شخصيت‌ها

شصیت های مسلمان,شخصیت اهل سنت,علمای اسلامی,علمای اهل سنت,بزرگان اهل سنت,بزرگان اسلام

  • عبدالله بن عمر بن خطاب رضی الله عنهما

    نام ونسب
    نام ایشان عبدالله فرزند عمرفرزند خطاب عدوی قریشی کنیه شان ابوعبدالرحمن ، مادرش زینب بنت مظعون جمحیه وخواهرش حفصه دختر عمر ومادر مؤمنان بود.

    ویژگیهای جسمانی
    حضرت عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) گندمگون و دارای جسامت بوده و قد و قامت میانه داشت و بروت هایش را قطع میکرد، برای هرنماز وضوء می­گرفت وآب را درچشم­هایش داخل می نمود وآثار پیامبراسلام رادنبال می­کرد و درآن جا نمازمی­خواند حتی که رسول الله (صلی الله علیه وسلم) زیردرختی نشسته بود و ابن عمر(رضی الله عنهما) هرگاه ازآن جا عبور می­کرد زیرسایه آن درخت می نشست و بیخ درخت آب میریختاند. هرگاه نماز خفتن را نمی­توانست به جماعت بگذراند آن شب را تا صبح نمازمی­خواند.

    تولد، اسلام و هجرت
    حضرت ابن عمر(رضی الله عنهما) سال سوم بعثت تولد شد و همرای پدرش در مکه مکرمه به دین اسلام مشرف گردید و ده ساله بود که به طرف مدینه منوره هجرت نمود.

    در غزوه بدر اجازه خواست که برزمد؛ امارسول معظم اسلام صلی الله علیه وسلم بخاطرخوردسالی اش او را بازگردانید و در غزوه احد نیز اجازه خواست؛ اماپذیرفته نشد و در غزوه خندق اجازه جنگ برایش داده شد درحالی­که پانزده ساله بود، سپس درتمام غزوات همرای رسول خدا(صلی الله علیه وسلم) حضورداشت. بعد ازآن درمعرکه یرموک، قادسیه، جولاء و دیگر نبردها حضورداشت، همان­گونه که در فتح مصر شرکت نموده و آن جا نقشه ساختن خانه­ی را کشید.

    جایگاه علمی
    وی ازمکثرین روایت ازرسول خدا(صلی الله علیه وسلم) بود یعنی ازجمله کسانی­که احادیث زیادی روایت نموده بودند. او از حضرات ابوبکر، عمر، عثمان ، معاذبن جبل، عائشه و غیره (رضی الله عنهم) روایت نموده بود و از او حضرات صحابه وتابعین روایت نموده بودند. صحابی ها: جابربن عبدالله ، عبدالله بن عباس ، پسرش سالم ، عبدالله ، حمزه ، بلال، زید و برادرزاده اش حفص بن عامر.

    بزرگان تابعی: سعید بن مسیب، اسلم برده آزاد شده حضرت عمر، علقمه بن وقاص ، ابوعبدالرحمن نهدی ، مسروق، جبیربن نفیر، عبدالرحمن بن ابی لیلی وغیره.

    از ابوسلمه فرزند عبدالرحمن روایت شده که گفت: ابن عمردرحالی وفات نمودکه مانند حضرت عمرفضیلت و بزرگی داشت . در روایت دیگری آمده که حضرت عمر(رضی الله عنه) درزمانی میزیست که همانند اوکسانی بودند؛ اما ابن عمر در زمانی زندگی اش را گذرانید که همانند او کسی پیدا نمی­شد.

    از سعید بن مسیب روایت است که گفت: اگرمن گواهی بدهم که چه کسی ازعلماءاهل بهشت خواهد بود حتماً میگویم که عبدالله بن عمر میباشد. حضرت امام مالک فرمود: بعدازحضرت عمر پیشوای ما زید بن ثابت بود و بعد از زید، عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) میباشد. حضرت ابن عمر هرآنچه ازرسول الله (صلی الله علیه و سلم) می شنید حفظ میکرد هرگاه بنا به عذری و دردی از مجلس ایشان جدا میشد ازکسی که در مجلس حضور داشته پرسان میکرد وآثار پیامبر اسلام را در هر جای که نمازخوانده بود دنبال می نمود، هرسال به حج میرفت و در وقوف عرفه جایی که پیغمبرگرامی ایستاده میشد میاستاد.

    موقف او درباره فرمانروائی
    چندین مرتبه فرمانروائی برایش پیشنهاد شد ابا ورزید تا که تهدید به قتل گردید به آنهم به عدم پذیرش آن اصرارنمود. حضرت حسن (رضی الله عنه) میگوید: آنگاه که حضرت عثمان به شهادت رسید برای عبدالله بن عمر(رضی الله عنه)گفتند: تو مولای مردم و پسرمولای مردم هستی بیرون شو که همه مردم با توبیعت کنند. گفت : بخدا قسم اگر می توانستم یک قطره خون به سببم نمی ریخت. گفتند: باید بیرون شوی یا ترا در خانه ات میکشیم، او همان سخن خود را تکرار میکرد. روزی مروان پسرحکم نزدش آمد وگفت دست خود را نزدیک نما که با تو بیعت کنم؛ چراکه تو مولای عرب و پسرمولای عرب هستی. حضرت ابن عمر(رضی الله عنه) فرمود: همرای اهل مشرق چی کنیم؟ مروان گفت: آنها را میزنیم تا بیعت کنند، ابن عمرگفت : بخدا سوگند دوست ندارم که آنها هفتاد سال رعیت من باشند و یک نفرکشته شود. تمام زندگی خود را به بغض و دشمنی با جدائی و اختلاف ، و حرص براصلاح ذات البین گذرانید و تا توان داشت درین راستا تلاش کرد. ومی گفت : هرکس را که حی علی الصلوه(بشتابید بطرف نماز) بگوید دوست دارم هرکس را که حی علی الفلاح (بشتابید بسوی رستگاری) بگوید نیز دوست دارم و اگرکسی بگوید به طرف کشتن برادر مسلمانت وگرفتن اموالش بشتاب هرگزقبول نمیکنم و او را دوست نخواهم داشت.

    گاهی با خود میگفت: آنها شمشیرها را گرفته و یکدیگر را می کشند و به عبدالله بن عمر می گویند دست محبت بطرف ما دراز کن ، چگونه قبول کنم؟ روزی حضرت نافع گفت: ای ابوعبدالرحمن تو پسر حضرت عمر و صحابی رسول خدا هستی چه چیزتو را از یاری حضرت علی (رضی الله عنه) باز می دارد؟ درجواب گفت: مرا این باز میدارد که خداوند خون برادر مسلمان را برایم حرام کرده است وخدای عالم فرموده است:{وقاتلوهم حتی لاتکون فتنه ویکون الدین لله} سوره بقره آیه (۱۹۳) ترجمه: با کفار بجنگید تا فتنه نباشد و دین خالص برای خداباشد.

    و ما چنین کردیم و با مشرکین جنگیدیم تا که دین خالص برای خدا باشد اما امروز چرا بجنگیم؟ من وقتیکه بت ها حرم را از رکن تا دروازه پرکرده بود جنگیدم تا خداوند بتان را از سرزمین عرب بیرون کشید آیا امروز با کسیکه {لااله الاالله}میگوید درگیرشوم ؟

    این گونه بود موقف او در مورد آشوبی که امت اسلام به آن دچارشده بودند ، نه ترسناک بود و نه منفی گرا ؛ بلکه برزندگی مسالمت آمیزمسلمانان ، حفظ خون های شان واصلاح امور در بین شان تلاش بی دریغ میکرد و به آیه ذیل تمسک میجست: {واطیعوالله ورسوله ولاتنازعوافتفشلواوتذهب ریحکم}سوره انفال (۴۶) ترجمه: ازخداورسولش فرمان برید و بین خود منازعه نکنید که درین صورت سست شده وتوان شما از بین میرود.

    زهد و تقوای او
    حضرت عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) ثروتمند بود و درآمد زیادی داشت؛ اما او نمی خوابید تا همه دارای اش مصرف شود؛ چراکه پیغمبر(صلی الله علیه و سلم) وی را زاهد در امور دنیا و رغبت کننده در امورآخرت تربیت نموده بود طوریکه میفرماید: در دنیا مثل یک انسان غریب و مسافرباش.

    حضرت ابن عمرمیگفت: هرگاه شام شد منتظرصبح نباش وآنگاه که صبح شد منتظرشب نباش بلکه دروقت تندرستی برای مریضی ات ذخیره کن و در وقت زندگی و حیات برای مرگ و بعد از آن ذخیره نما. روزی چهار هزاردرهم و یک نوع لباس برایش آورده شد و روز بعدی ایوب پسروائل وی رادید که در بازار برای شترخود به نسیئه علف میخرد. سپس ایوب نزد فامیل ابن عمررفته پرسان نمودکه آیادیروزبرای ابوعبدالرحمن مقدار چهار هزار درهم ویک نوع لباس داده نشد گفتند بله چنین شده، ایوب گفت : من امروز او را در بازار دیدم که علف می خرید و پول نداشت . فامیلش گفتند: او دیروز همه آن پول را تقسیم فقراء نمود و آن لباس را گرفت و بیرون شد وقتی آمد همرایش نبود از وی پرسیدیم گفت به یک فقیر بخشیدم پس ایوب فرزند وائل بیرون شد و به بازار رفته و درجای بلندی ایستاده شد و فریاد برآورد که ای گروه تجار به این دنیاچی میسازید؟ این عبدالله بن عمراست که هزاران درهم نزدش میآید و او همه را تقسیم نموده و فردایش علف را برای شترش نسیئه میکند.

    پیامبرگرامی (صلی الله علیه و سلم) در باره ابن عمرفرمود: عبدالله بهترین انسانی است که اگردر شب نماز بخواند زیاد میخواند ، بعد از این سخن پیامبر(صلی الله علیه و سلم) ابن عمرهرگز نمازتهجد را در سفر و حضر، تندرستی و مریضی ترک نکرد. عبدالله بن مسعود گفت : پارساترین جوانان قریش عبدالله بن عمربود. حضرت جابر فرمود: هریک از ما وقتی متاع دنیوی را می دید به طرف آن میل میکرد بغیر از عبدالله بن عمر که بطرف آن میل نمیکرد. ازسدی روایت شده که گفت: گروهی از صحابه را دیدم که میگفتند: هیچ کس در فراق و جدائی پیامبرمانند ابن عمر(رضی الله) نبود.

    طاووس گفته : هیچ مردی را از عبدالله بن عمر با تقوی تر و پارساتر ندیدم . میمون پسر مهران گفت: گروهی ازدزدان نجده حروری شترحضرت ابن عمر(رضی الله عنهما) را دزدیدند ، شترچران آمد وگفت ای ابوعبدالرحمن از شتر دست بردار یا در فکرگرفتنش باش، حضرت ابن عمربرایش گفت ترا چگونه گذاشتند؟ و همرای خود نبردند. اوگفت: ازنزدشان گریختم چراکه ترا ازآنها خیلی بهتردوست داشتم لذاعبدالله بن عمرآن برده چوپان را آزادکرد. ابوعثمان گفت: عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) یک کنیزخود را که رمثه نام داشت و او را زیاد دوست میداشت ،آزاد نمود و فرمود شنیدم که خداوند میفرماید: {لن تنالوالبرحتی تنفقوامماتحبون }آل عمران (۹۲) هرگز نیکی را بدست آورده نمیتوانید تا محبوب ترین داشته های خود را نفقه نکنید.

    روزی برده ی را به چهل هزار درهم خرید و آزادش نمود آن برده گفت ای مولای من حالا مرا آزاد کردی پس برایم مقدار پول هبه کن تا به آن زندگی خود را سپری کنم برایش چهل هزار درهم بخشید. یکبارپنج غلام خرید، و به نمازایستاد آنها هم پشت سرش بنماز ایستادند بعد از نمازگفت: برای کی نمازخوانده اید؟ گفتند: برای خدا خوانده ایم. گفت شما بخاطر کسیکه برایش نمازخوانده اید آزاد هستید و بسا مواقع دریک مجلس سی هزاردرهم خیرات میداد.

    روزهای زیادی سپری میشد و اومزه گوشت را نمی چشید مگراینکه یتیمی همرایش بودی و هرچیزی ازدارای اش را که خوش میداشت در راه خدامصرف میکرد ازهمین جهت بودکه برده هایش دانسته بودند ودائماً مسجد میرفتند همینکه حضرت ابن عمرآنها را در مسجد میدید آزادشان میکرد، بعضی برای وی گفتند که برده ها ترا فریب میدهند اوگفت : کسی که بخاطرخدا مرا بفریبد به خوشی آن فریب را میپذیرم.

    ازنافع روایت شده که میگفت: هرگاه ابن عمرآیه ذیل رامیخواند گریه می نمود تابیهوش می افتاد: {الم یأن للذین آمنواأن تخشع قلوبهم لذکرالله }سوره حدید(۱۶) ترجمه : آیاسنگینی میکند برای مؤمنان اینکه بخاطریادخد اقلب های شان نرم شود؟ ونیزنافع گفت: ابن عمردرحیات خود بیش ازهزار نفر را آزاد نمود، یکبارگدائی نزدش آمد. برای پسرخود گفت یک دینار برایش بده وقتی سائل برگشت پسر او گفت پدرجان خدا از تو قبول فرماید گفت پسرم آیامیدانی خدا از چه کسی قبول میکند؟ یقیناً ازپرهیزگاران می پذیرد.

    روزی باخود میگفت: ازوقت وفات پیامبر(صلی الله علیه و سلم) یک خشت را بالای خشت دیگرنگذاشته و یک درخت غرس نکردم. میمون پسرمهران میگوید: به خانه ابن عمرداخل شدم وتمام آنچه درخانه اش ازقبیل فرش، لحاف، وظروف و غیره ؛ بود سنجیدم صد درهم نمیشد . این ازفقر او نبود بلکه ثروتمند بود و از بخلش نبود زیرا سخاوتمند بود اما این همه به این خاطربودکه وصیت پیامبر(صلی الله علیه و سلم) را اساس تصرفات خود قرارداد و روش عملی زندگی او وابسته به آن وصیت بود . وصیت پیامبراین بود{کن فی الدنیاکأنک غریب اوعابرسبیل} دردنیا مثل یک غریب ومسافرباش.

    اخلاق نیکوی او
    ازمجاهد روایت شده که گفت: با ابن عمر(رضی الله عنهما) همراهی کردم و می خواستم خدمتش کنم اما او مرا بیشترخدمت گذاری میکرد. سالم گفت: حضرت ابن عمرهیچ کس را لعنت نکرد مگریک خادم را که سپس آزادش نمود.

    در روایت دیگری آمده که ابن عمرخواست یک خادمش را لعنت کند همین که گفت(اللهم الع..) کلام خود را تمام نکرد وگفت این کلمه است که دوست ندارم آن را بگویم. زید بن اسلم فرمود: شخصی عبدالله بن عمر را دشنام میداد و او خاموش بود وقتی به دروازه خانه خود رسید فرمود من و برادرم خود را حفظ نموده و مردم را دشنام نمی دهیم . کسی برایش گفت: مردم همیشه به خوبی زندگی میکنند تا خداوند ترا بین شان باقی نگهدارد. ابن عمربه خشم آمد وگفت: آیانمیدانی که چرا دروازه خانه ام رابسته میکنم؟

    حضرت عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) میگفت: یقینا ًبا رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) بیعت نمودم وآنرا نقض نکرده وتا امروزتبدیل ننمودم و با هیچ فتنه پیشه ی بیعت نکردم و هیچ مؤمنی را از خواب بیدار ننمودم.

    درگذشت او
    حضرت عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه و سلم) مدت شصت سال حیات داشت و درین مدت امر پیامبر و اصحابش ازدید او پنهان نبود. امام مالک(رحمه الله) فرمود: ابن عمرمدت شصت سال درجامعه اسلامی فتوی صادرمی نمود و نماینده های مردم از هرطرف به سویش میآمدند.

    او(رضی الله عنه) درسال (۷۴)هجری در مکه مکرمه درحالیکه (۸۴) ساله بود وفات نموده و درقبرستان مهاجرین دفن گردید.

    خداوند جل جلاله ازوی خوشنود باد
    پایان

  • شیخ الحدیث مولانا محمد یوسف حسین پور رحمه الله از نگاه شیخ الحدیث مولانا چابهاری

    مولانا محمّد یوسف شخصیتی عظیم بود. سبحان الله! منِ قطره در وصف دریا چه می‌توانم بگویم؛ «لَا نُزَکِّی عَلَى اللهِ أَحداً»، اما گمان خیر داریم دربارهٔ ایشان، چنین شخصیتی در روزگار کنونی بعد از مولانا عبدالعزیز از ویژگی‌های خاصی برخوردار بود. بردباری، مردم‌داری، فروتنی، جایگاه علمی و محبت ایشان با مردم و علما بی‌نظیر بود. ایشان بنیان‌گذار شورای هماهنگی مدارس دینی استان بود. در جلسات شرکت مرتب داشت، نه تنها در جلسات شورا، بلکه در همین جلسات عمومی با اهتمام شرکت می‌کرد.

    در همین ماه شعبان گذشته (١۴٣٨ هـ.ق) پس از جلسهٔ کوه‌ون خدمت ایشان و شیخ الإسلام مولانا عبدالحمید در اتاقی تنها نشستیم. مولانا عبدالحمید مشورتی داشت. در پایان من از حضرت مولانا محمّد یوسف بابت مسأله‌ای عذرخواهی کردم. ایشان از نظر رشتهٔ فامیلی خود را عموی بنده می‌دانستند و از این جهت با شفقت و مهربانی با بنده تعامل می‌کردند.

    یک بار در سفر حج، همسرشان همراه بود؛ در سفرهای حج همواره همسرشان را همراه خود می‌آوردند. در طبقهٔ دوم ساختمان حرم روبه‌روی میزاب رحمت پیش ایشان رفتیم. همسر مکرمهٔ‌شان به همراه چند خانم دیگر پشت ستونی نشسته بودند. ما که نزدیک رسیدیم، آنها سلام گفتند، اما من متوجه نشدم. مولانا محمّد یوسف مرا متوجه کرد و فرمود: زن‌عمویت دارد به شما سلام می‌گوید.

    ایشان شخصیت والایی بودند؛ متأسفانه بُعد مسافت باعث می‌شد ما کمتر از ایشان بهره ببریم و در محضرشان حاضر شویم. این را هم می‌دانید و اگر نمی‌دانید بدانید که [در سال ١٣۵۸] وقتی قانون اساسی نظام جمهوری اسلامی ایران تدوین شد و [برای انتخاب نمایندگان مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی] انتخابات برگزار شد، از بلوچستان دو نفر انتخاب شدند؛ حضرت مولانا عبدالعزیز و آقای [حمیدالله] میرمرادزهی. مولانا عبدالعزیز وقتی تهران تشریف می‌بردند، مولانا حسین‌پور را به عنوان مشاور و دستیار خود همراه می‌بردند. حالا البته کثرت کمی و کیفی علما با آن زمان قابل مقایسه نیست، اما آن وقت این موضوع به معنای بزرگی جایگاه ایشان بود.

    در شرایط کنونی نیز زندگی و وفات مولانا حسین‌پور نشان داد که شخصیتی همسان با مولانا حسین‌پور بعد از مولانا عبدالعزیز رحمت الله علیه کم بود. الله تعالىٰ ایشان را رحمت کند و خیرات و برکات ایشان را بر سر بقیه جاری بدارد. نعم البدل و خلفای صالح در خانوادهٔ ایشان به وجود بیاورد که نیاز جامعهٔ ما است.

    یکی از خدمات دینی برجستهٔ ایشان ترجمهٔ تفسیر بزرگ «معارف القرآن» اثر مولانا مفتی محمّد شفیع عثمانی رحمت الله علیه است.

    یک بار همین‌جا تشریف آوردند و برای اوّلین بار مژدهٔ ترجمهٔ «انوارالباری» را به بنده دادند. فرمودند: مشغول ترجمه‌اش هستم، دعا کنید الله تعالىٰ توفیق تکمیلش را بدهد. من هم بعد از مژدهٔ ایشان یا قبل از آن، به ایشان مژده دادم که کتابی به نام «مُهَجُ البلاغه ومنهج الخلافه» دارم می‌نویسم به روش «نهج البلاغه»، در چهار بخش خطبات، رسائل، کلمات قصار و نصایح خلفای راشدین رضوان الله علیهم.

  • فضیلت حسین بن علی رضی الله عنهما

    عنْ أَبِی هُرَیْرَهَ الدَّوْسِیِّ رضی الله عنه قَالَ: خَرَجَ النَّبِیُّ ﷺ فِی طَائِفَهِ النَّهَارِ، لا یُکَلِّمُنِی وَلا أُکَلِّمُهُ، حَتَّى أَتَى سُوقَ بَنِی قَیْنُقَاعَ، فَجَلَسَ بِفِنَاءِ بَیْتِ فَاطِمَهَ، فَقَالَ: «أَثَمَّ لُکَعُ أَثَمَّ لُکَعُ؟» فَحَبَسَتْهُ شَیْئًا، فَظَنَنْتُ أَنَّهَا تُلْبِسُهُ سِخَابًا أَوْ تُغَسِّلُهُ، فَجَاءَ یَشْتَدُّ حَتَّى عَانَقَهُ وَقَبَّلَهُ، وَقَالَ: «اللَّهُمَّ أَحْبِبْهُ وَأَحِبَّ مَنْ یُحِبُّهُ».

    ترجمه: ابوهریره رضی الله عنه می‏گوید:
    رسول‏ الله ﷺ در بخشی از روز، به طرف بازار رفت. (در مسیر راه) نه ایشان با من سخن گفت و نه من با ایشان. تا اینکه وارد بازار بنی قینقاع شد و در صحن خانه فاطمه زهرا رضی الله عنها نشست و فرمود: «کوچولو اینجا است؟ کوچولو اینجا است»؟ (هدفش حسن و حسین رضی الله عنهما بود).
    فاطمه رضی ‏الله‏ عنها در فرستادن طفل، اندکی تاخیر کرد. راوی می گوید: خیال کردم گردن بندی به گردنش می آویزد یا او را می شوید. سپس، کودک، دوان دوان نزد رسول ‏الله ﷺ آمد. آنحضرت ﷺ او را در آغوش گرفت و بوسید و فرمود:
    «پروردگارا! این را دوست بدار و هر کس که او را دوست بدارد تو نیز او را دوست بدار».

    (صحیح امام بخارى: ۲۱۲۲)

    برگرفته از انجمن دینی قلم و بیان

  • نقش صحابه در عرصه تاریخ

    چرا صحابه وارثان پیامبر -صلی الله علیه وسلم- شدند؟


    صحابه امتی بودندکه همزمان با رسول خدا -صلی الله علیه وسلم- می زیستند و به او ایمان آوردند و در اجراء رسالتش با او شریک گشتند. صحابه معصوم نبوده اند و ممکن بود خطایی ازآنها سرزند و برهیچ کدام آنها وحی نازل نگشت، اما آنها تربیت یافته بهترین مکتب اسلامی و فکری جهان و بهترین معلم تاریخ بودند. این بود که از میان مشتی انسان های بی فرهنگ، جاهل، بی سواد و وحشی، که جز ریختن خون یکدیگر کار دیگری نداشتند، امتی پدید آمد که زهد و تقوی و انسانداری آنها در طول تاریخ بی نظیر بود. پیامبر اسلام -صلی الله علیه وسلم- برای اینکه بتواند آنها را با عقاید و اصول شریعت اسلامی آشنا کند، همواره در میان آنها حضور داشت، و آیات قرآن را که تازه به وی وحی شده بود، برای آنها می خواند و سخنان خود را (حدیث) برای آنها بازگو می نمود. با اندکی دقت مشخص خواهد شدکه رفتار صحابه بعد از رحلت پیامبر اسلام -صلی الله علیه وسلم-، ابتدا در زمان حیات او و به فرمان او توسط صحابه اجراء می شد، تا آنها بتوانند درنبود آن حضرت، رسالت اسلام را ادامه دهند. پیامبر – صلی الله علیه وسلم- درجنگهایی که خود در آن حضور نداشت، هر بار یکی از صحابه را بعنوان فرمانده سپاه بر می گزید، و در جنگهایی که خود در آن حضور داشت، هر بار یکی را بعنوان رئیس و سرپرست شهر انتخاب می نمود. آن حضرت گروههایی از صحابه را به سرپرستی یکی از آنها به مناطق مختلف می فرستاد، تا با تبلیغ دین آشنا گردند و اشکالات آنها اصلاح شود. پیامبر اسلام -صلی الله علیه وسلم- قرآن و سخنان خود (حدیث) را از هیچکس پنهان نمی داشت تا همه با آنها آشنا شده و قاری قرآن و راوی حدیث گردند. وبدین ترتیب نسلی را تربیت نمود که نه وابسته به یک فرد و یک گروه بود، بلکه به تعداد زیادی درمیان آنها، قاری، محدث، فرمانده، مبلغ و والی بود. بعد از رحلت پیامبر -صلی الله علیه وسلم- همین گروهی که توسط پیامبر -صلی الله علیه وسلم- تربیت یافته بودند، همچون ستارگانی درشب درخشیده و هرکدام از آنها به شهری رفته و کار ابلاغ اسلام و رسالت آنرا انجام دادند. با وجود چنین جمعیت آگاه و مجهزی، مسلماً کشته شدن یک یا چندتن از صحابه هیچ تأخیری در پیشروی اسلام در سرزمین های جدید ایجاد نمی کرد. و این اجراء برنامه ای بود که رسول خدا -صلی الله علیه وسلم- در زمان خود آنرا طراحی کرده بود و برای عادت دادن مسلمین به آن در موقع حیاتش آنرا به مرحله اجرا گذاشته بود. و این نشان می دهد که صحابه جز وارثان پیامبر -صلی الله علیه وسلم- و مجری برنامه های از پیش تعیین شده ای نبودند.

    یک امت شکست ناپذیر


    قرار دادن یک امت بعنوان وارث یک پیامبر فلسفهء جالبی دارد. زیرا در این صورت به هیچ وجه احتمال تحریف آن دین یا کتاب آسمانیش وجود ندارد.
    وقتی که یک امت قاری قرآن و راوی حدیث باشند و تعداد کسانی که درمیان آنها برای چنین فضایلی باشند زیاد باشد، کشته شدن یا منزوی شدن هرتعداد باعث نابودی و انحراف آن دین نخواهد شد. می دانیم که وارثان عیسی (علیه السلام) ۱۲ نفر بنام حواریون بودند و برای سایر پیامبران از جمله موسی (علیه السلام) نیز جزء یک وارث مشخص وجود ندارد. این است که بعد از رحلت هر پیامبر وارث او نمی توانست ندای دین خود را بگوش انسانها در همه جا و در هر زمانی برساند. و اگر او منزوی یا زندانی می گشت یا کشته می شد، کتاب آسمانی و رسالت آن دین تحریف می گشت. و برای مردم سایر نقاط جهان امکان دسترسی به منابع دین جدید وجود نداشت. اما صحابه بعد از رحلت پیامبر -صلی الله علیه وسلم-، بعد از فتح هر شهری، برای آن شهر یک حاکم اسلامی تعیین کرده تا احکام شرع را جاری سازد و یک قاری قرآن و محدث به آن شهر فرستادند تا تازه مسلمانان شده ها را تعلیم دهد. با این شیوه بضاعت مسلمین برای ابلاغ این دین تمام نشدنی و نامحدود بود. علاوه بر آن اگر کسی در مورد قرآن کریم یا احادیث نبوی -صلی الله علیه وسلم- دچار فراموشی می شد، صدها نفر قاری قرآن و محدث دیگر بودند که جلو تحریف و خطا را می گرفتند. اینست که می بینیم حتی زمانیکه بدلیل اختلافات سیاسی، بین گروههای مسلمانان جنگ در می گرفت، در این جنگ بین آیات قرآن و احکام شرعی، مثل نحوهء نماز و زکات و غیره، هیچ اختلافی نبود و دو طرف دیگر برای تمامی دستورات مذهبی متفق القول بودند.
    و این اعجاز اسلام است که درمیان بزرگترین اختلافها نیز جایی برای تفاوت نظر میان احکام اصلی دین و قرآن وجود ندارد و کسی حتی به یک آیه قرآن شک نداشته است. پیامبر اسلام در مورد رسالت صحابه می فرماید: احادیث مرا به گوش امتم برسانید، هرچند که به اندازه یک جمله کوتاه باشد.
    دراینجاست که این حدیث نبوی -صلی الله علیه وسلم- به واقعیت تبدیل می شودکه:
    ((یاران من مانند ستارگان اند، به هرکدام که اقتدا کنید هدایت می شوید)).
    یاران پیامبر از منبع و خورشید علم و فقه کسب نور کرده و هرکدام بصورت ستاره درآمده که برای تابیدن نور بر آسمان شهری، و روشنایی بخشیدن بدان کافی بودند. مردم هر شهر به یکی از صحابه و وارثان پیامبر اقتدا کردند و بدین ترتیب بود که تمامی سرزمین های اسلامی فتح شده بطور یکنواخت و هماهنگ و با سرعت به رنگ اسلام مزین شدند. هر یک از شهرهای اسلامی وارثی از پیامبر را در میان خود داشتند، تا بدین ترتیب از وجود او بهره مند شوند و او ندای اسلام را به گوش آنها برساند.
    این شیوه منحصر به فرد تنها از آن اسلام می باشد که طی آن قرآن و احکام دین را از هرگونه تحریفی رهایی بخشید، و کشته شدن تعداد زیادی از اصحاب چراغ یگانگی قرآن و توسعهء دین را به خاموشی تبدیل نساخت.

    منبع: رسول دات نت

  • نوگرایی و واقع‌نگری محمّد اقبال لاهوری

    نویسنده: عبدالله ادالکوس*
    ترجمه: دکتر عبدالظاهر سلطانی

    به علت وجود عوامل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فکری گوناگون، فهم عربی و اسلامی در طی قرن نوزدهم شاهد تحولات ژرف و تغییرات حادی بوده است و در مجموع به چالش‌های تمدنی و فرهنگی‌ای برمی‌گردد که طرف اروپایی ایجاد کرده است. اندیشه‌ی عربی بدین خاطر از بافت نوینی برخوردار شده و افق دیدش را به سوی طرف مقابل دوخته است، زیرا او را دشمن خویش پنداشته که پایه‌های اجتماعی و فرهنگی‌ اسلامی را تهدید می‌نماید. اندیشه‌ی عربی در پی شیوه‌های تازه‌ای است تا شادابی را به خود برگرداند. اندیشمندان در سده‌ی نوزدهم به عقب‌افتادگی مسلمانان نگریستند که بر واقعیات جامعه خیمه افکنده بود و آن را با جوامع اروپایی مقایسه کردند. چند تن از اندیشمندان مسلمان همانند جمال الدین افغانی و محمد عبده در چارچوب فعالیت‌های نشریه‌ی «العروه الوثقی» و نیز محمد اقبال در این موضوع اندیشیده‌اند.

    این افراد با دیدگاهی امیدوارانه موضوع نوگرایی و اصلاح را با توجه به پیشرفت و برتری تاریخی موجود در جوامع غربی درمان کردند. این اندیشمندان برای برون‌رفت از بحران تمدنی و فرهنگی راهکارهایی را ارائه دادند و از بازگشایی درب اجتهاد و بازخوانش اصول و مبانی با نگرشی نو در سایه‌ی تازه‌های فکری و نظریات فلسفی نو سخن به میان آوردند، چرا که این نخبگان از اهمیت مقوله‌ی واقعیت تاریخی و تحول‌پذیری آن نیک آگاه بودند. این ره‌یافت، راهی به سوی بازاندیشی در گفته‌ها و قطعیات، هم‌نوا با بینش نوین است بدون این‌که هویت و اصول اساسی را فدا کند.

    به عنوان مثال، نوشته‌های متعدد و هدفمند محمد اقبال، سلفی‌ها و عصرگرایان و نیز علما و پژوهشگران مسلمان را به سوی تأویل سنت و خوانش نوین قرآن با تمسک به توحید فرامی‌خواند. «او اندیشمندی است که علاقه‌ی زودهنگامش به فلسفه او را برای تحقیق و تحصیل پیرامون آن به دانشگاه‌های بریتانیا و آلمان کشاند و بسیار به فلسفه‌های رایج در اروپای نوین نزدیک شد و در مطالعه و شناخت دقیق آن تعمق ورزید. استادان اروپایی او را دانشجویی تیزهوش دیدند که قابل توجه و عنایت است. لذا برای اقبال آسان بود که اندیشمندی غرب‌گرا و شاگردی نجیب برای فرهنگ غربی شود، همان گونه که بسیاری از دانشجویان مسلمان که تجربه‌ای همانند اقبال دارند، به غرب گرایش نشان داده و می‌دهند. اما اقبال بر جوهر دینی خویش ماند و به عقیده و شریعت پای‌بند بود و به شدت از اسلام و افکار اسلامی دفاع نمود و با نگرش‌ها و اندیشه‌های اروپایی و غربی مبارزه کرد».

    اهمیت دیگر اقبال در این است که او اندیشمندی مسلمان بیرون از بافت جوامع عربی است و همین سبب گردید آبشخور فکری‌اش متعدد باشد. تولیدات فکری اقبال به میراث فرهنگی هند و فارس پیوند می‌خورد که از معرفت اروپایی نیز برخوردار شده است. او اندیشمندی است که مسأله‌ی انسان را خارج از فرهنگ عربی درمان کرده است. موقعیت او به ما امکان می‌دهد تا با دو دیدگاه و نمایندگی مختلف در موضوع اسلام و تاریخ آشنا شویم. اقبال عرب نبود و به عربی هم فکر نمی‌کرد، ولی با وجود آزمندی شدید به جزیره‌ی عرب و رسالت تمدنی آن، از بیرون فضای عربی، بینشی اسلامی نسبت به انسان و زمان ارائه می‌دهد.

    محمد اقبال در شعر نبوغ داشت. او در قالب قافیه و قصاید و اشعارش تصورات فلسفی و ذاتی و نگرش خاص خود را محمل باور راسخش به وحدت در میان عرصه‌های تعابیر انسانی قرار داد که همگی به یک هدف می‌رسند. گرچه شهرت و محبوبیت اقبال به خاطر کتاب «بازسازی اندیشه‌ی دینی» بیش از دیگر آثارش است. این اثر عبارت است از سخنرانی‌هایی که او بین سال‌های ١٩٢٨تا ١٩٢٩م به زبان انگلیسی به درخواست دانشجویان جمعیت اسلامی در مدارس هندوستان ایراد می‌کرد. در آغاز دهه‌ی سی قرن حاضر این سخنرانی‌ها به شکل کتاب به زبان انگلیسی انتشار یافت و در دهه‌ی پنجاه به زبان عربی ترجمه شد. او در این گفتارها کوشید فلسفه‌ی اسلامی را به شکلی تازه بازسازی نماید و در عین حال به آثار فلسفی اسلامی توجه کند و از پیشرفت‌های معرفت انسانی در زمینه‌های گوناگون غافل نشود. آن دوران برای چنین سخنانی وقت کاملا مناسبی بود.

    دکتر حمیده نیفر کتاب «بازسازی اندیشه‌ی دینی» را به منزله‌ی سهمیه‌ای قاطع می‌داند که باعث پیشبرد مفهوم نوگرایی به سوی ساختار بنیادین، و برون‌رفت نهایی آن از حالت ابتذال و وقاحت گردید. امری که سبب نگرانی و پیچیدگی و غموض شده بود. محمد اقبال نخستین اندیشمند مسلمان در دوران جدید است که موضوع نوگرایی از درون فرهنگ را بر نخبگان عرب و مسلمان عرضه کرد تا برای رسیدن به ابزارهای تولید معرفت تازه بر مبنای نگرشی هماهنگ پی‌ریزی شود و میان اندیشه‌ی قدیم و تاریخی از یک سو و نگرش نوین و واقع‌گرا از دیگر سو تبادل و داد و ستد برقرار گردد.

    محمد اقبال همواره بر ضرورت عقلایی کردن گفتمان دینی برای ورود به جهان نو اصرار داشت. او می‌گوید: «در حقیقت دین با توجه به وظیفه‌اش، به پایه‌های عقلی در راستای مبانی اساسی‌اش، نسبت به مبانی علمی دیگر نیاز شدیدتری دارد. بسا علم الهیات یا متافیزیک که بر عقل استوار است، آن را نادیده انگارد که تا کنون هم آن را نادیده گرفته است، ولی دین هیچ‌گاه از کوشش برای ایجاد سازگاری میان متضادهایی که در عالم تجربه می‌یابیم، و نیز از علت‌یابی‌هایی که حالات محیط بر انسان و احوال پیرامونی‌اش را توجیه کند، بی‌نیاز نمی‌باشد. بنا بر این ملاحظه می‌کنیم که استاد «هوایتد» به درستی گفته است که دوران ایمان همان عصر نظریات عقلی است.

    اقبال در جایی دیگر می‌گوید: «بعید نیست روزی فرا رسد که هر یک از دین و علم از توافقی متقابل میان خود پرده بردارند که تا امروز نسبت به آن توقعی نبوده است. شایسته است به یاد داشته باشیم که تفکر فلسفی مرز خاصی برای ایستایی ندارد؛ هر چه معرفت پیش برود و شیوه‌های جدیدی برای اندیشیدن باز شود، می‌توان به دیدگاه‌های دیگری رسید غیر آن‌چه در این سخنرانی‌ها من اثبات کرده‌ام که بسا از آن‌ها درست‌تر هم باشد. وظیفه‌ی ماست که با هوشیاری و عنایت کافی مراقب پیشرفت اندیشه‌ی بشری باشیم و نسبت به آن با نقد و آزمایش و پالایش برخورد کنیم».

    آن‌چه از این دو متن و متون بسیار دیگر درمی‌یابیم آن است که اقبال تلاش فراوانی داشت تا درک تاریخی ما را در تعامل با چالش‌ها و موضوعات فکر دینی روشن کند. مهم‌ترین فراورده‌های نوگرایی بدین معنا همان «ایجاد مسافت میان نوگرایی و میراث فکری، اعتقادی، فقهی و اجتماعی است که از لابه‌لای آن بتوان به درکی فراگیر و عقلایی از میراث و تاریخی بودن آن دست یافت». و ایجاد یک تفکیک واضح با خط سلفی جدید که در قرن نوزدهم فعالیت خویش را آغاز نمود و کوشید «از کانال ارتباط با میراث دینی خاص و روی‌گردانی کامل از قضایای نوین در کشورهای اسلامی، گرایش خویش را که منحصر به بازگردانی باورهای اسلامی است، به کرسی بنشاند و ساختار فکری و علمی و مقتضیات معرفتی آن را کنار بگذارد».

    بر اساس دیدگاه «برهان غلیون» این گرایش سلفی در نگرش خویش از دو اصل بهره می‌برد:

    یک ـ پاکی و خلوص اصول، که باعث حذف زمان شده و امکان بازگشت به اصل قابل نقد را فراهم می‌کند.

    دو ـ تلقی از جامعه و انسان‌هایی که روابطشان بر اساس باورهای دینی است. این نگرشی تئوکراتیک و فاقد هر نوع احساس تاریخی است که فضای جامعه و پویایی آن را تنها در ابعاد اخلاقی دینی محدود می‌کند.

    در برابر این، تلاش‌های نوگرایانه‌ی نخستین است که محمد اقبال یکی از بارزترین نمایندگان آن است و از نگاه فکری برای شعله‌ور ساختن حس تاریخی کار می‌کند، آن هم با پذیرش فضای سیاسی و اجتماعی طبق ضوابطی مخصوص، و نیز به رسمیت شناختن استعداد بشری برای رسیدن به حقایق از کانال دلایل علمی تا بتواند نکات مثبت دیگران را دریابد و از زاویه‌ی نیازهای زمانه در ارزش‌ها و مفاهیم اسلامی بازنگری نماید.

    و در همین راستا گام‌هایی اولیه برداشته شد تا با کاستی فرهنگی و ذاتی روبه‌رو شود که درستی و کارایی را از هویت مخصوص ما گرفته بود.

    آن‌چه باعث تفاوت تلاش نوگرایانه‌ی محمد اقبال از دیگران می‌گردد همین عبور از گفتمان سلفیت از یک جهت و انتقاد از کوشش‌های نخبگان سکولار عرب از جهتی دیگر است که خواهان ورود کامل در تاریخ نوین بودند. او با این موضعگیری خواست تا قطعیات تاریخی را با دو گرایش سلفی و مدرن آن نپذیرد. او باور دارد که اندیشه‌ی دینی در اسلام در طی پنج قرن اخیر تا کنون راکد مانده است، با این‌که تفکر غربی در دوره‌هایی بیداری و خیزش را از جهان اسلام الهام گرفته بود. با این وجود، بارزترین پدیده در تاریخ جدید همان شتاب فراوان است که مسلمانان را در زندگی روانی‌شان به سوی غرب گرایش داده است. بر این کشش غباری ننشسته است، زیرا فرهنگ اروپایی از نظر عقلی، چیزی جز درخشش در برخی از جوانب مهم در فرهنگ اسلامی نیست. تنها امری که از آن بیم دارم این است که نمای جذاب بیرونی فرهنگ اروپایی مانع پیشرفت ما شود و نتوانیم به کنه و حقیقت آن برسیم.

    بدین سبب، اقبال با این هدف بر ضرورت بازنگری در ترکیب اندیشه‌ی دینی تأکید داشت تا به ارائه‌ی تفسیری نوین و غیرایدئولوژیک از مقوله‌ی «اسلام برای هر زمان و مکانی صلاحیت دارد» منجر گردد. یعنی در اصل بر بافت‌های معرفتی جدیدی بنا شده است که نمی‌توان بدون برخورداری از بینشی کاملا متفاوت از جهان به آن دست یافت. بسا همین باعث شده تا یکی از منتقدان اقبال به نام دکتر محمد بهی در کتاب «بینش اسلامی نوین و ارتباط آن با استعمار غربی» به جایگاه علمی این مرد و توانمندی طرحش اعتراف کند. از نظر دکتر بهی، هنگامی که اقبال جنبش فکری خود را «بازسازی ساختار فکر دینی» در اسلام نامید و نه «اصلاحات دینی»، بسیار دقیق بوده است، زیرا هر کوشش بشری تا هنگامی که قرآن را منبعی قاطع، مؤکَد و ابدی بداند، در دایره‌ی اسلام نمی‌تواند به تعدیل در مبانی آن دست بزند و پس از این هر تلاش اصلاح‌گرایانه در اسلام، بدین ترتیب در دایره‌ی فکری پیرامون اسلام و در دایره‌ی فهم مسلمانان از مبانی آن قرار می‌گیرد. اسلام خودش پیشرفت ندارد، زیرا وحی در زمان رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ پایان یافته است و با رسالت او پیام الهی و آسمانی تمام شده است. بنا بر این، اصلاح دینی در اسلام به همان شیوه‌ای که به دست مارتین لوتر در مسیحیت انجام گرفت، قابل انتظار نیست. عدم اثبات در روایات انجیل و نبودن توافق بر یک روایت مورد تأکید، پنجره‌های گوناگونی را گشود و از آن مسیر آداب و برداشت‌های زیادی در رسالت مسیح ـ علیه السلام ـ وارد شد و به مرور زمان همین‌ها بخشی جدایی ناپذیر از آیین مسیحیت گردید و در نتیجه فرصتی برای کسانی همانند لوتر فراهم کرد.

    یکی از مهم‌ترین مبانی‌ای که محمد اقبال بازنگری‌های فکری و دینی خود را بر آن پایه‌ریزی کرد، اصل حرکت در اسلام است. او این اصل را دروازه‌ای اساسی برای نوسازی مرتبط با مجموعه‌ی دینی قرار داد. اسلام از آن‌جا که جنبشی فرهنگی است، این تعبیر گذشتگان را که می‌گفتند جهان هستی ثابت و نامتغیر است، رد می‌کند. زیرا هستی متحرک و متغیر است. و از آن‌جا که اسلام نظامی عاطفی است، دنبال وحدت کلمه می‌باشد و ارزش فرد را در انسان بودنش می‌داند و خویشاوندی را ملاک وحدت بشری قرار نمی‌دهد.

    تأکید بر اصل حرکت در بنای اسلامی باعث شد محمد اقبال با دیدگاهی واقع‌نگر به سوی متن قرآنی برود و از تصورات خیالی و جدا از واقعیات انسانی فاصله بگیرد و بدین ترتیب کوشید دستاوردهای مدرن اندیشه‌ی غربی را در عرصه‌ی بازنگری در متون قرآنی و دینی به کار گیرد. ما در برابر متنی فرودآمده و کامل، و واقعیات تاریخی تحول‌پذیر دایمی، و نگرشی متغیر قرار داریم، لذا وجود جدال میان متن، زمان و انسان قطعی و حتمی است.

    دیدگاه واقع‌گرایانه‌ی محمد اقبال در تعامل با متن قرآن چنین است. او کوشید میان قرآن و خواسته‌های زمانه سازگاری ایجاد کند و با اثبات تحول‌پذیری به جای قطعیت و ثبات، امکان گذر را نهادینه نماید. او در این روش از اندیشه‌ی فلسفی غربی و عقلانیت انتقادی بهره برد، ولی به پرستش عقل و مدرنیته دچار نشد. در نتیجه توانست ـ به تعبیر الیاس قویسم؛ پژوهشگر تونسی ـ اندیشه‌ی بحث‌انگیز اسلامی را در برابر اندیشه‌ی بحث‌انگیز غربی پایه‌گذاری کند. نگرش دیالکتیک غرب، عقلی را پایه‌ریزی کرد که بازتاب دهنده‌ی کشمکش میان خدا و انسان باشد و در نتیجه جهانی زمینی را برپا کرد که با متافیزیک پیوند ندارد. یا دنیایی که خدا آن را رها کرده است، و جهان فقط در همین جاست. و با توجه به امکان‌ناپذیری جمع بین طرفین، وجود بشری جای وجود الهی را گرفته است. این امر در راستای صعود انسان به سوی انسانیتی والا صورت گرفت که خودش ارزش خویش را می‌نگارد و به سوی بالا اوج می‌گیرد که نام دیگرش کمال است. به عبارتی دیگر، اندیشه‌ی غربی تأکید دارد که پیشرفت انسان بیرون از دایره‌ی دین و در چارچوب سکولاریسم به وقوع می‌پیوندد. در حالی که محمد اقبال این مفهوم و بینش را رد می‌کند و ساختار دیگری را تعیین می‌نماید که بر نگرش قرآنی استوار است و توسعه و تحول را قبول دارد، نه رکود و ایستایی را که ساخته‌ی فقه واپسگرا است.

    در نتیجه، این‌ها مهم‌ترین قواعد بنیادین برای آزادسازی مفهوم نوگرایی از سیطره‌ی بهره‌جویی‌های ایدئولوژیک، فکری و عقلانی بود. اقبال با این نگرش، تصور دیگری از فرهنگ و هویت داشت تا بدین واسطه آن‌ها را از دایره‌ی ماهیت‌های متعالی و آرمانی به درآورد و در ساختاری واقع‌بینانه و خواسته‌های متعلق به آن بگذارد. این طرح دو بعد اساسی داشت:

    ـ بعد درونی و زیرساختی که به نخبگان جوامع عربی، شایستگی، آزادی و هماهنگی می‌بخشد تا به وسیله‌ی آن از تقلید و گسست دور گردند.

    ـ بعد بشری و فکری که بینشی جایگزین پایه‌ریزی می‌کند تا بدان سبب پیوندی مناقشه‌آمیز میان ذات‌گرایی و جهان‌گرایی و نیز من و دیگران تحقق یابد و بتواند فرهنگ محلی را در نوآوری توانا گرداند و ادغام در فرهنگ جهانی را به آن بیاموزد، البته با مفهوم تکثرگرایانه‌ی آن که به تمدن جهانی، انسانیت بیش‌تری می‌بخشد.

    این تلاش نمی‌تواند محقق گردد جز هنگامی که از سیطره‌ی گذشته و الگوهای پیشین رها شویم و از امکانات معرفتی نوین بهره ببریم که آن را تجارب تاریخی، با همه‌ی تنوع و اختلافی که دارد، برای امت ما و دیگر امت‌ها به طور برابر فراهم می‌کند. تکریم بیهوده‌ی تاریخ گذشته و انگیزش ساختگی آن باعث درمان دردهای هیچ ملتی نمی‌شود.

    زنجیرهایی که بر اندیشه‌ی اسلامی افکنده شده است، به نظر اقبال جز با اجتهاد کامل و مطلق نمی‌گسلد. انگیزه‌های این اجتهاد عبارت است از:

    یک ـ جهان اسلام امروزه در معرض نیروهای جدیدی قرار گرفته که پیشرفت‌های بزرگ و فراوان اندیشه‌ی بشری در تمام جوانب باعث خیزش و رهایی آن‌ها شده است.

    دو ـ صاحبان مذاهب فقهی ادعا نکرده‌اند که تفسیرشان از امور و استنباط‌شان از احکام، آخرین خوانش و برداشت ممکن است و ایشان هرگز چنین پنداری نداشته‌اند.

    سه ـ آن‌چه نسل کنونی آزاداندیشان اسلامی در تفسیر نوین خویش از مبانی اصلی قانون‌گذاری و در پرتو تجربیات و تحولات زندگی معاصر می‌گویند، یک دیدگاه است که پشتوانه و مجوزهای زیادی دارد.

    چهار ـ هنگامی که قرآن گفته است آفرینش در حال فزونش و تازگی است و به تدریج توسعه می‌یابد، این از هر نسل حقیقت‌جویی می‌طلبد که از آثار گذشتگان خود بهره بگیرد، اما نباید این میراث مانع تفکرش شود یا بخواهد مشکلات خاص خویش را با آن حل کند.

    بنا بر این، نوگرایی بدین مفهوم همان پایان دوران تاریخی نبودن فکر عربی است تا ملت عرب و مسلمان خودشان در چارچوب قوانین جنبش عقلی بشر، قضایا، باورها و افکارشان را به دست گیرند. این یعنی پایان تقسیم دینی ـ اخلاقی جهان.

    منابع: 

     ـ محمد البهی، الفکر الإسلامی الحدیث وصلته بالاستعمار الغربی.

    ـ إلیاس قویسم، مجله الملتقى للإبداع الفکری: تشتت النص القرآنی بین الثقافه التقلیدیه والحداثه العلمیه، ٢٠٠٨/٢/٢٨م.

      ـ برهان غلیون، اغتیال العقل.

    ـ حمیده النیفر، مجله التسامح.

    ـ زکی المیلاد، مجله الوحده الإسلامیه، ٣٠ دسامبر ٢٠٠۵م.

    ـ زکی المیلاد، محمد إقبال وتجدید التفکیر الدینی فی الإسلام.

    ـ محمد إقبال، تجدید التفکیر الدینی فی الإسلام، مطبعه لجنه التألیف، القاهره، ١٩۶٨م.

    *پژوهشگر مغربی دارای مدرک کارشناسی ارشد از واحد «گفت‌وگوی تمدن‌ها و ادیان و نوگرایی در فرهنگ اسلامی» از دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی در دانشگاه سلطان مولای سلیمان ـ شهر بنی ملال در کشور مغرب. وی هم اکنون در حال آماده‌سازی طرح دکترای خویش در همین دانشگاه است. تا کنون چندین مقاله و پژوهش از او در موضوع نوگرایی در اندیشه‌ی معاصر اسلامی انتشار یافته است و به زودی کتاب «نقد گفتمان مدرنیته» تألیف وی از سوی مؤسسه‌ی «مؤمنون بلاحدود» انتشار خواهد یافت.

  • مقام و مرتبه‌ی حضرت «ابوبکر صدیق» (رضی الله عنه)

    نویسنده: محمود محمودی -مریوان

    یگانه صاحب:
    ایام آخر صفر سالیاد حضور «نبی» و «صدیق» در غار «ثور» در آغاز هجرت از مکه به مدینه است. بار دیگر به سراغ آیه‌ی چهلم سوره‌ی «توبه» می‌روم تا این حضور را فرا یاد ‌‌‌آورم و نکاتی تازه از آن دریابم:
    «إلا‌تنصروه فقد نصره الله إذ أخرجه الذین کفروا ثانی‌إثنین إذ هما فی الغار إذ یقول لصاحبه لا‌تحزن إن الله معنا فأنزل سکینته علیه و أیده بجنود لم‌تروها و جعل کلمه الذین کفروا السفلی و کلمه الله هی العلیا».
    با توجه به این که فقط آن دو تن درون غار بوده‌اند، یکی از آنها «ثانی‌إثنین» (دوم دو نفر) محسوب می‌شود و شاعر خوش ذوق ایرانی «عطار نیشابوری» (۶۲۷-  ۵۳۷هجری)بنا بر این تعبیر قرآنی، «ابوبکر صدیق» را شخصیت دوم دین اسلام می‌داند:
    «خواجــه‌ی اول که اول یار اوست
    ثانی‌إثنین إذ هما فی الغـار اوست
    چون تو کـردی ثانی‌إثنینش قبول
    ثانی‌إثنین او بود بعـــــد رسول»[۱] «إذ یقول لصاحبه» تنها تعبیر قرآنی است که یک یار پیامبر -صلّی الله علیه وسلّم- یعنی ابوبکر صدیق – را «صاحب» پیامبر -صلّی الله علیه وسلّم- معرفی می‌کند. به عبارت دیگر صحابی بودن ابوبکر صدیق را خدای عزوجل مقرر فرموده است و از این رو است که گفته‌اند: «من أنکر صحبه أبی‌بکر رضی الله عنه فقد کفر لإنکار کلام الله و لیس ذلک لسائر الصحابه[۲]: هرکس صحابی بودن ابوبکر را انکار کند، بی‌گمان کلام خدا را انکار کرده است و سایر صحابه چنین موقعیتی ندارند».
    از تعبیر «لا‌تحزن إن الله معنا» دو نکته‌ی بسیار مهم استنباط می‌گردد:
    ۱- آن گاه که موسی (ع) و اصحاب او در میان دریا و لشکریان فرعون گرفتار آمدند، اصحاب او گفتند: «إنا لمدرکون» و موسی (ع) بنابر یقین شخص خودش گفت: «کلا، إن معی ربی سیهدین[۳]: خیر، پروردگارم با من است و او حتماً راه نجات را نشانم می‌دهد». اما در غار ثور پیامبر اسلام -صلّی الله علیه وسلّم- خدای متعال را همراه خود و ابوبکر صدیق می‌داند: «لا‌تحزنإن الله معنا: نگران مباش، قطعاً خدا با ما است». در روایت «بخاری» جمله‌ی دیگری نیز از پیامبر -صلّی الله علیه وسلّم- در غار ثور بازگو شده است، که بسیار حائز اهمیت می‌باشد: «ما ظنک بإثنین الله ثالثهما[۴]: ای ابوبکر! در مورد دو نفر که سوم آنها خدا است، چه گمان برده‌ای؟».
    ۲- تأکید بر معیت و همراهی خداوند با ابوبکر صدیق اقتضا می‌نماید ببینیم در سایر آیات قرآنی، خدای عزوجل با چه کسانی است؟ … خداوند با «مؤمنان»، «متقیان»، «محسنان» و «صابران» است:
    «أن الله مع المؤمنین» [انفال- ۱۹ ] «إن الله مع المتقین» [بقره- ۱۵۴ و توبه- ۳۶ و توبه- ۱۲۳] «إن الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون» [نحل- ۱۲۸] «إن الله مع الصابرین» [بقره- ۱۵۳] «و الله مع الصابرین» [بقره- ۲۴۹  و انفال- ۶۶] با کنار هم نهادن این آیات و آیه‌ی ۴۰ سوره‌ی توبه، می‌توانیم با قاطعیت بگوییم: ابوبکر صدیق از شمار «مؤمنان»، «متقیان»، «محسنان» و «صابران» بوده‌اند و او به شهادتی بزرگ‌تر و مهم‌تر از آیات قرآنی نیاز ندارد.
    «در غار دل با یار غـــــــار یک دم حضوری خوش برآر
    خوش باشد آن یاری که او این جا مدامش مسکن است[۵]»

    منابع:
    –  تفسیر الکشاف للزمخشری.
    – شعراء- ۶۱ و ۶۲
    – صحیح البخاری. کتاب التفسیر. قوله عزوجل ثانی إثنین إذ هما فی الغار. ح ۴۶۶۳

     پانوشتها:
    —————————
    [۱]. منطق‌الطیر. به اهتمام و تصحیح سید صادق گوهرین. چ ۶ ص ۲۴٫ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی سال ۱۳۶۸
    [۲]. تفسیر الکشاف للزمخشری.
    [۳]. شعراء- ۶۱ و ۶۲
    [۴]. صحیح البخاری. کتاب التفسیر. قوله عزوجل ثانی إثنین إذ هما فی الغار. ح ۴۶۶۳
    [۵]. از شاه نعمت‌الله ولی (۷۳۰- ۸۳۴ هجری قمری)

  • صلح حدیبیه و آثار و برکات آن

    نوبسنده: عبدالقادر تاجیکی

    دین مبین اسلام همواره به عنوان دین صلح و سازش و پیامبر گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و سلم ـ به عنوان اسوۀ اخلاق و گذشت شناخته می‌شود. در این باره بسیاری از مستشرقین اقرار دارند که اسلام در تمام حوزه‌ها حتی در میدان‌های جنگ نیز دستورات و هدایت‌های جامعی را به بشریت اهدا می‌کند. با بررسی تحلیلی سیرۀ رسول‌الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ نکته ای در سال ششم هجری بیش از دیگر موارد جلب توجه می نماید که پیامبر در یک حرکت صلح آمیز بدون صلاح جنگی به محدوده دشمن دیرین وارد می‌شود و با مدیریت جانانه‌ای، اوضاع وارونه را به نفع خود دگرگون می سازد.

    حرکت پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ به سوی مدینه و وقایعی که در مسیر اتفاق افتاد منجر به انعقاد صلح‌نامه‌ای بین مسلمانان و مشرکین مکه گردید که به «صلح حدیبیه» مشهور گشت. تحقق این مهم در تاریخ اسلام چنان سرنوشت ساز بود که خداوند در کلامش از آن به عنوان «فتح مبین» یاد کرده و در سایۀ این فتح مبین چهار موهبت عظیم نصیب پیامبرش می‌گرداند: مغفرت، تکمیل نعمت، هدایت و نصرت. « ‏ إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُّبِیناً ‏ * لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ وَیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَیَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُّسْتَقِیماً ‏* ‏ وَیَنصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً ‏»[ فتح: ۱ـ۳] که در این نوشتار مختصر به آن می‌پردازیم :

    با گذری کوتاه به تاریخ اسلام در می‌یابیم که بعد از آزار و اذیت مسلمانان توسط مشرکین در طول سالیان متمادی و تحمل سختی و مشکلات بسیار، مانند سال‌های شعب ابی‌طالب و هجرت به حبشه، با گسترش اسلام در شهر یثرب، پیامبر گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و سلم ـ به همراه یاران باوفایش به آنجا هجرت نمودند و مورد استقبال گرم دیگر اصحاب خویش قرار گرفتند. به یُمن قدم مبارکش آن شهر «مدینه النبی» و همراهان باوفایش «مهاجر» و یاری‌کنندگان مستقبلش «انصار» نام گرفتند. و این هجرت و نصرت چنان مورد پسند خداوند متعال قرار گرفت که رضایت ابدی‌اش را از مهاجرین و انصار در کلام پاکش جاودانه ساخت.

    «‏ وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» [توبه: ۱۰۰]

    ‏ «پیشگامان نخستین مهاجران و انصار، و کسانی که به نیکی روش آنان را در پیش گرفتند و راه ایشان را به خوبی پیمودند، خداوند از آنان خوشنود است و ایشان هم از خدا خوشنودند، و خداوند برای آنان بهشت را آماده ساخته است که در زیر  (درختان و کاخهای) آن رودخانه‌ها جاری است و جاودانه در آنجا می‌مانند. این است پیروزی بزرگ و رستگاری سترگ.»‏

    مشرکین مکه با پیشرفت اسلام و تشکیل حکومت اسلامی در مدینه، آیندۀ بت‌پرستی و آیین کهن خویش را در خطر دیده، چندین توطئه و جنگ را بر علیه مسلمین تدارک دیدند که مسلمین نیز در غالب غزوات و سرایا با نصرت و یاری خداوند و تدابیر حکیمانه رسول‌الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ پیروز گشته و همه را خنثی و از نهال نوپای اسلام به خوبی مواظبت ‌نمودند. با این حال بسیاری از افراد و قبایل به اسلام گرویده، یا با مسلمانان پیمان صلح و دوستی منعقد ‌کردند.

    شوق زیارت

    کسب پیروزی‌ها و گرویدن افراد و قبایل به اسلام اوضاع منطقه را به سود مسلمانان دگرگون ساخت. پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ و یاران مهاجرش که شش سال از زادگاه خویش دور بودند و مشرکین راه ادای مناسک حج را بر ایشان بسته بودند همواره آتش شوق زیارت مسجدالحرام در دل‌های‌‌شان شعله‌ور بود و رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ آرزو داشتند که مسلمانان نیز مانند دیگر قبایل برای ادای حج به مکه تشریف ببرند.

    خداوند بشارت انجام آن را در قالب رؤیایی صادقانه به رسول پاکش نوید داد. ایشان در خواب دیدند که وارد مسجدالحرام شده، عمره بجا آوردند. بعضی از اصحاب موهای سر را تراشیده و بعضی کوتاه نمودند. قرآن نیز تعبیر خواب صادقانه رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ را بشارت می‌دهد:

    «لقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ ۖ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاءَ اللَّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُءُوسَکُمْ وَمُقَصِّرِینَ لَا تَخَافُونَ ۖ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِکَ فَتْحًا قَرِیبًا » [فتح: ۲۷] « ‏خداوند خواب را راست و درست به پیغمبر خود نشان داده است. به خواست خدا همه شما حتماً در امن و امان و سرتراشیده و موکوتاه کرده و بدون ترس، داخل مسجدالحرام خواهید شد، ولی خداوند چیزهائی را می‌دانست که شما نمی‌دانستید، و به همین جهت (قبل از فتح مکه) فتح نزدیکی  (که صلح حدیبیه است) پیش آورد.»
    پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ این خواب را برای صحابه تعریف نموده، همگی خوشحال گشته به ادای حج تعبیر نمودند. پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ مسلمانان و دیگر اعراب را برای ادای حج دعوت نمودند و به صحابه دستور دادند که جز شمشیر غلاف شده که سلاح عادی مسافران است سلاح دیگری با خود برندارند.
    رسول خدا ـ صلی الله علیه و سلم ـ با این عمل می‌خواستند به همه اعراب و قریشیان ثابت شود که مسلمانان فقط برای انجام عمره آمدند و به هیچ وجه قصد جنگ ندارند.
    خروج پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ از مدینه
    رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ در روز دوشنبه دوم ذی‌القعدهٔ سال ششم هجری به قصد ادای عمره به سوی مکّه حرکت نموده و عبداللّه بن اُمّ مکتوم را به جانشینی خود در مدینه منصوب کردند. در این سفر ۱۴۰۰ نفر از صحابه، رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ را همراهی می‌کردند که از این تعداد چهار نفر زن از جمله ام‌المؤمنین ام‌السلمه ـ رضی‌الله‌عنها ـ نیز همراهشان بودند.
    آنان وقتی به ‏ «‌ذو الحلیفه‏‌»  (محل کنونی مسجد شجره)‏‌ رسیدند، احرام عمره بسته و تلبیه گفتند و بر شترهایی که برای قربانی به همراه خود آورده بودند پارچه انداخته و قلاده  (نشانه قربانی)  زدند. شترهای قربانی در جلوی کاروان حرکت می‌کرد تا زیارتی بودن کاروان از دور هویدا باشد. گفته شده است شتر ابوجهل که در جنگ بدر به غنیمت گرفته شده بود در میان دیگر قربانی‌ها بوده است.
    توطئه قریش و تصمیم رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ
    در دو منزلی مکه به پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ خبر رسید که مشرکان مکه از حرکت مسلمانان مطّلع گردیده و سوگند خورده‌اند که مانع ورودتان به مکه شوند. آنان جنگجویان خود را در خارج مکه مستقر کرده‌اند.
    با شنیدن این خبر، رسول خدا ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرمودند: «وای بر قریش! جنگ آنان را نابود کرد.»
    «‌قریش از من چه می‌خواهد؟! چرا شیفته‌ی جنگ است؟ چرا نمی‌گذارد من با مردم دیگر در ارتباط باشم… سران قریش چه می‌پندارند؟! به خدا سوگند من در راه رسالت خودم مبارزه خواهم کرد تا این دین آشکار گردد یا من در این راه کشته شوم.»
    آنگاه با صحانه مشوره نموده و تصمیم گرفتند بدون مواجهه با جنگجویان قریش، براى انجام عمره خود را به مکه برسانند. و با هر کسى که در مقابلشان ایستادگی نمود مبارزه نمایند. که در صورت جنگ و کارزار در ماه حرام، مسئولیتش برعهده قریش خواهد بود، چون باعث جنگ گردیده است.
    ورود به حدیبیه
    کاروان مسلمانان با راهنمایی چند تن از بنی اسلم، از بی‌راهه مسیر خود را به سوی مکه ادامه دادند تا با جنگجویان قریش مواجه نشود.
    آنان راه اصلی مکه که از تنعیم می‌گذشت را رها نموده و به جهت دورشدن از نیروهای دشمن پس از عبور از راه‌هاى سخت به منطقه «حدیبیه» رسیدند.
    مشرکین وقتی تغییر مسیر مسلمانان را متوجه شدند، خالد بن ولید را با دویست سوار به مقابله مسلمانان فرستادند.
    گفته شده که در این مسیر، مسلمانان برای اولین بار نماز خوف به جا آوردند، تا وقتی یک گروه در نمازند گروه دیگر مراقب حمله‌ی احتمالی دشمن باشند.
    هنگامی که قافله مسلمانان به منطقه حدیبیه رسید، ناگهان (قَصواء) شتر پیامبر بر زمین نشست. و مسلمانان به فرمان رسول خدا در همان ناحیه فرود آمدند. به معجزه پیامبر، چاه خشکی که در آنجا بود، پر آب شد تا همه سیراب شدند و حتی چندین بار باران بارید.
    حدیبیه در یک منزلی  (۲۲ کیلومترى غرب شهر) مکه و نُه منزلی مدینه قرار دارد که قسمتی از آن داخل حرم و قسمت دیگر آن خارج از حرم می‌باشد و نامش برگرفته از اسم چاه حدیبیه یا درختی به نام حَدْباء است که در آن ناحیه قرار داشته است.
    مدت زمانی که مسلمانان در حدیبیه حضور داشتند، در قسمت بیرون حرم اسکان نمودند، ولی برای نماز به قسمت حرم تشریف می‌آوردند.
    پیام صلح و دوستی مسلمانان
    مشرکین چند نماینده به اردوی مسلمانان نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرستادند و پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ توسط ایشان پیام فرستاد که قصد جنگ ندارد و فقط برای زیارت خانه خدا آمده‌اند.
    اما قریش می‌گفتند: اگر محمد قصد جنگ نیز نداشته باشد باز هم هرگز اجازه نمی‌دهیم وارد مکه شود آنان ورود مسلمانان به مکه، پس از شکست سال قبل در جنگ احزاب را نوعی تحقیر برای خود می‌دانستند.
    بعضی مورخین نوشته‌اند: در این بین چندین جنگجوی ورزیده از مشرکین حملاتی را به مسلمانان انجام دادند تا شاید بتوانند کسانی را به اسارت گرفته تا ابزاری برای فشار بر مسلمین در دست داشته باشند، اما نتوانستند کاری از پیش برند و همه آنها توسط نگهبانان مسلمان اسیر شدند. وقتی اسیران را خدمت رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ بردند پیامبر همه آنها را آزاد نمودند.
    حضرت عثمان ـ رضی الله عنه ـ نماینده پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ
    پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ حضرت عثمان را به عنوان نماینده‌ به مکه فرستاد تا به قریش بگوید ما براى جنگ نیامده‌ایم، بلکه براى تعظیم خانه خدا آمده و پس از قربانى شترانمان، شهر را ترک خواهیم کرد. همچنین حضرت عثمان وظیفه داشت با مسلمانان ضعیف مقیم مکه ملاقات نموده و آنها را به آینده‌ای نزدیک امیدوار سازد.
    حضرت عثمان ـ رضی الله عنه ـ  سه روز در مکه ماند و با تک تک اشراف مکه سخن گفته آنان را به پذیرش صلح دعوت داد، که البته این اقدام نیز حاصلى در بر نداشت.
    چون حضرت عثمان از رایزنی با مشرکین فراغت یافت به او پیشنهاد کردند که طواف خانهٔ کعبه نماید؛ ولی او این پیشنهاد را رد کرد و حاضر نشد پیش از رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ کعبه را طواف کند.
    بیعه الرضوان
    مشرکان اجازه بازگشت به عثمان ندادند و در پی آن، شایع شد که قریش وی را به قتل رسانده‌اند.
    خبر شهادت حضرت عثمان بسیار تحریک کننده بود، زیرا کشتن سفیران قوم بسیار ناپسند بود رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ نیز آزرده خاطر گردیده، آماده جنگ شدند و فرمودند: از اینجا حرکت نمی‌کنیم تا تکلیفمان را با این جماعت یکسره کنیم! آنگاه در زیر سایه درختی اصحاب ـ رضی الله عنهم ـ را برای بیعت فراخواندند. با شنیدن ندای بیعت رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ ، صحابه گروه گروه به سمت آن حضرت هجوم آورده و با ایشان بیعت کردند، بیعت برای ماندن با رسول الله و عدم فرار، بیعت ایستادگی در برابر مشرکین تا پای جان، بیعت تا پای مرگ. و شاید بیعت برای خونخواهی عثمان.
    در هنگام بیعت، رسول‌خدا ـ صلی الله علیه و سلم ـ دست خود را به دست دیگر نهادند و گفتند: «هذه عَن عُثمان» این هم بیعت از جانب عثمان!
    در این هنگام خبر رسید که عثمان کشته نشده بلکه در مکه محبوس است.
    رسول خدا ـ صلی الله علیه و سلم ـ این بیعت را زیر درخت از مسلمانان گرفتند. حضرت عمر دست آن حضرت را گرفته بود، و معقل بن یسار شاخهٔ درخت را گرفته، و از بالای سر رسول‌الله  دور می‌ساخت. این همان بیعتی است که خداوند متعال در قرآن مجید رضایت خود را از بیعت‌کنندگان زیر درخت اعلان نموده است و به این سبب به بیعه الرضوان مشهور گشته است.
    «لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ» [ فتح: ۱۸] « خداوند از مسلمانان بسیار خشنود گردید آنگاه که با تو زیر آن درخت بیعت می‌کردند.»
    و نیز در عظمت این بیعت می‌فرماید:
    « إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ »
    ‏ « بی‌گمان کســـانی که  ( در بیعه‌الرضـوانِ حدیبیّه) با تو پیمان  (جان) می‌بندند، در حقیقت با خدا پیمان می‌بندند، و در اصل (دست خود را که در دست پیشوا و رهبرشان پیغمبر می‌گذارند، و دست رسول بالای دست ایشان قرار می‌گیرد، این دست به منزله دست خدا است و) دست خدا بالای دست آنان است !»
    بیعت مسلمین با رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ ، ترس و وحشت را در دلهای مشرکین انداخت، آنان به خوبی درک کردند که مسئله بسیار جدی است و از طرفی آنان توان جنگی خود را نیز از دست داده بودند، لذا سهیل بن‌عمرو را برای عقد قرارداد صلح خدمت رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرستادند. و تاکید کردند که به هیچ وجه امسال ورود مسلمانان به مکه ممکن نیست.
    پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ با دیدن سهیل فرمودند:
    «کارتان آسان شد؛ این جماعت قصد صلح دارند که این مرد را روانه کرده‌اند!»
    مفاد صلحنامه
    سهیل آمد و بسیار با آن حضرت سخن گفت، و پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ چون به فواید این صلح آگاه بودند انعطاف زیادی نشان دادند تا بالاخره بر مواد صلحنامه اتفاق‌نظر حاصل کردند.
    مفاد صلحنامه از این قرار بود:
    ۱. پیامبر و یارانش امسال را بازگردند، و وارد مکه نشوند؛ سال آینده که فرا رسید، مسلمانان وارد مکه شوند و سه روز در مکه اقامت کنند؛ اسلحهٔ معمولی سوارکار، یعنی شمشیر غلاف کرده، با خود داشته باشند؛ و هیچکس به هیچ عنوان تعرضی به آنان نکند.
    ۲. به مدت ده سال، میان طرفین درگیری نشود؛ و مردم در امان باشند، و دست از آزار یکدیگر بردارند.
    ۳. هر کس دوست داشته باشد که در این قرارداد صلح به طرف پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ ملحق شود، الحاق او به رسمیت شناخته شود؛ و هرکس نیز دوست داشته باشد که در این قرارداد به طرف قریش ملحق شود، الحاق او به رسمیت شناخته شود؛ و هر قبیله‌ای که به هر یک از دو طرف ضمیمه گردید، جزئی از آن طرف قرارداد لحاظ شود؛ و هر تعدّی و تجاوزی که به آن قبیله بشود، تعدی و تجاوز به آن طرف قرارداد محسوب گردد.
    ۴. اگر افرادی از قبیلهٔ قریش بدون اذن اولیائشان بگریزند و به مدینه بروند، مسلمانان آنان را به نزد قریش بازگردانند؛ اما اگر کسی از مسلمانان بگریزد و به نزد قریش برود، او را باز نگردانند.
    آنگاه رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ حضرت علی را فراخواندند تا صلحنامه را بنویسد.
    پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرمودند بنویس: «بسم الله الرحمن الرحیم». سهیل گفت: رحمان را که ما نمی‌دانیم کیست؟ بنویس: باسمک اللهم! پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ نیز امر فرمودند همین عبارت نوشته شود.
    آنگاه فرمودند: «هذا ما صالح علیه محمد رسول‌الله.»
    سهیل گفت: اگر ما می‌دانستیم که تو رسول‌خدایی، از رفتن به خانهٔ خدا تو را باز نمی‌داشتیم و با تو جنگ نمی‌کردیم! نه؛ بنویس: محمدبن عبدالله!
    آنحضرت ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرمودند:
    « إنی رسول‌الله وإن کذبتُمونی»
    من رسول خدا هستم هرچند شما مرا تکذیب کنید!
    وقتی حضرت علی را امر فرمودند بنویسد: محمد بن عبدالله، و کلمهٔ «رسول‌الله» را محو کند، حضرت علی از محو کردن این کلمه خودداری کرد؛ آن حضرت با دست خودشان آن را محو کردند.
    بستن قرارداد صلح با مشرکین و رفتاری که قریش با پیامبر و مسلمین در پیش گرفتند مورد رنجش بعضی از مسلمانان گردید که پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ آن را دستوری از طرف خداوند دانسته و خود را مجری آن معرفی کرد و تاکید نمود که خداوند رسولش را تنها نمی گذارد.
    گشودن احرام عمره
    وقتی رسول‌الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ از نوشتن صلحنامه فراغت یافتند، فرمودند: «قوُمُوا فَانحروا» «برخیزید و قربانی‌هایتان را ذبح کنید!»
    این امر براى جمعى از مسلمانان بسیار ناگوار بود، چرا که بیرون آمدن از احرام بدون انجام مناسک عمره در نظر آنها امکان پذیر نبود لذا هیچیک از آنان از جای بر نخاست.
    آن حضرت سه بار سخنشان را تکرار کردند. وقتی هیچیک از آنان از جای برنخاست، پیامبر نزد اُمّ‌سلمه رفتند و موضوع را با او در میان گذاشتند.
    ام المؤمنین فرمودند: ای رسول‌خدا، اگر دوست دارید که چنان کنند، بیرون شوید و با هیچکس حتی یک کلمه حرف نزنید و شتر خودتان را قربانی کنید، و سلمانی خودتان را صدا بزنید تا سرتان را بتراشد!
    رسول‌‌الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ برخاستند و بیرون شدند، و با احدی صحبت نکردند، شترشان را نحر کردند، و سلمانی را صدا زدند و سرشان را تراشید.
    صحابه که چنین دیدند، همگی برخاستند و قربانی کردند و سرهای یکدیگر را ‌تراشیدند و دستور پیامبر دقیقا اجرا شد.
    آن حضرت برای مسلمانانی که سر تراشیدند، سه‌بار، و برای مسلمانانی که به جای سر تراشیدن موی‌شان را کوتاه کردند، یک بار طلب مغفرت نمودند.
    بازگشت به مدینه
    پس از بیست روز مسلمین از حدیبیه آهنگ مدینه کردند، اما کوهى از غم و اندوه بر قلب آنها سنگینى می‌نمود، چرا که ظاهر قضیه یک ناکامى و شکست بود ولى خبر نداشتند که در پشت داستان صلح حدیبیه چه پیروزی‌هایى براى مسلمانان و آینده اسلام نهفته است، و در همین هنگام بود که سوره فتح نازل شد تا بشارت فتح عظیمى را به پیامبر گرامى اسلام داده باشد.
    عمره القضا
    در سال هفتم هجری پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ به همراه دو هزار نفر از مسلمین (کسانی که در صلح حدیبیه ایشان را همراهی نموده بودند و گروهی دیگر از مسلمانان) برای انجام عمره و زیارت کعبه به شهر مکه تشریف بردند، اهل مکه راه‌ها را برای ورود مسلمانان باز گذاشتند و خانه‌های خود را بستند و به کوه‌های اطراف مکه بیرون شدند.
    بلال در کنار کعبه اذان گفت پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ و مسلمانان سه روز در مکه ماندند و مراسم حج را به جا آوردند. و پس از قربانی به مدینه بازگشتند.
    پس از ادای عمره پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ با حضرت میمونه بنت حارث ـ رضی‌الله‌عنها ـ ازدواج نمودند. ام‌المؤمنین میمونه خاله خالد بن ولید قهرمان قریش بود.
    نقض صلحنامه
    هنوز دو سال از پیمان صلح نگذشته بود که مشرکان مکه یک بند از صلح نامه  (یعنی ترک مخاصمه و جنگ) را نقض کردند. در سال هشتم هجری بین قبیله بنی خزاعه  (هم‌پیمان مسلمانان) و قبیله بنی بکر  (هم‌پیمان قریش) نبردی رخ داد، مردانی از قریش به نفع بنی بکر، افرادی از بنی خزاعه را کشتند. این به معنای نقض صلح حدیبیه بود و با اینکه ابوسفیان شخصاً برای عذرخواهی به مدینه رفت، عذرش پذیرفته نشد و در اندک مدتی، پیامبر با سپاهی انبوه، که در زمان صلح و گسترش اسلام گردآمده بودند، عازم فتح مکه شد.

    فتح مکه
    رسول‌الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ با ده‌هزار نیرو به سوی مکه بیرون شدند.
    آنان شب هنگامی که به مکه رسیدند و در اطرافش مستقر گردیدند، مشرکین از زیادی لشکر اسلام به وحشت افتادند. ابوسفیان بزرگ قریش به خدمت پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ رسید و مسلمان شد.
    سرانجام در هفدهم رمضان سال هشتم هجری مسلمانان با دسته‌هایی منظم با فروتنی و تواضع وارد مکه شدند .
    در این روز رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ عفو عمومی اعلام نموده فرمودند: هر کس وارد خانه‌ی ابوسفیان شود در امان است، هر کس وارد مسجدالحرام شود در امان است و هر کس در خانه‌اش بماند و برای جنگ بیرون نشود نیز در امان است.
    همچنین دستور دادند که اموال اهل مکه در امان باشد و مسلمانان نباید بر کسی سلاح بکشند مگر اینکه مشرکی قصد جنگ داشته باشد.
    به این تفصیل، شهر مکه با کم‌ترین جنگ و خونریزی فتح گردید و با گذشت و مهربانی رسول‌الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ اسلام در قلوب ساکنین آن ماندگار گشت.
    رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ وارد مسجدالحرام شدند و طواف نمودند، آنگاه کلید خانه را گرفتند و بر دروازه‌ی آن ایستادند و فرمودند: «لا إله إلا الله وحده، صدق وعده، ونصر عبده» هیج معبودی به جز الله نیست. تنها و بی‌شریک است. وعده‌اش راست است و بنده‌اش را یاری می‌کند.
    تمام افتخارات بی‌ارزش است و تمام خون‌های جاهلیت بخشیده شده است.
    ای مردم! الله مهربان کبر و خودپسندی جاهلیت را از شما دور کرد. شما فرزند آدم هستید و آدم از خاک آفریده شده است.
    سپس پرسیدند: ای قریش! فکر می‌کنید من با شما چگونه برخورد خواهم کرد.
    مردم گفتند: بسیار خوب، زیرا تو برادری بخشنده و برادرزاده‌ای بخشنده هستی!
    پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرمودند: من چنان با شما رفتار می‌کنم که یوسف با برادرانش رفتار کرد.
    با آنکه اهل مکه به پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ و یارانشان بسیار ستم کرده و آنان را از خانه و کاشانه‌شان بیرون کرده بودند و چندین مرتبه با مسلمانان جنگ‌هایی خونین به راه انداخته بودند آن رسول مهربانی ایشان را مورد عفو و بخشش قرار دادند.
    سپس وارد خانه‌ی کعبه گردیدند و سیصد و شصت بت موجود در کعبه را شکستند و بیرون ریختند و فرمودند : «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا»
    بعد از آن بلال بر فراز کعبه رفت و اذان گفت تا همه بدانند که کعبه خانه‌ی یکتاپرستی است و بت‌پرستی برای همیشه برچیده شده است.
    پیامدهاى صلح حدیبیه
    مسلمانان از این صلح چند امتیاز و پیروزى مهم به دست آوردند.
    عملا به مشرکین مکه نشان دادند که آنها قصد کشتار ندارند و براى شهر مقدس مکه و خانه خدا احترام فراوان قائلند، همین امر سبب جلب قلوب جمع کثیرى به سوى اسلام شد.
    قریش براى اولین بار اسلام و مسلمین را به رسمیت شناختند مطلبى که دلیل بر تثبیت موقعیت آنها در جزیره عربستان بود.
    بعد از صلح حدیبیه مسلمانان براحتى می‌توانستند همه جا رفت و آمد کنند، و جان و مالشان محفوظ بماند، و عملا با مشرکان از نزدیک تماس پیدا کردند، تماسى که نتیجه‌اش شناخت بیشتر اسلام از سوى مشرکان و جلب توجه آنها به اسلام بود.
    بعد از صلح حدیبیه راه براى نشر اسلام در سراسر جزیره العرب گشوده شده، و آوازه صلح‌طلبى پیامبر، اقوام مختلفى را که برداشت غلطى از اسلام و شخص پیامبر داشتند به تجدید نظر وادار کرد، و امکانات وسیعى از نظر تبلیغاتى به دست مسلمانان افتاد.
    صلح حدیبیه راه را براى گشودن «خیبر» و بر چیدن این غده سرطانى یهود که بالفعل و بالقوه خطر مهمى براى اسلام و مسلمین محسوب می‌شد هموار ساخت.
    اصولا وحشت قریش از درگیرى با سپاه هزار و چهارصد نفرى پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ که هیچ سلاح مهم جنگى با خود نداشتند و پذیرفتن شرائط صلح خود عامل مهمى براى تقویت روحیه طرفداران اسلام و شکست مخالفان بود که تا این اندازه از مسلمانان حساب بردند.
    بعد از ماجراى حدیبیه پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ نامه‌هاى متعددى به سران کشورهاى بزرگ ایران و روم و حبشه، و پادشاهان بزرگ جهان نوشت، و آنها را به سوى اسلام دعوت کرد، و این به خوبى نشان میدهد که    تا چه حد صلح حدیبیه اعتماد به نفس به مسلمین داده بود که نه تنها در جزیره عرب که در دنیاى بزرگ آن روز دین خود را گسترش می دهند.
    از آن پس هر کسى کمترین شعورى داشت و درباره اسلام چیزى مى ‌شنید مسلمان مى ‌شد. به گفته مورخان، در صدر اسلام فتحی عظیم‌تر از فتح حدیبیه صورت نگرفت، زیرا در پرتو آن، آتش جنگ فرو نشست و دعوت به اسلام رواج گرفت و اسلام در سراسر جزیرهالعرب گسترش یافت؛ به گونه‌ای که از آغاز پیمان صلح تا نقض آن (۲۲ ماه)، تعداد کسانی که به اسلام گرویدند، بیش از کل تعداد مسلمانان تا آن زمان بود، و بزرگان قریش، مانند: عمروبن عاص و خالدبن ولید، در همین دوران به اسلام گرویدند.
    نتیجه‌گیری
    امروزه نیز اگر جوامع اسلامی با تبعیت از الگوی نبوی، با دوستان و دشمنانشان صلحی پایدار برقرار نموده و در سایه امنیت حاصله، مشکلاتی که اسلام را هدف توهین دشمن قرار داده حل نمایند، در سایه تحصیل و کار، رقابت علمی و اقتصادی را سالم نموده، برای حل اختلاقات داخلی و خارجی خویش کوشش نمایند، و با عدم خریدهای کلان نظامی و هزینه‌های هنگفت تسلیحاتی، سرمایه‌های جهان اسلام را صرف پیشرفت و توسعه و فقرزدایی نمایند و با اعلان بی‌طرفی از گروه‌های تندروی اسلامی که بیشتر آبروی اسلام را به خطر می اندازند و اسلام را دین ترور و ارهاب معرفی می‌نمایند، برای رفع سوء تفاهمات در منطقه کوشش‌های فکری و عملی انجام دهند. بدون‌‌شک مانند خیر القرون در آخرالزمان نیز موهبت الهی شامل حال ما نیز خواهد گردید و بدون حضور سرور کائنات، مدینه فاضله دوباره احیا خواهد شد..
    « مَنْ کَانَ یَعْبُدُ مُحَمَّدًا ـ صلی الله علیه و سلم ـ فَإِنَّ مُحَمَّدًا قَدْ مَاتَ، وَمَنْ کَانَ یَعْبُدُ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ حَیٌّ لاَ یَمُوتُ، »

    بامید آن روز.
    ــــــــــــــــــــــــــ منابع:

    ابن هشام، عبدالملک بن هشام،   ‏-‏  ۲۱۳ق.، زن‍دگ‍ان‍ی‌ حضرت م‍ح‍م‍د صلی‌ الله علیه و آله پ‍ی‍ام‍ب‍ر اس‍لام ‌/ ت‍ال‍ی‍ف‌ اب‍ن‌ ه‍ش‍ام‌؛ م‍ت‍رج‍م‌ ه‍اش‍م‌ رس‍ول‍ی ‌‌محلاتی.‬ ت‍ه‍ران‌: ک‍ت‍اب‍چ‍ی‌‏‫‏، ۱۳۷۵.
    ابن هشام، عبدالملک بن هشام،   ‏-‏  ۲۱۳ق.، السیره النبویه،، بیرو، دار احیاء التراث العربی. ۱۹۸۵م
    کاندهلوی، محمد ادریس، سیرت مصطفی، مترجم محمدامین حسین بر،
    مبارکفوری، صفی الرحمن، ۱۹۴۳ ـ ، خورشید نبوت؛ ترجمهٔ فارسی «الرحیق المختوم» تالیف: شیخ صفی الرحمن مبارکفوری، ترجمه: محمد علی لسانی فشارکی، نشر احسان ۱۳۸۸
    نارویی، داود، ۱۳۵۹ـ ، رسول خاتم، پژوهشی تحلیلی در زندگانی پیامبر اسلام، تهران، احسان، ۱۳۹۱
    واقدی، محمد بن عمر، ۱۳۰‏-‏ ۲۰۷ق.، مغازى؛ تاریخ جنگهاى پیامبر ـ صلی الله علیه و سلم ـ ص)، محمد بن عمر واقدى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مرکز نشر دانشگاهى،، ۱۳۶۹ش.
    یاقوت حموی، یاقوت بن عبدالله، ۵۷۴‏-‏۶۲۶ق. معجم البلدان.
    یثربی، سیدیحیی، ۱۳۲۱ ـ، محمد پیام‌آور صلح و آزادی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۹۳
    و چند منبع اینترنتی

    ***

     / مجله انوار(نشریه داخلی حوزه علمیه انوارالعلوم خیرآباد / شماره ۶)

  • داستان ایمان یک دانشمند یهودی

    ترجمه: پایگاه‌ اطلاع‌رسانی اصلاح

    عبدالله بن سلام -رضی الله عنه- حکایت می‌کند آنگاه که اراده‌ی خداوند بر هدایت زید بن سعنه قرار گرفت، زید بن سعنه با خود گفت: از نشانه‌های حقانیت نبوت، چیزی باقی نمانده مگر اینکه جملگی را در سیمای محمد مشاهده کرده‌ام، مگر دو امر را که هنوز از آن‌ها بی‌اطلاعم. یکی اینکه پیامبر راستین، حلم و بردباری‌اش، بر آشفتگی و پرخاشگری‌اش غلبه و چیرگی دارد و دوم اینکه، هر چه بر شدت پرخاش و تندی وجهالت علیه او افزوده شود، بر حلم و شکیبایی او خواهد افزود (یسبق حلمُه جهلَه و لا یزیده شدهُ الجهل علیه إلا حلماً) مترصد فرصتی بودم تا با پیامبر-صلی الله علیه و سلم-، معامله‌ای کنم و با او ارتباط برقرار کنم و حلم و بزرگواری یا پرخاشگری و نادانی‌اش بر من آشکار شود. روزی پیامبر خدا -صلی الله علیه و سلم- از خانه بیرون آمد در حالی که علی بن ابی طالب-رضی الله عنه- همراه ایشان بودند. مردی اعرابی، سوار بر مرکب نزد پیامبر -صلی الله علیه و سلم- آمد و گفت: یا رسول الله قریه‌ی بنی فلان اسلام را پذیرفته‌اند و بدان داخل شده‌اند.

    من پیش‌تر به آنان گفته بودم که چنانچه مسلمان شوند، رزق و روزی فراخ به سراغشان خواهد آمد، حال آنکه اکنون گرفتار شدت و تنگنا و قحطی و بی‌آبی شده‌اند. یا رسول الله من نگرانم که آنان از روی فزون خواهی وطمع از دین دست بکشند همچنان که به همین خاطر وارد دین شده‌اند. اگر صلاح دیدید که کسی را جهت امداد و مساعدت به سوی آن‌ها روانه کنید، چنین نمایید. در این حال پیامبر-صلی الله علیه و سلم- به مردی که در کنارش بود نگریست که به گمانم عمر-رضی الله عنه- بود. آن مرد گفت: چیزی باقی نمانده است یا رسول الله. زید بن سعنه می‌گوید: من نزدیک رفتم و گفتم:‌ ای محمد-صلی الله علیه و سلم-، آیا فلان مقدار خرما از باغ فلانی در فلان زمان به من می‌فروشی؟ پیامبر -صلی الله علیه و سلم- گفت: نه،‌ای یهودی، به تو می‌فروشم مقدار معینی خرما تا فلان مدت، اما نخلستان فلانی را تعهد نمی‌کنم. من پذیرفتم. پیامبر-صلی الله علیه و سلم- با من معامله کرد و من نیز همیان پولم را گشودم و هشتاد مثقال طلا بابت مقدار معینی خرما در زمانی معین، به پیامبر-صلی الله علیه و سلم- پرداخت کردم.

    پیامبر-صلی الله علیه و سلم- نیز آن مبلغ را به آن مرد اعرابی داد و گفت سریعاً به نزد آن قوم برو و به یاری آنان بشتاب. زید بن سعنه می‌گوید: دو یا سه روز قبل از موعد پرداخت، پیامبر -صلی الله علیه و سلم- جهت تشییع جنازه‌ی مردی انصاری از خانه بیرون آمد و ابوبکر و عمر و عثمان و چند تن از اصحاب همراه ایشان بودند. پس از آنکه پیامبر-صلی الله علیه و سلم- بر آن جنازه نماز گذارد، نزدیک دیوار آمد و بدان تکیه زد و نشست. من پیش رفتم و پیراهن او را گرفته و کشیدم و با چهره‌ی تند و وغضب آلود در او نگریستم و گفتم: چرا دین و حق مرا ادا نمی‌کنی‌ای محمد؟ شما فرزندان عبدالمطلب، همواره در تأدیه‌ی دیونتان، تأخیر می‌کنید و من این را از پیش می‌دانستم. زید بن سعنه می‌گوید: به عمر-رضی الله عنه- نگریستم و دیدم که درچهره‌ی او، چشمانش مانند فلک دوّار می‌چرخند. سپس با نگاهی تهدید‌آمیز به من گفت:‌ای دشمن خدا، در برابر دیدگان من این سخنان را به رسول خدا می‌گویی و چنین بر خورد می‌کنی؟ قسم به ذاتی که به حق، محمد را مبعوث داشته، اگر نمی‌هراسیدم، با شمشیر گردنت را می‌زدم. در این احوال، پیامبر-صلی الله علیه و سلم- با آرامش و تأنی به عمر-رضی الله عنه- می‌نگریست. آنگاه فرمود: ما به رفتاری غیر از واکنش تو احتیاج داشتیم‌ای عمر. ما نیاز داشتیم که تو مرا به نیک ادا نمودن توصیه می‌کردی و او را به نیک طلب نمودن و پی‌گیری کردن.‌ای عمر، با این مرد برو و حقش را به او پرداخت کن و بیست صاع اضافه نیز به خاطر هراسی که به دلش افکندی به او بده. زید می‌گوید: با عمر-رضی الله عنه- رفتم و او حقم را پرداخت کرد و بیست صاع، خرما‌ی اضافه هم به من داد. گفتم این خرمای اضافی به چه خاطر است؟ گفت: رسول خدا -صلی الله علیه و سلم- به من دستور داده که به جبران هول و هراسی که از جانب من به تو رسید این را اضافه به تو دهم.

    گفتم:‌ ای عمر آیا مرا می‌‌شناسی؟ گفت: نه، تو که هستی؟ گفتم: من زید بن سعنه هستم. گفتم: دانشمند یهود؟ گفتم: آری. گفت: به چه سبب با پیامبر خدا-صلی الله علیه وسلم- آنگونه سخن گفتی و رفتار نمودی؟ گفتم‌ای عمر، همه‌ی نشانه‌های نبوت را در سیمای رسول خدا مشاهده کردم جز دو نکته را که در مورد آن‌ها مطمئن نبودم. یکی اینکه بردباری و تأنی‌اش بر پرخاشگری او غلبه دارد و دیگر آنکه شدت پرخاش وتندی با او جز بر شکیبایی او نمی‌افزاید. اکنون من در خصوص هر دو نشانه، او را آزموده‌ام و تو را‌ای عمر گواه می‌گیرم که راضی ومطمئن شدم که الله، خدای من، اسلام، آئین من، و محمد -صلی الله علیه و سلم- پیامبر و فرستاده خداست. و تو را شاهد می‌گیرم که نیمی از مالم را به عنوان صدقه بر آل محمد انفاق می‌کنم. عمر-رضی الله عنه- گفت: صدقه بر برخی از آل محمد، چرا که تو نمی‌توانی همه‌ی آنان را پوشش دهی. زید پذیرفت و گفت: صدقه بر بعضی از آنان. سپس عمر و زید بن سعنه به نزد پیامبر خدا -صلی الله علیه و سلم- بازگشتند. زید در محضر پیامبر -صلی الله علیه و سلم- گفت: أشهد أن لاإله إلا الله و أن محمداً عبده ورسوله.

     زید بن سعنه ایمان آورد و پیامبر-صلی الله علیه و سلم- را تصدیق نمود و همراه پیامبر-صلی الله علیه و سلم- در جنگ‌ها و موقف‌های فراوانی حاضر بود و سرانجام در غزوه‌ی تبوک در حالیکه روی به اسلام و موافقت و همراهی پیامبر داشت، از دنیا رحلت نمود. خداوند زید را رحمت کند.

  • درازهی، یکی از فرهیختگان قوم بلوچ

    نویسنده : استاد مولانا عبدالله بلوچ 

    درازهی، یکی از فرهیختگان قوم بلوچ

    درازهی، یکی از فرهیختگان ملت بلوچ بوده که همواره دغذعه بروز فرایند اعمال تبعیض، تضییع حقوق اهلسنت و . . . از ناحیه افراد افراطی درون نظام فعلی حاکم بر کشور را داشته و در قالب توانایی خود در صدد خنثی سازی آنها با مابقی نمایندگان سنی در صحن علنی مجلس و غیره بر آمده و بر می آیند .

    کوچکترین تریدی وجود ندارد نشر کلیپی که آن را مغرضان در فضای مجازی به شکل سیستماتیک تقطیع و بخش های کلیدی آن که حاوی کلمات رکیکی علیه نماینده محبوب سراوان بوده، حذف نموده اند، نشانگر آنست که آنان دنبال اهداف پنهانی دیرینه خود بوده و خواهان جریحه دار کردن پرستیژ ایشان و همچنین به حاشیه راندن نخبگان فعال اهلسنت به ویژه ملت شریف بلوچ از پست های حیاتی دیپلماسی و اداری در بطن کشور و منطقه به اشکال گوناگون در بلند مدت هستند .

    متاسفانه، عده ای سخنان تحقیر آمیز مغرضان که از کلیپ تقطیعی که ابتدا پرسنل گمرک به آقای درازهی اهانت کردند، و پس از کنش تحقیر آمیز و سخنان سخیف کارمندان آن علیه ایشان، که وی به جواب دادن آنها اقدام کرده، انکار نموده اند و او را به بروز کنش اهانت آمیز توام با ابراز حرف های ناشایست علیه آنها متهم می کنند، در حالی که واقعیت های میدانی در بطن بلوچستان، بیانگر چیزی دیگر در آن بوده و آحاد مردم به سخت کوشی بی وقفه، جواب تماس های افراد ناشناس، حل معضلات حوزه ی انتخابیه و غیر انتخابیه از جانب وی را تایید و او را شخصیت محترم و بر آمده ای جهت پیگیری جدی مسائل مختلف خویش در مقطع فعلی در بطن منطقه نیز قلمداد می نمایند .

    فارغ از هیاهوی رسانه ای، ضروری است که باید همگی جزئیات رویداد ناگوار پیش آمده را واکاوی و سپس به تحلیل و تجزیه کلیپ منتشر شده از ناحیه مغرضان که بخش کلیدی آن را تقطیع و صرفا آن قسمت که نماینده سراوان پس از گفتن جملات توهین آمیز از ناحیه پرسنل گمرک علیه ایشان، ظاهرا واکنش نسنجیده از خود ارائه داده، بخش کرده اند، پرداخته شود تا سوژه موسوم به شکل کامل محرز گشته و بهانه ای جهت باز شدن مجدد روزنه ی توجیه کنش های سخیف آنها علیه درازهی و مابقی نمایندگان اهلسنت برای ابد باقی نماند .

    بدین ترتیب، اهلسنت به ویژه ملت بلوچ نبایستی به راحتی قربانی ترفندهای مختلف مغرضان و رسانه های بی طرف در کشور بشوند و شروع به جوسازی علیه نماینده فرهیخته و زحمتکش سراوان کنند، بلکه جملگی جزئیات آن را به صورت منصفانه وارسی و در آهنگ روشن شدن ابعاد مختلف موضوع پیش آمده در آتی بر آیند، تا توطئه های مهندسی شده بد خواهان اهلسنت و قوم بلوچ کشف و باید در اسرع زمان با آنها برخورد قاطع و قانونی مناسب نیز شود .

    تاریخ : ۱۰ ربیع الثانی ۱۴۴۰ برابر با ۲۷ آذر ۹۷ .

  • عبرتِ وحدتِ سیاسی، گزارشی در نسبت فامیلی «سادات» با «خلیفه اول»

    نویسنده: محمد موسوی عقیقی

    در گزارش‌های تاریخی اسنادی به ما می‌رسد که حاوی نکات مهمی است و می‌تواند ما را در پیشبرد هر چه انسانی‌زیستن یاری رساند.

    یکی از گزارش‌های جالب توجه، گزارش «نسبت فامیلی سادات حسینی با خلیفه اول مسلمانان، ابوبکر» است. برای افرادی حتماً تعجب‌آور است که بدانند که خاندان سادات با خلیفه اول ابوبکر بن ابی قحافه نسبت فامیلی و خونی دارند.

    این گزارش را معمولاً در کتاب‌های تاریخی یا زندگانی امامان شیعه ذکر نمی‌کنند یا از آن سرسری می‌گذرند و بدون هیج توجیهی تکذیبش می‌کنند.

    دستیابی و توجّه به این گزارش سند محکمی است برای کسانی که در رعایت حقوق برادران و خواهران مسلمان خود دنبال حجت شرعی می‌گردند.

    اینک با چند مقدمه گزارش را تقدیم می‌کنم:

    محمد بن عبدالله صلی الله علیه وسلم، مدعی نبوت در دین اسلام است. او زنی داشت به نام خدیجه که سال‌ها با وی زندگی کرد. دختری محبوب داشت به نام فاطمه که در سنین جوانی فوت نمود، فاطمه همسر علی بن ابی طالب، مادر حسن بن علی و حسین بن علی است. محمد در سال یازدهم هجری، بر اثر یک بیماری از دنیا رخت بست.

    ابوبکر بن ابی قحافه، اولین خلیفه بعد از پیام‌آور اسلام است. محمد بن عبدالله، عایشه دختر جوان ابوبکر را به همسری برگزید. بدین ترتیب محمد، داماد ابوبکر نیز محسوب می‌شود. ابوبکر بنابر مشهورات چهار فرزند داشت به نام‌های: اسماء، عائشه، عبدالرحمن و محمد.

    امام چهارم شیعیان امامیه علی بن الحسین و نواده علی بن ابی طالب است، او پدر امام پنجم شیعیان امام باقر است.

    مادر امام باقر زنی به نام اُم عبدالله و دختر حسن بن علی و نواده امام علی است.  امام باقر فرزند این دو عموزاده سر سلسله سادات “حسنی و حسینی” است. از این طریق امام باقر از دو نسل به پدربزرگش امام علی می‌رسد. (الارشاد شیخ المفید،ص۵۰۶)

    محمد بن ابوبکر فرزندی داشت به نام قاسم، او نواده خلیفه اول مسلمین و فقیه مورد وثوق امام سجاد محسوب می‌شد. قاسم با دیگر نواده ابوبکر (دخترعموی خود) که فرزند عبدالرحمن بن ابوبکر به نام اسماء است ازدواج می‌کند و حاصل این پیوند فرزندی به نام “اُم فروه” است. از این طریق اُم فروه از دو نسل به پدربزرگش ابوبکر می‌رسد. (معجم الرجال الحدیث الخوئی،ج۱۵،ص۴۹)

    امام باقر شیفته اُم فروه شد و به همراه مادر خود و پدرش امام سجاد به خواستگاری نواده ابوبکر دختر قاسم بن محمد بن ابوبکر رفتند. اُم فروه خواستگاری امام باقر را پذیرفت و نتیجه این پیوند، فرزندی به شهرتِ امام جعفرصادق، پیشوای ششم شیعیان است. به همین علت امامان و سادات بعد از امام صادق همگی یک جدّشان به ابوبکر و جدّ دیگرشان به امام علی می‌رسد و با یکدیگر قرابت فامیلی دارند.

    امام جعفرصادق خود در حدیثی به این نکته اشاره دارند:

    “اُم فروه بنت قاسم بن محمد بن ابوبکر قال : و هی اُم الصادق و اُمها : اسماء بنت عبدالرحمن بن ابوبکر، و لذا قال الصادق: ولدنی ابوبکر مرتین”. (قاموس الرجال،ج۱۲،ص۲۱۳)

    حتی زمانی که کسانی نزد امام جعفرصادق به پدربزرگش ابوبکر بن ابی قحافه دشنام گفته یا بد زبانی می‌کنند، می‌گوید:”و قال الصادق: ابوبکر الصدیق جدّی، و هل یسبّ احد آبائه؟ – ابوبکر صدیق پدربزرگم است و آیا کسی پدربزرگش را مورد دشنام و بدگویی قرار می‌دهد؟”. (شرح احقاق الحق مرعشی،ج۱،ص۳۰)

دکمه بازگشت به بالا
بستن