نمایشنامه قوی امین

ابوبکر صدیق

ابوبکر


منبع: العربیه بین یدیک

ترجمه: عبدالخالق احسان

در اتاق ابوبکررضی الله عنه تختی بود که گاهی از جایش برداشته می شد، و در آن اتاق پرده بود که به طرف مسجد نبوی شریف آویزان بود؛ روزی ابوبکر خوابیده بود، درحالی که همسرش اسماء بنت عمیس نیز حضور داشت.

کودک (محمد بن ابی بکر) فریاد کنان وارد خانه شد.

کودک: مادرم، مادرم، وسایل بازیم کجاست؟

اسماء: (آهسته گفت) خاموش باش پسر! پدرت را اذیت مکن.

کودک: بازیچه ام را کجا گذاشتی؟

اسماء: پنهان کرده ام.

کودک: آیا به خاطر مریضی پدرم، مرا از بازی باز میدارید؟

اسماء: آری.

کودک: به خانه بازی نمی کنم، بیرون بازی خواهم کرد.

اسماء: خموش، نه در خانه و نه در بیرون.

ابوبکر: (دربستر خود حرکت کرده و چشم هایش را باز کرد) آیا عمر آمد؟

اسماء: نه ای خلیفه رسول خدا.

ابوبکر: محمد! بیا نزدیکم شو پسرم.( طفل نزدیکش رفته و او را بوسید) چرا گریه می کنی؟

کودک: پدرم! مادر من بازیچه ام را گرفته است.

ابوبکر: آیا الآن می خواهی بازی کنی؟

کودک: بلی پدرم، بیرون خانه.

ابوبکر: اسماء! بازیچه اش را بده.

اسماء: سمعاً و طاعهً ای خلیفه رسول الله ( همرای کودک بیرون شد و بازگشت)

اسماء: حالا چطور هستید؟

ابوبکر: الحمد لله خوبم.

صدا: ای خانواده ابابکر! ای خانواده ابابکر!

اسماء: این صدای عمربن خطاب است.

ابوکر: مرا بنشانید(اسماء به او کمک کرده و بالشت را پشت سرش گذاشت) بگو: وارد شود تا که عمر بیرون می شود کسی نزد ما نیاید. (اسماء بیرون شده و عمر وارد شد).

عمر: السلام علیکم یا خلیفه رسول الله

ابوبکر: و علیکم السلام و رحمه الله، کجا بودی ای پسر خطاب، از دیروز ترا ندیدم.

عمر: الله جل جلاله از بیان حق حیا نمیکند،اموال تجارتی ام از یمن آمده بود و مرا مشغول ساخت.

ابوبکر: امروز از آن کارها فارغ شدی؟

عمر: بلی فروختم و فایده کردم. امروز چگونه هستی ای ابابکر؟

ابوبکر: (طوری وانمود کرد که خوب شده) الحمدلله، امروز صحت مندم ای ابن خطاب.

عمر: الحمدلله، گمان می کنم تب خفیفی است و بهبود می یابد.

ابوبکر: ای ابو حفص از نزدم زیاد غایب مشوید.

عمر: اگر نیاز داشتی هرگز از نزد تو نمی روم.

ابوبکر: هر وقت به تو نیاز دازم، امروز با خود سنجیدم، کارهای را انجام داده و نمی دانم نزد الله ارزش دارد یا نه. مرا تذکر می دهی ای عمر؟

عمر: دوستانه و احترامانه در خدمتم ای ابابکر.

ابوبکر: غنیمت را بین مسلمانان مساوی تقسیم کرده و کسی را بر دیگری ترجیح نمی دهم. نظر تو درین مورد چیست؟

عمر: نظر امروز و دیروز من یکی است، پیشگامان در اسلام با متأخرین مساوی نیستند. به الله قسم کسی که علیه پیامبر جنگیده با کسی که همراه او جنگیده برابر نمی باشد.

ابوبکر: ای ابن خطاب! پیشگامان مسلمان شدند و خداوند پاداش شان را کامل می دهد؛ اما درین دنیا فقط رسیدن به منافع است.

عمر: ای ابابکر! نظر مرا پرسیدی و من گفتم.

ابوبکر: راست گفتی، نظر تو در مورد خالدبن ولید چیست؟

عمر: نظر من را درین مورد می دانی.

ابوبکر: ترا مثل خود دانستم، اگر مرا محاسبه کردی گویا که خودم خویشتن را محاسبه نمودم و بر کسی که امور مردم را بر عهده دارد لازم است که خود را محاسبه کند.

عمر: ای خلیفه رسول خدا! در حقیقت خالد شمشیری از شمشیر های خداست؛ چنانچه رسول خدا به آن توصیف نموده ؛ اما صلاحیت آنرا ندارد که امیر مسلمین شود، درحالی که ابوعبیده و امثال او حضور دارند.

ابوبکر: خوش باش ای ابا حفص! همین مرا کافیست.

عمر: چه می خواستید؟

ابوبکر: قصد امتحان ترا داشتم، آن طوری که می خواستم ترا یافتم؛ پس مداهنه نکن.

عمر: به این امتحان چه می خواستی؟

ابوبکر: می خواهم ترا بعد از خود خلیفه انتخاب کنم.

عمر: این کار را نکن ای ابابکر! من نیازی به خلافت ندارم.

ابوبکر: خلافت به تو نیاز دارد.

عمر: دیگری را خلیفه تعیین کن.

ابوبکر: کی را خلیفه سازم؟

عمر:‌ابوعبیده را خلیفه کن؛ چون او امین امت است.

ابوبکر: در مورد او اندیشیدم، او امین است اما قوی نیست، من قوی و امینی را می خواهم.

عمر: خداوند دینش را به اتمام می رساند؛ اگر چه کفار را نا خوشایند باشد.

ابوبکر: ای عمر! خداوند دینش را توسط بندگان نیکو، مجاهد و مخلص به اتمام می رساند.

عمر: ای خلیفه رسول خدا! چگونه مرا خلیفه تعیین می کنی در حالی که با تو در مورد تقسیم غنیمت، خالد بن ولید، جنگ با مرتدین و امور دیگر مخالفت دارم.

ابوبکر: ای عمر! همین ها مرا وادار به چنین تصمیمی کرده است، من مردی می خواهم که وقتی بلی یا نخیر می گوید، قاطعانه بگوید و تو  چنین هستی.

عمر: فکر کن، من در مورد خود، دین و آخرتم می ترسم.

ابوبکر: درین مورد دو نفر هلاک می شوند: ۱- مردی که به خلافت طمع دارد درحالی که می داند، غیر از او سزاوارتر و تواناتری وجود دارد. ۲- کسی که از آن ابا می ورزد درحالی که می داند او بهترین و تواناترین کس درین زمینه است.

عمر: ای ابابکر! امید وارم بحالم رحم کنی که حساب روز آخرت سخت است.

ابوبکر: وای برتو ای عمر! امام عادل از جمله هفت نفری است که در سایه عرش خدا سپری می کند در حالی که هیچ سایه جز سایه عرش خدا وجود ندارد.

عمر: (درحالی که گریه می کرد) کی با من است؟ کی با من است؟ کی با من است؟

ابوبکر: خدا با توست، خدا با توست، خدا با توست.

عمر: ای ابابکر! فردا روز قیامت نمی توانی از من دفاع کنی.

ابوبکر: ترا به الله قسم می دهم آن ذاتی که از دل تو با خبر است، آیا دربین مسلمانان کسی از تو سزاوارتراست؟

عمر: بله در بین مسلمانان از من برتر وجود دارد.

ابوبکر: تو نزد من از همه شایسته تری.

عمر: آیا اول درین مورد با مسلمانان مشورت نمی کنی؟

ابوبکر: این کار را می کنم، پذیرش تو کافی است و مرحله های بعدی آسان می باشد.

روز بعدی در اتاق ابوبکر صدیق رضی الله عنه

ابوبکر صدیق رضی الله عنه در بسترش تکیه زده و این اصحاب پیامبر در کنارش قرار دارند: عثمان بن عفان، علی بن ابی طالب، عبدالرحمن بن عوف، سعید بن زید، أسید بن حضیر و طلحه بن عبیدلله رضی الله عنهم اجمعین.

ابن عوف: برای چه ما را خواسته بودی ای خلیفه رسول الله؟

ابوبکر: شما را زحمت دادم تا از شما مشورت بگیرم، طوری معلوم است اجلم نزدیک شده و می خواهم خلیفه ی را بر شما مقرر کنم که قوی و امین باشد؛ فکر می کنم عمربن خطاب این استعداد را دارد. حالا نظر شما چیست؟ ای عبدالرحمن نظر تو در مورد انتخاب عمر به حیث خلیفه دوم چیست؟

ابن عوف: از  چیزی از من نظر خواستی که خودت به آن داناتری.

ابوبکر: بازهم بگو.

ابن عوف:‌ او برتر از آن است که در موردش فکر کرده ای.

ابوبکر: ای عثمان در مورد عمر بن خطاب بگو!

عثمان: ای ابابکر! تو از همه آگاه تری.

ابوبکر: به هر حال می خواهم نظر تو را بشنوم.

عثمان: از دیدگاه من قلب وباطن او از ظاهرش بهتر است و در بین ما کسی مانند او نیست.

اسید: من بعد از تو او را برتر می دانم؛ چون در موقع خوشنودی، خوشنود و در موقع قهر وغضب، غضبناک می شود. و آنچه را پنهان دارد از کارهای ظاهری او بهتر است و در امر خلافت هیچ کس از تو نیرومندتر نمی باشد.

ابوبکر: ای برادر انصاری الله برایت پاداش دهد، و تو ای علی، ای پسرکاکای پیامبر، در مورد عمر چه نظر داری؟

علی: ای خلیفه رسول الله صلی الله علیه وسلم، چه بگویم در مورد کسی که اسلام به سبب او عزت یافت و به اسلام آوردن هیچ کس اینگونه عزت نیافت. و در مورد او از رسول الله صلی الله علیه وسلم  شنیدم که می فرمود: الله جل جلاله حق را بر زبان و قلب عمر جاری گردانیده است.

ابوبکر: خداوند به زندگی ات برکت دهد، ای پسر کاکای پیامبر!

طلحه: پس به الله توکل کن وعمر را خلیفه ات تعیین نما، به الله قسم کسی دربین ما از عمر قوی تر در امر خلافت نیست.

ابوبکر: خداوند را ستایش می کنم که قلبم را با مشوره شما آرامش بخشید، خدا به شما جزای خیر دهد، اگر می خواهید به خانه های تان بروید و عثمان بن عفان نزدم بماند.

( آن اصحاب به نوبت با ابوبکر خداحافظی کرده و بیرون شدند)

عثمان: ( دید ابوبکر احساس درد میکند)  ای ابابکر! می بینم حالت جور نیست، آیا فامیلت را صدا کنم؟

ابوبکر:‌ نه ای عثمان! این کار را نکن، قلم وکاغذ بیاور تا فیصله را برایت املاء بگویم تا بنویسی.

عثمان: همین حالا ای خلیفه رسول الله؟

ابوبکر: بلی هنوز که وقت تیر نشده است.

صدای مؤذن برای نماز عصر شنیده شد.

ابوبکر: ای عثمان! اندکی برایم فرصت بده تا نماز عصر را ادا کنم( نشسته نماز را آغاز کرد و بعد برایش ضعف وسستی عارض شده وبقیه نماز را تکیه زده به پایان رسانید) بیا ای عثمان!

عثمان: ( به او نزدیک شده و قلم و کاغذ را آماده ساخت) املاء بگو ای خلیفه رسول الله.

ابوبکر: بنویس! بسم الله الرحمن الرحیم، این آخرین تصمیم ابوبکر در دنیا و اولین گام به طرف آخرت است، من بعد از خود بر شما عمر را خلیفه تعیین کردم. «ابوبکر بیهوش گردید».

عثمان: من بر شما عمر را خلیفه تعیین کردم، ادامه بده ای ابابکر! وای او از بین رفته لاحول و لا قوه‌الا بالله ، ای صاحبان خانه! بیایید و خلیفه رسول الله را در یابید.

ابوبکر: ( سپس به هوش آمد و گفت) ترسیدی اگر می مُردم، مردم اختلاف می کردند؟

عثمان: بلی

ابوبکر: آنچه نوشتی بخوان.

عثمان:‌ من بر شما عمربن خطاب را خلیفه تعیین کردم به حرف هایش گوش دهید و از او اطاعت نمایید، من نسبت به دین الله و رسول، خود و شما کوتاهی نکردم، این برداشت من است واگر وضع تغییر کرد هر کس گناه عمل خودش را بدوش می کشد، من خیر خواه بودم و غیب را نمی دانم والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

ابوبکر: آفرین ای عثمان! آن را مهر کن.

عثمان: ( مهر را گرفته و کاغذ را مهر کرد و سپس مهر را به ابوبکر تسلیم کرد)

ابوبکر: الله برایت جزای خیر دهد، برو و مردم را صدا کن، می خواهم به  آنان ازین پنجره صحبت کنم ( عثمان بیرون شده و اسماء آمد).

اسماء: عائشه مادر مؤمنان آمده است(عائشه رضی الله عنها وارد شد)

ابوبکر: خوش آمدی ای عائشه، ای مادرمؤمنان وای محبوب رسول الله صلی الله علیه وسلم

عائشه: (سرپدر را بوسید) پدر جان امروز  چگونه ای؟

ابوبکر: الحمدلله.

عائشه: چند بار کسان خود را فرستادم گفتند: نزد شما مردانی است.

اسماء: بلی در طول روز مردم نزد او بودند.

عائشه: پدرم چرا بر خود رحم نمی کنی؟

ابوبکر: ای مادر مؤمنان چگونه کسی که امور این امت را به عهده دارد آرام گیرد؟ ای اسماء کمکم کن تا ازین پنجره اهالی مسجد را ببینم.

(اسماء و عائشه او را کمک کردند تا توانست سر خود را از پنجره بیرون کند)

ابوبکر: ای مردم! ای گروه مسلمین، به حرف هایم گوش کنید شاید بعد از امروز صدایم را نشنوید، من یک تصمیم گرفتم و ازفکر و تلاش دریغ نکردم، از اقارب خود بر شما نگماشتم، آیا راضی می شوید که کسی را بر شما خلیفه مقرر کنم؟

همه: هر کسی را که بر ما خلیفه مقرر کنی راضی هستیم.

ابوبکر: من بر شما عمربن خطاب را گماشتم، به حرف هایش گوش کنید و از او اطاعت نمایید.

همگی: شنیدیم و اطاعت می کنیم، ای خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و سلم.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *