یادداشت

گزارش روز بارانی در سرپل ذهاب!

نویسنده: کتایون محمودی

باران ، تنها تکراریست که از آمدنش خسته نمی شویم، اما امروز و دیشب از آمدنش خوشحال نبودیم …..

چادر های مردم زیر آب رفته و از هرگوشه ، آب به داخل چادرها نفوذ می کند….هوای سرد قوت و زورش را به رخ می کشد ..

نبرد تن به تن با جان نحیف و نازک بچه ها …

باران یکریز می بارد ….اختلال در رفت و آمد مردم برای رفتن به توالت و سرویس های بهداشتی ، سخت و‌ گاهی برای بچه ها ناممکن می شود.

پارک ها را آب گرفته است…هیچ کس جرات بیرون آمدن از چادرها را ندارد…چه نامهربان شده باران ….

بازار نامردی ها هم داغ است.سود جویان به در چادرها مراجعه می کنند و پیشنهاد فروش کانکس می دهند ..مردم با ورود هر تریلی که کانکس رویش سواراست ، خوشحال می شوند که حتما یکی از آن هم قسمت من می شود ….

دلم مثل این روز بارانی ، خیس خیس است….حداقل با این هوا راحت می شود گریه کرد ….

چادری را کنار می زنم که خبر داده اند کودکی داخلش مریض است، مادر خوشحال نگاهم می کند و خیال می کند پزشکم ….بهداری بچه را برده و پزشک هم اورا دیده، ولی تبش قطع نمی شود …لپ هایش گل انداخته ، نفس نفس می زند …..چشم های قشنگش ، بزور باز می شود، نمی خواهم آشفتگی دیدن این وضع را به مادر کودک منتقل کنم ،‌سریع به خواهر زاده ام زنگ می زنم که پزشک است .

وضع کودک را توضیح می دهم و گوشی را روی بلندگو می گذارم که مادر بشنود ، برای گرفتن داروهایش بیرون می روم .

باران همچنان می بارد و هوای دل من هم ابری است…

خودم را به خواهر زاده ام می رسانم، دارو را می گیرم و سریع برمی گردم….برق چشم های مادر ، نیروی تحلیل رفته ام را شارژ می کند.

محموله ای از تهران در راه است…..باید آن ها را با تلفن، به انبارها می فرستادیم ….تلفن کاک خالد عزیزی از شاگردان فعال ماموستا جلیل محمدی ، خاموش است ، نگران می شویم …

یک هفته اس ، بی استراحت سرپاست، تحلیل نیرویش فاجعه می شود …

دوباره و چند باره تماس می گیرم ، جواب نمی دهد، برادرم را به محل انبار می فرستم ، حدسم درست بود ، کاک خالد از پا افتاده است، فیل هم که باشد این یک هفته بی خواب و خوراک ،‌از پا می افتد ..

استراحت کوتاه کاک خالد ،‌پروسه ی تحویل محموله ها را دچار اختلال می کند ….خداراشکر گوشی را جواب می دهد …

صدایش خسته است ، ولی می گوید : حالم خوب است ..

تماس های کاک هوشنگ احمدی یک لحظه قطع نمی شود ….

او هم حلقه ی مقاوم این زنجیره است…شاگردان و تربیت یافتگان کاک حسن ، امتحانی با نمره های درخشان ، پس داده اند…

خبرهای خوب در راه است..دوستانی از بوشهر قول فرستادن پول ، برای خرید کانکس داده اند..

تماس مولانا گرگیج و توضیح هایشان در باره ی ریختن پول به شماره یک نهاد ، کمی خیالم را راحت می کند ..

کمک زنان خیر خراسان جنوبی هم ، گلی از غنچه های دلم را باز کرد…

خدایا!

چه زیبا ، روزم را رقم زدی…..

دارم به چادر برادرم می روم که همسرش داخلش مریض است ….

ولی حال من خوب است..

نمایش بیشتر

کتایون محمودی

کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
رفتن به نوارابزار