وارد شده است: «موت تنها نصیب نفس گنهگار است، پسر متحمل گناه پدر نیست، و همچنین پدر متحمل گناه پسر نیست، نیکی نیکوکار تنها به سود او است، و بدی بدکار تنها به ضرر او است».

آیا ناگزیر بود تا پسر خدا فرود آید، و با به دار آویختن خود کفارۀ گناهان بشریت شود؟ آیا راهی جزاین وجود نداشت؟ آیا برای الله ممکن نبود که گناهان بشریت را از  راه  دیگری عفو نماید؟

هنگامی که «پسر الله»– به عقیده مسیحیان – خود را فدای تنها گناهی ساخت که آدم  علیه السلام  مرتکب آن شده بود، در باره ملیونها گناه غلیظ تر و شدید تری که انسانها بعد از آدم مرتکب شده‌اند چه میگویند؟ وکفارۀ آن‌ها چگونه باید شود؟

از زمان ارتکاب آدم گناه مذکور را تا وقت به دار آویخته شدن عیسی  علیه السلام ، عدل و رحمت الهی کجا بود، و یا اینکه الله تعالی (العیاذ بالله) در میان عدل و رحمت خود سرگردان بود؟

توازن در میان گناه و عقاب آن، در همه شرایع آسمانی امر ملحوظ بوده است، آیا میان به دار آویخته شدن مسیح و گناهی که آدم  علیه السلام  مرتکب آن شد کدام نوع توازنی  و همگونی وجود دارد یا خیر؟

نویسنده مسیحی که اخیرا اسلام  را پذیرفت، و عبد الأحد داود نام دارد می‌گوید:

 اینکه مسیحیان میگوند: این راز الهی – گناه آدم و غضب خدا بر جنس بشریت – از همه ای پیامبران گذشته پوشیده ماند تا آنکه کلیسا آنرا بعد از به دارشدن مسیح کشف نمود، خیلی شگفت‌انگیز و تعجب‌آور است.

او می‌افزاید:  آنچه که او را بر ترک مسیحیت مجبور ساخت، ظهور بطلان همین مسئله بود، چون کلیسا به او دستوراتی می‌داد که عقل او آن دساتیر را نمی پذیرفت. و آن ازین قرار است:

جنس بشریت به طور قطعی گناهکار و مستحق هلاکت ابدی می‌باشد.

 خداوند هیچ یک ازین گنهگاران را که مستحق آتش دوزخ برای ابد هستند، بدون شفیع نجات نمی‌دهد.

شفاعت کننده باید خدای کامل و بشر کامل بوده باشد، و هم چنین از گناهی که آدم مرتکب شد، پاک باشد.

آنان میگویند: بهمین جهت عیسی  علیه السلام  تنها از مادر پیدا شد، تا گناه پدرش به او منتقل نه شود.

نویسنده در مناقشۀ این موضوع از مسیحیان می‌پرسد:

آیا این گناه به مسیح از طریق مادرش منتقل نه شد؟

مسیحیان در جواب گفتند: خداوند مریم را از گناه پدرش قبل از آنکه مسیح داخل رحم او شود پاک ساخت.

نویسنده باز می‌پرسد: هنگامی که خداوند به این آسانی می تواند برخی از انسانها را از گناه پاک سازد، آیا نمی تواند که همه ای بشریت را به آسانی و بدون به دار آویختن عیسی  علیه السلام   از گناه پاک سازد؟

آخرین سؤال از مسیحیان این است که آیا انبیاء و پیامبران پیشین چون: نوح، ابراهیم، موسی، داود، و سلیمان ‡ به سبب گناه پدر شان نا پاک بودند؟ آیا این پیامبران نیز مورد غضب خدا قرار گرفته بودند؟ و اگر چنین بود پس چگونه الله تعالی ایشان را برای هدایت بشری برگزید؟

محاسبۀ مردم

مسیحیان می‌گویند که: عیسی  علیه السلام   بعد از آنکه به دار آویخته شد، سه روز بعد دوباره زنده شد، و سپس به آسمانها بلند شد، و در کنار راست رب نشست، و روز قیامت به محاسبۀ مردم خواهدپرداخت، و هر کی را مطابق اعمالش جزا خواهد داد.

در مورد محاسبه مردم، یوحنا در انجیل خود چنین نقل می‌کند: «به یقین بدانید که زمانی خواهد آمد، و در واقع آن زمان شروع شده است که مردگان صدای پسر خدا را خواهند شنید، و هر که بشنود زنده خواهد شد، زیرا همانطور که پدر منشأ حیات است، به پسر هم این قدرت را بخشیده است تا سر چشمۀ زندگی باشد، و به او اختیار داده است که داوری نماید، زیرا پسر انسان است»([۲۴]).

و همچنین بولس در رساله ای دوم خود به اهل قرنت در فصل پنجم، فقره ۱۰ چنین می‌نویسد: «زیرا همه ای ما همان طور که واقعاً هستیم باید روزی در مقابل تخت داوری مسیح بایستیم تا مطابق آنچه که با بدن خود کرده ایم چه نیک و چه بد جزا بیابیم».

نقد نظریۀ محاسبه

نظریه یا عقیده ای محاسبه از عقیده الوهیت مسیح متفرع شده است، پس عقیده ای مذکور بر چند وجه باطل است:

  • قبلا ما واضح ساختیم که الوهیت مسیح برای اولین بار تحت تأثیر افکار بولس، در مجمع نیقیه به تصویب رسید، و این عقیده را دستگاه حاکمه با زور نیزه بر مردم تحمیل کرد، و از آریوس و شاگردانش می توان بحیث بارزترین تجمع مخالف با عقیده ای الوهیت مسیح، نامبرد. پس الوهیت مسیح یک امر باطل، پوچ و کاملا بی اساس است که نه عقل آنرا تأیید می‌کند و نه نقل.
  • ثبوت این عقیده فرع از ثبوت اناجیل است، و حال اناجیل را ما به تفصیل قبلا بیان داشتیم، بویژه انجیل یوحنا که بیشتر این مسائل محرف تنها در همان ذکر شده است. و انجیل یوحنا از نگاه تاریخی بی ارزش ترین اناجیل است، و حتی یکعده مسیحیان بر قلابی بودن آن نیز شهادت داده اند.

اما با رسائل بولس نمی توان چیزی را ثابت نمود. و شرح حال وی قبلا گذشت.

روزنامۀ تائمز، شماره ۱۵ جولائی ۱۹۶۶م بعد از آنکه نصوص مربوط به عقیده ای محاسبه را ذکر نموده از آن چنین پاسخ داده است:

نصی که منسوب به عیسی  علیه السلام  بوده به این ترتیب است: «من هرگز به محاسبۀ مردمم نسبت به اعمال آن‌ها نمی‌پردازم، و بر علیه آن حکمی نمی‌کنم، ذاتی که مرا فرستاده است محاسبه و حکم از صنع خاص او است»([۲۵]).

  • عقیده محاسبه از ادیان وثنی پیشین، وارد مسیحیت شده است. چون همین عقیده کشته شدن خدا و سپس زنده شدن او، و بلند شدن او به آسمان، عقیده ای مصری های پیشین در باره ای إله شان «أوزوریس» و عقیده رومی ها در بارۀ معبودشان «رملس» و عقیدۀ فارسی ها در باره «میترا» و عقیده برهمن ها در بارۀ «وشنو» و عقیده ای بودائی ها در بارهء «بودا» می‌باشد([۲۶]). و مسیحیت به شدت تحت تأثیر این ادیان قرار گرفته است. به همین اساس می بینیم که مسائل بنیادین در مسیحیت محرف به صورت کلی از همین ادیان وثنی پیشین اقتباس شده است.

[۱]– ابن تیمیه در مورد تفسیر کلمۀ اقنوم میگوید: این لفظ در هیچ یک از کتابهای پیامبران سابق و نه در سخنان شاگردان عیسی علیه السلام  سراغی دارد. بلکه این لفظ ساختۀ خود نصاری است. اصل این کلمه یونانی است و معنای «اصل» را میدهد، به این اساس، نصاری هنگام تفسیر و توضیح این کلمه با مشکل روبرو می شوند، گاهی اقانیم را به اشخاص، و گاهی به خواص، و گاهی به صفات، و گاهی به جواهر تفسیر میکنند. و گاهی هم اقنوم را اسم برای ذات و صفت میگردانند. الجواب الصحیح ..: ۳ / ۱۰۱٫

[۲]– تاریخ کتاب مقدس به نقل از : محاضرات فی النصرانیه ص: ۹۱

[۳] – مراجعه شود به : دراسات فی الأدیان ص: ۱۶۷- ۱۶۸

[۴] – مراجعه شود به: محاضرات فی النصرانیه ص: ۹۲

[۵] – به نقل از کتاب : مسیحیت چیست؟ ص:۷۰ .

[۶] – دراسات فی الأدیان ص: ۱۶۹

[۷]– مراجعه شود به : الجواب الصحیح : ۲/۹۴

[۸] – الجواب الصحیح لمن بدل دین المسیح: ۲ / ۹۷٫

[۹] – الجواب الصحیح :۲ / ۲۴۶- ۲۴۷٫

[۱۰]– به نقل از کتاب: الأجوبه الفاخره – از قرافی  ص: ۱۰۴، ۱۰۶ و کتاب: هدایه الحیاری – ابن قیم الجوزیه – ص: ۱۶۵٫

[۱۱] – به نقل از : النصرانیه والإسلام ص: ۴۵

[۱۲] – الجواب الصحیح : ۲/۹۷- ۹۸٫

[۱۳] – قاموس مقدس ص: ۳۴۵ طبع بیروت.

[۱۴] – مراجعه شود به: الأدیان والفرق المعاصره  ص: ۴۹،۵۱، ۵۲٫

[۱۵] – مراجعه شود به : الجواب الصحیح : ۲/۱۶۰ – ۱۶۵٫

[۱۶] – الأجوبه الفاخره  ص: ۱۱۶٫

[۱۷] – به نقل از کتاب: مسیحیت چیست؟ ص: ۸۳٫

[۱۸] – انجیل یوحنا، فصل هفتم، فقره ۳۳، ۳۴٫

[۱۹] – انجیل یوحنا، فصل هشتم، فقره : ۲۱-۲۹٫

[۲۰] – انجیل یوحنا، فصل شانزدهم، فقره : ۳۲ – ۳۳٫

[۲۱] – به نقل از محاضرات فی النصرانیه ص: ۲۳٫

[۲۲] – النصرانیه والإسلام ص: ۵۶٫

[۲۳] – به نقل از : ما هی النصرانیه ص: ۹۰٫

[۲۴] – انجیل یوحنا، فصل پنجم، فقره ۲۶٫

[۲۵]–  به نقل از کتاب: مسیحیت چیست؟ ص: ۸۷٫

[۲۶] – النصرانیه والإسلام ص: ۵۹-۶۰ .


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × پنج =