داستان آموزنده

وجود اولیا ، امان برای هر منطقه

 

حضرت قطب الارشاد مولانا محمّدعمر سربازی (قدس‌اللّٰه‌سرّه) می فرمودند :

 

روزی سلطان محمود غزنوی (رحمه‌اللّٰه) برای مقابله با رومیان که وارد مملکت اسلامی شده، عراق را تصرّف کرده و داخل مرزهای ایران بودند لشکری عظیم فراهم نمود.

سلطان (رحمه‌اللّٰه) فردی صالح و ارادتمند علما و مشایخ بود، در مسیر حرکت نزد حضرت عبدالخالق غجدوانی (قدس‌اللّٰه‌سرّه) رفتند و عاجزانه التماس نمودند.

حضرت خواجه (قدس‌اللّٰه‌سرّه) مشتی خاک برداشته و چیزی خوانده و دم نمودند و آن را به هوا پاشیدند و فرمودند : بروید ان شاءالله پیروز خواهید شد و سلطان بسیار مسرور گشت.

وقتی از منزل خواجه (قدس‌اللّٰه‌سرّه) بیرون رفتند، وزیر به سلطان محمود (رحمه‌اللّٰه) گفت : پادشاها! شما نسبت به این لشکر عظیم آنقدر مسرور نشدید که از آن مشت خاک درویش خوشحال و مطمئن شدید؛ سلطان (رحمه‌اللّٰه) بسیار ناراحت شده و فرمود : تو از اولیای خدا چیزی نمی دانی و هنوز ایشان را نشناختی، اگر در روحیه لشکر سستی نمی شد، همین الان تو را عزل می کردم.

وقتی لشکر اسلامی در مقابل دشمن قرار گرفت، تا چندین روز نبرد ادامه داشت و رومیان مغلوب نمی شدند تا این که در آخرالامر گردبادی در لشکر رومیان وزیدن گرفت که باعث تفرقه و پریشانی و بِهم خوردن نظم لشکرشان گردید و سلطان با لشکریانش بر آنان هجوم برده و آنان را شکست داده و چنان ایشان را عقب راندند که وارد خاک روم شدند.

سپس سلطان (رحمه‌اللّٰه) رو به وزیر کرد و گفت :دیدی که از لشکر و تجهیزات ما کاری گشاده نشده و در نهایت همان مشت خاک آن درویش و دعایش سبب پیروزی ما شد‌.ذوزیر پشیمان شده ولی هنوز مقداری متردّد بود. وقتی نزد حضرت غجدوانی (قدس‌اللّٰه سرّه) رسیدند به محض ورود، حضرت (قدس‌اللّٰه‌سرّه) فرمودند :

 

با دشمنان چو شمشیریم و با دوستان چو موم/شمشیر دو رویه می زنیم تا به روم

 

آن وقت وزیر متوجّه شده و از حضرت غجدوانی (قدس‌اللّٰه‌سرّه) عذرخواهی نمود.

 

 

 

 

 

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

مدیر سایت

پورتال اسلامی تبیین

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن