ناخلف

8756787 - ناخلف


برای به دنیا آمدنش، دست به هر کاری زدیم؛ کلی پول خرج دوا و دکتر کردیم. از این شهر به آن شهر، از این مطب به آن مطب! دست به دامان خدا شدم و نذرها کردم تا اینکه خداوند ما را صاحب فرزند کرد.

شهریار_شوهرم_تمام تلاشش را می‌کرد تا او را به بهترین نحو تربیت کند. از معروف‌ترین مهدکودک گرفته تا بهترین معلمان خصوصی!

یادم می‌آید آن روزها که در حسرت بچه‌دار شدن بودم، گاهی که خلوت می‌کردم و با خدای خود راز و نیاز می‌نمودم، با تمسخر می‌گفت: به جای اینکه این قدر التماس خدا رو بکنی، برو داروهایت را سر موقع بخور، شاید اثرگذار باشد.

بعدها که خدا شهرام را به ما داد هر وقت او را با خودم به مسجد می‌بردم، پدرش خشمگین می‌شد و داد و هوار راه می‌انداخت که نمی‌خواهد پسرش مانند من امل و عقب افتاده بار بیاید! دلش می‌خواست به قول خودش با فرهنگ و امروزی بزرگ شود! چیزی که من همیشه از آن می‌ترسیدم… .

وقتی به دنیا آمد نارس بود و بعدها که بزرگتر شد، لاغر بود و لاجون. همیشه از بچه‌های کوچک کتک می‌خورد. تا نوجوانی که رفت باشگاه بدنسازی، کم کم پر زور شد. به سن جوانی که رسید قوی شد و گردن کلفت! از آن به بعد، شروع کرد به زدن کسانی که همیشه در کودکی او را زده بودند. کارمان شده بود این که از کلانتری بیاریمش بیرون. در خانه هم گاهی با پدرش درگیر می‌شد. قلدر شده بود و این برای شهریار که همه عمر به دیگران امر و نهی کرده و زور گفته بود، سخت بود و گران!

چند وقت پیش وقتی گردنبندم گم شد، با شوهرم شهریار همه خانه را زیر و رو کردیم. اما طلای گمشده را پیدا نکردیم. در عوض توی کشوی میز شهرام، یک حباب شیشه‌ای دیدیم و فهمیدیم”شیشه” می‌کشد! .

شهریار قیامت کرد و با او درگیر شد. شهرام به کلی حاشا کرد، ولی حاضر نشد با شهریار برود آزمایش. پدرش هم از خانه بیرونش کرد. با وساطت من، چند بار برگشت و به من قول داد که ترک کند، ولی دوباره چیزی می‌دزدید و غیبش می‌زد. همان روزها با این که از شهریار خیلی می‌ترسیدم، چند باری به طور سربسته به او فهماندم که این نتیجه تربیت امروزی اوست.نتیجه بی‌اعتقادی خودش و این که هیچ وقت نگذاشت آن طور که من دوست دارم او را تربیت کنم. یادم نمی‌رود هیچ‌وقت ماه‌های رمضان را! همیشه خودم تنها سحر بلند می‌شدم، سحری می‌خوردم، نماز می‌خواندم و او در خواب خوش غفلت بود! هر وقت پسر کوچولویم اصرار می کرد او را هم بیدار کنم، سر ظهر که میشد و ناهار شهریار را می‌کشیدم، اگر شهرام سر میز حاضر نمی‌شد، مرا به باد مشت و لگد می‌گرفت که حتما او را به زور روزه برده‌ام! و پسرک بیچاره‌ام هم از ترس جان من، روزه‌اش را می‌خورد و دم نمی‌زد. فکر می‌کرد واقعا کار خلافی کرده. حالا شهرام پا گذاشته بود درست جای پای پدرش!

دیشب بعد چند ماه آمد خانه، ساعت حدود نیمه شب بود. شهریار خوابیده بود. قرآن را بوسیدم و گذاشتم توی تاقچه. از پنجره توی حیاط را نگاه کردم، دیدمش که با یک دختر آمد تو. قلبم داشت می‌ایستاد. نگاهی به شهریار که خوابیده بود کردم و آرام رفتم بیرون. توی راهرو بودند. شهرام مست بود و تلوتلو می‌خورد. دختره هم انگار کمی شنگول می‌زد. شهرام زیر لبی سلامی کرد. به طرفش رفتم، چشمانش سرخ بود مثل خون! آهسته گفتم کجا؟ با دست کوبید وسط سینه‌ام و به طرف اتاقش رفت. دست دختره توی دستش بود. گفتم:”شهرام، پدرت خون به پا می‌کنه! تکیه داد به دیوار. زبانش کشدار و سنگین شده بود. جویده جویده گفت: وااااسه چی؟!

در حالی که سعی می‌کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم و آرام صحبت کنم تا صدایمان ،شهریار را بیدار نکند، گفتم: این کیه که با خودت آوردی؟

شهرام سکسکه‌ای کرد و گفت: “این…میناس…می‌خوام بگیرم…”

نگاهم را به صورت دختره دوختم، با دست موهای شرابی رنگ شده‌اش را از روی چشمانش کنار زد و مرا زیر چشمی نگاه کرد. خط چشم پهن و بلندش، چشمانش را به طرز غیر طبیعی درشت نشان می‌داد، و سایه تیره‌ی پشت چشمش نمی‌توانست خستگی و درماندگی او را بپوشاند.

نخواستم با دختره درگیر شوم. فقط می‌خواستم هر دو از خانه بروند بیرون. دوباره شهرام را نگاه کردم و در حالی که سعی می کردم لحنم خیلی ملایم باشد، گفتم: “تویه فرصت دیگه بیارش. الان وقتش نیست” و با فشار آرام دست سعی کردم دختره را به طرف در ساختمان هدایت کنم. شهرام صدایش را بلند کرد و گفت:”ول…ولش کن! منم تو این خونه سهم دارم، یادت که نرفته؟! و دوباره سکسکه کرد. با صدایی خفه و گرفته و لرزان گفتم:”یواش‌تر شهرام! باشه حالا برو، بعد بیا. وقتی بابات تو خونه نباشه”

رو کردم به دختره و گفتم:”برو دختر جون، خوب موقعی نیومدی، دست شهرام رو بگیر و ببرش. باباش اگه بفهمه خون به پا می‌کنه. تو هنوز عصبانیت اونو ندیدی…” .

شهرام داد زد:” ووولش کن. اووون عصبانیت منو دیده! مینا، بابام مثل من عصبانی میشه! دیدی که چه ریختی عصبانی میشم؟…ندیدی؟”

بعد کمی جلو آمد، دست دختره را گرفت و در حالی که او را به دنبال خودش می‌کشاند، گفت:” من دددرست مثل اون کله خرم! نترس ااازش کم نمیارم…می‌زنمش…می…زنم!”

نالیدم: شهرام، یواش! صدات رو بیار پایین!

شهرام مرا پرت کرد طرف دیوار و دست مینا را گرفت و بردش توی اتاق. جرأت این که دنبالش بروم را نداشتم. پاهایم بی حس شده بود. یک دفعه صدای نعره شوهرم شهریار را شنیدم. نمی‌دانم چه طور خود را به او رساندم. چشمان شهریار از شدت عصبانیت ازحدقه بیرون زده و رگ گردنش سیخ شده بود!

فریاد می زد:”این کیه که آوردی اینجا؟ بهت می‌گم این کیه آوردی این جا، بی‌حیا؟! فکر کردی این جا کجاست؟، مرتیکه بی‌حیثیت؟!”

شهرام که مست بود و برای حفظ تعادل، دستش را به دستگیره در اتاق گرفته بود، فریاد زد:”زن…زنمه این…این…اینجام خونمه! اومدم با زنم طبقه بالا زندگی کنم… .”و دوباره سکسکه کرد و نعره کشید:”به شماها که هر چی گفتم برام زن بگیرین گوش ندادین، خودم گرفتم. خودم رفتم…رفتم…زن گرفتم، دیگه… .”

شهریار در حالی که صدایش می‌لرزید، فریاد زد:” آخه کی به جوونی که یک لات بی سرو پاست و تو کلانتری صد تا پرونده داره و رفقای بی‌معرفتش برای اینکه از قلدری بندازنش، معتادش کردن، زن میده؟!” .

شهرام انگار ترکید؛”م…م…من معتاد نیستم. تو عمرم یه دونه سیگار هم نکشیدم…هی میگه معتاد، معتاد!”

پدرش داد کشید:”آره جون خودت! پس با اون حباب شیشه‌ای نی انبون می زنی!”

به طرف شهریار رفتم و گفتم:”شهریار ولش کن. این جوری داد نزن، آبروم رفت جلوی در و همسایه!”

شهریار به من نگاهی انداخت و گفت:”آبروی تو همون موقع رفت که به جرم شرارت سر خیابون شلاقش زدند…حالا هم بهش بگو دست این زنیکه نا نجیب رو بگیره از خونه من ببردش بیرون!”

شهرام هم دوباره فریاد کشید:” تو حق نداری در مورد مینا…این …این شکلی حرف بزنی!”

شهریار این بار آهسته و سرد و شمرده گفت:”چرا، حق دارم مرتیکه عملی، از خونه من برو بیرون!”

شهرام تکیه داد به دیوار و گفت:”تا سهممو ندین از اینجا…نمیرم.”

پدرش پا بر زمین کوبید و فریاد زد:”تو هیچ سهمی نداری، پولمو خرج سگ دم در خونم می‌کنم که وفا داره…بهت پول بدم بری مواد بخری تا از این که هستی پست تر بشی؟ بدبخت!”.

شهرام به طرف پدرش حمله کرد. قدش از شهریار بلندتر بود. از یک سال پیش هر بار که می‌دیدمش از دفعه قبل لاغرتر شده بود. شهریار مچ دست شهرام را گرفت و با هم درگیر شدند. شهرام، پدرش را کوبید به میز شیشه‌ای وسط هال، ولی تعادل خودش را هم از دست داد وا فتاد. شهریار بلند شد و به طرف شهرام رفت و فریاد زد:”دست روی من بلند می‌کنی، بی غیرت؟!”

نالیدم:”شهریار ولش کن، غلط کرد. شهرام خجالت بکش برو بیرون از این خونه. دست این دختره رو بگیر و ببرش بیرون. و با نگاه دنبال دختره گشتم. گوشه سالن نشسته بود و با حالتی درمانده و عصبی ناخن‌هایش را می‌جوید. با التماس گفتم:”تو رو خدا شهرام رو ببر بیرون.”

ناگهان با صدای شهریار به خودم آمدم. برگشتم و دیدم که شهریار، شهرام را هل داد. شهرام به عقب رفت و پایش به لبه میزی که شکسته بود گیر کرد و افتاد روی آکواریوم شیشه‌ای توی هال. آکواریوم پر از ماهی، تکه تکه شد و هال پر شد از شیشه‌های شکسته، آب و ماهی‌هایی که بالا و پایین می‌پریدند! .

شهرام بی‌حرکت افتاد روی تکه‌های شیشه! برای چند لحظه تنها صحنه سقوط شهرام به روی آکواریوم برایم تکرار شد. با صدای جیغ مینا به خود آمدم. خودم را بالای سر شهرام رساندم ونشستم کنارش. دست کشیدم روی سرش، چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد. توی نگاهش، توی چشمان آبی‌اش می شد هم ترس مرگ را دید، هم پشیمانی، هم انتظار!

هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید، جز صدای نفس‌های به شماره افتاده‌ی شهرام و تیک تاک ساعت. حدود چهار صبح بود، صدای اذان توی خانه پیچید. ماهی قرمزکوچکی بالا و پایین می‌پرید. انگار داشت آخرین تقلایش را برای رسیدن به آب می‌کرد. دوباره با چشم‌هایی پر از اشک زل زدم به چشم‌های شهرام. نگاهش به سمت مسجدبود. چشم‌هایش، درست مثل سال‌ها قبل که بچه ضعیف و لاغری بود، سرشار شده بود از شرم و وحشت. چه‌قدر مظلوم و بی‌پناه بود!

آرام زمزمه کردم:

تا کی چو کرم پیله بر گرد خود تنیدن

پروانه شو که باید از این قفس پریدن

با گریه من، شهریار هم به گریه افتاد و های های گریستن او، شهرام را به گریه‌ای لرز آور و به شدت غمناک انداخت. دخترک هم که کنار دیوار نشسته و کز کرده بود، زاری می‌کرد. در چشم‌های من، بدبخت‌ترین و بی پناه‌ترین دختر به خود وانهاده شده دنیا بود.

“فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلواه و اتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیّا”[۵۹مریم]

بعد از آنان فرزندان نا خلفی( روی کار آمدند و در زمین) جایگزین شدند که نماز را (ترک کردند و بهره‌مندی از آن را) هدر دادند و به دنبال (لذائذ ) و شهوات راه افتادند، و (مجازات) گمراهی (خود را در دنیا و آخرت) خواهند دید.

ما أصابکم من مصیبه فبما کسبت أیدیکم و یعفوا عن کثیر”[۳۰شوری]

و هر مصیبتی که به شما برسد، به خاطر کارهایی است که خود کرده‌اید. تازه خداوند از بسیاری گذشت می‌کند.


۱ دیدگاه

  1. خیلی قشنگ بود. دست تون درد نکنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *