مقاله ای ادبی از خلاصه ی زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم

694863485 - مقاله ای ادبی از خلاصه ی زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم

رسول الله


لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ؛(الاحزاب:۲۱): کان رسول الله اجود الناس صدرا و اصدق الناس لهجه … وصفه البراء بن عازب رضی الله عنه فقال : کان رسول الله صلی الله علیه وسلم مربوعا و قد رایته فی حله حمراء ، ما رایت شیئا قط احسن منه … .

ترجمه : ‏سرمشق و الگوی زیبایی در ( شیوه پندار و گفتار و کردار ) پیغمبر خدا- صلی الله علیه وسلم- برای شما است.پیامبر –صلی الله علیه وسلم- سخی ترین مردم از ته قلب، صادق ترین مردم از روی گفتار، براء بن عازب- رضی الله عنه- میگوید: پیامبر – صلی الله علیه وسلم- چهار شانه بود او را در لباس سرخ دیدم و چیزی هرگز بهتر از آن ندیدم.

با نوشته فردی گناهکار، از تو رحمت و مهربانی ات را می خواهیم ، ای رسول خدا- صلی الله علیه وسلم- ، زندگی ات برای همه رحمتی بود که در قلوب ما جاری است. تو را با قلب هایمان دیدیم ، در اولین سال از عمرت ، تو در طائفه بنی سعد بودی، زنان شیرده تو را قبول نکردند به خاطر این کار، ابرهای آسمان از باریدن حتی یک قطره باران بر مردم، ابا ورزیدند، خشکسالی همه زمین های بنی سعد را فرا گرفت، ابر کوچکی در آسمان پدیدار گشت، شیدای تو بود! تو را برای همیشه در برگرفت، مردم تضرع کنان برای باران جمع شدند، بانو حلیمه تو را بر سینه اش فشرد، با صورت مهربانش خورشید را از تو بازمی داشت،

ای رسول خدا –صلی الله علیه وسلم- آن ابر کوچکی که در آسمان بود شیدای تو بود! پیوسته نگاهش به سوی تو بود، تو در آغوش راهب بودی و او پیوسته به سوی تو نگاه می کرد، به چشمان پر از زیباییت نگاه می کرد، راهب خشکسالی و دعا را فراموش کرد، ولی تو فراموش نشدی با نگاه های تو آن ابر کوچک مجذوب شد، روح ما فدای این چشم های نظاره گر آسمان باد، با نگاه های تو آن ابر کوچک مجذوب شد و شروع به باریدن گرفت قطرات باران به آرامی از آن باریدن گرفتند، ولی بیشتر مردم دلیل باران را نمی دانستند بیشتر شان نمی دانستند که تو کیستی؟ و در ششمین سال از عمرت …. در راهت به سوی مدینه، همراه مادرت و ام ایمن بودی، هنگام عبور از کنار قبر پدرت فهمیدی که یتیم هستی، و وادی ابواء بودی که مادرت را از دست دادی، یتیم ( مادر مرده) وارد مکه شدی، علاقه عبدالمطلب به تو زیاد شد، و علاقه ابوطالب نیز به تو دو چند،

ای رسول خدا! آیا بچه های مکه در کنار تو مادر هایشان را صدا می کردند؟ آیا به زمین می نگریستی هنگامی که بچه های دیگر فریاد می زدند؟ مادر …مادر…! چه شب هایی که نسیم های مکه اشک های تو را به سوی ابواء بردند، چه شب هایی که با گریه فریاد می زدی مادر …مادر…!

ای سرورم به خاطر تو مادرانمان را صدا می زنیم ، ای مادر…مادر… به خاطر تو پدرانمان را صدا می زنیم ای پدر…پدر… ! بیست و پنج ساله بودی …تو با دیگر مردمان تفاوت داشتی، نزد تو هیچ کس برده نبود … بوی خوش تو پیام آور مهربانی است، صدایت با آرامش برمی خاست، تو محمد امین هستی، سی ساله بودی، مهربانی ها همانند امواج بیرون می آمدند، سی و پنج ساله بودی، بیا تاخیر نکن ای محبوب دل ها ناله ها و دردها دروازه آسمان را می کوبند، بیا ای محبوب دلها،

سینه ها به خاطر انتظار ورود پیامبر- صلی الله علیه وسلم- تنگ شده بودند، بیا تاخیر نکن ای محبوب دلها، تو خوانده شده به سوی کوه نور هستی، در چهل سالگی از عمرت ….تو در غار حراء به سوی کوه نور بودی؛ جبرئیل از آسمان فرود آمد که تمامی ذرات عالم بر تو سلام و صلوات می فرستادند، تمامی کائنات به خاطر عشقی که به تو دارند ناله و فغان سر داده اند، تو برای ما مانند سپیده صبحدم در شب های تاریک بودی، تو پیامبر خدایی، تو محبوب خدایی، تو فرستاده خدایی، چرا مشرکین و کفار مکه تو را ناراحت کردند؟ چرا تو را شکنجه کردند؟ چون ابو طالب فوت کرده بود، به تو حمله کردند؟ چون کسی نمانده بود تا از تو حمایت بکند پس به تو حمله کردند؟ همانا تو را هنگام مشکلات در حرم به یاد می آوریم ، آنان آشغال و کثافت ها را بر سر تو می ریختند، سر ما فدای وجود مبارکت ای رسول خدا rچگونه آنان که از رحمت خدا محروم شده بودند به تو می نگریستند و می خندیدند؟ چه کسی در کوچه های مکه به سوی تو می دوید؟ چه کسی می دود گویی که از آسمان عرش پایین می آید؟ چه کسی می دود؟ از هم می پرسند این کیست؟ یکی از آنها جواب داد: او فاطمه الزهرا دختر محمد-صلی الله علیه وسلم – است، مادر صالحان، دختر کوچکت اشک هایت را از صورت مبارکت پاک می کند او از همه کس بیشتر به تو شبیه بود، درست همانند تو بود چه می خندید و چه گریه می کرد. مانند این است که ما تو را می بینیم و تو به او می گویی: دخترم گریه نکن، چرا تو را از سرزمینت راندند؟ چون تو تنها مانده بودی؟ آیا می دانستند چه کسی از تو پشتیبانی میکند! همان ذاتی که تو را یتیم یافت، آنگاه به تو پناه داد؟ همان ذاتی که تو را رحمتی برای جهانیان قرار داد؟ ای رسول خدا -صلی الله علیه وسلم- به تو گفتند که دیوانه ای، و تو جوابشان را ندادی، گفتند تو شاعری ولی تو جوابشان را ندادی. گفتند چه کسی ای محمد-صلی الله علیه وسلم- تو را از شر ما نجات داده و تو را حمایت می کند؟ تو…گفتی خداوند مرا حمایت می کند، پروردگار بلند مرتبه و بزرگ! هراس آسمان را فرا گرفت. تو گفتی پروردگارا، عرش اعلی به لرزه درآمد، تو در بدر گفتی الله … خداوند نیز سه هزار ملائکه را باسلاح هایشان فرستاد، همراه تو ۳۱۳ نفر از اصحاب بودند می گفتند پدر و مادرمان فدایت شوند ای رسول خدا و عاشقانه جهاد می کردند و در خون هایشان عاشقانه می غلتیدند. ای رسول خدا …در کوچه های مدینه قدم می زنی هنگامی که دختران کوچک قبیله بنی نجار تو را دیدند ندانستند چگونه شادی شان را ابراز کنند … از آنان پرسیدی: آیا مرا دوست دارید؟ آنان جواب دادند: آری تو را دوست داریم ای محبوب خداوند و تو نیز جواب دادی: خداوند می داند که من نیز شما را دوست دارم بسیاری از جوانان این زمان از قبیله بنی نجار نیستند اما آنان تو را نیز دوست دارند اشک هایشان گواهی می دهد که تو را از خودشان هم بیشتردوست دارند هیچ کس به غیر از تو نزد آنان محبوب نیست و خدا می داند که تو نیز آنان را دوست داری، و در شصت و سه سالگی از عمرت: تو را فرا خواندند و تو گفتی: خداوند بلند مرتبه را انتخاب می کنم. پیراهنی را که از پشم برایت بافته بودند پوشیدی، کناره هایش سفید بود! به سوی یارانت آمدی و دستهایت را بر زانوانت گذاشتی …و گفتی می بینی چقدر زیبا ست؟ در آن میان کسی تو را صدا زد. آن را به من بده ،پدر و مادرم فدایت شوند …ای پیامبر خدا -صلی الله علیه وسلم- چرا آن پیراهن را از تو خواست؟ در حالی که می دانست تو آن را خیلی دوست داری؟ و می دانست تو هیچ گاه به او (نه) نمی گویی و تو نیز پیراهن را به او دادی برگشتی و همان پیراهن قدیمی ات را پوشیدی. هفته ای از عمر مبارک تا ملاقات الله تعالی باقی مانده بود همان پیراهن پشمی زیبا را بارها برایت بافتند ولی تو هرگز نتوانستی آن را بپوشی …این خبر را از زبان ابو هریره -رضی الله عنه-برای ما فرستادی! همانا مردمانی بعد از من می آیند و می گویند: ای کاش پیامبر مان را می دیدیم هر چند به قیمت از دست رفتن اموال و فرزندانمان می بود.

به حضرت انس- رضی الله عنه – در مورد علاقه خود به برادرانت گفتی، مشتاق دیدار برادرانم هستم که به من ایمان دارند هرچند که مرا هرگز ندیده اند، ای محبوب خدا مرا از منبر مدینه فریاد زدی: خدایا! امت من، امت من را دریاب.

در حالی که غمگین بودی ای کسی که ازمحراب مکه خدا را برای هدایت مردم به فریاد خواندی! به یاری خدا به پاخواستیم و با تو بیعت کردیم و به آنچه از جانب پروردگار آورده ای ایمان داریم، شنیدیم و اطاعت کردیم، ای رسول خدا – صلی الله علیه وسلم- همیشه تاج سر امتت …خواهی بود .

اللهم صل علی محمد و علی آل و اصحاب محمد کما تحب و ترضی…


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب تازه