من قهرمان قصه ی خودم هستم !

زن مسلمان

زن


نویسنده: کتایون محمودی

چشم هایش عین ابرهای سرزمین شرجی  می بارید و آرام و شمرده از غصه هایش می گفت . همبازی کودکی های من بود، باهم بزرگ شدیم . او خلاف طبع من ؛ آرام بود وقتی از درخت های باغ بالا می رفتم با نگرانی مانع ام می شد که مبادا سقوط کنم  . من هم بی باک و چموش ؛ بی توجه به حرف هایش از شاخه ی دیگری بالا می رفتم .

حالا هر دو در جاده میانسالی ؛ در حرکتیم .

من هنوز پرشور و پر از انرژی ؛ او اما شکسته و پیر و از پا افتاده !

بین هم بازی های کودکیم ؛ تنها من درس خواندم و بعد از گرفتن دیپلم ازدواج کردم .

در ریجاب ؛ درس خواندن دخترها با موانع زیادی روبرو بود . تا کلاس پنجم ابتدایی در روستا بود و بعد از آن کابوس رفتن به شهر که برای خانواده ها ، اصلا قابل هضم نبود.

دوستانم در سرزمین پدری ؛ موقعیت مرا نداشتند و یکی بعد از دیگری ، ازدواج کردند .

هربار که خبر عروس شدن یکی از آن ها را می شنیدم ؛ دلم پر از غصه می شد .

داستان زنان منطقه من ، داستان دردآور بی قهرمانی است که موجودی ضعیف ، نقش اول سناریوی آن است . زنی بی اراده که فقط خاصیت اش ، زایش بود و بس !

هنوز گل سرهای کودکی شان بر موهایشان بود که باید سربند زنانه می بستند و دیگر حق بازی و شوخی کردن با مرا نداشتند .

دست هایشان را حنا می بستند و این یعنی : از دنیای تو فاصله گرفته ام . دلم تنگ می شد برایشان . برای عروسک های چوبی که با تکه پارچه های زر زری برایشان لباس می دوختیم و بعد از یک سال ؛ خودشان هنوز بچه بودند و بچه ای در بغل داشتند . خنده دار بود . خنده تلخی که گاهی قایمش می کردم و بغضی که قورتش می دادم .

روزگار برای من هم داستان داشت .

با جوانی از فامیل ازدواج کردم و من هم به ریجاب رفتم . من اما شبیه آنان نشدم . با تمام شباهت هم قصه گی با داستان زندگی آن ها ؛ من از کتاب و درس نبریدم و قهر نکردم .

بر سر راهم مانع بسیار بود؛ ولی من با سماجت از آن ها رد شدم . وقتی با دو بچه در مقطع راهنمایی ، دانشگاه رفتم ؛ مدتی اسباب طعنه و خنده شده بودم . کسی باور نمی کرد با نمرات الف و خانه داری و کار در بیرون خانه و هزار مشکل دیگر ، پله پله بالا بیایم .

حالا گاهی از غصه زنان منطقه ام ؛ سوژه می سازم . سراغم می آیند تا داستان زندگی شان را بنویسم . سراغم می آیند تا بین حرف ها و سخنرانی هایم از آنان بگویم .

من قهرمان قصه ای شدم که خودم نوشتم و تسلیم نشدم ، چون خودم را باور داشتم .

من توانایی که خداوند به من هدیه داده بود را پیدا کردم و بر آن شکر گزارم .

من می نویسم و همین کافی است تا ثروت خدا را در معدن وجودم کشف کنم .

من برای همه آنچه اطرافم رخ می دهد ؛ تصویر می سازم . تصویری از جنس کلمات که دنیا را برایم زیباتر می کند . من راضی ام از زندگی ، با تمام تلخ کامی ها و نیش و نیشترهایش ؛ چون داستان غم و شادی هایم را می نویسم و این آرامم می کند .

من قوی ام ؛ چون می نویسم و دردهای مردم را فریاد می زنم . من با کلماتم ، جاده ابریشم جغرافی وجودم را احیا کرده ام . از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب با من همدردی می کنند وقتی غصه دارم و شاد می شوند با من ملتی ؛ وقتی با شادیشان هم صدایم !


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *