یادداشت

یک روز با کاک حسن امینی برای تسلی

نویسنده: کتایون محمودی

همراه کاک حسن امینی و گروهی از دوستان مکتب قرآن کردستان ، راهی مناطق ازگله ، ثلاث ، کوییک و سرپل ذهاب شدیم .

این مدت هیچکس ، عافیت طلب نبود و همه بی امان ، در راه بودند تا به داد ملت برسند ، خستگی نمی شناختند و آهی برنیاوردند.

محموله های زیادی از سراسر ایران ، به منطقه  سرازیر شد ، که همچنان ادامه دارد و محل وثوق آنها ، برادران ماست که آدرس  وصول ، پخش و انبار آن را به عهده گرفتند.

هیچکس منتظر دخالت آقایانی نشد که فقط وقت خوشی ، کنار ملت هستند، حتی آن هایی که از این مصیبت مردم ، بهره برداری حزبی کردند ، آن هایی که ژست و اتوی لباسشان مبادا به هم بخورد و به منطقه هم قدم رنجه نفرمودند…این میان کاک حسن و ماموستایان مکتب قرآن کردستان ، از پا ننشستند و همه جا محموله فرستادند و خودشان هم رفتند .

باور کردنی نبود ، وقتی تمام تماس ها به عاملین کاک حسن ، مراجعه می کردند و از آن ها برای همراهی و همیاری کمک می خواستند.

کسی سراغ آرامش را نمی گرفت ، همه یا بین راه بودند و یا در منطقه کنار مردم …

روز یک شنبه ، با چندین محموله و کامیون همراه شدیم …

کامیون ها از مشهد رسیده بودند، که به انبارهای مخصوص ، راهنمایی شدند ..

به ازگله رسیدیم ، زمین لرزیده بود و قلب هایی را از تپش انداخته بود .خانواده های زیادی عزادار بودند ،چادرهای عزا برپا بود .

همه جا برای تسلای مردم  باید می رفتیم ، بیش از هرچیز دیگر ، حضور ماموستاها و رهبران دینی ، برای مردم لازم تر از هرزمان دیگر بود .

نبود انبار و سوله هایی برای مراقبت و نگهداری از این نعمت های خداوند و زیر پا  ماندن نان و آب ، همه جا بد نمایی توزیع و  بی برنامه گی را به رخ می کشید.

روستاهای مسیر ، تپلانی ، گرده نو ، کانی رش را همراه کاک حسن رفتیم ، در اثنای این همدلی ها با مردم عزادار، من به چادرها سر کشیدم و با زنان و مشکلاتشان بیشتر آشنا شدم .

عزت نفس مردم ، قابل توجه بود ، هرجا می رفتم و از آن ها  می پرسیدم که چه لازم دارند ، با سخاوت می گفتند: چیزی لازم ندارم ، همه چیز هست ، فقط سرپناه می خواهیم .

این پیام مردم زلزله زده ، قابل اعتناست..راست می گفتند ، همه چیز بود ، غیر از نظم که هنوز بعد از یک هفته ، نتوانسته بود مردم را نوازش کند …بی برنامه گی ، آشفتگی و ریخت و پاش ، آزارم می داد .

مردم این مناطق لباس کوردی می پوشند و لباس های دیگر بدردشان نمی خورد و عملا ضایعه ای آن میان به حساب می آمد .

در مسجد روستای « گرده نو » نماز خواندیم ،مسجد هم به طرز اندوهباری ، مجروح بود . دوباره خودم را به زنان رساندم.

کوچه ای که مسجد داخل آن بود ، چند کودک بازی می کردند ، صدای خنده و شوق دویدنشان ، نشان از زندگی داشت که نمی خواست زیر آوارها بمیرد …دلم بدجور گرفته بود ، ولی این خنده و نگاهشان بعنوان یک غریبه به من و دزدکی تعقیب کردنم، کمی حالم را خوب می کرد….

ثلاث و ازگله را به مقصد کوییک حسن ، ترک کردیم .

جاده پر از کامیون محموله های مردم از تمام نقاط ایران بود .

مردم برای هم  دست تکان می دادند و خدا قوت می گفتند..

جو همدلی ،‌همه جا حاکم بود ..مردم بودند و جاده ای که ختم به ازگله و سرپل و ثلاث می شد .

خواهر کوچکترم که این چند روز ، بخاطر کارهایش نتوانسته  بود از نزدیک مردم را ببیند ، از تعطیلی کاریش استفاده کرد و همراهمان شد .

عکس های زیادی گرفت ، متاسفانه از صحنه هایی که خوشایند نبود و باید ثبت می شد تا بعدها با شاهد مثال ، به آسیب شناسی اش می پرداختیم .

در روستای امام عباس ، که تقریبا به زمین نشسته بود ، چشممان به زنی افتاد که مثل یک مرد کار می کرد.

شکار دوربین خواهرم شد .

به روستای کوییک حسن رفتیم که شیری دل شکسته ، میان بیشه ویرانش به زخم مردمش مرهم گذاشت . کاک عظیم آزادی که بیست و هفت نفر از اعضای فامیلش را با دست خودش ، دفن کرده و نماز میت صد و پنج نفر از روستایش را خوانده ، حالا شکسته ، اما سرپا ابستاده ، تا لرزش قلب مردمش را به آرامش برساند.

در فضای باز وکنار  آوارها و سنگ ها ، گریه کردیم .،..آفتاب مهربان می تابید ، شاید میان آن همه سرما و ماتم ، یاید گرم می شد .

به کوییک صیفوری هم رفتیم ،‌کوییک محید هم زخمی بود …

 عمیق زخم هایی بر سینه و پهلو داشت …..زمین ….زمین حالا آرام شده بود و ساکت به اندوه و عزا نشسته بود .

عصر به سرپل رسیدیم …بلوار و خیابان و پارک و همه جا ، پر از چادرهای مردم بود که تویش آرام کرفته بودند و چه آرامشی!!!

کاک حسن و آن لبخندهای آرامش ، که از صورتش محو شده بود ..

نشان غم بر صورت همراهان بود .

به چادر برادرم هم سر زدیم و کاک حسن مهمان چایی گرم آن ها شد .

سرپل هم ویران شده بود …آپارتمان های مسکن مهر به مردم دهن کجی می کرد .

نماد « بی درایتی و یادگار نحس دولت مهرورز» با دیوارهایی که نمی شد به آن تکیه زد و بر سرمردم خراب شد .

با دلتنگی ، چراغ های کم فروغ شهر سرپل روشن شد و ما امیدوارم به فروغ دل مردم ، با کاک حسن خداحافظی کردیم ….

فرزندان کرمانشاه ، مجروح بودند..خدایا !

خودت مرهمشان شو،،،،،،

نمایش بیشتر

کتایون محمودی

کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
رفتن به نوارابزار