داستان آموزنده

گفت: خدایا! من دختر به دنیا آوردم …

نویسنده: دکتر حسان شمسی پاشا
ترجمه: آرمان کریمی

قَالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهَا أُنثَى (قصه مؤثره جداً )
گفت : خدایا ! من دختر به دنیا آوردم….

زن را از اتاق عمل بیرون آوردند…

مرد اعصابش به هم ریخته بود…

زمانی که همسرش را سلامت دید ؛ کمی آرام شد.

پرستار در حالی که فرزندش را در آغوش داشت، نزدش آمد…از شدت خوشحالیِ دیدن فرزندش؛یک لحظه ، همه چیز را فراموش کرد!

خدایا به من پسر داده ای ، یا دختر؟

پرستار گفت: دختر است…

این را که شنید؛ پیک های پیاپیِ غم گلویش را نشانه رفتند و نزدیک بود که از شدت عصبانیت و خشم سرش را به دیوار بکوبد!
پرستار ادامه داد و گفت: او بسیار زیباست…

همسرش خواست فضا را عوض کند و گفت: او وجد است (شادی) نامش را شادی گذاشته بود !

مرد به کودک نگاه کرد…لبهایش تکان می خورد ؛ انگار می خواست به روی پدرش بخندد..اما چشمان پدرش می گفت: چرا آمدی؟
چه کسی در آرزوی آمدن تو بود؟

چه کسی تو را از خدا خواسته بود؟

خدایا !

مدت هاست که منتظر پسری بودم …خدایا!

یا الله!

آیا شایسته است که به جای شکر نعمتی که خداوند ارزانی داشته ، با بی اعتنایی ، ناسپاسی کنیم ؟

(بر ما بهتر و اولی تر آن است که همه عادات زشت و عجیب و غریب و تقلیدهای کور کورانه و ناپسند را در درون خود نیست و نابود کنیم؛ چرا که این حس، چشم انداز ما و بی ارزش بودن تفکرات مان را در تعامل با زندگی به نمایش می گذارد)

بعد از این که همسرش را به اتاق استراحت بردند؛ نزد او رفت.

…همسرش با خوشحالی پرسید: کودک را دیدی ؟ بسیار زیباست …به موهای طلایی رنگ و زیبایش نگاه کن …چقدر زیباست ، خدای من…

مرد جوابی نداد و فقط گفت : خدا را شکر که سلامت هستی…

همسرش همه چیز را فهمید ، اشک در چشمانش حلقه بست .

اما با لبخند دخترش را سخت در آغوش گرفت ، خوب می دانست که همسرش پسر می خواست…

از حرکت و نگاه همسرش دریافت که حزن و اندوهی عمیق او را در بر گرفته و می آزارد…

نگاهش را از صورت غمگین همسرش گرفت و خواست وجد را شیر بدهد ، جرعه جرعه از محبت و عشق را در وجود دخترش می ریخت…همان محبتی که وجد از پدرش ندید و شاید هرگز نبیند!

روزها گذشت ، وجد هر روز دوست داشتنی تر شد…اما پدرش نسبت به او بی تفاوت بود…

با دنیای زیبایی که در آن پدر ومادر از حرکات و رفتار فرزندشان لذت می برند؛ غافل و با آن غریبه بود…

وجد با شیرینی ، بعضی کلمات را بر زبان می آورد وآرام آرام راه رفتن یاد می گیرد و … چشمان آبی و پر زرق و برق و دلربایش هر کسی را محو تماشا می کرد !

سه ساله شد و موهای زیبایش به شانه هایش می رسید…

کم کم داشت با کلمات بازی می کرد و قلب هر پدر و مادری را از شدت خوشحالی به لرزه می انداخت ….ولی….

یک روز پدرش روی مبل نشسته بود و از دنیای اطرافش غافل…

وجد توپش را به طرف پدرش پرت کرد …آن را به سویش بازگرداند؛ اما هیچ احساسی در پدر نبود!

بار دوم وجد همان کار را تکرار کرد…و پدر نیز همان حرکت را..

وجد به این مرد غریبه که پدرش بود ؛ نزدیک شد ، از مبل بالا رفت و دست پدرش را بوسید؛ اما او واکنشی نشان نداد !

پدر ش خوابیده بود …سرش را بر روی دستانش گذاشت و کلماتی از لاالایی های که مادرش برایش می خواند را آرام زمزمه کرد.

دستان کوچکش را بر دست پدر می مالید ، انگار که فرزند اوست !

او را می خواباند! خودش هم به خواب رفت..

.مادرش به خانه بازگشت ، پدر و دختر را کنارهم خوابیده دید ، خوشحال بود و متعجب !

چشمانش پر از اشک شد‌ ، گمان کرد که فرزندش در آغوش پدر خواب زفته است!

وقتی بیدار شد؛ وجد را بوسید و با عجله سرکار رفت …

( شاید حس پدری جنبیده بود )

برای اولین بار بفکر فرو رفت …..

هنگام بازگشت از سرکار؛ تصمیم گرفت برای وجد چیزی بخرد، چه بخرد؟

با خود گفت: مقداری آب نبات برایش می خرم…

قلبش از خوشحالی تند تند می زد ،ماشینش را جلو مغازه ای متوقف کرد و چند آب نبات خرید…

شب به منزل بازگشت… همسرش را دید که لباس پوشیده ومنتظر اوست که وجد را به او بسپارد و از خانه بیرون برود!

با تعجب پرسید : چه شده ؟

این وقت شب ، کجا می خواهی بروی؟

همسرش گفت: پدرم مریض است، او را بیمارستان برده اند ؛ می خواهم امشب را کنارش باشم …
همراه برادرم می روم.

ااو رفت و تنها با وجد در خانه ماندند…

لباسش را عوض کرد ، وجد هم با عروسکش بازی می کرد…

لبخند زیبایش ،مهر و عطوفت پدر را به طرف خود می کشید….

فرصت خوبی بودد،‌با لبخند به طرف دخترکش رفت و‌گفت : می دانی بابا برایت چه آورده ؟

این آب نبات های رنگارنگ و خوش مزه !

وجد با خوشحالی آنها را از پدر گرفت، چنان غرق شادی بود که انگار گنجی از پدر گرفته بود …

به پدرش اشاره کرد که یکی از آنها را برایش باز کند…برای اولین بار بود که پدرش چیزی را در دهان وجد می گذاشت!

حس خوشایندی که چند وقتی ازآن محروم بود !

چقدر با آن غریب بود….

روی مبل نشست و مشغول تماشای تلویزیون شد .

وجد هم با عروسک هایش مشغول بازی بود .

خستگی شدیدی را احساس کرد ، با خودش گفت: امروز روز بسیار سختی بود….

نگاهش را از تلویزیون گرفت و آن را بر وجد متمرکز کرد…گویی اولین بار است او را می بیند!

از شدت خستگی چشمانش نمی دید، رنگش پریده بود، احساس خفگی می کرد، سعی کرد پنجره را باز کند ؛ اما نمی توانست.

دکمه پیراهنش را باز کرد ، عرق کرده بود .

قلبش تند تند می زد و دست و پایش سرد شده بود.

( خواست بایستد و کمک بخواهد ، اما قبل از رسیدن به تلفن روی زمین افتاد.

چیزی نمی دید، حتی قدرت تکلم را هم نداشت ، احساس کرد لحظه مرگش فرا رسیده ؛ خواست ذکر خدا را بر زبان بیاورد، اما زبانش استجابت نکرد و سنگین شده بود .

یک لحظه گرمای نفَس کسی را حس کرد…. وجد بود که نزدیکش آمده است…

وجد خود را به پدرش رسانده بود در حالی که دستانش می لرزید و صدای گریه اش بلند بود…کودک بیچاره نمی دانست باید چه کار کند؟

آب نباتش را از دهانش بیرون آورد و در دهان پدرش گذاشت!

ودر حالی که گریه می کرد ، دستان کوچکش را بر صورت پدر می کشید .

بعد از مدتی همسرش بازگشت ، چون همسرش را در آن حالت دید؛ فوراً به اورژانس زنگ زد …

..دکتر او را ویزیت کرد و گفت: به شدت قند خونش افت کرده و این برایش بسیار خطرناک بوده و شاید در صورت ادامه اش ، سبب فوت هم می شد ، اما آب نباتی که خورده بود او را از مرگ نجات داد!

مرد درست مثل یک کودک شروع به گریه کردن کرد…

دکتر رفت ؛ اما نمی دانست دلیل گریه بیمارش چه بود !

مادر که خیالش راحت شد ، دخترش را در آغوش گرفت و به سوی اتاق خوابش برد…

مرد در حالی که اشک از چشمانش جاری بود ، همسرش را صدا کرد! باور نمی کنید که از او چه درخواستی داشت !

وجد را می خواست ببیند…

همسرش گفت: خواب است…گفت: می خواهم او را ببوسم..

همسرش گفت: اما او خواب است ، بیدار می شود …

زن از درخواست مرد ، تعجب کرد و بغضش ترکید و نتوانست

خود ش را کنترل کند…

مرد همسرش را محکم بغل کرد و گفت : خواهش می کنم مرا ببخش…خواهش می کنم….خدایا تو هم مرا ببخش….

آن لحظه هردو از شادی اشک ریختند و زن با انگشت اشاره گفت : هیس! …

..وجد خواب است…

نمایش بیشتر

آرمان کریمی

*نویسنده *مترجم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست + 3 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن