دسته: دل نوشته

صمیمانه با پیامبرم !

  • توسط کتایون محمودی
  • ۱۹ روز قبل
  • ۰
نویسنده: کتایون محمودی وقتی با کسی که دوستش داری ؛ حرف می زنی ،  غصه هایت کمتر می شود. این بار برای کسی می نویسم که میلیاردها چون من دوست اش دارند . عاشقان و رهروان و مسلمانان و حتی بی دین های منصف هم دوست اش دارند . باید مقدمه ای بنویسم ، سلامی […]

این را ملایک نیز حتی می‌دانند

  • توسط کلثوم قائدی
  • ۲ ماه قبل
  • ۰
نویسنده: کلثوم قائدی “خورشید اگر در مدار کهکشان تکرار شود حجم فقیری است که گنجایش امتداد تو را نخواهد داشت قلمرو هبوط تو،آن سوتر از رویاست و چشمان تو محفلی که دریاها نماز باران را بدان اقتدا می‌کنند این را ملائک نیز حتی می‌دانند که آن سوی قلبت هنوز نامکشوف مانده است از افق بی‌انتهاتری […]

زورِ شمشیر تا کجاست؟

  • توسط محسن پيش آهنگ
  • ۲ ماه قبل
  • ۰
نوشته: محسن پیش آهنگ نه با شمشیر مى توان معتقد ساخت، نه با چوب و چماق… آدمى که معتقد زیسته نمی شود با چماق اعتقادش را گرفت، او برای خود صخره ای ساخته، توان صخره ها کجا و شکنندگى باد کجا؟ نمی توان با شمشیر از کسی خدا را گرفت… وَهمى بیش نیست که گمان […]

قرآن زبان دارد!

  • توسط محسن پيش آهنگ
  • ۲ ماه قبل
  • ۰
نویسنده: محسن پیش آهنگ قرآن زبان دارد! و زبان ها گوش شنوا می خواهند! تا آن اندازه که ما سراغ داریم کتاب ها برای خواندن نگارش می شوند! کسی کاغذ و قلم را که دیگر نمی بوسد! بوسه زدنتان بر سنگ سیاه را می پذیریم اما این کتاب بوسیدنی نیست! تراژدی زشتی رقم می زنید […]

نامه‌ای به دخترم (نامه سوم)

  • توسط شیما محمدیان
  • ۳ ماه قبل
  • ۰
نویسنده: شیما محمدیان می‌خواهم برایت بنویسم اما نه از زبان زنی که اینک به  فصل مادر شدن دفتر زندگی خود قدم گذاشته است بلکه از زبان کودکی بازیگوش که از درون خاطره‌ی یک عکس خاموش به تو لبخند می‌زند. شاید اگر بخواهی پرسه‌ای در کوچه پس کوچه‌های رؤیاهایش بزنی بزرگترین آرزویش این باشد که نمره‌ی […]

روزی که عاشقت شدم

  • توسط شیما محمدیان
  • ۳ ماه قبل
  • ۰
نویسنده: شیما محمدیان روزی که عاشقت شدم یادم نیست، نمی‌دانم دقیقاً کی و کجا عاشقت شدم؟! نمی‌دانم باران می‌بارید یا هوا ابری بود! پالتوی خزدار میشی‌ام را پوشیده بودم با یک دیکشنری در بغلم.‌ می‌خواستم تیپ آدم‌‌های با شخصیت را بگیرم، راستش کمی به خود‌ می‌بالیدم. اما‌ نمی‌دانم که کجای این کار (که یک کتاب […]

نامه ای از یک مادر به دخترش [۲]

  • توسط شیما محمدیان
  • ۳ ماه قبل
  • ۰
دومین و آخرین نامه‌ی شیما به دخترش تبسم ۲۱ اردیبهشت ۹۲ دوباره شب شده است، پنجره را باز می کنم، همه چیز در خوابی ژرف فرو رفته، اما شب‌بوها بیدارند و بهارنارنج‌ها عطرافشان. بو می‌کشم، وجودم آکنده از عطر شب‌بو و بهار نارنج می‌شود. درخت گلابی روبروی پنجره نیز شکوفه داده است، شمشادها چه قدی […]

سراوان در قلّه‌ی درخشیدن!

  • توسط سعید درویش
  • ۳ ماه قبل
  • ۰
این چند سطر مراتب سپاسی است خدمت برادر عزیز ، جناب استاد *نظرمحمّد اربابی* مدیریت محترم دبیرستان نمونه دولتی مطهری به پاس زحمات بی‌وقفه‌شان. سراوان که در نقطه‌ی صفر مرزی قرار دارد شهری نام آشناست. شاید مدتی باشد که سراوان را با *سفالگری کلپورگان* می‌شناسند؛ امّا این نام بیش از صد سال است که زبان‌زد […]

عطر بهار نارنج می‌دهد…

  • توسط شیما محمدیان
  • ۳ ماه قبل
  • ۰
باغ سرشار است، لبریز از عطر بهارنارنج‌ها. بو می‌کشم، عمیق‌تر… می‌خواهم خود را نیز در این بوها و عطرهای فریبا پراکنده سازم، محو کنم. ای کاش پس از مرگ در عطر شکوفه‌ای ذوب شوم، آنگاه در مشام جان عزیزانم بنشینم. هر بهار به باغ بازگردم، دوباره در شکوفه‌ای کوچک پنهان شوم، دوباره مست شوم تا […]

… دیشب دوباره بارید

  • توسط صدیق قطبی
  • ۳ ماه قبل
  • ۰
دیشب دوباره بارید. در دوازدهمین شب غیبت تو. با خویشتن‌داری بسیار. دخترت. همواره از شباهت عجیبش با خودت حیرت می‌کردی. و چند روز قبل از پروازت گفتی انگار دقیقاً کودکی من است. انگار خودِ منم. خودِ خود من. وقتی کودک بودم. تمام سرگرمی‌ها، بازی‌ها، خریدها و… نتوانستند جای خالی «مادر» را پُر کنند. شب، وقت […]
عنوان 1 از 712345 » ...آخر »